عکس هایی هم از در وب سایت عکاسی Flicker گذاشتم. لینکش باید کنار صفحه باشد . اما چون قالب را عوض کردم همه چی به هم ریخته. این را به زودی درست می کنم.
سفر عالی بود. برای منی که خسته از شهر و هیاهو و آدم ها بودم . از اینکه دوستانی از ملیت های دیگری هم پیدا کردم خوشحالم.
اما بعد از سفر , پیگیری خبر های ایران خیلی داغانم کرد. اتفاق اخیری که افتاده , عکس العمل هوشمندانه ی جوان ها , همه همه در سرم تکرار می شوند. بغضی خاصی دارم که فقط دلم می خواهد تنها باشم و کتاب بخوانم با بنویسم.
کمی که بهتر شدم, بیشتر می نویسم.
استادان و دانشجویان سراسر دنیا جمع شده اند و درباره ی تحقیق های خود صحبت می کنند. ارائه ی کارهای جدید می دهند. دیروز هم جند تا از دانشحویان ایرانی ارائه های مختلف داشتند. می چرخم بین آدم ها و تحقیق های مختلف. هرکسی هم از تحقیق خودم می پرسد می خندم می گویم : من که هنوز هیچی!...
اشتیاق عجیبی در رگ هایم می دود. از اینکه آدم هایی هستند که عمری بر سر تحقیق و پژوهش می گذارند. به ظاهر آدم های عادی هستند اما وقتی نزدیکشان می شوی , تفاوت ها را احساس می کنی. بعد دلت می خواهد جزئی از آنها شوی. بعد هدف هایت تغییر می کنند و اینگونه است که جریان زندگی ات دچار تلاطم می شود.
....
+++
یک هفته ای نخواهم بود. سفری پیش رو دارم. به جریره ی Tasmania می روم. کمی هم روزهایم را به قیل و قال جوانی و گشت و گذار ...
پ.ن : مصاحبه ی گلشیفته فراهانی را در بی بی سی گوش می دادم. آرزوهایی که در آخر کرد, عجیب دلتنگ ایرانم کرد...
+ شرح حال +
از جمعه بعد از ظهر ملبورن بارندگی ست. آخر هفته ی آفتابی نداشتیم در روزهای آخر بهار , اما بهشت را در زیر باران دیدم. ریز ریز می آید و بی توقف. همه چیز را می شوید...
عصر آرام یکشنبه است من کنار پنجره ام "حبیب " گوش می دهم. عجیب دلم هوای وطن کرده است ... و چقدر این ترانه ی ماندگار, امروز برای ایرانمان معنا دارد. غمی عجیب مهمانم کرده. همه ی خبرها و عکس ها و اتفاقات در ذهنم مرور می شوند. یاد همه ی دوستانم می افتم. حرف هایی که در 21 روز سفرم به ایران شنیدم. چیزهایی که خبرها نمی نوشتند... دوباره پر از نفرت می شوم. پر از فریادی که می خواهد گلو را پاره کند. پر از بغضی که نمی ترکد. مشت هایم گره می شوند و احساس می کنم چقدر آرزوی دیدار کشورم را پس از باران دارم...آیا به نسل ما این رویا محقق می شود؟
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
این روزها کتاب می خوانم و فیلم می بینم. Lost که مثل اعتیاد رهایم نمی کند. می خواهم بدانم آخر این ماجرای کشداررررررررر چه می شود! season اول که تمام شد به فکر پشت داستان احسنت گفتم. به شخصیت پروری و توالی اتفاق ها . اما از واقعا چرا کاری که به ان زیبایی شروع شده با این همه دگرگونی و ماجرا در ماجرا دنبال شود؟...دارم نقدهای سریال را هم دنبال می کنم.
اما کتابی که می خوانم, کمال لذت و رنج را به همراه دارد. خواندن جنایات نازی ها در 1944 در دهکده ی لب مرز فرانسه از زبان ساکنان دهکده , هر لحظه پر و خالی ام می کند.به زودی تمام می شود . نقدی بر آن می نویسم.
+++
قالب وبلاگ را هم عوض کردم. از زمینه ی مشکی کامل درش آوردم اما بخاطر زیبایی گل زرد , رنگ مشکی را هنوز می خواهم...
+ شرح حال +
تا نیمه های شب کتاب خواندم. کمی فارسی کمی انگلیسی. با آنکه خوابم می آمد قهوه پشت قهوه که نخوابم. انگار می خواستم به شیوه ی خودم جشن بگیرم. آزادی ام را. سه ترم فوق لیسانس تمام شد. هر چند یک امتحان و گزارش های آخر مانده اما تدریس و کلاس های درس تمام شد. ترم آخر هم تز است که خدا می داند چقدر قراراست فشار بیاورد. برای نوشتن یک proposal پنج صفحه ای , یک ماه وخورده ای می دویدم. حالا خوب خوب می فهمم چرا آنقدر حوزه ی تحقیق در اینجا ارزش دارد. چرا اینقدر Phd جدی است و سخت قبول می کنند. 200 صفحه نوشتن ...تصورش هم سر درد می آورد. همه چیز باید از ذهن تو باشد. راحت بگویم کار هرکسی نیست. به قول خودمان پوست آدم را می کنند...آنطرف قضیه این است که باید جدی دنبالش باشی. عاشق باشی در حوزه ای که می خواهی مطالعه کنی..حرفی ست در دلم که باید بگویم تا سبک شوم.خیلی کم دانشجوی ایرانی مشتاق تحقیق دیدم. خیلی زیاد هستند که می خواهند ادامه دهند یا دارند با بورسیه ادامه می دهند اما اصلا عاشق نیستند. کلاس کار و مدرک را مهم می داند....و جالب که فقط این خلا را در ملیت خودم دیدم...چه همکلاسی های موفقی از ملیت های دیگر داشتم که اصلا تحقیق را نمی خواستند . با آنکه بورسیه راحت می گرفت اما خودش تحقیق را دوست نداشت. حالا کلاس و مدرکش to hell!...
بگذریم که دوباره درد دلم باز می شود و در اخر هیچ چیزی به دنیا وآخرتمان اضافه نمی کند.
" من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم"
در ادامه ی جشن آزادی , امروز رفتم Sydney Road. خیابان معروف به ترک ها و عرب ها. مسلمان زیاد دارد.از خوشی مردم که محصولات ایرانی را در سوپر مارکت ها دیدم. ترشی یک و یک , رب تک دانه , نبات زعفرانی , پشمک حاجی عبدا... از همه خوشمزه تر قطاب ها و شیرینی ها ی دانمارکی های ایران. همان هایی که بابا از بلوط می گرفت. من عاشقشان بودم. آمدم خانه و با انواع ادویه هایی که بوی ایران می داد , ته چین مرغ درست کردم...هه هه هه ...منتظری دوستی هستم که بیاید و در شادی ام با غذای ایرانی شریک شود.یاد خانه ی مشهد و الهام با آن ته چین های محشرش به خیر.من و زهرا دراز به دراز پای سفره می افتادیم!!!!
پینوشت : می دانم خیلی پرت و پلا نوشتم .اما آنقدر که ترم گذشته اتفاق های بزرگ و حجم درسی سنگین , روحم را فرسایش داده بود , احتیاج داشتم تا اینطوری روزمرگی را تجربه کنم .
تا بعد که جشنم تمام شود و به خود واقعی ام برگردم.
+++
یه چیزی الان یادم آمد که می خواهم اضافه کنم. دقیقا هفته ی پیش همین موقع تو کتابخانه دانشگاه نتیجه ی یکی از تمرین تحویلی های تحقیقم آمد. آنی نبود که انتظار داشتم.خیلی سرش وقت گذاشته بودم.حالم گرفته شد. آنقدر که احساس کردم دیگه رمق ندارم ادامه بدهم .باید همان شب یکی دیگه از تمرین تحویلی ام را تمام می کردم. یادمه گریه کردم. ارام و بی صدا. یادمه احساس می کردم الانه که خفه شم. یادمه می خواستم تو کتابخانه جیغ بکشم. نمی توانی تصور کنی چقدر می تواند درس ها با مشکلات غربت قاطی بشه واز تو یه چیزی بسازه که اصلا نیستی. تنها کاری که کردم به یکی از بهترین دوستانم -دانشجوی دکترا - ایمیل زدم. برایش حالم را توضیح دادم .ازش خواستم فقط چیزی بگه که من را آرام کنه .گفتم از وضعیت خودش بگوید . متن زیر قسمتی از ایمیل اوست.
At the moment in my life I feel very strange. I see a bit of light "at the end of the tunnel" but still there's a long way to go I feel. Sometimes I feel I only have to do very little and it's easy... sometimes I feel the exact opposite. Everyone says that it's normal. But I remember this feeling even from my undergrad times. When I used to pick up an assignment to my hand it feels like the world is going to end but when I keep doing it, I even manage to put finishing touches and polish it before submitting. But the work I'm tackling right now is big... it needs much deeper focus and long term planning... something I'm doing for the first time in my life
صداقت همین نوشته و واقعیت پشت آن کافی بود تا مرا از آن سقوط نجات دهد...
ماجرا همین یک هفته ی پیش بود.خواستم لذت درک لحظه های سخت را با شما در میان بگذارم..
+ شرح حال +
شش بعد از ظهر یکشنبه است .از دانشگاه می زنم بیرون. یادم می آید صبح که خودم را به زور می بردم تا آنطرف دیوار های بلند و بدون نور دانشگاه , چقدر دلم می خواست بروم کنار رودخانه و تمام روز را روی چمن ها دراز بکشم و کتاب بخوانم. رمان تازه ای که شروع کردم.
The Guernsey Literary and Potato Peel Pie Society
سادگی و روانی داستان به اندازه ی پیچیدگی اسمش نیست.
می رسم خانه. آنلاین می شوم بخاطر مامان. اینکه فقط بیاید و اگر زور اینترنت ایران برسد تصویری از او ببینم. نبود. اتاق را جمع و جور می کنم. ملاحفه های و لباس های شسته شده را تا می کنم. تلفن زنگ می خورد. برادرم است . کمی گپ می زنیم. سر حال نیست.
غروب یکشنبه ی دلگیری است . اما هوا عالی ست . هنوز گرم وآفتابی . بعد از ماه ها باد و سرما ...هوس دویدن می کنم.لباس دو می پوشم و از خانه برون می زنم. بدون موسیقی ...دلم سکوت می خواهد. سکوت آرام آرام یکشنبه...
به پارک نزدبک خانه می روم...چند وقت است که سر نزده ام؟ ...آخرین بار قبل ازسفر به ایران بود؟..ایران ... آن صبح لعنتی اعلام نتایج...به صفحه ی لب تاپ وخبر سیاه آن زل زده بودم...چه حرف ها چه روزها چه شب هایی که پس از آن آمدند و رفتند...احساس می کنم چقدر دلم سنگین است...چقدر حرف ناگفته دارم...از ایران ...روزهای قبل از بازگشت ...دیدار خانواده...بعد هم همه ی 21 روز ایران ...می توانم تک تک لحظات را به خاطر آورم
.دیگر نمی دودم. روبروی شهر ایستاده ام و غروب با همه ی زیبایی اش ....
راستی چقدر پر از حرفم... چه شد که دیگر ننوشتم؟ چه شد که دیگر حرف هایم جا ماند ؟...نوشته ام. همه را نوشته ام. همین جا. جایی در همین حافظه ی فیزیکی لب تاپ حرف هایی هست که نوشته ام. ..مجال نیافتم که بگویمشان...یا شاید هم نخواستم که بگویم ..
چه فرقی می کند؟ دلیلش را می گویم...ننوشتم ..مدتی مدید.... تمام ماجرا این است .
اما امروز , این لحظه ی ابدی تنهایی چیزی درونم ترق صدا داد. شکست ....
سکوتم آخر شکست ...
ميلاد يکي کودک شکفتن گلي را ماند
چيزي نادر به زندگي آغاز ميکند
با شادي و اندکي درد
روزانه به گونه اي نمايان برمي بالد
بدان ماند که نادره ي نخستين است و نادره ي آخرين
منتظرم .از ایران کسی زنگ بزند.بی قرارم. خبر خوشی در راه است اما من آشوبی در دل دارم.
همه در بیمارستانند.من آرزو می کنم چشمانم را باز کنم و ببندم؛ آنجا باشم ، کنار برادرم . دستان سردش را بگیرم و آرامش کنم تا زمانی آن خانم پرستار با لبخند بیاید و خبر رسیدن قدم های کوچک پسرش را بدهد و سلامتی همسرش را...
+++
خبر رسید. کودکی پا بدین جهان گذشت...
و من چقدر از شادی آنها دورم...چه عصر دلتنگ یک شنبه ای ست اینجا...و همه ی آرزویم این بود که به برادرم از نزدیک این لحظه ی ناب را تبریک بگویم و در آغوش بفشارمش...
اما چه دارم حالا...فقط واژه هاو دوستی عمیقم با قلمی که آخرین جان پناه است .
جدای نزدیکی نسبی من (عمه ی کوچک ) با نوزاد تازه متولد شده, احساس شگرفی دارم که انسانی زیستنی آغاز کرد...وچه روزها و لحظه هایی در انتظار اوست ...و کسی چه می داند روزگار برای او چه بازی هایی رقم خواهد زد.
از نوشتن هرچه عاجزم!
فقط حرف هایی برای مهراد (کودک دو ساله ی خانواده ) و آرتا (نوزاد تازه متولد شده عضو جدید خانواده ) دارم .آرزوهایی شاید...
تقدیم به آرتا و مهراد عزیزم و همه ی کودکان خوشبخت :
نعمت زیستن در سایه ی سلامتی و امنیت ,نعمتی ست که بسیاری ازآن محرومند. تویی که بنا به قرار داد نانوشته ای در چنین شرایطی به دنیا آمدی , باید که دیگر گونه زیستنی داشته باشی. حتی بخاطر غمگینی دائمی کودکی که باز بنا به همان قانون نانوشته ,با نقص جسمی به دنیا می آیند یا کانون گرم خانواده ای ندارد, بخاطر او باید که ببالی و شکوفا تر شوی هر روز تا امیدها برای او نمیرد.
زندگی می تواند هر تعریفی باشد که تو خواستاری. به همان اندازه زیبا و عمیق.
اما هرگز در انتظار همه ی روزهای خوب مباش. زندگی کاسه ی پر از توت فرنگی قرمزی ست که گاه تیغ هایی دارد که اشکت را در می آورد و گلویت را به درد !
همه ی تصورات کودکی ات از فردای شیرین حفظ کن و مگذار روزهای پی در پی و ناکامی هایی که نصیب هرکسی می شود, امید را از تو بگیرند.
مگذار هیچ چهارچوب از پیش تعریف شده ای, تو را از رسیدن به رویاهایت باز دارد. این تو هستی که می توانی قرار داد تازه ای به قانون زندگی اضافه کنی .
و بدان مهمترین چیز در زندگی ,اعتقاد داشتن است .من نمی گویم به که و به چه .
این کار تو ست در روزهای آینده که این راز را کشف کنی .
و به یادد داشته باش... با حضور خانواده ات, هرگز تنها نیستی وآنها همیشه برای تو می مانند و دوستت خواهند داشت.
قدم های کوچکت مبارک باد .
"هر کودکی که به دنیا می آید نشان می دهد که خداوند هنوز از انسان ناامید نیست "
رابیندرتاگور
دارم اولین کتاب زندگی ام را می نویسم.
نه نوشته ,نه
شعر ,نه دل نوشته های شخصی ؛ نه وبلاگ و نه حتی نامه های بی نشانی ...
دارم کتابت را می نویسم .
...
+++
را اینجا شناختم .Sarah McLachlan
کانادایی
معروفی که به اعتبار صدا ی اشرافی زنانه اش و آهنگ های تاثیر گذارش شناخته شد.فعالیت
های حقوق بشر ,کمک به گروهای خیریه سراسر دنیا و عضو فعال انجمن زنان از دیگر ویژگی های بارز شخصیتش است.
Angle :معروف ترین آهنگش که یکی از زیباترین قطعات پیانو هم شناخته شده است.معنی آهنگ حجتی ست بر یکتا بودنش.
http://www.youtube.com/watch?v=BDkcJ-62uuY
Spend all your time waiting
Memory seeps from my veins
Let me be empty
And weightless and maybe
I’ll find some peace tonight
In the arms of an angel
Fly away from here
From this dark cold hotel room
And the endlessness that you fear
You are pulled from the wreckage
Of your silent reverie
You’re in the arms of the angel
May you find some comfort there
So tired of the straight line
And everywhere you turn
There’s vultures and thieves at your back
And the storm keeps on twisting
You keep on building the lie
That you make up for all that you lack
It don’t make no difference
Escaping one last time
It’s easier to believe in this sweet madness oh
This glorious sadness that brings me to my knees
In the arms of an angel
Fly away from here
From this dark cold hotel room
And the endlessness that you fear
You are pulled from the wreckage
Of your silent reverie
You’re in the arms of the angel
May you find some comfort there
You’re in the arms of the angel
May you find some comfort here
ما مسئولیم.
ما مسئولیم در مقابل غم دیگران .
ما مسئولیم زمانی که شادیم درمقابل دیگرانی که هستند و غمگینند.... دیگرانی که ازما خیلی هم دور نیستند...
+++
خبر از ایران رسیده ...عروسی یکی ,فوت پدر دیگری ...
و من در سکوت ...
عصر خاموش یکشنبه ...مثل جمعه شب ایران که دلتنگی ها می آمدند بی بهانه ...
اما من غمگین نیستم ...یعنی هستم اما نه برای تنهایی بزرگ خودم ...که برای دوستانم که دورند از من .هر کدام با مشغله ها و شادی ها و غم های خودشان ...
من سهراب گوش می دهم با صدای زنده یاد شکیبایی...
"صدا کن مرا
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمت حزن می روید ...
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراکی کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم ... چه اندازه تتهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون عشق تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است ..."
+++
می اندیشم که زندگی با ما منصفانه برخورد می کند آیا؟...غم هایی به من می دهد و دردهایی به تو ...شادی هایی هم هست .همین نزدیکی .درست زمانی که فکر می کنی نمی خواهد این اندوه سمج دست بردارد...
طبق قانون فیزیک , شادی امروز من شاید غم دیروز تو باشد که دست هایی آن را به ماده ای دیگر تبدیل کرده اند.از کجا ی این زندگی مطمئنیم که رنج گران تنهایی او نشود لبخند فردای من و تو ؟...روح زندگی با ماست و قانون پا برجا ....
+++
این روزها از حال دوستانم در ایران کم وبیش خبر دارم و می دانم که خوب نیستند خیلی هاشان....می دانم که نگرانند.دلخورند از خیلی چیزها .خسته اند از این همه آشوب ...تنها یند از بی هم زبانی ...ازسدی که میان رابطه هاست ..همان که نیاموخته ایم عاشق شویم ساده...همان که نیاموخته ایم به کسی بگوییم :"روز مرا ساخته ایی " که روزش را بسازیم...
زمان اندکی ست که من کناردوستانم نیستم ...پس درک احساسشان سخت نیست ...
نمی دانم هیچ کار که نمی شود از این فاصله ی دور برای دوستی که می دانی به تو احتیاج دارد ...اما بگذار با تو بگویم تجربه ی قلب کوچکم را ...
که رنج ها آمده اند تا ما را بسازند.
که رنج ها آمده اند تا شادی معنی یابد.
که با رنج های بزرگ کاری نمی شود کرد ...پس بیا با شادی های کوچک جبران کنیم .
"کسی نیست ...
کسی نیست....
کسی نیست...
بیا تا زندگی را بزدیم
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیمش
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم ..."
+++
آری ؛می اندیشم که ما در زایش دردها هیچ کاره ایم...چرا اینگونه فکر نکنیم که با آفرینش شادی کوچکی ,شاید که کاره ای شویم در روح سیال زندگی...
+++
به همه ی دوستانم در ایران : 
رنج امروزت را با دعوت ساده ی کسی به پیاده روی یا یک پیاله ی بستنی ,یا زنگ به بهانه ی یک سلام ساده ...به شادی بزرگ تبدیل کن...اگر هم کسی نیست...خودت را میهمان کن...کسی روزی خواهد آمد...

شوکه ام هنوز.باورم نمی شود.
دوستش داشتم.از نوجوانی که "صدای پای آب " را با صدای گرمش شنیدم.سهراب را با او شناختم...
همان صدای پر طنین که بالا و پایین می رفت.شور را تقسیم می کرد و گاه به اوج اندوه می رساندد.
و سینما را هم."هامون" را بارها دیدم .وقتی از فرانی و زویی گفت.
"سارا" را بخاطر مهرجویی و کریمی و او دوست داشتم.
"پری "...همین امشب نامه ای که برای "داداشی" می خواند ...دوباره آمد و آمد در ذهنم.
باور نمی کنم که حتی بازیگر توانای سریال محبوب خانوادگی ام دیگر نیست.
خبر فوت کسی از ایران ، کسی بود که خبرهایش را همیشه دنبال می کردم...شوکه ام کرد..خیلی تلخ...
کسی انگار کوبیده باشدم.
می آید در ذهنم صدایی که انگار از قلب قرن ها حقیقت آمده بود ...
" و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
و بدانیم که اگر مرگ نبود ؛
زندگی چیزی کم داشت "
روحش شاد
+ دسته بندی ندارد...+
گاهی وقت ها باید اساسی تکان بخوری تا دست از گلایه ها ی شخصی و نگرانی های کودکانه برداری...
دانشمند ایرانی ناسا است.همان جایی که در آماری که گرفته اند 45 درصد محققان درجه ی اولش ایرانی هستند...
زاده ی شیراز است و از 18 سالگی به آمریکا رفته است.مدیر هدایت پروژه ی "اکتشاف سیاره ی مریخ " است که با موفقیت انجام شده .در مراسم تحلیل از زحمات او ,وقتی آمد پشت تیریبون این داستان کوتاه را تعریف کرد:
من خانمی را به عنوان دوست صمیمی می شناسم در لس آنجلس است و سرطان دارد.او مرا با کودکانی در ایران آشنا کرد که علی رغم استعدادی که داشتند از ادامه ی تحصیل محروم بودند.آن خانم 12 کودک را سرپرستی می کند و من یک کودک را.نامش "محمد" است.چندی پیش محمد برای من عکسی فرستاد از خودش .کفش های نویی که من برای عید نوروز برای او فرستادم را به سینه فشرده بود .
همراه با متنی که بیان می کرد من یک الگو (Role Model) برای او هستم...
دکتر فیروز نادری ,پشت تیربون جهانی که برای تقدیر از او ترتیب داده شده بود,با این جمله گریست...
و در آخر اضافه کرد : "او نمی داند که خود من الگویی چون خدا دارم ...نمی دانم در آینده محمد یک نابغه ی جایزه ی نوبل می شود یا انسانی مخل آسایش بشر ...اما گامی که در راه کمک به آینده ی او کردم ؛جلوه ی بیشتری برایم دارد تا کاری که در ناسا برای خارج از مرزهای کره ی خاکی امان کردم"
+شرح حال +
این قطار شهری که سوت می کشد وسکوت شب را می شکند ...مرا با همه ی خستگی یک روز سنگین درسی به آرامشی می رساند که نداشته ام تا کنون.
شب ملبورن را دوست دارم .در سکوت است و نورانی.مردم در خانه ها خزیده اند.هیاهو برای آخر هفته است که شهر یکپارچه خوشی می شود.
به چهره ی آدم ها نگاه می کنم.همه خسته اند.جوان هایی شبیه خود من.خسته از درس و ساعت های طولانی در کتابخانه .بعضی ها گرد کار بر چهره دارند.باید چرخ زندگی بگردد...هرکاری ...و من یخ می کنم وقتی دختر هندی جوانتر از خودم را به یاد می آورم که برای تامین هزینه ی تحصیلش روزهای تعطیل به خانه ها می رفت تا تمیز کاری کند...او را در همین قطار دیدم.حریصانه رمان داستایوفسکی می خواند..
زن کناری من می خزد در شانه ی مردش.دست مرد شره می کند در خرمن موهایش... ...tonight زن می خندد ریز ریز و مرد نگاهش می کند گرم ـ گرم .
و من می اندیشم :همراهی معنایی عمیقی دارد که در لحظه های بی تعلقی چاره ساز می شود...
وزندگی هر صحنه اش چیزی برای تامل دارد...
تقديم به رنج _سالها تنهايي يك بزرگ مرد
مشتي استخوان بود كه بر شانه ي لرزان مردها مي رفت .
خاك سردي كه بر كفن سفيد مي ريختند ، حجتي بود بر باور مرگ.
فرزندش ، نزديك - نزديك مانده بود تا شاهد دفن او باشد .
پيش تر ها خاطره ي مادر ،آن سايه ي نامهرباني بود كه در شير خوارگي تنهايش گذاشته بود و او در تمام اين سال هاي بي مادري ،همه ي عشقي كه دريغش كرده بودند را به دوستان ،همسر و فرزندان خود داده بود...
و امروز ميان خواهر و برادرهاي ناتني او هم به نام فرزند ارشد مادر فرا خوانده شده بود.
از چه بود اين گريه ي عميق و بي وقفه براي كسي كه در زندگي هرگز كنارش نبود ؟
بي مادر شده بود...
+++++++++
هيچ شعري تا اين اندازه متاثرم نكرده بود كه خواندن دوباره ي شعر شهريار در روز _ مرگ _مادر _آن بزرگ مردي كه نزديك من است ،هم او كه سالها از سايه ي مادر محروم بود اما در روز مرگش ،تنهاتراز هميشه گريست...
اي واي مادرم
آهسته باز از بغل پلهها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هالهاي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا، ول ميخورد
هر كنج خانه صحنهاي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پلهها
آهسته تا به هم نزد خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصلهدار
او فكر بچههاست
هر جا شده هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن همه برف است كوچهها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل ديگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال
هر شب درآيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يك عشق نيمه جان
مادر بخواب خوش
منزل مبارك
آينده بود و قصه بي مادري من
ناگاه ضجهاي كه به هم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاك
خود را به ضعف از پي من بازميكشيد
ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه
خود را به هم فشرده ميخزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنههاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوفناك هم ميگريختند
ميگشت آسمان كه بگويد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و به مغز من آهسته ميخليد
تنها شدي پسر
باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود
بردي مرا به خاك سپردي و آمدي
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
+شرح حال +
بارها از جلوي سينماهاي جشنواره فجر رد شدم اما با احساس هنر دوستي خودم مبارزه كردم كه يكي از تماشاگران جشنواره بيست و ششم نباشم.درونم فرياد است كه بايد جايي اعتراض خود را نشان دهم.اينكه آن ديگران با خودكار قرمز روي علايق و باورها و برداشت هاي ديگران خط بكشند چرا كه آن نگاه ها را قبول ندارند ،توهيني ست به همه ي اعتقادم به هنر !نامه ي جمال شورجه در پاسخ به اعتراض هنرمندان هم كه هنوز اعتماد بازتاب هايش را چاپ مي كند ،تير خلاصي ست براي اين جنگ نابرابر!
چيزي كه بيشتر از اين اتفاق عذابم مي دهد ،استقبال مردم از اين فاجعه ي هنري ست.چه صف هاي طولاني براي رزو بليت تشكيل شد و مي شود.نقد ها و تحليل ها شروع شده اند.خوب ها و بد ها!هرچند همه با افسوس در ابتداي اظهار نظر هاي هنري اشان ،آه مي كشند كه جشنواره امسال جشنواره نيست!!!
مي توانم پيش بيني كنم كه همين مردم براي انتخابات هم حضوري باشكوه خواهند داشت.هرچند هر روز تيتر يك روزنامه ها روند انتخابات غير دموكراسي و رد صلاحيت هاي بي دليل است!!!
فيلمساز نيستم و نمي دانم براي ساخت يك فيلم چه رنج ها و مرارت هاي پيش بيني شده و نشده بر سر كارگردان و تهيه كننده و بازيگران و عوامل ديگر فيلم آوار مي شود.حتي نمي توانم حساب شب هايي را داشته باشم كه فيلمنامه نويس با سوژه و شخصيت ها كلنجار مي رود و داستان در نمي آيد...به همين دليل نمي توانم جاي همه ي آنان باشم ،نمي دانم اين خواسته منطقي ست كه در اين آشفته بازار مكاره به نشانه ي اعتراض به فيلم هاي حذف شده ،فيلم هاي ديگر خود را از جشنواره و بند و بساط مسابقه بيرون بكشند!!!
كسي به تماشاي فيلم ها نرود ،كسي فيلمي را به اجرا نگذارد تا شايد جشنواره ي خالي بدون تنديس ها ي بلورين ، اقتدار به فنا رفته ي هنر را بازگرداند؟
ببخشيد مرا!!! اما احساس مي كنم هر كسي بايد در يك جامعه ي مدني رو به رشد حق خودش را مطالبه كند.هنر براي هنر بايد از حق خود نگذرد!!! اگر هنر بخاطر هنر اعتراض نكند ،چه ناجي بايد بيايد و اعتراض خود را فرياد زند؟!!!
شايد نويسنده ي نمايشنامه ي افرا!پسر عموی خيالي !...
كاش دنيا هم به مهرباني بيضايي بود تا دلش براي برهم خوردن خواب خرگوشي تماشاگرانش بسوزد و درست جايي كه بايد واقعيت تلخ را به نمايش كشد و همه را واقف به عمق مصيبت جامعه كند ،كسي را از خارج از صحنه به داستان پرتاب كند تا همه دوباره به خواب روند كه "چه خوب!افرا هم خوشبخت شد!" *
--++-- سخني در باب "افرا يا روز مي گذرد " --+--
* افرا را ديدم.پر كشش و با شكوه.مدت ها بود صحنه ي تئاتر ،چنين هماهنگي و روايت ساده و شخصيت هاي نابي را به خود نديده بود.وقتي استاد بيضايي سكان اين كشتي را به دست گرفته باشد ،وقتي هر كدام از بازيگران نماينده ي يك قشر جامعه باشند و همه از عهده ي نقش به خوبي بر بيايند،وقتي داستان ساده و خطي تعريف شود اما سبك را در خودش به خوبي اجرا كند ،وقتي صحنه با موسيقي تغيير كند بي آنكه تماشاگر را از فضاي داستان بيرون كشد ،مي شود احساس خوبي داشت در انتها و ساعات نمايش را جزء گذران عمر حساب نكرد.مي شود از هنر لذت برد.مي شود بازهم معتقد شد كه تئاتر بزرگترين هنرها ست.
اما ،وقتي هنر را رسالتي بدانيم كه گوشه اي از واقعيت را به تصوير كشد ،دلت مي خواهد از استاد سوال كني اگر پسرخاله خيالي بر نمي گشت و نويسنده ديالوگ پر از حقيقتش را پايان مي داد و صحنه تاريك مي شد و حس تلخ تماشاگر باقي مي ماند كه در دنياي حقيرانه ي افرا و همسايگانش راه اميدي نيست...شايد شايد تماشاگر پي مي برد كه جامعه بي رحم تر از آن است كه دل به روياها بسپاريم.باور كنيم كه افرا نمونه ي صداقت جامعه اي ست كه در خرافه ،ارزش گذاري هاي غلط و فقر دست و پا مي زند.جامعه اي كه ثروتمند غني تر و فقير نادارتر مي شود و بهتان و ظلم جزء لاينفك آن است.راستي اين جامعه براي همه ي ما آشنا نيست؟!!!
پيرو نوشته ي قبلي ام به استاد حق مي دهم.چرا كه هنرمند است.قرار نيست مصلح اجتماعي باشد.قرار نيست هنر فداي ابزار شود.احساس مي كنم دغدغه ي بهرام بيضايي در نمايش افرا نشان دادن ناراستي ها ي جامعه بود اما در آخر مي خواست قدرت رويا و اميد به آينده نشان دهد.چرا كه رسالت اصلي هنر بازگرداندن انسان ها به شادي و زندگي ست.درست است كه نويسنده شخصيتي بود كه از بيرون به داستان تزريق شد اما ديالوگ به ياد ماندني او حجت را تمام كرد."با اين پايان تلخ چه كنم؟ چگونه نمايش را در اين مرحله رها كنم ؟وقتي چپ و راست هر دو يك حرف مي زنند ،چه فرقي مي كند به كي گوش دهي؟ جواب آروزهاي افرا را چه كسي مي دهد؟...نبايد كاري كنم تا روح اميد زنده شود ؟" _ با عرض پوزش از استاد ،جملات را حفظ نیستم.آنچه در ذهنم باقي مانده بود ، بيان كردم _
آري ، هنر تنها جايي ست كه مي توان اميد را باور كرد.ولي چرا كسي براي هنري كه دارد زير هزار گيوتين بد فهمي ،له مي شود و فراموش مي شود ،كاري نمي كند؟...مگر هنر تنها نقطه ي نيست كه اميد را زنده مي كند ،حال آن ديگران دارند خود هنر را مي كشند...
"تراژدی ما امروز ترسی جسمی، جهانی . همگانی است و آنچنان دیر پاینده است که اکنون حتی می توانم آن را بر خود هموار کنم.دیگر از مشکلات روحی خبری نیست تنها این سوال در میان است چه وقت از هم پاشیده خواهم شد.از این رو مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتن هستند، مشکلات دل آدمی را که با خود در جنگ هستند از یاد برده اند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز خواهد بود زیرا چیزی جز این در خود نوشتن نیست در خود عذاب و عرق ریزی نیست" *
اين روزها درگيرم.درگير يك سوال .اسمش را چه مي شود گذاشت .نشانه ها يا تصادف يا هرچه ، كه اتفاقا در دنياي بيرون هم چيزي شبيه اين سوال را شنيده ام.مصاحبه ي خوب و كامل محمد حسن شهسواري در روزنامه ي اعتماد درباره ي نسل جوان داستان نويس ايران ،يكي از اين نشانه ها بود.يا نوشته "تقواي نويسندگي " از وب لاگ خواب بزرگ و يا حتي نوشته ي "اگر ويرجينيا وولف..." صادق عسگري در سورئاليست.بايد خوانده شوند تا نبض نوشته ي من هم دستتان بيايد.
دغدغه ام حالاشده صحبت با جوانان داستان نويس مثل خودم. يعني همه ي آنهايي كه در اين فضاي مجازي آلونكي دارند._وب لاگ ،سايت _ يا اصلا ندارند اما مي نويسند.كل حرفم اين است :"داستان از چه و براي چه" ساده تر : يعني چه مي نويسيم و براي چه مي نويسيم.شهسواري حرف هايي قشنگي زده است.اينكه نسل داستان كوتاه نويس ايران شبيه خرگوش عمل مي كنند.جستي مي زنند و كاري خوب ارائه مي دهند اما حركتشان لاك پشتي نيست.يعني تدوام ندارد...مرا ببخشيد يا نبخشيد مي خواهم كمي متهم كنم.هيچ كس را.خودم و جوانان شبيه خودم.همه ي مايي كه فكر مي كنيم بايد فقط نوشت.يعني در لحظه كه واژه آمد ،شروع كنيم.پشت سر هم و پر غلط.بي توجه به زبان و سبك.سوژه مهم است و الي ماشاءا... در جامعه ي كنوني ايران بسيار است.اعتراض هاي بي صدايمان را بنويسم.چالش هايي كه با فرهنگ و ضد فرهنگ داريم.عصياني كه در مقابل سنت مي كنيم.تبعيض زنان .ناكامي هاي دانشجويي.داستانهايي با مضنون مسايل جنسي.گير دادن به مسايل اساسي انديشه :مرگ ،دين ، خدا ....اسمش را هم مي گذاريم :پست مدرن! ...
نمي دانم مقصر اصلي كيست اما يك طرف قضيه پاي ما جوان ها مي لنگد.از تحليل جامعه شناسي اين موضوع مي گذرم ._ نه صلاحيتش را دارم نه قصد مطرح كردن آن را در اينجا _ اينكه اديبات ايران دارد روزهاي بدي را پشت سر مي گذارد.
در كار گاه داستان نويسي آقاي سناپور _ ارادت خاصي به اين نويسنده فروتن و اثرهاي ماندني او دارم _ اولين چيزي كه ياد گرفتم بازگشت به گذشته بود.خواندن آثار برتر گذشتگان مخصوصا بزرگان داستان نويسي ايران.كاري كه تا قبل از اين برايم سخت بود.انجا فهميدم اتفاقا اين اولين قدم است كه در كنار قدم هاي بعدي كه آشنا شدن با ادبيات جهان و نويسندگان مطرح است ،كامل مي شود.پيش تر ها دلم داستاني مي خواست كه همه ي چهارچوب ها را بشكند.من هم يكي از اعضاي همين نسلم.شتاب زده و مدعي و خواهان همه حقوق پايمال شده.اما عميقا به عنوان يك دوستدار ادبيات احساس مي كنم كه حيف است ادبيات قرباني بازي اين روزگار شود.ادبيات كمال بالاتري را مي طلبد كه نقطه ي آغازش از ذهن خود نويسنده شروع مي شود.بايد اين نگاه عميق در درون ما شكل بگيرد تا در بيرون با واژه ها خوب ايفاي نقش كنيم.بايد ياد بگيريم كه در درجه ي اول ادبيات يك هنر است .اين هنر اگر شعوري پشت خود داشته باشد و البته به درستي فهميده شود مي تواند به عنوان يك ابزار براي انتقال مفاهيم زندگي به كار برده شود.كاري كه ادبيات جوان ايران دارد انجام مي دهد،برعكس است. هنر فداي ابزاز شده است!
وقتي ساعت ها تو نت وب گردي مي كني و داستان هاي مختلف از افراد شناس و ناشناس مي خواني يا در كتاب فروشي هاي هر روز مجموعه داستان و بلكي رمان تازه مي بيني ،اما با اثري خارق العاده روبرو نمي شوي،تازه عمق فاجعه را در مي يابي.آن وقت خيلي عميق تر معناي جملات فاكنر را مي فهمي.
"نفرین بر تلاشهایشان سایه افکنده، سخن از شهوت می گویند نه از عشق، از شکستهایی دم می زنند که در آنها هیچ کس، هیچ چیز ارزنده ای نمی بازد. از پیروزی هایی که در آن امید نیست و از همه بدتر رحم نیست، رافت نیست. غم هایشان از دردهای نوع بشر مایه نمی گیرد و آهی به جا نمی گذارد، سخن از دل نیست بلکه از غده است."
آري سخن از دل نيست .از غده است! ما بايد از خودمان شروع كنيم.از ذهن خود.همان جايي كه داستانها شكل مي گيرند.شخصيت ها ساخته مي شوند.بايد آنجا را تعمير اساسي كرد.اين روزگار چه درست چه غلط دارد جلو مي رود.آنچه كه از ما باقي مي ماند ،آثار ماست.هيچ فكر كرده ايم كه براي نسل بعدي چه داريم ، هديه ببريم؟آيا نسل بعدي از ما مي پذيرد كه به دليل شرايط نامساعد بيروني ،ما هم از درون خود سازي نكرديم؟ادبيات را پاس نداشتيم چون جامعه بهايي براي آن قائل نبود ؟نه خوب خوانديم نه خوب نوشتيم ،چون پر از فرياد دادخواهي و عدالت طلبي بوديم؟
مطمئنم نسل بعدي اين پاسخ ها را نمي پذيرد...!
+++++++++++++++++++++++++
متن كامل سخنراني را از اينجا مي توانيد بخوانيد.
بايد كنارت بشينم.بگذارم تا خلسه ي با تو * بودن همه ي خستگي ها رو ازم بگيره.بايد بگذارم تا نورت بره تو قلبم و همان چند نقطه ترديد پراكنده رو پاك كنه.
برگردم به دل بستگي هاي ساده ...همان ها كه دلم را شاد مي كند بي بهانه...خواندن يك شعر .زمزمه كردن يك ترانه .آب دادن به گلدان هاي خانه.بشنيم كنارشون و با آنها حرف بزنم."چرا برگ هات زرد شده ،طاقت بيار ،بهار تو راهه "
برم كنار آينه و توجه نكنم كه گودي زير چشمانم هر روز داره بيشتر مي شه.گل سر تازه به موهام بزنم.بخندم كه نكنه رنگ خنده يادم بره.راستي لاك هم بزنم ،ياسي .حالت دستام قشنگ مي شه .آن عطري هم كه دوست دارم بزنم.
يادم باشه حتما در اتاقم را قفل كنم تا هيچ دلواپسي بي اجازه وارد نشه.تلفن هم قطع كنم تا همه ي خبرهاي بد پشت خط بمونند.بعد داستان بنويسم.هرچي كه دوست دارم.كتاب بخونم.همه ي آن ناتمام ها را تمام كنم.چايي گرم و شكلات.گهگاه به پنجره بيرون هم نگاه كنم .
بعد چراغ را خاموش كنم."Yanni " گوش بدم.آلبوم "Live At Acropolis " .آهنگ اول كه با صداي دست آنهمه آدم شروع مي شه.پراز هيجان زندگي.انگاري از بالاي يك كوه برفي سر مي خوري پايين.بعد هم آهنگ چهارم.آن پيانوي نرم كه تو عميق ترين لايه هاي روحت لانه مي كنه.اين دفعه رو ابرهايي.سبك سبك.
بعد هم بخوابم.يه خواب عميق.رويا بسازم توي خوابم.** برم دشت آلاله ها و دنبال "مهراد " كنم.آره .مهراد بزرگ مي شه و من تو گل ها دنبالش مي كنم.الكي خودم را مي اندازم زمين تا او برنده بشه.بياد بالا سرم و داد بزنه :
_خاله باختي!باختي! بايد بستني بدي.
++++++++++
*: "تو" يعني همان دروني ترين لايه ي خودت كه رها از همه ي دل واپسي ها و خستگي ها به اين من بيروني آرامش مي ده.براي هركسي يه تعبير داره.مهم آن حس رهايي كه تو را عميقا شاد مي كنه.
** : رويا ساختن كار جالبي ست.براي ما آدمهاي امروزي در اين دنياي واقعي درگير همه ي آنچه كه چشم ها مي بينند شده ايم ،كار باور نكردني ست.اينكه چشمها را ببنديم و با ذهنمان سفر كنيم. .به جايي كه دوست داريم.تك تك اجزاي مكان را به ياد بياوريم.مثل فيلم "Inside Sea " كه آدم قطع نخاعي مي رفت كنار ساحل دريا و با معشوقه اش پياده روي مي كرد.
وقتي حس مي كني قسمت اعظم زندگي ات به شنيده شدن صدات بسته است، رنج زاده مي شود.
درست آن لحظه اي كه رنگ زندگي عوض مي شود.پرده مي افتد و تو همه ي خرابه هاي پشت سرش را مي بيني.آن وقت دلت مي خواهد چشم ظاهرت را ببندي تا چشم دلت باز بشود...همان لحظه هست كه مي بيني يه جايي حساب دو دوتا چهار تاي زندگي به هم ريخته.نمي تواني تو اين لحظه هاي بحران فقط با عقلت جلو بروي.اگه اينطوري بشه مي تركيدي!...بمب! مغز انساني در نيمه هاي شب تركيد...آن چيزي كه اين وسط داره رنج كشيدن را متعادل مي كنه ، قلب توئه.آن وقته كه مي شود از خودت سوال كني چرا حتي وقتي كه انساني دچار مرگ مغزي مي شود ،به او مرده واقعي نمي گويند چون قلب هنوز مي تپد.يعني من هنوز زنده ام تا رنج بكشم.
يكي از شب هاي تاريخ بود كه قلبم ايستاد.آن وقت بود كه فهميدم رنجم آنقدر عظيم شده كه قلب هم مي خواهد شانه خالي كند.آن وقت بهانه مي خواستم براي يه گريه ي واقعي.يه گريه بلند و بي وقفه كه التماس قلبم كنم كه برگرده.همه ي غصه هاي كوچك و بزرگ زندگي بيست و چند ساله ام را كه گذاشتم كنارهم ،ديدم منت بازگشت يك لحظه ي تپش قلبم را نداره. چقدر آن لحظه خالي شدم.من هيچي نداشتم هيچي هيچي تا بگذارم وسط ...
مرگ تدريجي ست اين بي قلبي.حالا روزهاست كه بدون قلبم!...تمام توانم جمع شده تا اين رنج عظيم را به دوش بكشد ولي مي دانم كه دارم سكندري مي خورم.تنها رمقي كه دارم اينه كه گريه كنم.
بهانه ها هم زيادند...
نام : شايان
سن :7 سال
بيماري : سرطان مغز استخوان
توضيحات : .صاحب بدن مچاله شده ي يازده كيلويي. ..مادرو پدرش ديگر خسته شده اند
نام : علي
سن :15 سال
بيماري : از كار افتادگي هر دو كليه.ضعف سيستم ايمني.
توضيحات : عفونت سراسر بدن را گرفته.زير دياليز.مادرش فارسي نمي داند.پدرش شب ها تو راهرو بيمارستان مي خوابد.بيمه نيستند.هزينه ي درمان بيمارستان دولتي هم برايشان سنگين است.
نام :كودكي كه قلب من است.
سن : آنقدر كوچك كه خاطره اي از اين دنيا بر نداشته.
بيماري : تشخيص داده نشد
توضيحات : عقل جواب نمي دهد.باشد تا قلب كاري كند...
نام : علي اصغر
سن : 6 ماه
بيماري : العطش
توضيحات : عظيم ترين رنج بشري
12 سالش است.سرش يك تار مو هم ندارد.هفته ي پيش پاي راستش را قطع كردند.شيمي درماني جواب نداده است.در نگاهش سهمش را از زندگي فرياد مي زند كه آوار مي شود بر همه ي بود و نبود زندگي ام.
++
روستاهاي اطراف اردبيل و مشكين شهر و چندين شهر شمالي كشور يك هفته در سرماي زير ۳۰ درجه با قطعي دائمي برق مواجه بودند.راديو و تلويزيون در كنار رضازاده _قهرمان ملي _ از مردم مي خواهند روح همبستگي خود را نشان دهند و در مصرف گاز صرفه جويي كنند كه زمستان همه را غافلگير كرده است.
يادم مي آيد در كتاب جغرافي آن نقشه هاي رنگي كل دنيا ،ايران دومين كشور دارنده ي گاز طبيعي بود.
++
حالا شده است 20 روز كه از عده اي جوان در زندان اوين هيچ خبري نيست.امتحان كارشناسي ارشد برگزار مي شود بي آنكه غيبت شاگرد اول هاي شريف و اميركبير و علامه نظر هيچ شركت كننده اي را جلب كند.جاي خالي دوستان سبز.
++
دانش آموزان چيني شيوه هاي كمك رساني در بوران برف را به در راه ماندگان مي آموزند.
دانش آموزان ايراني دعا مي كنند برف بشتري بيايد تا تعطيل شوند و در خانه كارتون و فيلم ببينند.
++
چند ماه پيش مردم بنزين نداشتند.حالا گاز ندارند.تكيه هاي محرم بر پا شده است.بايد براي مصيبت 1400 سال پيش گريست.*
+++++++++++++
*:مطالب بالا بدون هيچ گونه تعصب به عقيده شخص يا اشخاصي نوشته شده است.فقط نوعي برجسته كردن تناقضات فكري خودم را در شيوه اي اخبار گونه از وضع كنوني جامعه ام بيان كرده ام.
جراتم را از دست داده ام.از تصور فرداي بدون آفتاب همه ي قشنگي شبم مي رود.حتي سازم هم ديگر كوك نيست.كيبورد هم انگار غريبه شده .حروف به هم ريخته اند .انگشتانم اشتباه مي لغزند.خودم را مي شناسم.اين دلتنگي تازه است...نوعي استيصال غريب كه از من چيزي ساخته كه خودم دوستش ندارم.شرايط ويرانم كرده ...همه ي باورهاي سبزم را...
نزديك روز فارغ التحصيلي ام هستم!...چه قدر تلخم .آوار روزهاي پر تكرار گذشته بر اندامم خراب مي شود.اگر كسي از دوستان آن دوران ناگهان يادم كند...."هي فلاني ...چطوري ؟" ...هيچ ندارم بگويم.."ا نفسي مي آيد و مي رود" از آن همه آرمان و آرزو و خوش باوري فقط گيوتين تحمل شرايط مانده...اينجا هم اگر نبود جايي اين خجالت را فرياد نمي زدم! خجالت از سكون مزخرفي كه بيروني ها تحميل كردند حتي درونم را نيز تحت تاثير قرار داد." موجيم كه آسودگي ما عدم ماست..."برو خوش خيال!اينجا قفس مي فروشند و خرناسه ي بادها...كسي هست كه خواب نرگس هاي عاشق را مي آشوبد.
در اين بي خبري و واماندگي از زمين و زمان گهگاه جرقه اي از روزهاي پر اعتقاد به زندگي ذهنم را روشن ميكند.اما فقط لحظه اي ست و ميگذرد...امشب نيما را به ياد آوردم...
"آي آدم ها
آي آدم ها كه بر ساحل نشسته ،شاد و خندانيد
يك نفر دارد در آب دست و پاي دائم مي زند..." *
++++++++++++
* خوب مي دانم اين روزگار كم و بيش گريبان همه ي ما را گرفته است.دوسال پيش دفاع پروژه ي فارغ التحصيلي ام بود.آن روز كوچه ي دانشگاه را پياده برگشتم تا به آسفالت كوچه بگويم كه گذشت!روزهاي تنهايي و سختي و همه ي خوشي هاي آن دوران گذشت!اما من هنوز هستم به آفتاب فردا اميدوار...اما امروز نمي دانم اگر آن جسم به ظاهر بي درك و شعور از من بپرسد روزگارت چگونه گذشت...چه پاسخ بگويم!...مي دانم .مي دانم.تو هم مثل من دلگيري از همه چيز!لعنت به شرايطي كه جواني ما را به بازي گرفته است!
وقتي راهت را انتخاب مي كني ،حواست باشه كه داري تو كدوم مسير قدم مي ذاري.حواست به همه ي سختي هاي راه باشه.يادت باشه كه بعضي موانع سنگريزه اند و بعضي هم اندازه يه صخره.هر دوتاش جزء مسير سختي يه كه تو قبول كردي توش قدم برداري.شده برات پيش بياد يه سنگ ريزه شيشه ي تحملت را تهديد كنه؟تو رو ببره تا آستانه ي فرياد ؟ا دلتنگي .تا مرز جنون.
تو بي قرار مي شي.احساس مي كني دنيا براي تحمل غمت كوچيكه.نه اينكه خيلي غمت بزرگه...اتفاقا از اينكه اينقدر سنگريزه ها ريزند كه با چشم به سختي ديده مي شن ،بريدي.آرزو مي كني حداقل اينقدر بزرگ بود كه ارزش بيان كردن داشت...مدام با خودت بالا و پايين مي كني .همه ي اينها باخطر اينه كه تو خودت اين راه را خواستي.
وقتي بخاطر سنگلاخ هاي راهي كه انتخاب كردي ،زمين خوردي قدر آسمون را مي دوني.
وقتي بخاطر هدفت ، خانه نشين شدي.وقتي بخاطر آرمانت از جمعيت دور شدي ، وقتي تحمل دردت بالا رفت و شادي شد برات يه آروز ...وقتي تنها شدي تنهاي تنها شدي...به خودت نزديك مي شي.بايد همه ي اين وقتي ها يادت بياد كه خودت خواستي.اين راهي بوده كه خودت انتخاب كردي.
مي دوني اونوقت تو ، يه نمونه اي.يه نمونه ي كوچيك كه بخاطر همه ي اين وقتي ها با همه ي آدم ها ي ديگه فرق داري.تمايزي كه با ديگران پيدا مي كني بخاطر همين زمين خوردن ها و تنها ماندن ها و بالا و پايين شدن ها ست.
يه روز برو تو خيابون و با همه ي عابرها دوست شو.كنارشون راه برو.باهاشون حرف بزن.به درد و دلشون گوش بده...خيلي زود اين حقيقت را مي فهمي كه تو با همه ي آنها متفاوتي.گرچه دردهاي مشترك داريد.
يادت باشه راهي كه انتخاب مي كني هيچ قرار نيست تو رو آسون به مقصدت برسونه...راستش خيلي به ايني كه مي خوام بنوسم مطمئن نيستم اما موضوع اينجاست كه نقض اش به همان اندازه دور از باوره...اگه قرار باشه سخيت نبيني،تنهايي نكشي ، دلتنگ نشي ، زمين نخوري ،بي ريشه نشي ، ميوه ندي ،...پس براي چي زنده اي؟فرقت با آدم هاي مرده ي اطرافت چي كه هر روز خيال زندگي دارند نه خود زندگي.
يه جايي يه روزي به خودت مي گي خوبه كه شبيه آنها نيستم...خوبه كه يكنواختي مرگ را تو زنده بودنم تجربه نكردم...
شاملو مي گفت .تو آيدا در آينه...."هرگز كسي اينچنين به كشتن خويش برنخاست كه من به زندگي نشسته ام"
+شرح حال +
پوست اندازي ام دارد تمام مي شود.قاصدك ها خبرم داده اند.
اما رنج مي كشم چرا كه اجازه ي شادي به من نمي دهند.
مي خواهم از ته دل بخندم اما اخم آن بيروني ها اذيتم مي كند.
تارم را برمي دارم.خوش آهنگ و منظم. همه ي ماهور را تا آنجا كه آموخته ام.آرزو مي كنم بيشتر بياموزم.چرا سازم اولين كسي ست كه شادي زير پوستم را درك مي كند ؟!! استاد مي گفت :اگر با ناسازگاري هاي روزهاي اول تارتت كنار بيايي ،روزي نزدك ترين دوستت مي شود....آيا اين قاعده ي همه ي كارهاي سخت نيست ؟آن وقت با سازم گريه مي كنم.چرا بازهم سازم تنها كسي ست كه اشك مرا مي بيند؟
اه... لعنتي چرا تمام وب لاگم شده درد ودل.شده شرح حال .چرا داستانهايم رنگ خودم را دارند.چرا از كتاب ها آنچه را مي فهمم كه با حال و روز من صادق است؟...چرا هنوز بعد از مجاهدت چند ماهه در پوسته ي "من" مي تنم؟...
چه چيز باعث مي شود كه تمركزم را روي مسايل عالي زندگي از دست دهم؟چه چيز باعث مي شود كه در خلوت خود نيز شلوغي ها باشند ؟
من نگرانم.نگران همه آن بيروني ها. اين نگراني شده همان زنجيري كه بال پريدنم را بسته...مرغان دريايي ديگر را مي بينم كه رها هستند...پرواز مي كنند بي دغدغه ي محيط...
روزها آدمي مي شوم پر تحمل كه با ناسازگازي ها را كنار مي آيد.در خودش مي ريزد.سعي مي كند براي دغدغه هاي ديگران پاسخي بيابد.ديگراني كه حتي از جنس دنياي او نيستند.چراكه خودش را جزئي از اين محيط مي داند....شب ها وقتي به كلبه ي كوچك و خاموش خود باز مي گردد ،يادش مي افتد كه قلبش درد مي كند.يادش مي افتد كه براي رنج دانستن قدمي بر نداشته.يادش مي افتد كه آنقدر از كلنجارهاي بيهوده _ همه ي آنچه كه زندگي در اجتماع مي ناميمش _ خسته است كه امروز هم فرصت شدن خود را از دست داده....آنگاه خوابي آشفته مي آيد و همه ي كابوس ها دوباره تكرار مي شوند...
من از اين دوگانگي در رنجم...تو هم در رنجي...همه در رنجند...خوب مي دانم...
راستي من امروز بايد شاد باشم!ببخش كه شادي ام رابا تو قسمت نكردم...
تصميمم را گرفته ام.ديگر به حرفش گوش ندهم.مي خواهم كه خود را از اين تكرار دل نگراني هر روزه برهانم.دست من است.دست همه ي حواس من است كه بي خيال نهيب هايش شوم.از كجا معلوم كه درست بگويد؟
خسته ام.از هر آنچه كه ساكن نگهم دارد خسته ام.ازاين زاويه نشيني ساده لوحانه كه آي فلاني كه جايت بهتر از من است ؛ دستم رابگير!...و چه تلخ است كه نيمه راه دستت رها مي شود.فرقي نمي كند دوست باشد يا دشمن ...َآشنا يا غريبه ...همه در نهايت مي خواهند سرسختانه به تو بياموزند كه روي پاي خودت بايست و تنها راه يادگيري اين درس سخت هم تنها ماندن است.آن هم درست در وسط بيابان...
باور كن ديگر دلم هم خيلي نمي شكند.آره چيزي شبيه سنگ شده .خسته ام از اينكه هجران يك آشنادر كمال بهت و حيرت همه ي باورهاي سبز مرا به با دوست بودن و با دوست ماندن ويران كند. ذهن كودكانه ي من هجي اين سوء تعبیرها را بلد نیست.آنجا که صداقت به همه چیزی تعبیر می شود.
چه اهميت دارد كه ده سال اول جواني ام بار مغزم بيشتر شود يا ده سال دوم يا آستانه ي ميانسالي ...
يا روز مرگ _هر زمان كه فرا رسد _ امروز حقيقتي كه يافته ام اين است كه تو بايد خودت حرفي براي گفتن داشته باشي!!..و تنها زماني تو گوينده ي حرفي ناب خواهي بود كه همه ي واژه هايش را با عمق جانت حس كرده باشي ، در آن غرق شده باشي ،لمسش كرده باشي و... و افسوس كه هيچ كدام اين ها در تكرار عقايد ديگران نيست و فرقي هم نمي كند كه كجا باشي...حرف شنيدني را همه در همه جا مي شنود.
باور كن رنجيده خاطر نيستم .شايد بيشتر شبيه نوعي آرامش خاطر است.قرار نيست چيزي يا كسي در آينده شوم.قرار نيست به هيچ رابطه ي انساني پايبند شوم ،قرار نيست جايي را از امروز براي آينده ي خود رزو كنم ، فقط قرار است كه بروم بي قرار...
....در بي قراري هرچه باشد ، خستگي نيست.اما دوست داشتن همه ي آدم ها هست.باور كردن همه ي امكان هاي زندگي .
16 مهر تولد يك شاعر بود.چه قدر به شاعران حسودي ام مي شود.شايد بي قراري ام شاعرم كند...
" قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دورخواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق *
قهرمانان را بيدار كند ..."
+++++++++
* عشق ،جذبه ي زندگي ست كه هميشه فراموشش مي كنيم.روزي رماني مي نويسم براي شهر خفتگان ...مثل رمان كوري كه فقط يك نفر در شهر مي ديد در شهر خفتگان هم فقط يك نفر بيدار است ...
صداي تلق تلق ابزار مي آيد.
_صدا نكن.بگذار بخوابيم...
_ باشد .فردا صبح كه بلند شويد، من رفته ام .
تو عميق ترين باورم به اصالت انسان هستي.
و هرگز ارادتم به تو در گذر روزها و خوشي و ناخوشي شب ها رنگ تغيير به خود نگرفته است.
غروب بيست و يك رمضان است .
اين حس سنگين فضا و دردي كه در دل آسمان پيچيده است و سرخي گريه ي آفتاب ...همه ي طاقت مرا بي تاب كرده.
بگو اين چه عشق بازي ست كه با دل دوستدارانت روا مي داري؟...شب قبل تا آستانه ي رحمتش رفتيم و خودش گفت كه بخشيدم...و ما همه در هق هق خود غرق شديم و سپيده دمان نور حق ديديم...روز بعد علي را از ما مي گيرند تا تنهايي ازلي را تلخ تر از هميشه به يادمان بياورند...
بگو اين چه رسم عاشق كشي ست؟ اگر كه ناز معشوق است كه رحم كن بر دل تازه التيام يافته ي سوختگانت...كاش تولد دوباره امان با هجران تو آغاز نمي شد...
همه ي قصه اين است كه باقي افطارهاي رمضان سياه مي پوشيم...و يادمان مي ماند كه علي به دنيا آمد تا خليفه الله انسان بر روي زمين خاكي دليل باشد و تنها محرم فاطمه ...و رفت تا به باقي از كاروان جا مانده ها داغ بگذارد كه شايد شايد روزي ملاقاتش كنيم در نا كجا آباد عشق ....
و من احساس مي كنم مولاي ما از خود ما بيشتر در رنج اين فراق است...اين همه نافهمي در اسلام ،اين ناعدالتي كه برمومنين واقعي روا مي شود ،اين از خود بيگانگي ما از فطرت ،اين رنگ ريا و تزوير كه جهان را تاريك كرده ،اين ظلم هاي كوچك و بزرگ آشكار و پنهان ،اين سوءاستفاده ها كه با نام او و اسلام مي كنند و همه ي آن حقيقتي كه گم شده است و اينكه امت رسول هر روز نزديك تر به تباهي مي شود...و از همه دردناك تر ...دوري انسان از خدا.
كاش علي را امروز داشتيم...
بعضی وقت ها آخر قصه را از قبل می توانی حدس بزنی.معنی اش این نیست که ناامید شدی یا از تلاش دست برداشتی.شاید جرات روبرو شدن با واقعیت را پیدا کردی.
سال کنکورم جمله ای را شنیدم که خیلی به دلم نشست.روی برگه های کوچک نت برداری ا نوشتمش و چسباندم به دیوار اتاقم.اتاق من هر چند وقت یک بار ظاهرش عوض می شود,تابلوهای جدید می ِآیند و جای قدیمی ها را می گیرند.عکس های توی قاب مال آدم های عزیزتری می شوند ...اما این تکه کاغذ هرگز جای خودش را روی دیوار ازدست نداد.نمی دانم چرا امروز احساس کردم بعد از این همه سال هنوز معنی واقعی اش را نفهمیدم.هنوز نتوانستم با همه ی ارادتی که نسبت به مفهومش دارم آن را عمیقا در زندگی ام جاری کنم.
همیشه تو موقیعت های سخت به خودمان می گوییم :"عیبی نداره که آخر قصه آنطوری بشه که من نمی خواهم...لابد نباید بشه که نمی شه...یا به نفع منه که آنطوری بشه که باید بشه ..."ولی من احساس می کنم این باور اشتباه ست.باید با واقعیت عریان روبرو شویم و بپذیرم که پایان بد هم برای خودش یک پایان است.درست مثل پایان خوب.این وسط اصلا قانون نا نوشته ای وجود نداره.هر دو روی سکه مال ماست.
با معلمم به زبان انگلیسی صحبت می کردم و او می گفت :"غربی ها از کودکی یاد می گیرند که زندگی مجموعه ای از اتفاقات خوب و بد است.بدی در کنار خوبی معنا می شود.همیشه هم در زندگی خود را آماده می کنند که با اتفاقات ناخوشایند روبرو شوند .اما در کشور ما مردم وقتی اتفاق بدی برایشان می افتند مدام به دنبال علت هستند که چرا اینگونه شد.می گویند خدا نخواست.یا حکمتی وسط بود..با این بهانه ها راه را به تلاش دوباره و امیدواری بعدی می بندند و این یک دلیل فرهنگی در عدم پیشرفت جامعه ی ماست." حرف هایش به نظرم درست آمد.شاید غربی ها خدا را مثل ما باور نداشته باشند _گرچه در کل این موضوع را قبول ندارم _ اما تعریفی که در نظام جهان از زندگی شده است را به راحتی پذیرفته اند.ما مسلمان ها _ بالاخص ایرانی ها _ معتقدیم به خدای قادری که همه چیز در دست تقدیر اوست و اگرحادثه ی ناخوشایندی پیش می آید ؛در بدترین حالت , کفاره ی گناهان قبلی ست و در بهترین حالت ,حکمت اوست .خدای ما برای روزهای خوب است .برای شب های قدر که بعد از یک سال فراموش کاری به یادش می افتیم و توقع داریم به پاس یک شب زنده داری بار یک سال اشتباه و گناه و شکست و پیروزی را پاک کند...نمی دانم چرا قلمم بدین جارسید.قلبم هدایتش کرد یا مغزم؟...کاش می فهمیدم...
تنها دعایی که امشب برای همه ی کسانی که می شناسم و خودم بعد از آرزوی سلامتی , می کنم :
" خداوندا به من توانی عنایت فرما
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
و صبری تا بپذیرم آنچه را نمی توانم
و خردی که تفاوت بین این دو را درک کنم."
+++++++++++++++
گروه ترنم شب بیست و یکم ماه رمضان برای جمعی از خانوارهای محروم اطراف تهران بسته غذا شامل برنج ,روغن ,شکر ,گوشت و خرما می برد.درصدی از حساب پس انداز هم به تهیه ی بخاری و موکت برای تجهیز مدرسه ای واقع در روستای فوق العاده محرومی در اطراف قم اختصاص داده شد.ممنونم از همه ی دوستانی که زبانا و عملا ما را یاری کردند و صادقانه بگویم تصورم این نبود.در فرصتی مناسب دغدغه ام را مطرح خواهم کرد.
امروز صبح دلم يك كيف كوچك مي خواست.با دو تا دفتر چهل برگ جلد شده و يك جامدادي صورتي با پاك كن شكل خرگوش .دلم مي خواست مادرم دگمه هاي روپوش تميزم را بندد و مقنعه ام را روي سرم مرتب كند و بوسه اي روي گونه ام بنوازد .: "عزيزم خوب درس بخوان.همكلاسي هات رو دوست داشته باش و به معلمت عشق بورز"
بزرگ شدن چه فاجعه ي تلخي ست.از هياهوي روزگار دانشجويي هم مدتي ست دور افتاده ام.
پاييز را امسال تنها تر از هميشه جشن گرفتم... تنها تصور نم باران پاييزي و پياده روي ،روي برگ هاي هزارن رنگ زيباترين اميدي ست كه مرا به استقبال پاييز مي كشاند...
بيا بگذريم از هرچه دلتنگي ست..."پاييزان مبارك "
ببين چقدر دغدغه هاي من وتو كوچكند.كوچك نه از آن لحاظ كه قصد تحقيرشان را داشته باشم.ساده بيان مي شوند و ساده تر ازميان مي روند.اما در همين شهر ،در همين كشور...در دنياي بزرگ ما ،هستند آدم هايي كه تلخ ترين روزها و شب ها ي زندگي را تجربه مي كنند و مدام از خود مي پرسند :"پس عدالت كجا ست؟"
مشكلاتي كه من وتو در زندگي داريم ؛ خلاصه مي شود در دغدغه "انديشه " ،"زندگي بهتر " ،"پيدا كردن همفكراني خالص " در بيروني ترين حالت "رسيدن به موقعيت اقتصادي و اجتماعي مطلوب "و در دروني ترين حالت "شناختن آرامش " .
اما تو مي داني و من هم مي شناسم كساني كه خواسته اشان از زندگي فراتر از غم نان و يافتن سر پناهي براي خفتن نيست.در درجه ي بالاتر كساني كه بيمار لاعلاج دارند.پدري خرج عمل فرزند خود را ندارد.زن بيوه اي كه رنج بي شوهري را بايد در كنار سير كردن شكم كودكان خود صبورانه تحمل كند.كمي بالاتر نزديكي هاي من و تو ،جواني كه استطاعت تحصيل كردن ندارد.دختر زيبايي كه حقوق پدر كارگرش كفاف چهاز مختصر او را نمي دهد.مرد جواني كه بايد ازدواج كند اما خلا هاي اقتصادي از جلو رفتن بازش مي دارد.
مگو اين حرف ها تكراري ست.
مگو وظيفه ي دولت است كه زندگي امن و متوسطي براي همه اقشار جامعه فراهم كند.
مگو با يك گل ، بهار نمي شود.
آن مثل معروف را به رخم نكش كه من مي خواهم در جامعه به جايي برسم كه ماهيگيري ياد آدم ها بدهم.
براي تمام اين حرف ها ،جواب دارم. اما اصلا قصدم نيست كه حتي در يك موردش تو را متقاعد كنم.دنياي امروز دنياي تجربه هاي شخصي ست و هر كسي مي تواند از تجربه ي خود دفاع كند.قصدم از مقدمه ي بالا معرفي "ترنم " بود.
خلاصه اگر بگويم "ترنم" نام گروه خيريه كوچكي ست كه كمتر از يك سال است كار خود شروع كرده.بيست و يك رمضان 85 من ،صفا ، مريم ،محمد مهدي و حامد چند بسته ي افطاري ساده در يكي از مناطق محروم تهران پخش كرديم ."به رسم علي (ع) ،ياور مستمندان و به اتكا چند سال تجربه كار خيريه در گروه باران دانشگاه سجاد مشهد"...يك ماه بعد تصميم گرفتيم اين كار را ادامه دار دنبال كنيم.حالا بعد از يك سال دررمضان 86 ،ترنم شكل گرفته است.در حساب بانكي اش جدا از مبالغ ناچيزي كه اعضالي اصلي هر ماه واريز كردند كمك هاي خيريه ي بيشتري نيز ديده مي شود.گرچه ترنم هنوز شخصيت حقوقي مستقلي پيدا نكرده اما در بين دوستان خودمان شناخته شده.
امروز "جذبه " هم بنا دارد تا "ترنم " را به دوستان وب لاگي خود معرفي كند.براي چه؟براي آنكه بگويم دوست من مي تواند دوست تو باشد!براي اينكه تو را دعوت كنم در شب يبست و يكم امسال با ما همراه شوي.نمي گويم چگونه؟هرجوري كه قبول داري.حتي با خواندن اين پست طولاني هم تا آخر دوستي خود را اثبات كرده اي.مي تواني لينك سايت ترنم را در وب لاگت بگذاري تا دوستان بيشتري پيدا كنيم.مي تواني جذبه را به بلاگرهاي يبيشتري معرفي كني تا اين پست را بخوانند .مي تواني كامنت بگذاري و انتقاد و پيشنهاد خود را بگويي.مي تواني از هر جاي دنيا كه هستي عضو ترنم باشي.آدم هاي نيازمندي را كه مي شناسي معرفي كني .كارهاي خاصي را كه مي تواني انجام دهي در نامه اي به ترنم يا به جذبه بنوسي.مثل درس دادن رايگان به كودكان ،مثل شاد كردن بچه ها با سر زدن به آنها در يك پنجشنبه پر جذبه .مثل آموزش هنريا علمي كه داري بدون توقع پرداختي....مي تواني شماره حساب را داشته باشي و هر ماه ناچيزترين مبلغي كه مي تواني كنار بگذاري در كنار همه ي ناچيزهاي ما بگذاري و ببيني كه در اندك مدتي چه مبلغ قابل توجه اي مي شود...من نمي دانم مي خواهي با اين پست چه كني.سوال اساسي تر آن است كه آيا اصولا به چنين كارهايي اعتقاد داري يانه ؟
اما از دو چيز مطمئن باش :
_ترنم يك احساس زودجوش و بي اساس چند جوان نيست كه چندي بعد خبري از او و فعاليت هايش نباشد.
_ با قدم ما يا بي قدم ما ،سايه ي شوم فقر دست از سر انسان ها بر نمي دارد ... خودمان بايد ببينيم چه تفاوتي بين رفتن و نرفتن است.

++++++++++++++++++++++++
پ. ن 1: براي شناختن بهتر ما و آگاه شدن از فعاليت هاي آتي به سايت ترنم برويد.درباره سايت اول اينكه خيلي ساده و ابتدايي ست چرا كه طراحي اش با خودمان بوده.دوستاني قول داده اند كه در اولين فرصت سايت زيباتر و كاراتري را طراحي كنند. و دوم اينكه قسمت هايي هم هنوز كامل نشده اما اگر نيازمند هرگونه اطلاعات بوديد مي توانيد از من سوال كنيد يا با ايميل و شماره تلفن هاي ترنم تماس بگيريد.
پ. ن 2: برنامه ي امسال شب بيست و يكم ترنم به احتمال قوي پوشش دادن به روستاي متروكي در نزديكي قم است نيازمند فوري بخاري وموكت براي مدرسه ، لباس و تغذيه ي مناسب مي باشند.
پ. ن 3: اولين بار است كه در دوره وبلاگ نويسي ام براي معرفي گروهي ازمحيط مجازي اينترنت استفاده مي كنم.دليلش اين نيست كه خودم يكي از اعضاي اين گروه هستم ،عميقا باور دارم با اين پست چراغ هاي رابطه با مخاطبان بيشتري روشن خواهد شد و مي توانيم ادعا كنيم وب لاگ نويسي فقط برآيند هاي شخصي ندارد.
پ. ن 4 : براي ارتباط بيشتر با ترنم مي توانيد با شماره تلفن 09124062537 تماس گرفته و يا با نشاني اينترنتي info@taranom.org مکاتبه نماييد.
شماره حساب گروه براي ارسال کمک هاي نقدي:
0200869004003 - بانک پارسيان به نام: خانم مريم يزداني
+شرح حال +
من آنجا بودم.تا ديروز
و امروز اينجايم.
فردا هم ، فقط خدا مي داند...
ديروز ميان خاطره هاي روزهاي خوب گم شده بودم.همه ي روزها نه فقط روزهاي خوب.
مشهد _ مهر 80 _ امامت 25 _ خانه دانشجويي _زهرا و الهام _شيطنت هاي دخترانه _كوچه 64 _دانشگاه سجاد _انجمن اسلامي _روزنامه روز از نو _محفل ادبي باده شبگير _ جلسات كتابخواني ديباچه _ سلف _نمازخانه _ كتابخانه _ چهاراره سي و هشت متري _اتوبوس خط 13 آزاد شهر _ميدان شهدا _ حرم _ صحن انقلاب _دارالقرآن _آينه كاري ديوارها _كبوتر هاي سفيد و كبود _آب خنك سقا خانه _پارك ملت _كوه سنگي_ صداي آب جوي كوچك_دلتنگي _ دوباره الهام_ ...
همه ي من هايم بودند.من مي ديدمشان.گاه برايم دست تكان مي دادند و گاه به من امروزم پشت مي كردند.باورم شد كه از همه ي آنها عبور كرده ام .از ترديدها و نگراني ها ،از غم ها و شادي ها، از فكرها و انديشه ها ...و حتي از دلبستگي ها و دوستي ها...
خودم را مي ديدم .خودي كه ديگر نبود.تغيير كرده بودم.ديگر شبيه ديروز نبودم.رنگ تازه ي امروز داشتم.
آن روزها فكر نمي كردم روزي دوباره بازگردم و خودم را ديگر گونه ببينم.اما رسم بزرگ شدن است كه هر تغييري را چشم انتظار باشي.منتظر كه خودت را متحول شده ببيني.نه اينكه هميشه جلو رفته باشي.بودند من هايي كه بسيار بهتر از من امروز بودند.عميق تر و دوست داشتني تر...ومن بغض مي كردم كه برگرديد.بازهم در درون من خانه كنيد.گريه ام همه ي شهر را بر داشت.خود خوبم را كجا جا گذاشته بودم؟!
با خاطره ها مي توان شاد شد اما نمي توان زندگي كرد.خود اين زندگي يادم داده كه به خاطره ها تكيه نكنم گرچه ارزشمند ترين دارايي حافظه ام هستند و هم چنين دوستاني كه اين خاطره ها را شريك بودند.جاي جاي دانشگاه سجاد من بودم و دوستان.جايي به شوخي.جايي به بحث.جايي به سكوت .جايي به علم...وحتي جايي حسي مبهم.
دوستانم هميشه دوستم باقي مي مانند.اين ديگر ماندني ست اما آنچه تغيير كرده است و مي كند مناسبات دوستي ست.تعريفي كه از دوستي داشتم و دارم .يك چيز را مطمئنم. ..جا براي دوستي هاي جديد بازشده است.نه اينكه جا در دلم جا كم باشد.دلم وسيع شده است.. ._اي كاش روزي دريا شود..._
يك چيز ديگر هم تغيير كرده بود.آنچه از زندگي مي خواستم.اينكه گذران روزها را چگونه تفسير مي كنم.شب بود. من و صفا پياده سنگفرش ها را مي رفتيم.و من به ياد مي آورم آن روزها _آغاز 20 سالگي _كه با درخت ها چه مي گفتم.از آسمان چه مي خواستم.آن شب ،حرف هايم با ستاره ها متفاوت بود.شبيه گذشته ها نبود.معناي زندگي عوض شده در ادامه هم خواست هاي من تغيير كرده .
باورم شد كه عبور كرده ام.از روزگاري كه مرا ساخت.از بودني كه هويتم بخشيد.از آدم هايي كه جزئي از اين ساختن بودند...و واقعيت اينكه من ديگر براي هرگونه عبوري آماده ام.
مشهد _شهريور 86 _ روميزهاي كرم هتل_ حس غريبگي با فضا _دانشگاه فردوسي _روزگفتار هاي آرش نراقي _خيابان كوهسنگي و نيكمت دو نفره _ دست خط _كتاب خواندن تا نيمه شب _خانه دانشجويي صفا _پنجره رو به خدا با پرده آبي _چايخانه مهرگان _چايي در ظهر داغ تابستان _حرم _شلوغي حياط _خيال تنها شدن با صاحب گنبد طلايي_ تجربه ي معنوي _تار _ دفترهاي قديمي خاطرات _زيست خاور_زعفران فرد اعلاء _خط معراج _پشمك شكلاتي _خنده هاي آخرشب _حياط گل كاري شده سجاد _دانشنامه مقوايي _حس بي تعلقي به مدرك _سميرا _قطار_صداي اذان _آغاز رمضان _بازگشت ...
بار خود را بستم
رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
+ پنجشنبه هاي پر جذبه +
تا به حال خودت را با بازي آسمان يك شب مهتابي مشغول كرده اي؟
زمينه سورمه اي تيره آن بالايي كه تمام ميدان ديدت را پر مي كند ،
قرص نوراني ماه با آن شيار هاي عميق سياه كه از اين فاصله سال نوري هم مي توان ردپاي آنان را بر چهره اش ديد.
و حركت ابرها ... درست مثل پنبه هاي بالش قديمي كه ازرنج پنبه زن به رقص تو هوا در مي آيند.
تا كنون شده روي زمين دراز بكشي و خودت را جا بگذاري و بروي تا عمق اين منظره.
بازي اين است كه: ابرها در حركتند يا ماه ؟
البته كه پاسخ را مي داني اما از چشم هايت بپرس كه چه مي بينند؟
...و لزوما آنچه را كه مي بينند درست تعبير مي كنند؟!!

"آسمان را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش .
باغ بي برگي ،
روز و و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش "
باغ من _مهدي اخوان ثالث
آسمان عصر اول شهريور تهراني ها مثل توصيف اخوان بود._راستي فقط يك ماه تا آخر فصل گرم مانده و آغاز پاييز هزار رنگ...تو هم مثل من منتظر پاييزي؟_ گهگاه نم باراني مي زد كه هوس يك پياده روي طولاني را در يك جاده خاكي با سروهاي به آسمان رسيده عجيب به دل آدم مي انداخت.من درايوانم حوصله نبود* .بايد با خودم كنار مي آمدم كه عصري دلپذير را پشت ميز سپري كنم و مقاله هايي رادرباره رشته ام بخوانم.عصيان كردم _ساده تر بي خيال شدم و به حياط رفتم.با خودم قرار گذاشتم چند دقيقه اي با گل ها و هوا ي خوب سر كنم تا حوصله پيدا شود.
اما سفر كردم.از حياط كوچك خانه امان به انديشه هاي دور و دراز.به همه آنچه كه بايد مي انديشيدم.به غم هايي كه حالا عميق تر شده اند و ديگر رنگ اندوه ندارند.به شادي هاي كه حالا گذر كرده اند و ديگر آن حس نشاط را ندارند.به مشكلات آدم هاي اطرافم و فكر كردم كه چه مي توانم براي آنها بكنم...افسوس كه هيچ!به دغدغه ها كه مي آيند و مي روند وگاهي اين ترس هست كه شايد فقط چيزي جز بازي با ذهن نباشند...!
مجال پياده روي نبود.اما به اندازه يك روز قدم زدم.چشم هايم ديوارهاي حياط را نمي ديد و پاهايم موزاييك ها را لمس نمي كرد. من در همان جاده خاكي دلخواه با سروهاي مغرورش پياده مي رفتم.چه احساسي بود!
بار ديگر برايم ثابت شد كه همه چيز از درون ما آغاز مي شود.ما همان هستيم كه احساس مي كنيم.اگر از درون بنيان هاي درست داشته باشيم ،كمترمحدوديتي از بيرون ،ما را به هم مي ريزد.
چرخ چرخ عباسي هاي حياط كوچك چنان تجربه نابي از رها شدن به من دادكه در آن فضا تصميم گرفتم مقاله را فراموش كنم.همه ي بايد ها را كنار گذاشتم و عواقبش را هم البته پذيرفتم!.دو ساعتي در حياط با خودم خوش بودم.
از دست دادن وقت امروز براي مقاله ها در اين روزهاي پر مشغله ، كار عقلاني نبود اما حس خلوت امروز عصر ،ذهنم را روشن كرد.يك معنا براي زندگي اين است كه "آنطور زندگي كن كه دوست داري "
* گرفته شده از شعرصداي پاي آب سهراب : "من در ايوانم رعنا سراهاست "