تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

ساعت سه صبح بیدار شده ام . بامداد شنبه ی تعطیل .

باید برنامه نویسی  را تا ظهر تمام کنم ...اندکی استراحت  و بعد Unix را شروع کنم.آن را هم باید تا صبح دوشنبه تمام کنم.

انگشتانم  روی کیبرد می روند و می آیند  . همه ی نگاهم را داده ام به منطق برنامه ...اما ذهنم بازی بازی های خودش را دارد. داستان کتاب دیشب که قبل از خواب می خواندم , دیروز پر مشغله ی دانشگاه و همه ی گفتگوها با همکلاسی ها ی ایرانی و غیر ایرانی , فیلم دو روز پیش که خیلی احساساتم را درگیر کرد , بلیت الکترونیکی روی میز اتاق و قلقلک بازگشت به ایران و همه ی اتفاقات خوش,...بعد ناگهان یاد یکی از دوستانم می افتم که مدت هاست خبری از هم نداریم...با آنکه به خود قول داده ام تا برنامه را تمام نکردم به اینترنت سر نزنم ,هوس خواندن بلاگش را می کنم. جایی که عادت داشتیم درون  همدیگر را بخوانیم , جایی که گاه حرف هایی برای نوشتن بود اما نه گفتن ...که هر دو باور داشتیم : سرمایه ی ماورایی هر کسی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد.

وقتی این پست را می خوانم * , به هم می ریزم . آنقدر که دیگر نمی توانم روی برنامه تمرکز کنم. بغض می کنم .از پنجره ی اتاقم به شهر خواب آلوده خیره  می شوم ...کاش می شد این لحظه ی آرام را ابدی کرد...کاش هیچ فردایی نمی آمد ...

این نوشته در پاسخ به سوال اوست :

زندگی دو حالت دارد .شاید بیشتر ! اما من تا کنون دو حالتش را فهمیده ام. اینکه آن را جوری دریابی که برایت تعریف می کنند , یا آنکه جوری بفهمی که خودت تعریف می کنی. خیلی ها فکر می کنندانتخاب چگونه فهمیدن زندگی ست که به تو هدف و جهت می دهد. اگر راه اول را برگزینی ,امن تر و آرام تر است .می دانی که چیزهایی در میانه هست که تو را پر و خالی کند.می توانی به قراردادهای تعریف شده اعتماد کنی و نگران هم نباشی . دیگرانی این راه را رفته اند و به سلامت رسیده اند , تو نیز یکی از آنها . اما اگر راه دوم را برگزینی , خودت را در کابوس هرلحظه اشتباه انتخاب کردن قرار می دهی. اینکه گاه به بیراهه بروی ...اینکه گم شوی , شاید دوباره پیدا شوی اما دیگر به راه قبلی بر نگردی , سر از جاده ای تازه در آوری...ودر نهایت. با زهم تویی که تعیین می کنی زندگی را درست فهمیده ای یا نه . هیچ کس نیست که به تو بگوید :راهت درست بوده یا غلط.

 

من نمی گویم که کدام طریق به سلامت نزدیک تر است  که واقعا هم نمی دانم.اما احساس می کنم در هر دو این امکان ها , چیزهایی هست که باید دل ببندی و چیزهایی که باید بگذاری و بروی. در طریق اول باز آن دیگران به تو می گویند که از چه چیز بگذر , از چه چیز نگذر. در طریق دوم تو هستی که تعیین می کنی ...دشواری زندگی از آنجا شروع می شود که مطمئن نباشی آنچه که دل می بندی , ارزش دارد به آنچه که دل بر می داری. از این جاست که رنج ها زاده می شوند. رنج داشتن , رنج از دست دادن ...

اینکه جهان بینی ات در زندگی چگونه باشد , می تواند درمیزان  تحمل این رنج ها تاثیر گذار باشد ..

دارم آسمان و ریسمان می بافم که حرف دلم را بگویم .اما چیزی نمی گذارد...احساسی گنگ که از اینجا به بعدش , با مخاطب توست که نتیجه گیری کند .نتیجه گیری من بر می گردد به جهان بینی و طریقی  که از ابتدا انتخاب کرده ام , و نتیجه ی گیری تو به انتخاب های تو بر می گردد...

می دانی بغض ام از برای چیست ؟ ...اینکه احتمال دارد همه ی باورها، عقاید ؛ ارزش ها ، داشتن ها و حتی بودن ها , امروز درست باشند و فردا غلط! چرا که نه من , نه تو و نه هیچ کس دیگر نمی داند درست کدام است ...حداقل من اینگونه فکر می کنم

خودم هم مطمئن نیستم چه دارم می گویم اما این احساس گنگ دست از سرم برنمی دارد که همه چیز و همه چیز بستگی به منی دارد که راه را انتخاب می کند. بستگی به منی دارد که رنج ها را می پذیرد .چرا که هیچ کس غیر از خودم  نمی تواند مرا قانع کند که در آخر راه را درست آمده ام یا نه ...حتی باور اینکه آیا خدا می تواند جایگرین همه ی از دست دادن ها شود , باز بستگی به من دارد ...

دوست من , سوال تو شاید پاسخ یگانه ای نداشته باشد. از این روست که تو حالت خوب نیست .من نیز هم .همه ی دیگرانی که رنج می کشند نیز هم ...

+++

* هر دم از سویی غمی...

    تجربه  بودن : محمود مقدسی 


 

Sat 18 Apr 2009| | |

+ اندیشه +

بودا می گوید :

هشت چیز اصیل  را در زندگی  پیروی کن تا به معنای حقیقی زیستن دست یابی .

1.        به درستی بفهم.

2.       به درستی فکر کن .

3.       به درستی سخن بگو.

4.       به درستی عمل کن .

5.       به درستی معاش کن .

6.       به درستی  تلاش کن .

7.       به درستی اندیشه کن .

8.       به درستی تمرکز کن. *

 

+++

به یاد ندارم کاری کرده باشم تا کنون که هر هشت مرحله را اجرا کرده باشم.

 

احساس می کنم تمام گرفتاری هایمان از آن روست که یکی یا جمعی از فاکتورهای بالا درست از آب در نمی آید. همه چیزی را نفهمیده دنبال می کنیم. بسیار مواقع نسنجیده سخن گفته ایم و اسیر کلام خود شدیم. و بارها بارها تلاش های بیهوده کرده ایم بی آنکه در مسیر درست باشیم. ..و به تلخی احساس می کنم خیلی کم انسان هایی هستند که به درستی اندیشه می کنند و بر آنچه که می اندیشند در تمام لحظات زندگی تمرکز دارند.

 

+++

* :Buddhism , A way of life- C. Ananda Grero

 

 

 

Mon 6 Apr 2009| | |

امروز عید قربان است .

آسمان ملبورن از صبح باریده است .

غروب است و من تمام روز پشت این صفحه ی صاف نشسته ام . کار پروژه هم امروز تعطیل کردم...دو روز دیگر باید ارائه ای داشته باشم ...وقت رفته ی امروز ...  

مخملباف گردی هایم ادامه دارد. الفبای افغان را دیدم. مستند در یکی از روستاهای زاهدان . جایی که افغانی های مهاجر زندگی را مردگی می کنند.

کودکانی که پشت در مدرسه در حسرت کلاس درس می مانند.

یا  در جواب آمریکا را دوست داری یا طالبان , "هیچ کدام !"

در طی جنگ افغانستان  ؛از میان 20 میلیون افغانی , هفت میلیون یا به کشورهای همسایه مهاجرت کردند (3 میلیون به ایران ) یا از قحطی و جنگ مرده اند. کودکان افغانی ساکن ایران بدون داشتن کارت اقامت حق رفتن به مدرسه ندارند.

سازمان  یونیسف  (UNICEF)  سعی در فراهم کردن شرایط مناسب تربرای این پناهندگان  در ایران  کرده است .

همچنین صلیب سرخ(Red Cross) در کشورهای مختلف گروههای یاری ایجاد کرده است .عمده ی کمک ها مالی ست .

اما شواهد حاکی ست که افغان ها  در حداقل شرایط می زیند. بسیاری از آنها در فقر و بیماری و گرسنگی می میرند. بی آنکه امیدی به بهبود شرایط داشته باشند.خیلی دور نیستند. همین زاهدان خودمان ....

آخر مستند مخلباف با صحنه ی بازی تمام می شود . دختری نوجوانی که حاضر نیست  حتی سر کلاس درس بین باقی همکلاسی های دختر ,پوشیه ی خود را بردارد _ چرا که در باور او گناه است _ با کلنجارهای بسیار ,پوشیه ی سیاه خود را بر می دارد و به اصرار معلم مشتی آب به صورتش می زند. دوربین روی صورت زیبای  او, خیس از  قطرات آب , از حرکت می ایستد....

+++

رسالت واقعی یک هنرمند در به فکر انداختن مخاطب خود است .

+++

عید ابراهیم و ابراهیمیان مبارک .

+++

 سوال هایی در ذهن من می آیند و می روند.امروز افغانی های مسلمان کجا نماز عید می خوانند؟ چه کسی به آنها شیرینی عید تعارف می کند ؟ ...

 
Tue 9 Dec 2008| | |

معادله به هم ریخته است .

خودم می دانم.

فیلم سفر به قندهار محسن مخلباف را دیدم. قبول که از قافله خیلی عقبم ولی در ایران فیلم را پیدا نکردم اما اینجا در آرشیو فیلم های دانشگاه دیدمش در کنار خیلی فیلم های مهم دیگر .

مخلباف هنرمند بزرگی ست ! بعد از "گبه " و "سلام سینما" هم تظرم  همین بود اما "سفر قندهار " یک شاهکار است .فیلم آنقدر قابل لمس است که می توانی با "نفس " زار بزنی از واقعیت های تلخی که می بیند . می توانی پشت آن چادر بلند بدون منفذ خفگی را احساس کنی . می توانی در صحنه ی درمان دکتر که از پشت پرده با حضور شخص سومی با زنان صحبت می کند و از سوراخ کوچکی دهان بیمار را می بیند , بالا بیاوری از این همه تحجر ! می توانی با پایان بندی باز آخر فیلم که" نفس "گرفتار گروهای طالبان می شود و نگاهش در غروب روز سوم خیره می ماند ,تمام شب بیدار بمانی و بغض کنی.

هر پلان فیلم حرفی برای گفتن دارد.به یک بار دیدن , همه را نمی فهمی .بعضی مفاهیم هم شاید هرگز نفهمی.

معادله ی من به هم ریخته است...

 با هیچ استدلالی نمی توانم خود را آرام کنم چرا باید چنین وضعی برای دیگر انسان ها در جای دیگر دنیا باشد و حال آنکه در جاهای دیگر انسان ها در کمال آرامش و خوشبختی زندگی می کنند.

دیالوگ معلم دخترها یی که دارند از ایران به افغانستان برگردانده می شوند , مدام در سرم می پیچید.

" دخترها بدانید که امروز آخرین روز مدرسه ی شماست .در افغانستان به شما اجازه ی تحصیل نمی دهند .اما غصه نخورید .خدا که با شماست.باید مثل یک مورچه فکر کنید.یک مورچه ی کوچک چشمانش را می بندد و در خیالش فرض می کند که دنیا چقدر بزرگ است و برای او جا دارد ...."

من بخواهم جواب معلم را بدهم می گویم : " اگر مرا زنده زنده در قبر هم بگذارید می توانم چشمانم را بیندم و خیال کنم در تخت زرینی لمیده ام و کسی بادم می زند و کس دیگر نوازشم می کند !!!!!"

سوال سمجی ولم نمی کند که آیا هر زن افغانی حق دارد سوال کند : " چرا من در این سرزمین به دنیا آمدم ؟ چرا من محکوم به چنین سرنوشتی هستم ؟"

معلوم است که حق دارد.همه ی ما حق داریم سوال کنیم که چرا انسان فعلی زاده شدیم!  

تولد یک نوزاد نتیجه  ی یک رابطه ی جنسی بین زن و مرد است .ما هیچ گونه حقی در انتخاب پدر و مادر و محیط اجتماعی  و حتی مذهبی که در آن به دنیا می آییم نداریم.

این نتیجه گیری از چند وقت  پیش برایم سوال شده بود اما هیچ وقت مثل امروز برایم دردناک جلوه نکرده بود.بعضی وقت ها تفاوت ها کوچکند. ...در زیبایی ,استعداد , نقص عضو ملیت و نهایت نژاد متفاوت خلاصه می شود. اما زنان افغانی انسان شمرده نمی شوند. تنها در زمانی که مردی بخواهد از جسم آنها کام بگیرد و بعد هم  باید نتیجه ی این کامجویی یک طرفه  _البته که یک مردافغانی با این همه تحجر هیچ عقیده ای درباره ی چگونگی ارضای جنسی زنش ندارد _ اعم از بارداری و درد و بیماری و هزار و یک مکافات دیگر را به دوش بکشد...آخرش هم می میرد.بی آنکه حتی مفهمومی از زندگی را درک کرده باشد...همه ی این مفاهیم زیبایی که ما انسان های خوشبخت در کتاب ها و فیلم ها و تجربه های شخصی خود داریم!!! هنر ، ادبیات ، فلسفه ...همه چیز در یک لحظه بی ارزش می شود...

 من دیگر باور ندارم عدالت از پیش تعیین شده ای در روح این جهان جاری ست. معادله ام از اینجا به هم می ریزد که انسان ها عادلانه از نعمت های این جهان بهره مند نمی شوند و درد اینجاست که هیچ کس خود خواسته به این دنیا پای نگذاشته ...نه این واقعیت با آنچه که من پیش از این می اندیشیدم فاصله بسیار دارد...

 

Fri 5 Dec 2008| | |

++اندیشه ورزی ++

هیچ چیز آشکاره نیست .

در روابط انسانی..

در روابط انسانی تو نمی فهمی کدام نقطه ایستاده ای تا وقتی که درست نبینی طرف تو کدام نقطه ایستاده است ...

 

انگار همه چیزی در رازی ست .

در تپش اولین برخورد , در اشتیاق دوباره ی دیدار و حتی در کسالت دیدارهای تکراری..

 

قصه فقط حکایت عشق نیست .

من احساس می کنم برای هر رابطه ی انسانی ساده ای حجاب هایی هست که باید کشفشان کرد .گویی آدمی را کشف می کنی در آن میانه...و آنچه مرا کمی تسکین می دهد از این روش هر روزه...درک بیشتر از خودم است ...از خودم ,خودم و خودم

...

حال کسی را دارم که چیزی را فهمیده است که برای همگان عیان بوده و برای او نه...

یا برعکس برای همه پوشیده است و برای او حالا عیان

روابط انسانی در عین سادگی ,پیچیده ترین تجربه هاست ...

 

Thu 6 Nov 2008| | |

++ اندیشه ورزی ++

دو هفته ی پر استرس آخر ترم را پشت سر گذاشته ام آنقدر لب مرز آشفتگی بودم که حتی از خانواده ام خواستم با من تماسی نگیرند تا شرایط روحی ام بهتر شود...

اولین شب آرام بعد از آن دوران در اتاق هستم .انگار هیچ - هیچ ام .دلم می خواهد تا صبح کنار این پنجره ی رو به شهر ساکت بنشینم و به نقطه ای در نا کجا آباد خیره شوم ...نوعی درد مبهم مرا با خود می برد.پر بهانه ام امشب ."شب َسکوت کویر " را گوش می دهم .در نوای عشقبازی انگشتان پرتاب کلهر با تن داغ سه تارش گم می شوم...

+++

این ایمیل هم حال و روزم را هم به ریخت هم گویی درمانی بود بر رنج های پر بهانه ای که روحم را بی سبب می آزارد...

+++

 


این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد.  كارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:


دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬
غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

Tue 21 Oct 2008| | |

+ اندیشه ورزی +

وقتی به او می‌گویند كه «شما در دشت‌ها به شكار می‌پرداختید و در خیابان‌ها مشت‌زنی می‌‌كردید» جواب می‌دهد كه «دقیقا. اثر زخم‌هایم هنوز هم هست ـ اثرِ زخم برای قصه‌گویی مهم است.»

گی یر مو آریاگا ـ داستان نویس و فیلنامه نویس ۲۱ گرم

همیشه ایمان داشتم باید که زخم چیزی به دل داشته باشی تا بتوانی بنویسی اش.

+++

دلتنگی بدـ بد ـ بد شب های تعطیل یکشنبه را با خواندن نقد محسن آزرم درباره ی فیلم ۲۱ گرم برطرف کردم.جسابی به جا بود. 

Sun 6 Jul 2008| | |

++اندیشه ورزی++

قورباغه ی درونم ترکیده .

کتاب ها را جایی گذاشتم که نبینم.تکه کاغذهایی که نکته ها در آن ها بود و به دیوارهای خالی چسبانده بودم ,عروسک ها و خاطره ها و عکس ها و دلبستگی های دخترانه.؛برشان داشتم همه را .خلوت کردم این فضای تنهای  زندگی ام را...

شاید که ابن زندگی تنها معنای دیگری پیدا کند...

احساسی که  عاجزم از به  واژه بیان کردنش ,اما چیزی شبیه  امیدی بس عمیق  که کسی حلول کند ...

          " آینه ای ,عکس تو رنگ کسی ست              تو ز همه رنگ جدا بوده ای "

کیست  این  "توی" بی قراری های مولانا ؟...

نیست !هر که باشد از این دنیای خاکی ما نیست...

  

Sun 18 May 2008| | |

 +اندیشه ورزی +

بالا پايين .پايين بالا .آونگ شده ام.نه  دستم به آسمان مي رسم نه پايم به زمين.

گيج گيج كه مي خورم ، قلبم مي ايستد.آشنا نيست .هيچ كجا و هيچ كس.شايد اشتباه آمده ام؟ ! آنوقت است كه شك شروع مي شود.ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود.

صداي اذان مي آيد.مي دوم كنار پنجره .همان امن ترين عبادتگاه .براي خدا دست تكان مي دهم.محلم نمي گذارد. بغض مي كنم كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده.من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام.

مي روم ميان مردم.زمستان زورش را زده.بوي بهار مي آيد.خانه تكاني و لباس هاي نو. من شاد نمي شوم.نگاهم در دستان يخ زده ي پسرك فال فروش جا مي ماند.نه صد تومني من به درد او مي خورد ، نه فال او به زخم من.هنوز مي چرخم. چه كار كنم كه باري از دوش كسي بردارم؟ چه كار كنم كه اين تن_ سالم _ بي درد دين خود را به جانهاي بيمار ادا كند؟ هيچ ! ...ناتوانم!

بالا پايين .پايين بالا...

شب_ خوب آمد .اما خوب نمي شوم."روشن نيست..."براي خودم.براي هيچ آشنايي روشن نيست ."به كجا چنين شتابان ؟"شتاب ندارم ديگر.شب نرود كه روز بيايد .تقويم را ورق نزنم كه روزهاي جواني ام بگذرند.مي خوانم.غصه هاي ديروز را .يك هفته ي پيش.يك ماه قبل.همه را شاهد دارم.در برگ هاي كاهي دفترم...هديه بود...من بغض هايم عميق تر شده اند.دردهايم بيشتر.اما حس تلخ يكسال پيش را امروز هم دارم.واضح تر است.نوع رنجي كه مي كشم.درد دانستن دارم كه بود.از همان اولش بود.پس چرا تلخم ؟نايستاده ام هرگز!حركت عمودي آونگ گواه تلاشم است در رسيدن ... مگر نه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد؟براي كسي كه مي رود.كسي كه رنج مي كشد...ناگهان شاد مي شوم.در دل_ تاريكي. بالا و پايين مي شوم اما حالم به جا آمده.همين ترديد ، شك مقدس ...تلنگر تو ، نجاتم داد.نه اشتباه نيامدم.غلط انتخاب نكردم...زمين سنگلاخ است! *

+++++++++++++++++++++

           بعد از روزگفتارهاي دلنشين و پر محتواي دكتر نراقي كه خاطره ي عميق لمس آن لحظه ها ، هرگز از ذهن و قلبم پاك نمي شود،گوش دادن به دوره ي سخنراني هايشان را شروع كردم گفتاري دباره ي"غم و شادي " در سه بخش تنظيم شده است كه بسيار به كارم آمد.اينكه انسان هاي متوسطي چون ما چگونه با خوف و رجا زندگي مي كنيم.

     يا از عاقبت كارهايمان و خدا مي ترسيم يا كارهايي در جهت رضاي او انجام مي دهيم و اميد داريم كه جواب دهد.بيشتر ما گرفتار "امل " هم هستيم.آرزوي سراب گونه اي كه براي تحقق اش هيج زحمتي نكشيده ايم .بسته به اينكه  در زندگي چه قدر با خوف قدم برداريم يا منتظر رجا باشيم و يا در خيال امل باشيم ،غم و شادي هاي ما هم زاده مي شوند. و باز اينكه در فرهنگ عارفانه ي ما ارزش غم و اندوه بالاتر از شادي و بي خيالي ست.گرچه عرفاي بزرگ ما به شادي واقعي رسيدند چرا كه غم به معناي اندوه وجود ندارد.هرچه هست توجه و تلنگرهاي اوست و لا غير.مولانا شادترين عارف ها است با آنهمه رنج هاي عميق كه تاريخ گواه است.

آنچه ذهنم را بيشتر درگير كرده اينكه ما در چنين روزگاري كه امكان سلوك عارفانه نداريم ،چگونه از پس غم و شادي هايمان بر بياييم؟ جواني ما از بيرون  صرف سرخوردگي از اجتماع و شرايط نامناسب  و از درون دچار آشفتگي هاي عميق شده .احساس مي كنم نفس سخن دكتر نراقي در اين روزگار مي تواند چنين تعبير شود كه غم از نگاه_ دنيايي ما ،غم است .اما اگر در خود بپرورانيم كه در ره حقيقت گام برداشتن ،خود _شادي ست .بي درنظر گرفتن نتيجه ي اعمالمان و بي توجه مستقيم به آنچه شرايط بر ما تحميل مي كند ،مي توان به شادي دروني رسيد.آنوقت مي بينيم بيماري كه  ما را مستاصل مي كند ، شكستي كه در زندگي عقبمان مي اندازد ،انتخاب اشتباهي كه فرصت ها را از ما مي گيرد ،همه همه تجربه هاي يك روح جستجوگر_ حقيقت است و اينگونه ناكامي هاي ظاهري  لازمه ي اينچنين زندگي ست...

يك لحظه داغم مي كشي ،يك دم به باغم مي كشي                        

                                   پيش چراغم مي كشي تا وا شود چشمان من

 

Mon 18 Feb 2008| | |

+ انديشه ورزي +

تو مي گويي زمان ندارم.

من خودم مي دانم اين را .از همان لحظه اي كه سمت چپ شانه ام ،مرگ ايستاده بود .ريشخندم مي زد كه" فلاني غصه ي چي اين دنيا را مي خوري؟من كه هنوز لسمت نكردم!..."

يعني تنها زماني بي چاره ام كه دچار مرگ شوم .(بي چاره يعني كسي كه كاري از دستش بر نمي آيد نه به معناي منفي بدبختي )

تو مي گويي زمان ندارم كه اشتباه كنم.

اين را همان دنياي بي رحم به من گفته.همان كه براي هيچ كس به قدر كافي مهربان نيست.يعني فرقي نمي كنه چه كاري كني _ممكنه همه ي كارهاي دنيا _ اشتباه باشه ،

اما تو مي گويي :بايد پاي نتيجه همه ي تصميمات بايستي!

من شنيده ام  كه  خدا ممكن است غايب شود * و اعتقادات ديني چند ساله ي آدم را با استدلال هاي عقلي رد مي كنند** ،

تو مي گويي :همين لحظه خدا را بايد با همه ي همه ي وجودت پرستش كني شايد لحظه اي ديگر مرگ لمست كند يا خدا و دين تاريخ مصرف دار شوند!

آره .حالا ديگه منم داد مي زنم زمان ندارم.

زمان ندارم كه رويايم فردا عملي شود.شايد فردايي نباشد!همين امروز كه هستم رويا مي خواهم.اما آخر رويايي كه بالا بالا مي پره چگونه مي خواهد در امروز تحقق يابد؟باشد ،باشد تسليم شدم.زمان ندارم ،رويا هم نمي خواهم .ديگر چه؟

تو مي گويي زمان امروز به بطالت نگذرد!...

اه لعنتي چقدر سخته اين چيزهايي كه مي خواي؟خب خب امروز همينه ديگه...داره مي گذره...تصميم هايم سطحي اند ،مقطعي اند،...بعضي وقت ها هم از تصميمي كه مي گيرم ،پشيمان مي شوم!

.

.

.

تو جواب نمي دهي.يعني خراب كردم! يعني بايد همين امروز بهترين تصميم را بگيرم.يعني به فردا فكر نكنم.يعني خدا را گم نكنم ،يعني حواسم به مرگم باشه!

++++++++

·         * :نوشته ي دوست خوبم محمود مقدسي باعنوان شب تاريك روح  تلنگري شد براي خواندن مقاله ي با ترجمه ي دكتر نراقي كه حسابي مرا  به هم ريخت.درباره ي اسرارپشت پرده ي مادر ترزاو رابطه ي معنوي اش با خداوند و مسيح.همه ي چيزي را مي تواند براي لحظاتي ويرانم كند ، در آن مقاله بود.

 

·         ** : مقاله ي دكتر سروش با عنوان كلام محمد هم در راديو زمانه تلنگري از جنسي ديگر بود.برداشت ها متفاوت است و من هم بلد نيستم حالات خودم را توضيح دهم .نه اينكه بلد نباشم.اتفاقا نوجيه كردن اعمال و توضيح دادن رفتارهايمان اولين كاري ست كه در زندگي ياد مي گيريم و تا آخر هم عالي اجرا مي كنيم.اما تمرين مي كنم كه هيچي توضيحي اين ميانه نباشد.

 

           

++..به بهانه ي روز ها و شب هاي برفي سراسر كشور ..++

 

 

 

لذت ساختن يك آدم برفي ..."زمستان مبارك "                   

 

                           

 

              شكوه پياده روي در برف ..."برف نو سلام!"

 

Mon 7 Jan 2008| | |

اندیشه ورزی

" رسیده ام

 به خانه ام

این جا

اکنون

محکم

آزاد

در اوج

مسکن دارم" *

+++++++++

*این روزها بودا می خوانم.آرامم می کند.

**مصطفی  در اتاقش  پیشنهاد یک شب یلدای نیکوکارانه را داده است.حتما سری به او بزنید...اگر توانستید او ودوستانش را همراهی کنید.شاید تلنگری باشد برای شب یلدای شهر خودمان.

***درباره ی شب یلدا مفصل خواهم نوشت.راستی امسال هم آن برنامه پارسال برای شوخی یلدا در وب لاگستان هست؟...

 

Sun 16 Dec 2007| | |

 

The most important thing is not to win but to take part

جمله ي بالا از اولين المپيك آتن بر سر در محل برگزاري مسابقات نوشته شده و تا امروز در تمامي المپيك ها براي ورزشكاران به صورت يك باور در آمده است...

امروز مي انديشيدم بازي زندگي هم همين است.مهم نتيجه نيست، جرات شركت كردن در مشكلات آن است كه عيار آدم ها را نشان مي دهد.               

Sun 25 Nov 2007| | |

 ++انديشه ورزي ++

زمان تنها جايي ست كه به همه امكان داده مي شود ،فهميده شوند .

                                                                                                    ميلان كوندرا  

مشكل نافهمي ما در روابط انساني به نظر مي رسد همين نكته باشد.هميشه در زمان خود به مسايل ديگري مي نگريم و تحليل هاي شخصي آن زمان را درباره ي طرف مقابل روا مي داريم.كافي ست روزها بگذرند و ما به جايي برسيم كه نگاه ديروز رنگ باخته است.ناگهان فهم ديگران آسان تر مي شود.چرا كه ما موضع خود را تغيير داديم.در حقيقت گذشت زمان نظر ما را عوض كرده است.

+++++++++++++++++

كسي از دوستان تهراني مي داند چگونه مي شود در كنگره بزرگداشت مولانا شركت كرد ؟منظورم اين است كه برويم جلوي در سالن سران ،ما عاميان را راه مي دهند؟ خبرگزاري ها فقط اسم مقالات را پشت سر هم رديف كرده اند!

Sun 28 Oct 2007| | |

 

"ارتباط ما با خداوند در رابطه ي من_ او ست .حداقل بايد سعي شود به ارتباط من _ تو برسد اگر نگوييم كه به  ارتباط  من_ من برسد."

 

من _ او يعني از من دوري.يعني واسطه مي خواهم تا به تو برسم.

تو بودن در رابطه ،يعني نزديكي .يعني بي تنهايي.يعني معني يافتن.يعني رسيدن.

 

اگر با همه  ي واسطه ها خداحافظي كنم ،تو ،توي رابطه ي من مي شوي؟

 

 

 

 

Fri 19 Oct 2007| | |

+انديشه ورزي +

تجربه ي با خدا بودن تجربه ي غريبي ست.

جنسي متفاوت تر از همه ي آنچه كه تا ديروز ازدرك هستي در قوه درك من گنجيده بود.

 

من مي توانم عاشق شوم.

مي توانم دوست داشته باشم.

مي توانم براي دوست داشتن هايم دليل بياورم.

حتي نه ،مي توانم بي بهانه براي كسي دلتنگ باشم.

مي توانم دليل خوشبختي آدم ديگري شوم.

 

مي تواند لبخند كسي  معناي زندگي ام شود.

مي تواند درد هم نوعي عميقا مرا بيازارد.

مي تواند عشق به غير هم جنسي از من فداكارترين عاشق دنيا بسازد.

مي تواند محبت به دوستي از من معتمدترين مهربان دنيا بسازد.

مي تواند پشت دانايي خانه اي كوچك براي من ساخت كه بياموزم و بياموزم.

 

مي توانم محبت بي قيد و شرط مادرم را از اعماق وجود درك كنم و بدانم كه ژرف ترين نوع دوست داشتن است بدون هيچ نوع رنگ و ريايي. ناب ناب.

 

اما در توالي آنچه كه از زندگي تجربه مي ناميمش ،نوعي نزديكي هست كه با همه ي صميميت هاي ديگر فرق مي كند.تو مي تواني خودخواهي دروني من را در تك تك تجربه هاي بالا بيبيني.

 

من _نوع انسان _ وقتي عاشق كسي مي شوم كه تمناي داشتن او را دارم.

من _نوع انسان _ وقتي به دوستي محبت مي كنم توقع آن دارم كه در هنگامه ي سختي جبران كند.

من _نوع انسان _وقتي بر دانش خود مي افزايم كه بخواهم جايي دانشم رابه رخ هم نوعانم بكشانم.

من _نوع انسان _ وقتي از رنج انساني ديگر عميقا متاثر مي شوم كه خودم را در جاي او قرار مي دهم و اينگونه هست كه رنجش را درك مي كنم.گرچه هميشه فاصله اي هست.

 

نه نه باور نمي كنم كه در اين دنيا چيزي را بطلبم بي آنكه پاي منافع خودم در وسط نباشد...وقتي عميقا در انسان و رفتارهاي او فرو مي رويم ،به تلخي در مي يابيم كه همين انسان _اشرف مخلوقات _ نمي تواند حقيقتي اصيل را بدون هيچ گونه تعلق و تقيدي داشته باشد...

 

اما خدا ،ديگرگونه تجربه اي ست.خدايي كه مي داني هست.بايد چيزي باشد تا من و همه ي هستي معنا بگيرند.بگذار از استدلالهاي انسان مدرن كه ادعا مي كند علت پيدايش هستي و نوع انسان _نوعي خيلي عادي از انواع موجودات رو كره ي خاكي _ را پيدا كرده است ،عبور كنيم.هرگز باور نمي كنم كه خدا را بتوان با دو دو تا چهار تاي رياضي و فلسفه بافي و علوم تجربي اثبات كرد يا انكارش كرد.خدا را اگر از درون تجربه كرده باشي كه هست و اگرهم نه ...خب لابد نيست.

 

جنس تجربه ي لمس خدا ،نزديكي به او ،فكر كردن به او ،باور كردنش...چه مي گويم؟من غرق شده ام.خدا  راهرگز نمي تواني براي خود بخواهي.اين يكي مثل باقي خواستن ها نيست كه در آخرش چيزي هم به تو برسد.شايد اگر سعي كني هرگز به او فكرنكني ،راحت تر زندگي كني.راحت تر در سطح باشي .راحت تر عاشق شوي.راحت تر متنفر شوي.راحت تر دوست داشته باشي...راحت تر بميري.

 

درست است كه خدا رحمان است.رحيم است.غفوراست...بزرگ است.بگو يك دعاي جوشن كبير...

اما با اين حقيقت چگونه كنار مي آيي كه خدا همه ي آن چيزي ست كه تو نداري...زيرا همه ي داشتن هاي تو در حوزه ي خواستن هايت است.خدا را براي چه مي خواهي ؟...

 

سحر گذشته است و من به طلوع آفتاب مي نگرم.سهم امروزم را از دنيا طلب مي كنم...اما جنس غريب خواستن خدا را هم روي عميق ترين نقطه ي قلبم حس مي كنم .همان جا كه حيات من به تپش هايش بسته است...راستي خدا را براي چه مي خواهم؟

 

++++++++++++++++++++++++

 

پ. ن:روزگفتارهاي آرش نراقي _ ايمان به خود تجربه ي ژرف _ اول رمضان 2005

چالشي ديگر از اين جنس است.

گوش دادش را به همه ي دوستانم توصيه مي كنم.

 

 

Tue 18 Sep 2007| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست