تبليغاتX
جذبه - گام های کوچک


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

+ پنجشنبه های پر جذبه +

وارد lecture hall  که می شوم , آخرین صندلی را سمت راست را انتخاب می کنم و فرومی روم در آن .

همکلاسی های ترم قبل هستند. برایشان دست تکان می دهم. کمی آن طرف تر دو سه تا از بچه های ایرانی هستند. به احوالپرسی کوتاهی بسنده می کنم .

حال و حوصله ندارم این روزها. برعکس همه که کلی حرف برای گفتن دارند آغاز ترم و تعطیلات و...چه چه, من دلم سکوت می خواهد. دلم می خواهد دنیا کاری به کارم نداشته باشد . 

اما همین در خود فرو رفتن ,وادارم می کند که بیشتر به خودم فکر کنم. بعد قاضی می شوم و خودم را محاکمه می کنم . از خودم توقع دارم که بهتر از این باشم . از خودم توقع دارم که جایی دیگری باشم . در تحصیل و هرچه...

دارم گم می شود در نقد شدید خودم که استاد صحبت از assignment می کند. خودم را می بینم که چه آرام از بین بچه ها گروهم را انتخاب می کنم . بعد چه منطقی برای انجام آن با بچه ها برنامه ریزی می کنیم. Lecture که تمام می شود ,کلاس حل تمرین tute داریم .می دانم که قرار است چه کار کنیم . tutor را به راحتی محک می زنم . مشکلی در فهم سوال ها ندارم ...یادم می آید از ترم قبل که هر جلسه ی این کلاس ها با عذاب سپری  می شد. پر از استرس و نگرانی از نا فهمی , گنگی مطلب و تصور اینکه همه فهمیده اند الا من !!!

 

شب است .شانه هایم به سختی کوله پشتی را تحمل می کنند. پس از یک روز کامل در دانشگاه دارم به خانه بر می گردم .

کارهای خانه را مرور می کنم...ایمیل ها , صحبت با خانواده , وای برنامه ی فردا , هم خانه ا ی ...شاید هم وقتی برای جذبه  پیدا شود ...

واقعیت اینست که مغزم  یاری نمی کند به خیلی چیزهای دیگر فکر کنم و این نتیجه ی زندگی ماشینی و پر شتاب امروز است...

اما یک چیز را مطمئنم. خسته هستم اما سرگردانی ندارم! به خوبی از سنگینی درس ها و برنامه های این ترم واقفم اما با دانشجوی نگران ترم پیش فرسنگ ها فاصله دارم...

به خودم و نقدهای شدیدی که چند ساعت قبل به خودم روا می دیدم , می خندم!

+++

قصدم از نوشتن این مطلب همین جمله ی آخر بود . در میان گذشتن این تجربه با شما. احساس می کنم این موضوع نه فقط برای من بلکه برای همه می تواند مصداق داشته باشد. مکان  ها و موقعیت  ها را فراموش کنید.نفس ماجرا این است که  ما آدم ها همیشه می خواهیم نیمه ی خالی لیوان را ببینیم. به خودمان سخت می گیریم و در ترازوی مقایسه با دیگران , بار منفی را به سمت کفه ی خودمان می رانیم. اما اگر کمی فقط کمی به عقب بر گردیم و خودمان را با گذشته  ی خود مقایسه کنیم , پیشرفت هایی را می بینیم که نشان دهنده ی رشد ماست . اینکه داریم در آن مسیر سبز ایده آل خود گام بر می داریم اما تغییرها کوچکند.

وقتی همیشه به دنبال دیدن پیشرفت های بزرگ  و رویایی باشی , از دیدن گام های کوچک محروم می مانی....حال آنکه طبق یک قاعده ی برنامه نوبسی ساده , تا شمارنده ی حلقه ی اصلی یک به یک جلو نرود , دیگر متغیرها ی داخل حلقه تغییر نخواهند کرد.

 

احساس می کنم جان کلام را گفته ام !

تا مجالی دیگر...

 

Wed 4 Mar 2009| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست