تبليغاتX
جذبه
جذبه
نگاری های لیدا قهرمانلو

 

راهرو دانشگاه _بعداز ظهر

   

در يكي از كلاس ها باز مي شود و استاد به همراه سه دانشجويي كه دور او هستند،خارج

مي شود.كورش چهارمين دانشجويي ست كه كيف به دست  با عجله از كلاس خارج مي شود.در راهرويي كه كم كم شلوغ مي شود با عجله حركت مي كند و تنش به تن چند نفر ديگر برخورد مي كند.از پله ها پايين مي رود كه ناگهان جهت حركتش را عوض مي كند و دوباره به راهرو بر مي گردد و با شتاب به طرف انتهاي ديگر راهرو حركت مي كند.روبروي صندوقي كه روي آن با خط خوش نوشته اند : "پيشنهادات و انتقادات روزنامه روزازنو " مي ايستد و با نگراني روي صندوق دست مي كشد.سپس با عجله وارد كلاسي مي شود كه  صندوق روي ديوار آن نصب است .كسي در كلاس نيست.10 صندلي دايره وار چيده شده اند.باقي صندلي هاي كلاس به گوشه هاي ديوار با بي نظمي هدايت شده اند و ميز استاد روي سكوي كلاس به صورت كج قرار دارد و روي تخته جملاتي درهم و برهم نوشته شده .جملاتي را مي توان واضح ديد.

سه شنبه : كورش _ "نمايشگاه كتاب"

چهارشنبه : باطني _" شهادت مطهري و روز معلم "

با كلافگي سري تكان مي دهد . از كلاس خارج مي شود كه با كسي كه مي خواهد از روبرو وارد كلاس شود برخورد مي كند.صادق باريش پرپشت سياه و چشماني درشت مشكي و چهره اي سبزه با تعجب به او نگاه مي كند.

       صادق : يواش!چه خبرته؟

        كورش : كسي مطلبي تو صندوق خواننده ننداخته؟

        صادق (با پوزخند ) :كم داري مطلب؟داري الان مي گي.2 ساعته ديگه بايد روزنامه ات بسته شده باشه؟!!

كورش با كلافگي سري تكان مي دهد.

        كورش : فقط يه باكس 200 كلمه اي خالي دارم .سرمقاله همه وقتم گرفت..(با لبخند رضايتمندي) همان چيزي شد كه مي خواستم.

صادق وارد كلاس مي شودو برگه هايي كه دردست دارد رو ي ميز استاد مي گذارد و سري تكان مي دهد :

        صادق :كورش جان زماني سرمقاله ات خونده مي شه كه روزنامه ات چاپ بشه...منم فقط زماني مي تونم قول بدم كه فردا ساعت 11 روزنامه رو دخل باشه كه تو امشب تا 7 شب همه چي رابراي "محمدي " ميل كني.

       كورش (با ناراحتي قدمي جلو مي آيد ): سوال كردم از خواننده ها مطلبي داري كه بخواهي چاپ بشه يا نه؟

       صادق (تخته را پاك مي كند ):نه انتقاد نه پيشنهاد!...مثل هميشه صندوق خالي!...

كورش با حركتي آني بر مي گردد و از كلاس خارج مي شود.

 

اتاق كورش _ نزديك غروب

 

كورش پشت ميز كامپيوتر نشسته با همان لبا س هاي دانشگاه .روي تختش انبوهي از برگه ها ريخته است.ظرف غذايي نيمه خالي و شيشه  خالي آبي گوشه اتاق .چند كتاب كنار كتابخانه چوبي با بي نظمي افتاده اند.دستش روي موس بي قرار تكان مي خورد .چيزي پيدا نمي كند و با كلافگي بلند مي شود.دستي روي پيشاني عرق آلودش مي كشد .ناگهان سمت تلفن مي رود.

       كورش :..سلام عرض مي كنم خانم.احوال شما؟ ...من مي تونم با خانم باطني صحبت كنم؟

لحظه اي مكث .

         كورش : سلام.خسته نباشيد...نه نه هنوز ميل نكردم200كلمه پايين صفحه دومم خالي....شما مطلب اضافه اي ندارين؟...چي؟...داستان كوتاه؟...خوبه خوبه 100 كلمه  ؟...خب آره آره يه عكس براش مي ذاريم...عالي شد.. مي تونيد الان ميل كنيد ...همين الان؟(با نگراني به ساعت روي ميز كامپيوتر نگاه مي كند )من يه ساعته تاخير دارم.

ساعتي بعد كورش پشت كامپيوتر ،صفحه ميل باكس ياهو . چشماني كه با خستگي به پروسه اتچ كردن (attach)) مطالبش نگاه مي كند.گوشي موبايل روي ويبره مدام تكان مي خورد.با نخوت گوشي را بر مي دارد.نام را روي موبايل مي خواند.

        كورش : دارم مي فرستم!

چشمانش را مي بندد و با بي اعتنايي گوشي را دورتر از گوشش مي گيرد.داد و فريادهايي از آن طرف مي شنود.دوباره گوشي را نزديك مي كند.

         كورش : ممنوم از لطف حضرت عالي ...بنده آب بند نيستم كه آب به ناف روزنامه ام ببندم....(با حالتي عصبي دست روي دهانش مي گذارد ) صادق بسه! همين الان ميل رفت.مي توني به صفحه آرات بگي از همين الان شروع كنه!

گوش را قطع مي كند .Connection اينترنت را disconnect مي كند و با همان لباس ها روي تختي ولو مي شود.

 

فتوكپي روبروي دانشگاه _ظهر روز بعد

 

صادق كنار دستگاه كپي ايستاده و خيره به صفحات A3 روزنامه نگاه مي كند و از روي ريل يكي از برگه ها بر مي دارد.

صاحب مغازه از پشت سر او به برگه نگاه مي كند.

          صاحب مغازه : عجب عكس خوشگلي انداختيد رو صفحه اول؟ امروز ديگه روزنامتون ركورد مي شكونه.

          صادق (با پوزخند ) :اگه همه مثل شما عكس دوست داشته باشن ،بله.

برگه ها كه حاضر مي شوند ،صادق آنها را زير بغل مي زند.دارد با عجله از مغازه بيرون مي رود كه با صداي  صاحب مغازه ميخكوب مي ايستد.

          صاحب مغازه : آقاي طلوعي من با هيچكي اينقدر راه نمي آم...بهترين كاغذم را براي روزنامه تون مي ذارم.درسته مومن خدا؟ خيلي چوب خطتتان بالا رفته!

صادق لحظه اي جلوي در مكث مي كند و به سمت صاحب مغازه بر مي گردد.

           صادق (با گردن كج) : چشم.قول مي دم تا آخر هفته تصفيه حساب كنم.فردا هم را آقايي كن!

 

راهرو ورودي دانشگاه _ لحظه اي بعد

 

راهرو شلوغ است.صادق با دسته روزنامه ها با نفسي كه به شماره افتاده وارد راهرو

 مي شود.خودش را به دخل فلزي روزنامه مي رساند كه گوشه ديوار است.دسته روزنامه ها را روي آن مي گذارد.كشو زير دخل را باز مي كند .چند تا 50 توماني و دو تا 100توماني.پول ها را بر  مي دارد.خسته به ديوار كنار دخل تكيه مي دهد.دانشجويان با بي تفاوتي از كنارش رد  مي شوند.نگاه او خيره به رفت و آمد آنهاست.

 

 

سلف دانشگاه _عصر

 

كورش وارد سلف مي شود.ته ريشي و همان لباس هاي ديروز.با نگاه جستجو مي كند.

كسي را مي بيند و به سمت ميزش مي رود.صادق سرش را روي  دستانش روي ميز گذاشته .كورش كيفش را روي صندلي كنار او مي گذارد.به سمت بوفه مي رود و دو تا چاي مي گيرد.روبروي صادق كه مي نشيند.او بيدار مي شود.

         صادق :آه...

         كورش :خيلي وقته اينجايي؟

صادق خميازه اي مي كشد.نگاهي به ساعت سلف مي اندازد و سرش را به معناي تاييد تكان مي دهد.يكي از ليوان هاي يك بار مصرف رابر مي دارد و بدون قند هورت مي كشد.

       صادق : خيلي خوب بود.نزديك قلم قوچاني...فرهنگي مابانه با انتقاد هاي اجتماعي!

كورش ابرويي بالا مي اندازد.دستش را دور ليوانش حلقه مي كند.

        كورش: نمايشگاه كتاب بيشتر از اينكه بزرگترين اتفاق فرهنگي كشور باشه ،شده يه توهم روشنفكري .

         صادق (با پوزخند ) :با اجتماع پر كتاب چه كنيم؟....تيتر رو از كجا آوردي؟توپ بود!

كورش با لبخند به سرش اشاره ميكند.

       كورش : سه روز اول فقط مقاله خوندم.دو روز طول كشيد تا نوشتم...مدت هابود منتظر همچين فرصتي بودم!

صادق سري به نشانه تحسين تكان مي دهد.

        صادق : دير كردي ولي شير كردي

 

بعد از خورن چايي دو تايي از سلف بيرون مي روند.حياط خلوت است.باد ملايمي پاچه شلوار كورش را تكان مي دهد.شانه به شانه وارد راهرو مي شوند.نزديك دخل مي شوند.بسته روزنامه انگار اصلا تكان نخورده.صادق كشو دخل را باز مي كند.چند 50 تومني و دو سه تا 200 و 100.كورش روبروي دخل ايستاده و خيره به كشو دخل است.صادق دستي روي شانه كورش مي گذارد .

      صادق : تقصير من شد.يكم دير آمد.ساعت از1 هم گذشته بود.

      كورش : دلداري ام نده.خودم مي دونم سر گور خالي داريم گريه مي كنيم.

  كورش رويش را بر مي گرداندو بي حرف به سمت داخل دانشگاه مي رود.

 

اتاق روزنامه _ ظهر روز بعد

 

10     صندلي دايره وار چيده شده اند  روبه تخته اي كه صادق روي آن  محاسباتي انجام

11     مي دهد.3 دختر و 4 پسر نشسته اند.سكوت سنگيني در فضا ست.

           صادق : تمام شد.

گچ را به ديوار سبز تخته مي كوبد و پس از آنكه گچ دو تكه شد به زمين مي افتد.صادق روي نزديك ترين صندلي مي نشيند و به جمع حاضر نگاه ميكند.

        مجتبي : خب اين عددها چي ان ؟معني كن!

      صادق  : فاتحه!از شنبه روزنامه تعطيله.اين ها هم كل درآمدو هزينه هاي ريز

 و درشت روزنامه ست .مطلب تازه اي نيست.چون جمع به راحتي آن را مي پذيرند.مريم با گله كمي جلو مي آيد .

           مريم : آخه آقاي طلوعي حتما بايد راهي باشه.فقط 2 هفته ديگه اگه روزنامه را در بياريم مي تونيم تو جشنواره شركت كنيم.ما اين همه زحمت كشيديم.

            نرگس (با تاييد حرف مريم): مثلا دوباره بريم دنبال تبليغات.

            صادق : خانم باطني تبليغات كجاي روزنامه جا بديم.همين الانش هم همه شما ها به عنوان سردبير سر آن نوار15 سانتي پايين صفحه اول دارين هر روز سر من غر مي زنيد كه مطالبمان نصفه مي مونه.

كورش به تاييد حرف صادق سري تكان مي دهد و نفسي عميقي از روي تاسف مي كشد.    

        مريم : خب از دانشگاه كمك بگيريم.آنها بايد تو همچين شرايطي ما را كمك كنن.ما همه اعتبار دانشگاهيم.مقام سوم كشور را داريم.

        كوروش : خانه از پايبست ويران است.كي براي فرهنگي ارزش واقعي خودش را قائل بودن؟فقط وقتي بحث رقابت با دانشگاه هاي ديگه مي شه ياد اتاق كوچيك روزنامه مي افتن و دانشجويان مشروطي اش!

        صادق : ديروز چهارمين درخواستم را هم دكتر رد كرد.بهم مي گه : " ايام امتحان داره نزديك مي شه .اين كارهاي حاشيه اي نبايد مانع درس خواندن شما بشه ..."

پوزخندي روي لبان مرتضي و مجتبي نقش مي بندد.

           سهيل : يه راهي هست.‌‌‌‌‌‌‌‌] سكوت [ جشنواره غذايي.

         نرگس: چي كار كنيم؟

         سهيل : هيچي غذا درست كنيم ،بفروشيم.يه روز صبح تا عصر تو دانشگاه .كلي بچه ها استقبال مي كننن.مخصوصا دخترا .هر كسي هرچي بلده درست مي كنه.ما پول مواد غذايي اوليه غذا ها را هم مي ديم.ولي مطئنم سود خوبي مي ده.

         مريم : منظورتون آقاي پورفهيم غذا ها را تو سلف بفروشيم.به عنوان ناهار؟؟؟

              سهيل : نه چرا سلف.اصلا آن روز بايد سلف رو تعطيل كنن.ما از هر غذا تو ظرف هاي يه بار مصرف مي ريزيم.تو حياط هم وسيله ها را مي چينيم.همه مي آن اول پول غذا را مي دن بعد مي خرن .

             كورش: يعني چي آقا؟روزنامه كار فرهنگي ،غذا بفروشيم؟        

              سهيل (با اعتراض) : چي كار ميخواهيم بكنيم آقا جون ؟مگه راه ديگه اي هم مونده؟صادق كه امروز سردبيراش اينجا جمع كردي كه غزل خداحافظي بخونن. كسي راه بهتري سراغ داره؟جشنواره غذايي تو سراسر دنيا برگزار مي شه.ولي فرهنگ ما پذيراش نيست.خب اشكال از خودمون ديگه.بايد از همين جاها شروع كنيم .

            كوروش : من شخصا با جشنواره غذايي مخالفتي ندارم تازه استقبال هم مي كنم.ايراني ها متنوع ترين غذاها را در دنيا دارن.ولي اين كار را بخاطر پول روزنامه كردن درست نيست.

             سهيل : آخه كوروش جان چرا درست نيست؟يه عده دانشجو اكتيو بخاطر خرج روزنامه دانشگا هشون جشنواره غذايي راه مي اندازند.در آمد جشنواره هم كلا خرج روزنامه مي شه .همين.تو كجاش ايراد مي بيني؟

كوروش بي قرار بلند مي شودو درطول كلاس شروع به قدم زدن مي كند.

صادق با سهيل صحبت مي كنند.گهگاه افراد حاضر در كلاس با هم صحبت مي كنند.كورش گچي بر مي دارد  و روي تخته با خط خوش مي نويسد:

    "خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش

                                                   نماند هيچش الا هوس قمار ديگر "

همه گروه ساكت مي شوند وخيره به شعر مي نگرند.مريم چشمان پر اشكش را به زمين مي اندازد.مرتضي نفس بلندي مي كشد و نرگس با نگاه تلخي مفهوم شعر كورش را تاييد مي كند.

        سهيل (به آرامي ) : هنوز راهي هست كه تسليم نشيم.اين راه جواب مي ده.من تضمين مي كنم.

مرتضي اولين كسي ست كه دستش را بلند مي كند.بعد هدي .نفر بعدي مريم. نرگس با ترديددستش را بلند مي كند.كوروش تنها كسي ست كه دستش را بلند نمي كند و كيفش را بر مي داردو از كلاس خارج مي شود.

 

 

حياط دانشگاه _ساعت 9 صبح روز جشنواره

 

حياط دانشگاه دو قسمت است.سكويي كه در حد يك پله از زمين بالاتر است  و دو متر عرض دارد و چسبيده به ديوار ساختمان اصلي ست  محل جشنواره ست كه سهيل و مرتضي سايبان ها را با فاصله از يكديگر آنجا مي گذارند.دو تا از دانشجويان دختر با خوشحالي به سمت آنها مي آيند.

      دانشجوي دختر : امروز جشنواره ست ؟ نه؟

سهيل با تاييد سرتكان مي دهد.

        يكي از دخترها : ساعت چند شروع مي شه؟

مرتضي صورت عرق آلودش را پاك مي كند.

        مرتضي : نيم ساعت ديگه شروع مي كنيم.تا 11 صبحانه ست.از 11 ونيم تا 3 هم ناهار.بعد از ظهر هم آش داريم.

      دختر دانشجو : واي چقدر عالي.من از همش مي خورم.

        دوست او : ديوونه فردا امتحان داري مي خواي دانشگاه بموني؟

دختر با سرخوشي بر مي گردد وشانه اي بالا مي اندارد.

         دختر دانشجو : شب مي خونم!

سهيل پوزخندي ازروي تاسف مي زند.مرتضي هم لب بالايش را گاز مي گيرد.

 

محوطه جشنواره _ظهر شنبه

 

دور ميزهاي غذا انبوهي از دانشجويان ايستاده اند.ميزهاي غذا با روميزي هاي صورتي و زرد تزيين شده اند.روي هر ميز تعدادي غذاي آماده قرار داده شده است.مهدي ،هدي  ،مريم و چند دانشجوي ديگر در حال سرويس دادن به بچه ها هستند.مجتبي و مرتضي پشت ميز صندوق نشسته اند .مجتبي قبض ها را يادداشت مي كند و پول را مرتضي مي گيرد ودر دخل مي گذارد.پارتيشني فضاي اصلي را از آشپزخانه كوچك جدا مي كند.در آشپزخانه يك يخچال كوچك،يك سرخ كن و يك ماكروفر بزرگ قرار دارد.دو تا از دانشجويان پسر مشغول سيب زميني سرخ كردن در سرخ كن هستند.سهيل در رفت و آمد است و مدام چيزهايي را به بچه ها گوشزد مي كند.صادق از دور مي رسد.دسته اي روزنامه در دستش است.نگاهي به محوطه مي اندازد.

      صادق (رو به مجتبي ) : خوش مي گذره ديگه؟

مجتبي قهقه اي مي زند.

      مجتبي : اشتباه كرديم روزنامه زديم.اين كيفش بيشتره.

مرتضي كه صورتش از آفتاب سرخ شده است ،چشمانش را ريز مي كند و به دسته روزنامه در دستان صادق نگاه مي كند.

      صادق : ويژه نامه است.ديشب تا صبح با كورش درش آورديم.

مرتضي لبخندي مي زند و دوباره مشغول حساب و كتاب مي شود.صادق با كمك يكي از پسرهاي دانشجو دخل را از راهرو بيرون مي آورد و كنار ميز صندوق مي گذارد.بسته روزنامه ها را روي آن مي گذارد.

        صادق (رو به مرتضي ) : امروز رايگانه. هركي خريد كرد بگيد يه روزنامه هم برداره.

سهيل كه از محوطه بيرون آمده نزديك صادق مي شود.با او دست مي دهد.يكي از روزنامه ها را بر مي دارد.

صادق به ديوار كنار دخل تكيه داده و رفت و آمد دانشجويان را مي نگرد.

        صادق : اوضاع چطوره ؟

        سهيل (با شيطنت ) : مردم گرسنه اند بابا.از صبح بالاي 80 تومن كاسبيم.

صادق پوزخندي مي زند و سرش را به ديوار تكيه مي دهد.

       سهيل( مشغول خواندن تيترها): سرمقاله...كورش؟

صادق سري به نشانه تاييد تكان مي دهد.سهيل كنار او مي ايستدو شروع به خواندن مي كند.تيتر سرمقاله "قمار " است.

پسري مي آيد و فيش سالاد اوليه مي گيرد.

       مرتضي : امروز روزنامه هم رايگانه.ويژه نامه جشنواره؟

      پسر دانشجو : پولداريد ديگه كه رايگان مي ديديد...پس چي مي گن بچه ها خورديد به پيسي؟

مي رود و با ظرف سالاد اوليه بر مي گردد.صادق با نگاهي خالي از هرگونه معني يك برگه را روزنامه را به او مي دهد.پسر روزنامه را مي گيرد.همراه دوستش به سمت سكويي كنار باغچه مي رود.انبوهي از دانشجويان همان دور و بر ها نشسته اند.آن دو هم روبروي صادق و سهيل مي شينند.سهيل غرق در خواندن سرمقاله است.هدي از بالاي سر مجتبي و مرتضي خم شده و به گوشه ديوار مي نگرد.

       هدي:آقاي پورفهيم.ظرف مي خواهيم.

سهيل روزنامه را تا مي كند و زير بغل مي زند .دستي به شانه صادق مي زند.

     سهيل: اميدوار باش مرد.انديشه ابزاري براي بروز مي خواد.همه چي حل مي شه.

و به سمت محوطه بر مي گردد.صادق خيره به روبرو ست.دختري ازراه مي رسد و با آن دو پسر سلام و احوالپرسي مي كند.

        پسر : بفرما سالاد الويه.

         دختر : از جشنواره خريدي؟غذاهاشون عاليه.من صبح يه تكه كيك گرفتم ..محشر بود!!

       پسر : بيا بشين و ببين الويه را چي درست كردند..(ظرف غذا رابه سمت او دراز مي كند)

دختر مي خواهد كنار آنها بنشيند.پسر روزنامه را كه هنوزدر دست دارد و روي سكو مي گذارد .دختر مانتويش را جمع مي كند و روي روزنامه مي نشيند. تكه اي از سالاد الويه را با چنگال بر مي دارد و به دهان مي گذارد.

          دختر : به به ...اينا بايد برن رستوران باز كنن!

باد آشغال هاي كف حياط را از اين ور به آن ور مي برد.صفحات روزنامه همراه پوست ميوه و ظرف هاي خالي غذا بالا و پايين مي روند.

 

ليدا قهرمانلو

بامداد 22 فروردين 86

 

 

 

نوشته شده در تاريخ Fri 3 Aug 2007 توسط  لیدا |
قالب وبلاگ