تبليغاتX
جذبه - از آدم هایی که می آموزم...


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

 

بالای هفتاد سال می زند .اما  موهای یک دست سپید سرش , چین های دور چشم ها  ,گردن و لب  نمی توانند از سرزندگی چشم های ایرلندی آبی رنگش بکاهند. قد متوسطی دارد و کمی هم شکم . با اینکه اکثرا لباس های تکراری می پوشد اما همیشه تمیز و اتو کشیده . وسیله ی نقلیه اش موتوری قدیمی ست که بچه ها می گویند باید جزء عتیقه های دانشگاه نگه اش دارند. با آنکه همه می دانند چه درآمد بالایی از تحقیق و کار در دانشگاه دارد . به نظر من- شرقی , ساده زیست است . به نظرغربی ها بی اعتنا به زندگی .

روزهای اول فکر می کردم ملاحظه ی مرا می کند که اینقدر آرام انگلیسی حرف می زند اما خیلی زود متوجه شدم که همه جا طمانینه ی کلامش را از دست نمی دهد .لهجه ی زیبایی دارد هرچند سال ها زندگی در استرا لیا کمی شتاب به جملاتش داده  اما صحبت که می کند اصالت انگلیسی ایرلندی را که در دنیا همتا ندارد درتن صدایش می یابی.

استاد پروژه ی تابستانی ام را توصیف می کنم . او که سالیانه چندین دانشجوی دکترا را زیر دست دارد .در  تمام جلسات گروه هوش مصنوعی در شاخه های مختلف  تحقیق جز، هیئت مدیره ی اصلی ست . استاد چند درس اصلی فوق هم هست .

دو ماهی که  هر روز از صبح تا بعد از ظهر برای پروژه کنار او کار می کردم , چیزهای بسیاری از او دیدم . حالا که روزهای آخر است , نوعی حس دلتنگی به سراغم آمده .

این روزها که به اتاقم می آید و بعد از دیدن نتایج و گفتگو , می خواهد که برود , اما بر می گردد و با آن مدل آمریکایی چشمک می زند و می گوید : "لیدا من از نتیجه ی این پروژه خیلی راضی هستم "  احساس می کنم همه ی پیام صمیمتش را می گیرم . باور می کنم این دوران گرچه تنهایی های بسیاری به دنبال داشت اما مرا به تجربه ی شناخت چنین انسانی رساند. هرچند شناختی از دور و کوتاه  مدت .

پروفسور Vic که البته اسم فامیل سخت تری دارد اما همه او را به نام کوچک می شناسند _ یکی ازویژگی های خوب  محیط علمی دانشگاه های خارج از کشور صمیمت بین استاد و دانشجو است .هیچ کس اینجا لقب پروفسور یا استاد رابه دوش نمی کشد . همه با اسم کوچک صدا  زده می شوند ._ به احتمال قوی یکی از چند پروفسور برتر استرالیا است .چرا که حوزه ی تحقیقش از موضوعات نو در علوم کامیپوتر است . "Evolutionary Computing " که رهیافتی نو در هوش مصنوعی و الگوریتم های ژنیتیک است .Vic  در RMIT گروه ECML را رهبری می کند که هر کدام از اعضا روی بخشی از این حوزه کار می کنند. اینکه دقیقا چه موضوعاتی در این حوزه تحقیق می شود , فضای علمی تر از محیط وبلاگ را می طلبد . دوستی در کامنت ها از من خواسته بود که توضیحی درباره ی پیوند هنر و کامپیوتر بدهم. در فرصتی مناسب حتما این کار را خواهم کرد.

اولین چیزی که ستایش مرا در مورد این استاد برانگیخت ,  دقیق بودن در کار ها بود .هرگز یادم نمی آید که روزی بیاید و مشکلی را ببیند و سعی در حلش نکند .ذهن تحلیل گر و منطقی اش برای هر چیزی دلیل می خواهد. حتی یک کامنت ساده ی Linux را اگر یادش نیاید , سرسری رد نمی شود . در عین حال ذهنی بسیار فعال دارد. بارها دیدم که در یک زمان چندین مسئله را دنبال می کند.قسمتی از این رفتار به توانایی بالای ذهنی اش برمی گردد اما احساس می کنم قسمت اعظم آن است که ذهنش را به اینگونه تحلیلی نگاه کردن عادت داده.او نمونه ی بارز انسانی که هدایت تفکر خود را به عهده دارد . کاری که برای خیلی ها در سطحی ترین کارها هم غیر ممکن است .

نکته ی دیگر اینکه خودش باید به باور همه چیز برسد. اگر تو حرفی بزنی که برای او قابل قبول نباشد , تا دلایل منطقی خودش را پیدا نکند , حرفت برایش سندیت ندارد. این خصوصیت کمک بسیاری به من کرد.بارها که در برنامه نویسی به مشکل برمی خوردم , به اینترنت اعتماد می کردم که مثلا این موضوع حل نمی شود , اما او نشانم می داد که :"برای هر کاری ,راهی وجود دارد .کار تو است که آن راه را پیدا کنی "

در سخت گیری معروف است .روزی که در دانشگاه باشد , باید همه کار کنند .اما در تعطیلات حتی ایملیش را هم چک نمی کند. کلا من این قانون را اینجا خیلی سودمند دیدم .هیچ کسی از وقت تفریحش برای کار نمی زند , اما قضیه دو طرفه است .کسی هم وقت کار را به بطالت نمی گذارند!

چیز دیگری هم خیلی برایم سخت بود تا یاد گرفتم , محیط کار را بشناسم و کارم را به خانه نبرم . پروژه را روی لب تابم انجام دادم ,برای همین خیلی روزها شب قبل تا دیر وقت کار می کردم در خانه و روز را دانشگاه نمی رفتم . اما این حقیقت را فهمیدم کاری که در محیط کار انجام شود , با سکوت , دور از فضا هایی که ذهن به هر سو پرواز می کند , نتیجه ی عالی تر می دهد تا زمانی که در خانه , با لباس راحت و موسیقی و خوردنی  و اینترنت  دنبال می شود.

حتی بارها او را دیده ام که بعد از ظهر ها که هنوز آفتاب داغی اش را دارد و محیط های اداری خنک ترین مکان ها برای ماندن هستند , مقاله ای می خواند یا کتابی تازه ورق می زند .

من همیشه وقت مطالعه ام آخرین ساعات شب است که بعضی وقت ها هم به خواب گره می خورد !!! اما از او یاد گرفتم که مطالعه هم یک کار است که باید در زمان و مکان مناسب انجام شود.

می شود به راحتی حدس زد چنین شخصیتی تا چه اندازه فروتن است . برای اویی که سال ها ست با انواع دانشجو در سطح های مختلف علمی کار کرده , تجربه کافی ست که بداند با دانشجوی ترم اولی غیر بومی مثل من چطور برخورد کنم تا زده نشوم از حجم سنگین کار و گستردگی موضوعات . حالا که به دو ماه گذشته می نگرم ,اگر برخورد درست و استادانه ی او در طول این مسیر نبود که مرا روزی به حال خودم وا نمی گذاشت , شاید اصلا همان روزهای اول بریده بودم.

واقعیت آن است او یادم داد همه چیز زندگی مثل این پروژه است .باید زمان مناسب , امکانات کافی ,صبرو برنامه ریزی اصولی داشت تا به نتیجه مطلوب برسی. بعضی وقت ها با اینکه همه ی شرایط فراهم است , جواب نمی گیری .او این جور وقت ها  می گوید : "That ‘s ok"  اما به این معنا نیست که بی خیالش شوی. چیزی هست که تو نمی دانی پس صبر کن تا بدانی!

 

این انسان ارزش بالایی در ذهن من پیدا کرده است .

+++

تازه متوجه شده ام که قالب وبلاگم بطور کامل دانلود نمی شود . این اشکال به مرور گر وب برمی گردد. من Firefox استفاده می کنم و متوجه مشکل تا کنون نشده بودم . اما دوستانی که IE استفاده می کنند , احتمالا تاخیر در بار شدن صفحه دارند. راستش در حال حاضر تنها پیشنهادم استفاده از مرورگر دیگری ست .اما این موضوع باید ایرادی در کد نویسی صفحه هم باشد که سعی می کنم در فرصتی برطرفش کنم . از همه دوستانی که به مشکل بر می خورند ,عذر می خواهم .

ممنون از اینکه ایراد را گوشزد کردید :)

Thu 5 Feb 2009| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست