+داستان کوتاه+
-خسته شدم از اینکه به چرندیاتت گوش دادم. تو خودت نیستی وقتی این حرف ها را می زنی. یکی کوکت می کنه.
صدای بوق ممتد را که شنید , متوجه شد که ارتباط قطع شده. به دیوار خالی روبرویش خیره شده بود . انگشت سبابه ی دست راستش روی لب هایش بازی می کرد. موبایل را خاموش کرد و به پهلوی دیگر روی تخت چرخید.
چند ساعتی از شب گذشته بود که از خواب بیدار شد. این را از سکوت شب می فهمید. کمی طول کشید تا یادش آمد که آخرین اتفاق قبل از خواب دعوایی بود که با او کرده بود. کامپیوترش هنوز روی میز روشن بود. دختری که عکسش تو وب سایت عکاسی او دیده بود, جری شده بود و زنگ زده بود که چرا؟ او هم صادقانه جواب داده بود که فقط یک مدل بوده. برایش توضیح داده بود که هیچ ارتباطی بین آنها نیست فقط می خواسته که سوژه ی عکاسی اش باشه چون خود او هیچ وقت قبول نکرده بوده.
ته دلش می دانست که دارد راست می گوید.
- از این به بعد دیگه به من گیر نده اگه با فلانی رفتم بیرون یا از بهمانی پیشت حرف زدم.
- من هیچ وقت سر این چیزا بهت گیر ندادم.خودت هم می دانی
-چرا آن شب رفته بودیم رستوران همه ی اوقاتت تلخ بود که از استادم گفتم یا آن روز که سر خرید لباسم با فروشنده حرف می زدم یا آن دفعه که...
– این داستان ها چی سر هم می کنی؟ اصلا چته؟ سر شب که هم دیدیم که حالت خوب بود. یوهو الان این وقت شب زنگ زدی و داری چرت و پرت می گی که چی بشه؟
از تخت بلند شد. لیوان آب را سرکشید. کامپیوتر را خاموش کرد. اتاق که تاریک تاریک شد , بالش را بغل کرد. حرف برادرش پای تلفن همان شب در سرش می پیچید.
- تو هم شدی خدا یکی یار یکی. برو زندگی کن دختر جان .الان موقع پایبند شدن آخه؟
چند دقیقه ای در سکوت مطلق گذشت تا بغضش ترکید.
+++
داستان الهام گرفته از روزگار واقعی دوستی ست که به من اعتماد کرد. می داند که احساسش را نوشته ام. به نظرش کار خوب از آب در آمده است.
+ داستان كوتاه +
ماكونداي ماركز در هر جاي دنيا مي تواند باشد.با آن جادوي آدم هاي رئال كه بستر واقعي زندگي ست با خيال هاي غير ممكن.
ماركز دوست داشتني جايزه ي توبل ادبي را براي آن نبرد كه يكي از معدود نويسندگان چهان بود كه در سبك "رئاليسم جادويي " كار كرد ،براي آن مرد آمريكاي لاتين را لايق چنين تقديري دانستند كه مي خواهد مصرانه در اكثر داستان ها و رمان هايش _بخصوص صد سال تنهايي _اتبات كند كه تخيل از واقعيت دور نيست و دنيا بدون خيال هاي عجيب ،لخت و زشت است.گويي تحمل واقعيت بدون داشتن خيال ،غير ممكن است.
قطعاتي از سخنراني ماركز در هنگام دريافت جايزه نوبل ادبي 1998
" دل سپردن به روياهايمان تنهاترمان نمي كند تنها توان مقابله با يكنواختي همه ي آدم هاي دنيا كه مي خواهند ما را متوقف كنند ،به ما مي دهد.
براي گفتن دردهاي واقعي آمريكاي لاتين پر رنجم ، رنج سال ها تنهايي را به دوش كشيدم."
اتوبوس كشدار جلو مي رفت ميان همه ي ماشين هايي كه در بزرگراه به اجبار به صف شده بودند تا راهي براي خلاصي از بن بست ترافيك پيدا كنند.
قسمت خانم ها همه نشسته بودند و دو تا صندلي هم خالي بود و شده بود آينه ي دق پيرمرداني كه در قسمت مردان به سختي خود را از ميله ي سقف آويزان كرده بودند.
دختر جواني 20 ساله اي همان جلوها نشسته بود و با نور موبايلش كتاب مي خواند.
دختر دانشجوي كنار دستي اش با چادر مشكي نگاهش رابه بيرون دوخته بود.
خانم پشت سر او با بغلي و دو تا روبرويي هايش بحث داغ گران شدن خانه را دنبال مي كردند.
_ 15 ميليون اقدسيه يك سال پيش ؛الان شده 35 ميليون.خانه نه ، بگو لانه موش.
_اين پايين مايين ها شايد بشه با 50_ 60 ميليون يه 60_ 70 متري گرفت.
رديف آخر خانم جوان حدودا 25 ساله اي با هدفوني كه در گوش داشت خلوت كرده بود و گهگاه نگاهش با خط ممتد ماشين ها گره مي خورد.
قسمت آقايان پر از مرداني بود با ته ريش هاي سياه و گهگاه جوگندمي كه چهره ها خستگي كار روزانه را فرياد مي زدند.
پسر جواني در مرز 22سالگي روي ميله ي وسط دو قسمت نشسته بود و با گوشي موباليش اس ام اس مي فرستاد.
مرد ميانسالي به پنجره ي اتوبوس تكيه داده بود با پشتي كه گويي به ترافيك كرده بود رويش به سقف بود.
مرد 27 ساله اي كيف سامسونيتش را با دو دست جلوي پاهايش گرفته بود وپشتش به قسمت خانم ها بود و تكيه اش به شانه ي بغلي.
***
(نظرگاه : داناي كل در افكار آدم ها )
دختر جوان 20 ساله : "مراقب خودت باش كوچولو،مراقب خودت باش عشق" ...داستان داره
مي گه حرف يه پدر در 5 سالگي يه دختر چنان تاثير عميق مي گذاره كه 40 سال بعد موقع روسپي گري به داد آن زن مي رسه...
دختر دانشجوي چادري : بوي عطرش منو خفه كرده چه برسه به اين مرداي زار و نزار ...ادعاي فرهنگشون هم مي شه و كتاب دستشون مي گيرن .
خانم اول بحث خانه : خاك برسرا هيچي از روزگار نمي دونن.همينطوري از سر شكم حرف مي زنن.
خانم دوم بحث خانه : اينهمه به حميد گفتم بيا بريم صادقيه خونه قيمت كنيم...اينقده كه قد و يه دننده ست...
خانم بحث سوم خانه : رنگ مش موهاي اين خانمه چه خوب شده.چهره اش رو خيلي باز كرده...
خانم جوان 25 ساله : ..."عشق زندگي مي آفريند ،زندگي رنج مي آفريند،"...تو كه شاملو خوندي چرا عشقو باور نكردي و رفتي؟ دوباره داري رو اعصابم راه مي ري...چرا اين غصه تموم نمي شه خدايا!
پسر جوان 22 ساله : چقدر صورتش قشنگه!زير اين چادر چه ماهي شده ...راستي كه حجاب آدم رو حريص تر مي كنه...كاش مي شد ازش عكس بندازم.
مرد ميانسال : قسط خونه اين ماه تموم مي شه،ماشين پرنيان هم چهار پنج تا قسطش بيشتر نمونده...دختر بي معرفت هم يه بار نگفت بابا من مي آم دنبالت سر كار...چه دوره و زمونه اي شده ...
مرد 27 ساله : دركم نمي كني لعنتي!آخه با حرف هاي توي كتاب ها كه نمي شه زندگي كرد...من يه مردم و از نگاه خودم دنيا را مي بينم ...آره تو خوب اتو داري كه مردي ات شب هاي جمعه معلوم مي شه...خب نامزدمي ديگه...**
++++++++++++++++++++
* اسم داستان برگرفته از يكي از داستان هاي كريستين بوبن از كتاب" غير منتظره" است كه خواندنش را به همه ي دوستان خوبم توصيه مي كنم (چاپ پنجم _نشر ماهريز ).اگر مي خواهيد لحظاتي با خود خودتان خلوت كنيد...
** داستان بدون هيچگونه تعصبي روي ظاهر آدم ها و بعضا جنسيت آنها نوشته شده و قرار نيست نتيجه گيري از تيپ هاي شخصيت هاي داستان گرفته شود.
*** خيلي مايلم نظر مخاطبانم را نسبت به برداشتي كه از داستان مي كنند ،بدانم.