تبليغاتX
جذبه

+Minimal+

آن روز با کسی گرم صحبت بود.

اشاره به تو کرد.

بعد چیزی در دلش فرو ریخت .

رشته ی کلامش گم شد.

+++

دلبستگی های اصیل زندگی  زمانی به سراغت می آید که پوشالی بودن همه داشته های  دیگر برایت مسجل می شود.

+++

برای هزارمین بار آهنگ  "گلشیفته "  با آن صدای محزون  را گوش دادم و از جان گریستم...

 

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دونقش و به دوصورت به یکی جام من و تو

من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ زخرافات پریشان من و تو

 

+ نوشته شده در Mon 4 May 2009ساعت 7:39 AM توسط لیدا |

+ Minimal +

 همه ی شادی من پس از یک روز سخت کاری ,هنگام بازگشت به خانه می شود لبخند چروکیده ی پیرزن عابر که با دامن چین چین قرمز و کلاه لبه دار صورتی , از خیابان عبور می کند. در حالی که ساک چرخ دار را پشت سر خود می کشد تا خرده خریدی برای آخر هفته ی ساکتش از بازار میوه کند.


+ نوشته شده در Fri 20 Feb 2009ساعت 10:34 PM توسط لیدا |

 

+Minimal +

صبح زود بود که از خانه بیرون زد .وقتی  ترن مسافران خواب آلوده  را از روی  پل رودخانه عبور می داد.آرزویی از آن وسط ها پرتاب شد میان آب و در نور صبحگاهی ناپدید شد.

 

ابتدای غروب بود که راه برگشت می پیمود.ترن مسافران خسته از کار روزانه را از روی همان پل می گذراند.در افول نور شفق پاسخ ـ آرزویی از میان آب به درون ترن ریخته شد.همه جا در نور سفیدی غرق شد.

+ نوشته شده در Thu 3 Jul 2008ساعت 4:49 PM توسط لیدا |

+Minimal

از من به او :

من منتظرم .

قدرتت را نشان بده.

 

+ نوشته شده در Thu 26 Jun 2008ساعت 4:12 PM توسط لیدا |

 + مينيمال +

 _ ناراحتم.

_از صدات معلومه.

_نه  اينكه غميگن باشم ....منظورم اينه كه "جاي خودم نيستم " براي همين احساس راحتي نمي كنم.

_خب برو بشين جاي خودت.

_مگه دست منه؟

_دست تو نيست ،پس دست كي؟

_حالم از اين تيپ حرفهاي اميدواركننده ات به هم مي خوره...تو نمي فهمي درد ،چي؟

_تو  كه مي فهمي بگو چي.

_هركسي دردهاي خودش رو داره...به همان اندازه هم مفهوم درد ها با هم فرق مي كنه.

_به هرحال اگر درد خودت را خوب توصيف كني ديگران مي توانند وجه اشتراك هايي را پيدا كنند...بالاخره همه ي ما  آدميم ديگه!

_دردم "منه"...يعني خود خود خودم!

_خب اينكه درد خيلي هاست...

 

+ نوشته شده در Sun 10 Feb 2008ساعت 1:20 AM توسط لیدا |

+ مینیمال +

صبح اول وقت بود كه آن حرف را به من گفتي.

من رفتم سر كار .ناهار خوردم.خوابيدم .تئاتر رفتم.شام خوردم.

آخر شب كتاب مي خواندم كه تازه حرفت راشنيدم.

كتاب از دستم افتاد.*

++++++++++

    *: تاكنون ،تجربه ي اين را داشته ايد كه بعضي جملات و حرف ها ، مدتي بعد از آنكه گفته مي شوند تاثير واقعي خود را بر روح و جسممان مي گذارند؟اين تجربه هاي ناب باعث رنج عميق يا شادي پايدار مي شوند.تجربه ي شخصي من حكايت آن دارد كه معمولا اينگونه حرف بار واقعيتي را به دوش مي كشند كه ذهن آدمي در مرحله ي اول شنيدن ، توان تحليل آنها را ندارد.نمي دانم چه مي شود كه  در ساعتي از شبانه روز ناگهان سنگيني واژه ها را درك مي كنم.يا استيصال است كه عاجز از تحليل آنم يا شوقي مضاعف كه عجب پرتي بودم تا حالا منظور حرف را نگرفتم.

 

 

-

+ نوشته شده در Sat 26 Jan 2008ساعت 11:14 AM توسط لیدا |

      

                  It took me fifteen years to discover I had no talent for writing

,but I couldn't give it up

.bacuase by that timeI was too famous    

Robert benchley

 

++++++++++++

Do you think that it is funny???....hey

 

 

+ نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت 11:35 AM توسط لیدا |

+ مينيمال +

زن  جوان روبروي آينه ي خاك گرفته ايستاده بود و خط لبش را مرتب مي كرد.

_ نمي فهمم آخه مني كه تو عمرم فقط چند تا رمان الكي بيشتر نخوندم ،چطوري مي تونم يه آدم مثله تو رو عاشق كرده باشم؟

 

مرد روشنفكر از پشت عينك قطورش ،فاصله ي ميان كتاب ها تا اندام ظريف زن را پيمود و آهي كشيد:

_عشق هيچ ربطي به مناسبت آدم ها نداره ...يوهو تو زندگي پيدا مي شه ، بي بهانه...هرچند خوشحالم كه اتفاقا از جنس دنياي من نيستي ...

نگاه سردي روانه ي انبوه كتاب هاي دور و برش كرد و دود سيگارش حجابي شد بين او و زن.

_ من نشاط تو رو مي خوام...از توهم روشنفكري خسته ام!...خيلي خسته...

 

+ نوشته شده در Tue 6 Nov 2007ساعت 5:27 AM توسط لیدا |

 + شرح حال +

 

 كم كم دارم راز روزهايم را درك مي كنم.مثل يك سنگ شده ام.يك سنگ بزرگ و سياه كنار رودي پر آب كه دستم حتي به يك قطره آب هم نمي رسد.قبلا جايم آن بالا بود .روي آن بلندترين تپه كه دشت روبرويش گسترده بود و خط افق انتهاي وسعت ديدش.ولي خوشبختي هايم كامل نبود چرا كه مي خواستم كوچك شوم.آنقدر كوچك كه بتوانم حركت كنم.از تپه پايين بيايم و از دشت بگذرم.درون سنگي من چيزي مي جوشيد كه رفتن را ترغيب مي كرد.يك روز _يادم نيست كدام روز تقويم _ هوس كردم كسي مرا بشكند.سايه پتك به دستي رد شد و رفت كناررودخانه.من خود خواستم و قل خوردم .قل خوردم تا جلوي سايه بيافتم.دستان سياهش بالارفت و اولين ضربه را بر بدنم فرود آورد ،احساس كردم تمام دشت روي سرم آوار شد.اما خود خواسته بودم.مي بايد كه تحمل مي كردم.پتك بالا مي رفت و فرود مي آمد...تكرار و تكرار... 

 

حالا تمام بدنم شكاف هاي عميق خورده.ديگر صداي پتك سايه در دشت نمي پيچد چرا كه درون سنگي من آرام آرام خرد شده...فقط چند ضربه ديگر باقي ست تا تمام اجزايم متلاشي شوند.بام بام بام...و...شوق من براي تكه تكه شدن وصف ناكردني ست.راز روزهايم همين است كه پتك بيايد و برود و در آخرين ضربه...سنگي فرو بريزد.

+ نوشته شده در Tue 21 Aug 2007ساعت 0:13 AM توسط لیدا |

+ پنجشنبه هاي پر جذبه +

از دنياي ما خيلي دورند.

تاملات ما را ندارند .

دغدغه هايشان هم از جنس دغدغه ها ي ما نيست.

وقتي كنار آنهايي ،معناي زندگي عوض مي شود.

مي فهمي كه كتاب هاي رنگ به رنگ تو و راه كارهاي  فيلسوف مابانه اشان براي خوب زندگي كردن ، به كار آنها نمي آيد.

مي فهمي كه تو براي رفع دلتنگي ات اگر هزار و يك راه مختلف سراغ داري ، آنها حتي يك روش تو را نه نمي دانند و نه دوست دارند كه اجرا كنند.

مي فهمي كه دنيا كوچك كوچك مي شود اگر همه اميد يك آدم در بعدازظهر پر جذبه پنجشنبه فقط آمدن فرزند و ديدار او باشد.

مي فهمي كه هيچ فيلم ،كتاب و بيرون رفتني نمي تواند لذت غذا درست كردن براي يك شام خانوادگي را پيش آنها پر كند.

تلاش بيهوده اي ست كه بخواهي به روش خودت روزشان را پر كني.آنها اهل خبرهاي شلوغ اين دنياي پر فريب نيستند.دنياي آنها در يادآوري خاطره ها ،در برنامه ريزي براي آينده فرزند ،در جواب آزمايش بيماري تو خلاصه مي شود.در مسايلي كه به نظر من و تو كوچك است  و از ديد آنها حقيقت زندگي ست.

آنها اهل شكايت كردن از جامعه و روزگار نامراد نيستند.فقط در عمق نگاهشان مي تواني اعتراض هاي بي فرياد بيابي.

 

يك بار امتحان كن دلتنگي پدر و مادرت را رفع كني ...عاجز مي ماني از فاصله اي كه در دنيا هاست.

 

پ .ن : تحليل اين مطلب باشد براي وقتي ديگر.

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 27 Jul 2007ساعت 1:13 AM توسط لیدا |

 + پنجشنبه هاي پر جذبه +

برايت همچنان آرزومندم دوستاني داشته باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار،

برخي نا دوست و برخي دوستدار

كه دستكم يكي در ميانشان

بي ترديد مورد اعتمادت باشد ،

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،

نه كم و نه زياد ؛درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد ة

كه دستكم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد ،

تا كه زياده به خودت غره نشوي

 

مهراد در هفت ماهگي

            مهراد در هفت ماهگي

 

 

كودك كه بودم دوست، دختر مهربان همسايه بود عروسكش را با مال من عوض مي كرد .

نوجوان كه شدم دوست ،همكلاسي ساكت انتهاي كلاس بود كه زنگ هاي تفريح پر كسالت با من حرف مي زد.

۱۸ ساله كه بودم دوست هم خانه اي بود كه همه لحظاتم با او قسمت مي شد.

۲۲ ساله  دوست كسي  بود كه حرف هايم را بفهمد و آشفتگي هاي ذهني را سنگ صبور باشد.

 

حالا دوست ...خيلي كم رنگ شده ...شايد بخاطر حضور هووي تنهايي ، مرا ترك كرد!

 

+ نوشته شده در Thu 28 Jun 2007ساعت 4:29 PM توسط لیدا |