تبليغاتX
جذبه - The darkest Saturday


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

تصور کن در اتومبیلت راحت و آسوده هستی . داری وسط یک جاده ی سرسبز می رانی , ناگهان درختان هیولا می شوند و آتش شعله می کشد و تو حتی فرصت نمی کنی از آن جعبه ی آهنی بیرون آیی...

تصور کن صدای لرزان همسرت از پشت تلفن و فریاد کودکانت که "بابا داریم  می سوزیم...." آخرین یادگاری از آنها باشد و ساعاتی بعد از تو بخواهند که جنازه ی سوخته ی آنها را شناسایی کنی ...

تصور کن در آب انبار خانه به سختی تن کوفته ی خود را جا داده ای تا از آتش در امان باشی . اما بینی که همه ی دارایی ات  جلوی چشمانت دارد خاکستر می شود ...

+++

شنبه ی گذشته , , آتشی که دو جنایتکار(به نقل از  نخست وزیر استرالیا) از سر سهل انگاری در جنگل به راه انداختند  , به دلیل گرمای بی سابقه  46 درجه ی هوا  تبدیل به جهنمی شد که دودمان 7000 خانوار را به باد داد و بالای 200 جسد سوخته بر جای گذاشت .

 دو محله ی Marsyvilla , Kinglake  _  در 35 مایلی شهر اصلی  ملبورن _ بطور کامل در آتش سوختند. نقشه ی زیر مکان های Bushfire را بطور جزئی تر نشان می دهد.


 

عمق فاجعه برای مردم اینجا که امکانات کافی احتمال بروز حوادث غیر مترقبه را کمتر می کند ,خیلی زیاد بود .ستاد های جمع آوری کمک مالی به بازماندگان در همه جای شهر هستند. کلیسا , مراکز خرید  . در دانشگاه به همه ی دانشجویان ایمیل زده شده که اگر به هر دلیلی از این فاجعه متاثر شده اند , خود را معرفی کنند تا تحت حمایت مالی ، روانی و تهیه ی مسکن دانشگاه قرار بگیرند.








حتی امروز که روز valentine  است , روزنامه ی   The age _ یکی از روزنامه های اصلی استرالیا _ پیشنهاد داده است به عاشق ها به جای شکلات  و گل رز , پوسترهایی که پیام های شادی و عشق برای بازماندگان  از حادثه دارد, هدیه دهند. تا کمک مالی به بازماندگان شود.

نمی دانم چرا خبرهای غزه و جهنم آتش در استرالیا را با هم دنبال می کنم ؟...قصه بر سر فاجعه های انسانی ست. درنیمکره ی شمالی جایی خیلی دورتر از ملبورن , دو ماه و اندی ست که آتش جنگ بر سر مردمان می بارد .کودکان از گرسنگی و بیماری و سرما می میرند ....در همان زمان ,نیمکره ی جنوبی می سوزد در آتش طبیعت و آدم ها _پیرو جوان و کودک _می سوزند بی انکه  کسی قدرت مهار آتش را داشته باشد...



بعد هم سالروز عشق و دوست داشتن می آید که آن هم سابقه ی تاریخی اش بر می گردد به داستان کشیشی  که در روزگار حمکرانی کلیساها که دوست داشتن بزرگترین گناه حساب می شد ,او عاشق ها را سلای وصال می داد که به جرم پاسداشت عشق در آتش سوزانده شد...

 

بغضی از کجا نمی دانم , دویده است در گلویم...می اندیشم که زندگی انسان در کره ی خاکی سراسر ماجرا ست ..ماجراهایی  که یا دخلی در آنها ندارد یا خود عامل اتفاق می شود...و همه ی اینها نامش زندگی ست.

شاملو این رنج را کشیده بود....

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندوهگين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت دل
توان گريستن از سويداي جان
توان گردن به غرور برفراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتني   

توان جليل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
انسان دشواري وظيفه است

Sat 14 Feb 2009| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست