ایده ی اصلی پشت سریال ، ساخته شده برای کانال ABC تلویزیون آمریکا , ساختن داستانی بوده که زندگی نجات یافتگان از سانحه ی هوایی را در یک جزیره را نشان دهد. که خب ایده ی تکراری بوده. اما اینکه رنگ تازگی به سریال می بخشد که 16 میلیون تماشاگر را در 2005-2004 پای تلویزیون بنشیند, چگونگی این جزیره ی اسرار آمیز است - فیلم برداری شده در یکی از جزایر حاره ای هاوایی - اینکه جزیره ساکنان بومی دارد که راز بودن آنها و اینکه چه کارهایی می کنند , معلوم نیست. ابر متحرک سیاه رنگی به نام "هیولا" در جزیره زندگی می کند که آدم ها را می کشد. یا بیماری خاصی در جزیره هست که اگر کسی مبتلا شود , به خط پایان می رسد. نکته ی دیگر پیچیدگی شخصیت های اصلی نجات یافتگان است که با داستان به موازات زندگی گذشته ی آنها را شرح می دهد و دلیلی که هرکدام از آنها در آن پرواز خاص بوده اند.
من شخصا ایده ی جزیره ی اسرار آمیز با آنهمه پیچیدگی هایش را دوست نداشتم. خصوصا که از فصل 3 به بعد بومیان جزیره با ان ازمایشگاهها ی مجهز خیلی ماجرا را کشدار و بی معنی می کنند. دلیل از دست رفتن محبوبیت سریال در سال های 2006 تا 2009 همین موضوع ذکر شده است .
اما ایده ی جمع کردن شخصیت های متفاوت با قابلیت ها و پیچدگی های خاص خیلی دوست داشتم. مخصوصا اینکه هرکدام از آنها گره ی کوری در زندگی داشته اند که سوار هواپیما می شوند و بعد هم سقوط می کنند وسط این جزِیره ی ناکجا آباد... در زمان صولانی که منتظرند کسی برای نجات آنها بیاید , این گره های کور خود را نشان می دهند. هرکسی در درون خودش به این نتیجه می رسد که پرتاب شدن در این جزیره دلیل گمشدگی انها در زندگی های شخصی و اجتماعی اشان است. به طور خلاصه چند تا ی معروف را توضیح می دهم.
Jack: جراح جوان معروف که پدرش را بخاطر مصرف مشروب حین جراحی رسوا می کند که پدر باعث مرگ بیمار شده است .حیثیت و اعتبار جراح قدیمی از دست می رود. پدر به استرالیا می آید و آنجا در عین گمنامی می میرد. او که تابوت پدر را در هواپیما به همراه دارد, احساس گناه را تا مدت ها با خود حمل می کند. هرچند خود پدر او را اینگونه در زندگی بار آورده که همیشه درست عمل کند. جک تبدیل به رهبر گروه می شود بخاطر تحلیل درست و عقلانی شرایط. اما آنچه که در جزیره اتفاق می افتد گاه با عقل انسانی جور در نمی آید. اما او هرگز این باور را نمی پذیرد. و همیشه به دنبال راه حل های منطقی است . او پزشک فوق العاده متعهدی است که فقط برای نجات بیمارانش احساساتی می شود. این نگاه باعث می شود همسرش او را ترک کند.
Kate: دختر جذاب و بسیار باهوش ناپدری ش دائم الخمرش را در خانه زنده زنده می سوزاند. چرا که از سن 5 سالگی شاهد بوده که مادرش پدر پلیس و مردمی اش را بخاطر این مرد ترک می کند. مرد هر شب مست به خانه می آمده , مادر کیت را ابتدا کتک می زده بعد هم با هم می خوابیدند. کیت که با نفرت از حقارت این زندگی بزرگ می شود , فکر می کند که بخاطر نجات مادرش , قتل ناپدری را به گردن می گیرد. هرچند وانمود می کند که اتفاقی خانه در آتش سوخته. اما مادرش او را لو می دهد که چرا که او عاشق این موجود بوده ... کیت سال ها با اسم های مختلف فراری بوده. به استرالیا می آید. در شهر های مختلف زندگی می کند. این میان با اسم مستعار ازدواج می کند, شوهرش را ترک می کند چرا که می داند نمی تواند مادر کودکان او باشد. برای دیدن مادرش, دست به دامن دوست پسر دوران نوجوانی اش می شود که دوباره مادر او را لو می دهد و این میان دوست پسر هم کشته می شود و او دستگیر. در آن هواپیما کیت با دست بند بازداشت پلیس امریکا بوده که بالای 20 سال زندان منتظرش بوده. اما سانحه ی هواپیما او را نجات می دهد. از زیبایی های شخصیت کیت این است که بسیار با خودش و احساساتش صادق است . او عاشق جک است اما تیپ جدی و مسئولیت پذیر و درست جک با شخصیت سرکش و دمدمی مزاج و تحصیل نکرده ی کیت جور در نمی آید.
Sewyer: آمریکایی ناآرام خوش تیپ زنباز که همیشه از همه سو استفاده می کند. دلیل این شیوه ی تقریبا حیوانی این زندگی اتفاقی ست که در کودکی او افتاده است . مردی مادرش را فریب می دهد. پدر متوجه می شود , ابتدا مادر را می کشد بعد هم خودش را. Sewyer برای انتقام تبدیل به شخصیت همان مرد می شود. چرا که می خواهد او را پیدا کند و با دست ها ی خودش بکشد. در این میان زنان بسیاری را فریب می دهد. درآخر ردی از آن آدم در استرالیا پیدا می کند.اما وقتی او را می کشد -اولین قتل مرتکب شده در زند گی - متوجه می شود که اشتباه گرفته است. دولت استرالیا او را از کشور اخراج می کند بخاطر نابه سامانی هایی در کلاب ها و مراکز عمومی به وجود می آورد. در آن هوایپما در راه بازگشت به خانه بوده ناکام از کشتن قاتل پدر و مادر, که سانحه اتفاق می افتد. شخصیت او برایم بسیار جالب بود چراکه همیشه می خواست بد باشد. با خوبی و دوست داشتن آدم ها می جنگید. در فصل اول خیلی از شخصیت های منفور داستان است که اتفاقا عاشق کیت می شود. از طرفی کیت هم را راز او را می فهمد و می داند که او ذاتا آدم بدی نیست , با او گرم می گیرد. این میان تلاش های جک و سویر برای دست یافتن به کیت جالب است . دختر باهوشی مثل کیت هم این میان هر دو را می خواهد. اتفاقا در زمان های مختلف به هر دو هم می رسد.
John Lock: من عاشق این شخصیت بودم. خیلی کم پیش می آید که در فیلم ها از کاراکتری تا این حد خوشم بیاید. جان یک انسان عادی در چهل سالگی با باورهای عادی. اما توالی حوادث زندگی اش از او انسانی ارام ساخته که دیگر به دنبال هیچ چیز نیست. ارزو یا نفرت از هیچ چیز و هیچ کس ندارد. او در یک یتیم خانه بزرگ می شود. ذهن بسیار تحلیل گر و قوی دارد اما به جای رفتن به دانشگاه , کار ساده ی بسته بندی را انتخاب می کند. در میانسالی است که مادر دیوانه اش پیدا می شود که ردی از پدر به او می دهد. مرد پولدار و بانفوذی که تا کنون زن های بسیاری از جمله مادر جان را فریب داده است - همان مردی که مادر ُSweyer فریب داده است - John که شخصیت پشت پرده ی پدر را نمی شناسد به او نزدیک می شود خوشحال از اینکه حالا او هم خانواده ای دارد. اما پدر نقشه ی گرفتن کلیه ی او را داشته. جان احساساتی می شود این کار را می کند و بعد پدر در خانه اش را برای همیشه به روی او می بندد. جان یک سوال بزرگ در ذهن دارد که چرا پدرش اینکار را با او -فرزند خودش- کرده است. برای یافتن پاسخ همه جا این مرد را دنبال می کند و مزاحمش می شود. می بیند که چه آدمی با گرفتن کلیه ی او به زندگی حیوانی خود ادامه می دهد. در یکی از این کش مکش ها , پدر او را از طبقه ی هشت به پایین پرتاب می کند. جان برای همیشه فلج می شود...
تنهایی عمیق و رنج های منحصر به فرد جان , از او آدم متفاوتی می سازد.چهار سال روی ویلچر , عایدی از طرف دولت , نه دوستی , نه عشقی در اطراف...او شروع می کند به دنبال کردن رویاهایش. اینکه می خواهد روزی در یک مکان اسرار آمیز باشد. برای یک سفر تفریحی به استرالیا می آید. اما رئیس تور او را با خود نمی برد که چرا که باور نمی کند او با ویلچر بتواند از این سفر لذت ببرد. جان فریاد می زند که هیچ وقت به من نگو کاری را نمی توانم بکنم! در آن هواپیما جان افسرده و ناامید در راه بازگشت به خانه بوده که سانحه او را به جزیره جان می تواند راه برود بعد از چهار سال!
... اسم کاراکتر جان از یک فیلسوف گرفته شده. در توالی حوادث جزیره او تنها کسی ست که ایمان راسخ به جزیره دارد. با جک اختلاف نظرهای فراوان دارد چرا که می داند نگاه جک به مسایل علمی ست. بر عکس جان همه چیز را باور می کند بی آنکه دنبال دلیل بگردد.
حرف زیبایی که جان به هرکدام از شخصیت ها به نحوی می گوید این است :"این جزیره به تو همان چیزی را می دهد که به دنبالش هستی." برای همین است که هیچ وقت جزیره را ترک نمی کند حتی زمانی که امکان نجات پیش می آید.
+++
خیلی نوشتم. می دانم. صبح حمعه ی داغی ست.34 درجه حرارت! اینگونه نوشتن و تحلیل کردن را دوست دارم.این سریال برایم ارزشمند بود وقتی بعد از هر اپیزود فکرم شروع به طرح سوال می کرد. مفهوم جزیره در زندگی ما چیست ؟ کجای این زندگی گم شده ایم که هیچ کس هم نمی تواند پیدایمان کند؟ چه چیز واقعی را در زندگی دنبال می کنیم که اگر به آن برسیم دیگر از جستجو دست برمی داریم؟ آدم هایی که در خط تیره ی زندگی ما می آیند , چه نقشی در شدن ما دارند؟ ایا جایی کاری هست که باید انجام دهیم تا از گمگشتگی نجات یابیم؟ ایا جزیره ی هست که ما بدان تعلق داریم؟ باید پیدایش کنیم؟
در نقد هایی که خواندم , این جنبه های داستان کمتر مورد توجه قرار گرفته است . زندگی روزمره با کارهای هر روزه , تحصیل , کار, خانواده , عشق , دوستان , خوردن , خوابیدن , لذت , درد ...همه چی در این کلکسیون رنگارنگ هست . اما آیا زندگی یعنی همین؟...
من دستم را بالا می گیرم!
فصل چهارم سربال Lost را هم تمام کردم. می توانم فصل پنجم را که تازه روی DVD اینجا آمده است , دنبال کنم. گوبا فصل ششم تازه پخشش از تلویزیون آمریکا تمام شده است و فصل هفت و هشت در حال پخش است. در ویکی پدیا خواندم که فصل 9 هم سال 2010 می آید!!!
اما من دیگر داستان را دنبال نمی کنم. دلیل اینکه چرا جریان فیلم تا این حد کشدارررررررر است, شاید فقط بخاطر جذب مخاطب باشد. Lost یکی از پر بیننده ترین سری های تلویریونی سال های اخیر است. اما به اعتقاد من - به عنوان یک مخاطب عادی که برای دنبال کردن سریال های تلویزیونی دلیل محکمی احتیاج دارد - داستان از فصل اول به بعد جذابیت اولیه ی خود را از دست داد و توالی عجیب و غریب حادثه ها, ورود شخصیت های جدید فقط برای سرگرم کردن مخاطب بود. هرچند تکه های گمشده ی Puzzle کم کم کامل می شود , داستان جذاب می شود. اما یک سوال بزرگ اینجاست که چرا اصولا اینقدر ماجرا کش پیدا می کند؟
هنوز نقدهای فیلم را نخوانده ام - گرفتاری های دانشگاه ادامه دارد- اما امروز می خواهم قسمتی از تحلیل خودم را از ماجرا بنویسم.
ماجرای Lost به طور خلاصه این است که پرواز شماره ی 815 شرکت Oceanic از مقصد سیدنی به لس آنجلس دچار سانحه می شود. خلبان که از شش ساعت قبل ارتباط خود را با برج کنترل از دست داده بوده , در حال پرواز به سمت جزیره ی Fiji - منطقه ی بسیار زیبایی در اقیانوس آرام نزدیک استرالیا - بوده است که سانحه اتفاق می افتد. هواپیما دو نیم می شود و سر آن به یک سمت جزیره ی اسرار آمیز می افتد و ته آن در سمت دیگر جزیره. نجات یافتگان - 48 نفر ته نشین هواپیما - به امید اینکه گروه های کمک هر لحظه سر خواهند رسید , در ساحل یک هفته ای به انتظار می نشینند. غافل از اینکه این یک جزیره ی عادی نیست و حساب اتفاق ها با تعریف های دنیای بیرون فرق می کند. داستان با تلاش های مختلف نجات یافتگان برای ارنباط با دنیای بیرون ادامه پیدا می کند. کم کم ساکنان دیگر جزیره - زنی که 16 سال در جزیزه گم شده است یا جنازه های انسان هایی که با انواع وسیله ها دچار سانحه شده اند - این باور را به نجات یافتگان می دهد که هیچ راه فراری از جزیره نیست. هرچند پیچیدگی های داستان از فصل دو , با ورود The others - گروهی که در جزیره دارای امکانات ارتباطی با دنیای خارج هستند - بیشتر می شود. شخصیت پشت شخصیت به داستان اضافه می شود . حرف حساب The others این است که کسی که از راز این جزیره آگاه است نباید از آن خارج شود. آنها با انتخاب خود به جزیره آمده اند و از زندگی در آن خوشحالند. این میان کش و قوس زیادی بین نجات یافتگان و دیگران پیش می آید.در پایان فصل چهارم , پس از حوادث بسیاری که برای شخصیت های متعدد اتفاق افتاده , شش نفر از نجات یافتگان پس از 90 روز از جزیره خارج می شوند این در حالی که جلوی چشم در هلوکوپتر آنها جزیره محو می شود!!! آنها قراری با یکدیگر می گذارند که از جزیره و آنچه در این 90 روز اتفاق افتاده چیزی به دنیای بیرون نگویند. چرا که با شناخته شدن جزیره ای که دیگر انها هم جای جدیدش را نمی دانند,جان دیگر افراد ساکن آن به خطر می افتد. اما در انتهای فصل چهارم , هر کدام از این شش نفر در زندگی واقعی پس از سه سال دچار مشکلات فراوان می شوند. چرا که در قبال آدم هایی که در جزیره پشت سر مانده اند, احساس مسئولیت می کنند. و قانون برای برگشتن به جزیره این است که هر شش نفر با هم برگردند. احساس می کنم باقی داستان در فصل های بعد تلاشی ست که این افراد برای برگشتن می کنند و اینکه دوباره چه اتفاق هایی خواهد افتاد...
اینکه فقط خلاصه داستان تا فصل چهار به زبان خودم بود!!! در پست بعدی نقدم را هم می نویسم.
+++
پست قبلی را کمی تلخ نوشتم. خودم می دانم.بگذارید به حساب "روز مبادایی که کم می آوری"
+++
من همچنان سعی در رفع مشکل ناخوانی وبلاگ هستم. نمی فهمم چرا رنگ نوشته ها برای شما مشکی است!؟!من رنگ سفید اینجا می بینم!!!! لطفا بیشتر نظر دهید که مشکل را با هم حل کنیم.
کتاب را تمام کردم.
داستان در سال 1946 در لندن اتفاق می افتد. زن سی ساله ی نویسنده ای که طی دربافت نامه های متعددی که از ساکنان یک جزیزه ی بین مرزی فرانسه و انگلیسی, علاقه مند به نوشتن کتاب درباره ی روزهای اشغال جزیره توسط آلمان ها در جنگ جهانی دوم می شود. نیمی از داستان زمانی اتفاق می افتد که او به جزیره می رود و با ساکنان جزیره زندگی می کند.
در میانه ی روایت روزهای اشغال, جریان زندگی Juliet هم عوض می شود. او زندگی لندن را رها می کند و در جزیره می ماند نا برای همیشه نویسنده باقی بماند. او سرپرستی کودک Elizabeth قهرمان زن جزبره که به دست نازی ها کشته شده را به عهده می گیرد و با Dawsey , اولین کسی که از جزیره برای او نامه نوشت , ازدواج می کند.
به نظرم افسرده است .
آماده کردن یک power point ده دقیقه ای چیزی از وقتش را نمی گرفت. اما تمام سه ساعتی که دانشجویان دیگر کلاس ارائه می دادند , آنجا ردیف اول نشسته بود و سرش روی دستانش بود. موهای چرب و چشمان پف کرده. وقتی نوبت او شد , یک ماژیک کمرنگ برداشت و چیزهایی روی تخته نوشت. حرف هایی هم زد. خیلی تلاش کرد.خیلی ناجور همه چیز را قاطی کرده بود . اما هرچه تلاش کردم نتوانستم حتی موضوع پروژه اش را درک کنم. وقتی سکوت محض کلاس را دیدم , فهمیدم دیگران هم مثل من چیزی نفهمیده اند.
خواستم به او بگویم : دیوانه ای مگر اینجا آمده ای و این درس سخت زبان نفهم را می خوانی با این حالت ؟!!!
اما نگفتم. فقط دلم برایش سوخت...شاید کسی باید این را به او بگوید. به او بگوید که یک مدرک ارزش تباه کردن روزهای زندگی ات را ندارد. یک مدرک یا نمره ی بالای HD ارزش در سکوت بودن و رنج کشیدن را ندارد.یک مدرک نباید به قیمت چیزهایی تمام شود که نمی فهمی. باید به بهایی دانشی باشد که به تو بیافزاید...تو را ببالاند...
اما نگفتم. یک ترم همکلاسی بودیم و حتی من اسمش را نمی دانم.
از این دانشجوها در کلاس های مهندسی و علوم پر است...
انسان ها در جزیره های تنهایی خود جدا جدا زندگی می کنند.هر کسی آتش خود بر لب ساحل بر می افروزد. به امید دیدن کشتی شب ها در ساحل می نشینند. اما هیچ کس به اطراف جزیره نگاه نمی کند تا آتش های دیگران را ببیند.
+++
تعداد دانشجویان ایرانی دانشگاه این ترم خیلی زیاد شده است . دیگر در راهروو کتابخانه و لابراتورهای کامپیوتر همه فارسی حرف می زنند.
من از همان ابتدا هم تنهایی را ترجیح می دادم.باورم بر این بود که دوستی های جدید از فرهنگ های دیگر از من آدم بهتری می سازد. اما این ترم بخاطر تدریس و همکلاسی بودن با ایرانی ها , کم کم وارد جمع ها شدم.چندتایی که شاگردم هستند.دیگرانی که همکلاسی ام هستند.
فکر می کنم اگر گروه های مختلف ایرانی را در همین دانشگاه ما بشماریم از کل ایرانی های مقیم اینجا بیشتر شود. با هم نیستیم و هستیم. گروهی اهل مطالعه اند . گروهی گرایش های مذهبی دارند.گروهی به لذت بردن اززندگی معتقدند. گروهی تنها برای مدرک درس می خوانند...و الی آخر.
اینکه هر کدام از این گروهها نسبت به گروه مخالف خودچه جبهه ای می گیرند بماند. اینکه حرف ها و حدیث ها بین این گروها می رود و می آید .اینکه فلانی پشت بهمانی حرف می زند....
قبول دارم که طبیعت آدمی در این است که در همه جا به دنبال مشترک های خود بگرددو البته در جهت رد تفاوت ها بر بیاید .اما این فکر راحتم نمی گذارد که چرا با همه ی تفاوت ها و وجه اشتراک ها , نمی توانیم یک گروه واحد باشیم .نماینده ی واحدی از ایران برای دیگر ملیت هایی که از بیرون ما را نگاه می کنند... دوست دارم بدانم آنها چگونه رنگ به رنگ شدن ایرانی ها را برای خود تحلیل می کنند.
رنج می کشم وقتی اینهمه دوگانگی در آدم ها و رفتارها می بینم. رنج می کشم وقتی مجبورم نقاب بگذارم و خودم نباشم .
می توانم اینجا فقط اینجا درجذبه ی همیشگی خودم فریاد بزنم که چقدر خسته ام از قیل و قال های هموطنانم. از اینهمه قصه های خاله زنکی جمع های ایرانی خسته ام . بدتر از همه آنکه احساس می کنم خودم هم دارد همرنگ این جماعت می شوم. داردهم دسیسه می شوم در داستان بافی و چرند گویی.
این روزها که فشار درس ها و امتحانات هر لحظه بیشتر می شود , فکر مکرر نگاه های نادرست اطرافیان و بعضا عملکرد اشتباه خودم در میزان درجه ی باجمع بودن , راحتم نمی گذارد...و دلم چقدر می گیرد برای جمع های دوستی و مرامی ایران. برای همه ی روزها ی خوب دانشگاه مشهد...انجمن , شب شعرها , محافل کتابخوانی , اردوها ...
باورم در زندگی همیشه بر این بوده است که هرگز خود را در مهلکه ای نیاندازم که پایانش را نمی دانم ...و صادقانه باید اعتراف کنم در جمع دانشجویان ایرانی خارج از کشور احساس ناامنی می کنم. نمی توانم درست و غلط شان را تشخیص دهم...
و برای لیدای این مهلکه نگرانم...
ماهي قرمز توي تنگ حرف مي زند ...هپ هپ هپ
پدرم قرآن مي خواند با پيراهن سياه ، مادرم به عكس "مهراد " خيره شده و آن باريكه ي شفاف روي گونه اش ...
صداي يا مقلب القلوب مي آيد...
من گم مي شوم بين چه خواستن ،نمي بينم جايي را ،اين پرده ي اشك كنار كه نمي رود ...
خاك خيس مادربزرگ ،سفره ي هفت سين مزار جوان 18 ساله در بهشت زهرا ...
چهره ي نگران خواهرم و زيباترين لبخند كودكش ....مادر جواني كه امسال كودكي از دست داد...هم تختي مهراد !
بليت سفر..روي ميز اتاق ...5 فروردين...ويزايي كه 29 اسفند از راه رسيد ..آخرين ميهمان ناخوانده ي سال
چه گيج مي شوم در چه خواستن، در صدا كردن كسي ، در نيت فال حافظ
من تمام مي شوم ...!
هنوز كسي خبر ندارد... درجه ي يك ها.همسايه ها نه.دوستانم هم....آخر فرصت نشد.شب عيد است.هركسي به كاري با نزديكترين اعضاي خانواده اش. خودم دو روز پيش فهميدم.آخرين بليت ممكن.آخرين تماس با دانشگاه.حتي "جذبه " قبلي ام آمادگي شنيدنش را نداشت.بايد تغيير فضايي مي دادم.بوي بهار و شروع تازه اي ...و من !....
خبر رفتنم بي مقدمه شد اما اين قضيه به يك سال و نيم پيش بر مي گردد.همه ي آن روزهايي كه عين آونگ آويزان بودم .همه ي آن روزهايي كه زندگي معنايش در "بودن يا نبودن " يك كودك خلاصه شد...يك سال ونيم زمان كمي نيست....
حالا در آستانه ي آن تغيير بزرگم! آنقدر بزرگ كه طول و عرض جغرافيايي اش بين نيمكره ي شمالي تا جنوبي ست.آن طرف خط استوا .
با آنكه منتظرش بودم و مي دانستم كه زمانش دير يا زود فرا مي رسد اما هر لحظه كه نزديك تر مي شوم به "پريدن " حس غريبگي با ماهيت تجربه بيشتر بيشتر مي شود.دلتنگي ها و بغض هاي عاطفي به كنار ،من يخ مي كنم و دوباره گر مي گيرم كه چه بساطي ست در جان و روحم! هم زماني اش با تغيير فصل و نوروز شده مزيد بر علت اين حس غريب _غريب _غريب!
+++
هنوز پنجره ی اتاقم یادم هست . لحظه ای که این متن را نوشتم .بی قراری ها را هم. آن حس خراب دل کندن .آن نگرانی مضاعف که دارم خواهرم را با کودک بیمارش تنها می گذارم.آن آغاز پر دلهره ی سفر به جایی که هیچ نمی شناختم.
و حالا اینجایم. یک سال پس از آن روزها. روبروی پنجره ای دیگر. بی قراری های دیروز رنگ دلتنگی های امروز را گرفته اند.
لحظه ی سال تحویل ،10.40 شب جمعه ی ملبورن , کنار سفره ی هفت سینم تنها تجسم کردم ماهی کوچک قرمز هنوز تند تند حرف می زند. مهراد می دود و می خندد. آرتا فرشته وار در گهواره اش خوابیده است. احتمالا گل های سر خاک مادربزرگ شکوفه داده اند و آن جوان ...نمی دانم...
در زلزله ی بم یکی از دوستان دانشگاهی همه ی خانواده اش را از دست داد. دیشب در اوج دلتنگی و ناراحتی ,یاد او افتادم.ددیدم چه نعمتی ست که می دانم خانواده ام آن ور دنیا شاد و سلامتند...باشد که من غایب بزرگ جمع هستم ...دیشب فکر کردم آن دوست چه حال دردناکی دارد همه ی نوروزها ...تنها ...
+++

نوروز که می آید دلمان تازه می شود از همه ی آرزوهای سبز. از کودکی با ماست این حس جوشیدن و تازه شدن. در لحظه ی سال تحویل . به سنت هفت سین خوبی ها را به خانه می آوریم و به قدرت زمان باور داریم که ما را دگر گون می کند.
یک سال پیش در آغاز سال نو , مسافر بودم .
و در این یک سال ,سفر به من آموخت که :
زندگی را زندگی باید کرد
با آرزوی سلامتی و شادکامی در سال جدید برای همه ی دوستانم .
نوروز مبارک
تصور کن در اتومبیلت راحت و آسوده هستی . داری وسط یک جاده ی سرسبز می رانی , ناگهان درختان هیولا می شوند و آتش شعله می کشد و تو حتی فرصت نمی کنی از آن جعبه ی آهنی بیرون آیی...
تصور کن صدای لرزان همسرت از پشت تلفن و فریاد کودکانت که "بابا داریم می سوزیم...." آخرین یادگاری از آنها باشد و ساعاتی بعد از تو بخواهند که جنازه ی سوخته ی آنها را شناسایی کنی ...
تصور کن در آب انبار خانه به سختی تن کوفته ی خود را جا داده ای تا از آتش در امان باشی . اما بینی که همه ی دارایی ات جلوی چشمانت دارد خاکستر می شود ...
+++
شنبه ی گذشته , , آتشی که دو جنایتکار(به نقل از نخست وزیر استرالیا) از سر سهل انگاری در جنگل به راه انداختند , به دلیل گرمای بی سابقه 46 درجه ی هوا تبدیل به جهنمی شد که دودمان 7000 خانوار را به باد داد و بالای 200 جسد سوخته بر جای گذاشت .
دو محله ی Marsyvilla , Kinglake _ در 35 مایلی شهر اصلی ملبورن _ بطور کامل در آتش سوختند. نقشه ی زیر مکان های Bushfire را بطور جزئی تر نشان می دهد.

عمق فاجعه برای مردم اینجا که امکانات کافی احتمال بروز حوادث غیر مترقبه را کمتر می کند ,خیلی زیاد بود .ستاد های جمع آوری کمک مالی به بازماندگان در همه جای شهر هستند. کلیسا , مراکز خرید . در دانشگاه به همه ی دانشجویان ایمیل زده شده که اگر به هر دلیلی از این فاجعه متاثر شده اند , خود را معرفی کنند تا تحت حمایت مالی ، روانی و تهیه ی مسکن دانشگاه قرار بگیرند.

حتی امروز که روز valentine است , روزنامه ی The age _ یکی از روزنامه های اصلی استرالیا _ پیشنهاد داده است به عاشق ها به جای شکلات و گل رز , پوسترهایی که پیام های شادی و عشق برای بازماندگان از حادثه دارد, هدیه دهند. تا کمک مالی به بازماندگان شود.
نمی دانم چرا خبرهای غزه و جهنم آتش در استرالیا را با هم دنبال می کنم ؟...قصه بر سر فاجعه های انسانی ست. درنیمکره ی شمالی جایی خیلی دورتر از ملبورن , دو ماه و اندی ست که آتش جنگ بر سر مردمان می بارد .کودکان از گرسنگی و بیماری و سرما می میرند ....در همان زمان ,نیمکره ی جنوبی می سوزد در آتش طبیعت و آدم ها _پیرو جوان و کودک _می سوزند بی انکه کسی قدرت مهار آتش را داشته باشد...

بعد هم سالروز عشق و دوست داشتن می آید که آن هم سابقه ی تاریخی اش بر می گردد به داستان کشیشی که در روزگار حمکرانی کلیساها که دوست داشتن بزرگترین گناه حساب می شد ,او عاشق ها را سلای وصال می داد که به جرم پاسداشت عشق در آتش سوزانده شد...
بغضی از کجا نمی دانم , دویده است در گلویم...می اندیشم که زندگی انسان در کره ی خاکی سراسر ماجرا ست ..ماجراهایی که یا دخلی در آنها ندارد یا خود عامل اتفاق می شود...و همه ی اینها نامش زندگی ست.
شاملو این رنج را کشیده بود....
انسان زاده
شدن تجسد وظيفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان
شنفتن
توان
ديدن و گفتن
توان
اندوهگين و شادمان شدن
توان
خنديدن به وسعت دل
توان
گريستن از سويداي جان
توان
گردن به غرور برفراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتني

توان
جليل به دوش بردن بار امانت
و
توان غمناک تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي
عريان
انسان دشواري وظيفه است
بالای هفتاد سال می زند .اما موهای یک دست سپید سرش , چین های دور چشم ها ,گردن و لب نمی توانند از سرزندگی چشم های ایرلندی آبی رنگش بکاهند. قد متوسطی دارد و کمی هم شکم . با اینکه اکثرا لباس های تکراری می پوشد اما همیشه تمیز و اتو کشیده . وسیله ی نقلیه اش موتوری قدیمی ست که بچه ها می گویند باید جزء عتیقه های دانشگاه نگه اش دارند. با آنکه همه می دانند چه درآمد بالایی از تحقیق و کار در دانشگاه دارد . به نظر من- شرقی , ساده زیست است . به نظرغربی ها بی اعتنا به زندگی .
روزهای اول فکر می کردم ملاحظه ی مرا می کند که اینقدر آرام انگلیسی حرف می زند اما خیلی زود متوجه شدم که همه جا طمانینه ی کلامش را از دست نمی دهد .لهجه ی زیبایی دارد هرچند سال ها زندگی در استرا لیا کمی شتاب به جملاتش داده اما صحبت که می کند اصالت انگلیسی ایرلندی را که در دنیا همتا ندارد درتن صدایش می یابی.
استاد پروژه ی تابستانی ام را توصیف می کنم . او که سالیانه چندین دانشجوی دکترا را زیر دست دارد .در تمام جلسات گروه هوش مصنوعی در شاخه های مختلف تحقیق جز، هیئت مدیره ی اصلی ست . استاد چند درس اصلی فوق هم هست .
دو ماهی که هر روز از صبح تا بعد از ظهر برای پروژه کنار او کار می کردم , چیزهای بسیاری از او دیدم . حالا که روزهای آخر است , نوعی حس دلتنگی به سراغم آمده .
این روزها که به اتاقم می آید و بعد از دیدن نتایج و گفتگو , می خواهد که برود , اما بر می گردد و با آن مدل آمریکایی چشمک می زند و می گوید : "لیدا من از نتیجه ی این پروژه خیلی راضی هستم " احساس می کنم همه ی پیام صمیمتش را می گیرم . باور می کنم این دوران گرچه تنهایی های بسیاری به دنبال داشت اما مرا به تجربه ی شناخت چنین انسانی رساند. هرچند شناختی از دور و کوتاه مدت .
پروفسور Vic که البته اسم فامیل سخت تری دارد اما همه او را به نام کوچک می شناسند _ یکی ازویژگی های خوب محیط علمی دانشگاه های خارج از کشور صمیمت بین استاد و دانشجو است .هیچ کس اینجا لقب پروفسور یا استاد رابه دوش نمی کشد . همه با اسم کوچک صدا زده می شوند ._ به احتمال قوی یکی از چند پروفسور برتر استرالیا است .چرا که حوزه ی تحقیقش از موضوعات نو در علوم کامیپوتر است . "Evolutionary Computing " که رهیافتی نو در هوش مصنوعی و الگوریتم های ژنیتیک است .Vic در RMIT گروه ECML را رهبری می کند که هر کدام از اعضا روی بخشی از این حوزه کار می کنند. اینکه دقیقا چه موضوعاتی در این حوزه تحقیق می شود , فضای علمی تر از محیط وبلاگ را می طلبد . دوستی در کامنت ها از من خواسته بود که توضیحی درباره ی پیوند هنر و کامپیوتر بدهم. در فرصتی مناسب حتما این کار را خواهم کرد.
اولین چیزی که ستایش مرا در مورد این استاد برانگیخت , دقیق بودن در کار ها بود .هرگز یادم نمی آید که روزی بیاید و مشکلی را ببیند و سعی در حلش نکند .ذهن تحلیل گر و منطقی اش برای هر چیزی دلیل می خواهد. حتی یک کامنت ساده ی Linux را اگر یادش نیاید , سرسری رد نمی شود . در عین حال ذهنی بسیار فعال دارد. بارها دیدم که در یک زمان چندین مسئله را دنبال می کند.قسمتی از این رفتار به توانایی بالای ذهنی اش برمی گردد اما احساس می کنم قسمت اعظم آن است که ذهنش را به اینگونه تحلیلی نگاه کردن عادت داده.او نمونه ی بارز انسانی که هدایت تفکر خود را به عهده دارد . کاری که برای خیلی ها در سطحی ترین کارها هم غیر ممکن است .
نکته ی دیگر اینکه خودش باید به باور همه چیز برسد. اگر تو حرفی بزنی که برای او قابل قبول نباشد , تا دلایل منطقی خودش را پیدا نکند , حرفت برایش سندیت ندارد. این خصوصیت کمک بسیاری به من کرد.بارها که در برنامه نویسی به مشکل برمی خوردم , به اینترنت اعتماد می کردم که مثلا این موضوع حل نمی شود , اما او نشانم می داد که :"برای هر کاری ,راهی وجود دارد .کار تو است که آن راه را پیدا کنی "
در سخت گیری معروف است .روزی که در دانشگاه باشد , باید همه کار کنند .اما در تعطیلات حتی ایملیش را هم چک نمی کند. کلا من این قانون را اینجا خیلی سودمند دیدم .هیچ کسی از وقت تفریحش برای کار نمی زند , اما قضیه دو طرفه است .کسی هم وقت کار را به بطالت نمی گذارند!
چیز دیگری هم خیلی برایم سخت بود تا یاد گرفتم , محیط کار را بشناسم و کارم را به خانه نبرم . پروژه را روی لب تابم انجام دادم ,برای همین خیلی روزها شب قبل تا دیر وقت کار می کردم در خانه و روز را دانشگاه نمی رفتم . اما این حقیقت را فهمیدم کاری که در محیط کار انجام شود , با سکوت , دور از فضا هایی که ذهن به هر سو پرواز می کند , نتیجه ی عالی تر می دهد تا زمانی که در خانه , با لباس راحت و موسیقی و خوردنی و اینترنت دنبال می شود.
حتی بارها او را دیده ام که بعد از ظهر ها که هنوز آفتاب داغی اش را دارد و محیط های اداری خنک ترین مکان ها برای ماندن هستند , مقاله ای می خواند یا کتابی تازه ورق می زند .
من همیشه وقت مطالعه ام آخرین ساعات شب است که بعضی وقت ها هم به خواب گره می خورد !!! اما از او یاد گرفتم که مطالعه هم یک کار است که باید در زمان و مکان مناسب انجام شود.
می شود به راحتی حدس زد چنین شخصیتی تا چه اندازه فروتن است . برای اویی که سال ها ست با انواع دانشجو در سطح های مختلف علمی کار کرده , تجربه کافی ست که بداند با دانشجوی ترم اولی غیر بومی مثل من چطور برخورد کنم تا زده نشوم از حجم سنگین کار و گستردگی موضوعات . حالا که به دو ماه گذشته می نگرم ,اگر برخورد درست و استادانه ی او در طول این مسیر نبود که مرا روزی به حال خودم وا نمی گذاشت , شاید اصلا همان روزهای اول بریده بودم.
واقعیت آن است او یادم داد همه چیز زندگی مثل این پروژه است .باید زمان مناسب , امکانات کافی ,صبرو برنامه ریزی اصولی داشت تا به نتیجه مطلوب برسی. بعضی وقت ها با اینکه همه ی شرایط فراهم است , جواب نمی گیری .او این جور وقت ها می گوید : "That ‘s ok" اما به این معنا نیست که بی خیالش شوی. چیزی هست که تو نمی دانی پس صبر کن تا بدانی!
این انسان ارزش بالایی در ذهن من پیدا کرده است .
+++
تازه متوجه شده ام که قالب وبلاگم بطور کامل دانلود نمی شود . این اشکال به مرور گر وب برمی گردد. من Firefox استفاده می کنم و متوجه مشکل تا کنون نشده بودم . اما دوستانی که IE استفاده می کنند , احتمالا تاخیر در بار شدن صفحه دارند. راستش در حال حاضر تنها پیشنهادم استفاده از مرورگر دیگری ست .اما این موضوع باید ایرادی در کد نویسی صفحه هم باشد که سعی می کنم در فرصتی برطرفش کنم . از همه دوستانی که به مشکل بر می خورند ,عذر می خواهم .
ممنون از اینکه ایراد را گوشزد کردید :)
خیابان Lygon پرهیاهو و رنگ رنگ جلوی رویم است.عصر شنبه تعطیل و عادت قهوه, غذا و مشروب مردم شهر. به سختی می توانی از میان میزها و آدم های کنار خیابان رد شوی. این هیاهو تا دو سه شب ادامه دارد .انواع رستوران های ایتالیایی ,تایوانی ,مکزیکی و از همه معروف تر آن کیک های تازه ی Mochllani که در کل ملبورن شعبه ندارد.
اما من نیستم و هستم در این فضا .نگاهم روی سنگ فرش ها می لغزد و مدام معذرت خواهی می کنم که به آدم ها می خورم . به "بنجامین " فکر می کنم . به اینکه چگونه می شود پیر به دنیا آمد و کودک ازدنیا رفت . به اینکه چگونه می شود در کودکی حسرت دویدن با کودکان دیگر را داشت و در جوانی تازه معنای شادی های کوچک را فهمید . تازه عشق را شناخت . اما بعد همه ی خوشبختی را بگذاری و بروی ,گم شوی میان دنیاهای ناشناخته و عزیزانت را ترک کنی تا با آدم های عادی زندگی کنند. بعد هرچه دیگران پیرتر می شوند تو جوانتر می شوی. بعد دوباره کودک می شوی .آنقدر که دیگر حافظه ات را از دست می دهی . همه ی خاطرات گذشته را . آنقدر کودک می شوی که احتیاج به مراقبت داری. بعد زیبا می میری . معصوم و پاک درست مثل کودک فرشته سیمایی که از مادر زاده شده ...و هیچ یادت نمی ماند که تو با پوستی چروکیده مثل پیرها به دنیا آمده بودی ...

The Curious Case Of Benjamin Button
اکران شده ی 26 دسامبر در استرالیا .
نامزد 5 جایزه ی اصلی Golden Globes و 14 نامزدی از دیگر فستیوال های فیلم سراسر دنیا
ژانر : درام _ عاشقانه_ غیر واقعی _ راز گونه
کارگردان : David Fincher
بازیگران اصلی : Cate Blanchette , Brad Pitt,
Cinema Nova در خیابان Lygon پاتوقمان است. سالن های مدرن و بی سر و صدا دارد با صندلی های راحت .مرا یاد سینما فرهنگ می اندازد همیشه . همه ی فیلم های تازه اکران شده را آنجا می بینیم . هیچ وقت ندیده بودم بعد از اتمام فیلم , همه با سکوت از سالن خارج شوند و نقد ها از همان لحظه ی خروج شروع نشود. اما این بار همه در بهتی بودند. سکوتی و گاهی هم صدای آرام بالا کشیدن آب دماغ و پاک کردن اشک چشم ها ... من هنوز هستم و نیستم ...
+++
در فرصت بعدی , نقدهایی که روی فیلم شده است را منعکس خواهم کرد.
خیلی سخت نیست که خودت را با یک جامعه ی بیگانه وفق دهی. زمان معقولی می برد. برای من 10 ماه طول کشید.
اینکه خانه و هم خانه ای و همسایه را بشناسی و در کنارشان آرام بگیری.
توانایی برقراری ارتباط با آدم ها را کسب کنی.
زندگی کاملا مستقل را به تنهایی اداره کنی .غذا از فلان فروشگاه , مایحتاج دیگر از آنجا ,اینجا... روش های زندگی را با استقبال از تجربه های کوچک _ساده یاد می گیری. یک درس بزرگ هم در فرهنگی که کاملا نا آشنایی اینکه از تجربه های دیگران استفاده کنی . برای منی که همیشه روی خودم حساب می کنم درس سختی بود. اهل ریسک بودن همیشه هم چیز خوبی نیست و من هزینه دادم تا فهمیدم باید از آدم ها و تجربیاتشان یاد گرفت نه اینکه همه چیز را حتی گاهی نکته ی ریزی را بخواهی خودت تجربه کنی.
با دلتنگی ها کنار بیایی. بگذاری زمانی که خلا عاطفی خانواده ,وطن و دوستانت می آید و درونت را خالی تر از هرچیز تازه ای که کسب کردی ،می کند , این حس سنگین بیاید و برود. اگر نیاید و مثل یک بغض ننشیند در گلویت , یا اینکه کلافه ات کند و آماده باشی که به زمین و زمان بد بگویی , تو از تورم این غربت مثل یک بادکنک می ترکی...مثال ساده شب کریسمس که از بعد از ظهر بیرون زدم و از هرچه که دیدم , هیاهوی جشن , کلیسا و مردم عکس گرفتم با دوربین حرفه ای دوستم و همه ی ذهنم را دادم به جریان شادی شهر. اما شب که 11 به خانه برگشتم ,دیدم "چه درونم تنها ست ". خواستم محلش ندهم اما لعنتی ویرانم کرد...حالا می فهمم که این ویرانی باید اتفاق می افتد تا من آن شب آرام به خواب روم.
می دانی آدم هایی که طعنه می زنند : قدر زندگی ات را نمی دانی ! هیچ از این حال و روز نمی دادند. یا اینکه مرا با آدم در ایران مقایسه می کنند. چه می دانند از تلاطم های روحی یک جوان دور از خانواده غربت نشین. یا آنها که می خواهند همدردی کنند هم به نظرم دور می آیند...هیچ وقت سعی نکردم برای دیگران نسخه بپیچم. بلد نبودم. باورم اینست که هیچ کس شرایط دیگری را نمی داند. پس رنج مضاعف است که بخواهی برای کسی تو ضیح دهی یا حتی سعی بر درک دیگری داشته باشی.
اینها که نوشتم گلایه نیست . واکاوی های این چند روزه است که کمی فراغت از کار و دانشگاه پیدا کردم و بیشتر و بیشتر برای خودم وقت گذاشتم. امروز صبح زود با دوچرخه دو ساعتی حوالی شهر و رودخانه ی دلخو اهم رکاب زدم. صبح خنک روزهای آخر دسامبر و یکشنبه ی خلوت و تو در سکوت خیابان فقط صدای رکاب زدن خودت را می شنوی. مدت ها بود چنین احساس آرامشی نداشتم .می دانی چه دیدم؟
اینکه چگونه با زندگی تازه سازگار شدم. 10 ماه طول کشید... اینکه یک مرحله ی دیگر هم رد شد.
اما آرامشم لحظه ای بیش دوام نیافت . خود را ابتدای راه دیگری دیدم. راهی که ناهموارتر از کوچه ی دیروز به نظر می رسد. یک جاده ی بی نهایت...
زمان پروراندن اندیشه ام رسیده . قلمم,نوع نگاهم به زندگی , فلسفه ی زیستنی که برای خود انتخاب می کنم , ...دغدغه ها را کنار محیط پیرامونم گذاشتم. بعضی ها خوش درخشیدند و بعضی ها وصله ی ناجور آمدند. احساس می کنم اولین و همیشگی ترین مرحله , پیمودن این راه در زبانی بیگانه است .به قول دکتر نراقی زمانی که با زبان غیر مادری سر و کار داری ,همیشه در مه قدم می زنی.احساس می کنی همیشه واژه ای ست که به درستی در متن درک نکرده ای.می دانی چند وقت است که رمان برنده ی جایزه ی ادبی ملبورن را دست گرفته ام و هنوز تمام نکرده ام ؟...اگر فارسی کتاب می خواندم که به چند جلد رسیده بود!گاه که به وبلاگ بچه ها سر می زنم و می بینم مطالعات خود را جدی پیگیری می کنند , حسودی ام می شود. اما به خودم نهیب می زنم که محیط تو با آنها فرق دارد...باید این واقعیت را پذیرفت که انسان با شرایط محیطی که دارد جلو می رود. یا که داستانم نمی آید...هرچه می نویسم از حال و هوای درونی خودم است و چه متنفرم از اینکه شخصیت های داستان را از زندگی خودم بسازم.
یا دغدغه های ناب تری که به سراغم می آیند. دین داری ؟ عقل گرایی؟ چرا مسلمان ؟چرا ایرانی ؟ چرا لیدا ؟...بگو چرا چرا چرا؟... عدالت ؟ اخلاق؟ حتی حوزه ی تحقیق فوقم را انتخاب کرده ام شده است یک دغدغه ی بزرگ . _ شاخه ی تازه ای در علوم کامپیوتر که ترکیبی از هنر و کامپیوتر است _ می شنوی سرم جرینگ جرینگ می کند؟ می بینی ترسی که در چشم های نشسته ؟...
اما با عبور از مرحله ی سازگاری یک چیز ارزشمند آموختم. اینکه زمان تنها حاکم مطلق است و برای همگام شدن با آن باید به دور از شتابزدگی عمل کرد. عکس العمل های انقلابی جواب نمی دهد. باید همیشه تصویری از آنچه که می خواهی بدانجا برسی , داشته باشی , تلاشی درستی برای رسیدن انجام دهی و بگذاری که زمان هم بازی اش را انجام دهد. حکایت همان دل به دریا زدن است .
2 شب است اینجا. من هنوز اندک خلسه ی آرامش صبح را دارم و اینکه خودم را در آینه عمیق تر از همه ی شب های گذشته می بینم و مسئولیت فردا را سنگین تر...
طولانی ترین شب سال تبدیل شده است به طولانی ترین شب - تنهایی من ...
شب یلداهای مشهد ...
من چه قدر دورم از لیدا قهرمانلو ,مسئول برگزاری شب یلدای 83 دانشگاه سجاد.
و همه ی خاطره ها می آیند و رژه می روند در ذهن تنهایم. همه ی شب یلدا ها در کنار خانواده یا در جمع دوستان.
به کدام آدم ببالم؟ مشهد یا ملبورن؟...
کدام مقاوم ترند؟
احساس می کنم در شب یلدای زندگی ام هستم .غربت با رنجی ناگفتنی آمیخته شده ...کاش زبان را قدرت بیان بود.
اما دلیلی هست که باید اینگونه می شد . که من آنگونه بودم و اینگونه شدم. و تمام رنج های زندگی در یافتن آن دلیل معنا می شود.
اگر بخواهم فقط حرفی به
همه ی آنان که دوست دارم بزنم : در انفوان رنج هاو تنهایی ها, به چرای
اتفاق آنها فکر کن . آنوقت است که تحملشان آسان تر می شود و پرده ها بر
داشته می شوند.
+++
از مراسم شب یلدا فقط فال حافظش را دارم.
+++
از این فاصله ی دور به همه ی دوستانی که شب یلدایی را با آنها صبح کردم ,سلام می دهم.
"یلدا بر همگان مبارک "
+++
نمی خواهم کسی کامنت بگذارد.
امیدوارم گلشیفته فراهانی این نوشته را بخواند.
دوهفته ی پیش "The body of lies" را درسومین شب اکران در مبلورن دیدم ولی گرفتاری روزهای امتحان مجال نوشتن نمی داد .
در Youtupe و ایمیل های مختلف دوستان ،پیگیر خبرهای مربوط به گلشیفته بودم .مخصوصا مصاحبه ای که روز اکران فیلم در آمریکا با او کرده اند ,خیلی ذهنم را مشغول کرده بود .وقتی با چهره ی جذاب آریایی اش و لهجه ی زیبای ایرانی در جواب زن آمریکایی مصاحبه گر که نظر او را درباره ی بازی با دی کاپریو جویا شده بود , سرشار از انرژی و ذوق گقت :
_That was fantastic! That was great!
در حالی که دی کاپریو حتی جلوی تریبون مصاحبه گر ظاهر نشد و در حالی که عبور می کرد گفت :
Thank you very much_
با خودم فکر کردم که عجب !باید گلشیفته خیلی نقش مهمی در فیلم داشته باشد که اینطوری سر ذوق آمده ! برخورد هم خانه ای کره ای ام که یک شب زودتر از من فیلم را دیده بود , در همین بود که
_ چقدر برای من عجیب بود که این زن ایرانی در جایی از فیلم با سرباز آمریکایی دست نداد!!!
و من برایش توضیح دادم که خب در فرهنگ ما این کار درست نیست .در حالی که برای خودم سوال بود چرا این وجه از فرهنگ ایران باید در فیلم نشان داده شود که در دنیای مدرن امروز می تواند عکس العمل های منفی بسیاری را بازتاب کند .نمونه ی ساده اش : برخورد هم خانه ای من !!!
فیلم را که دیدم ,کل ماجرا دستگیرم شد .اینها که می نویسم فقط نظر شخصی ام به عنوان یک ایرانی خارج از کشور است .امیدوارم خانم فراهانی خواننده ی این مطالب باشند و پاسخی برای اظهار نظر من داشته باشند.
ماجرای فیلم یک برداشت کاملا غیر منصفانه و سطحی نگری (Shallow) هالیوودی از فعالیت های تروریستی در Middle East است که جناب سرباز آمریکایی فداکار و مسلط به زبان عربی به عنوان عامل سیاسی وارد تشکیلات می شود و چه بلاهایی سر آقا نمی آید .همکار آمریکایی اش در واشنگتن _راسل کورو_ نماینده ی یک آمریکایی زرنگ منغعت جو است که با سیستم های پیشرفته ی ردیابی با سرباز در تماس است و همه ی اتفاقات را از بالا می بیند .این صحنه ی چندین بار در فیلم تکرار می شود که آمریکایی ها از مقرر واشنگتن همه چیز دنیا را زیر نظر دارند !!! اینکه چه اتفاقاتی می افتد و چه صحنه هایی بدی از تروریست و آدم های تروریستی مسلمان نما در آسیا نشان داده می شود ,خود حجتی ست بر انتشار بیشتر اتیکت نامربوطی که به همه ی مسلمانان جهان به ناحق زده شده است.بازی های سیاسی که حتی از فکر کردن به آنها متنفرم!
اما نقش گلشیفته ی عزیز ما در این فیلم چیست ؟ حدس بزنید؟...یک پرستار اردنی ایرانی تبار _از پدر _ با چهره ی جذاب و برخورد سرسختانه که زخم های سرباز آمریکایی که سر یکی از تعقیب و گریزها سگ ها پاهای او را گاز گرفته اند ,درمان می کند .از همان لحظه ی اول آقای دی کاپریو دل می بازد و بعد از دو سه بار آمد و رفت ها به بهانه ی درمان زخم ها به کلینیک _بین همه ی گرفتاری های وحشتناکی که دارد که حتی تا یک قدمی مرگ هم می رود _ گلشیفته از او می خواهد که برای آغار یک رابطه باید ابتدا خاله اش او را ملاقات کند .(نمونه ی کامل فرهنگ ایرانی که یک رابطه باید در چهارچوب خانواده شکل بگیرد ) دی کاپریو هم عاشق است و می رود .خاله ی او هم زن مسلمان بسیار سرسختی ست که حتی موقع خداحافظی آنها را چک می کند و گلشیفته از دست دادن با دی کاپریو سر باز می زند .بخاطر خاله و دیگر همسایه های فضول که او را نگاه می کنند!!!!
می توانید آخر قصه را حدس بزنید ؟ مشت دی کاپریو پیش تروریست ها به عنوان عامل آمریکای باز می شود .اولین کار دزدیدن دختر مورد علاقه ی اوست .بعد هم عاشق دیوانه می شود و جان بر کف می رود که خود را تسلیم کند واینجا دیگر حتی رییس راسل , هم نمی تواند او را از این بی عقلی باز دارد.دی کاپریو طی یک عملیات کاملا حرفه ای به مقرر تروریست ها برده می شود و اتفاقا ضعف سیستم رد یاب آمریکایی نشان داده می شود که نمی توانند محل او را شناسایی کنند.بعد رییس اصلی تروریست ها می آید به هیات یک مسلمان و تا آنجا که می شود سرباز را شکنجه می دهند .دیالوگ بین دی کاپریو و او به نظرم بسیار هوشمندانه و جالب آمد .بهتر است اصل دیالوگ را از فیلم بشنوید .در آخر که سرباز با اشد شکنجه فقط یک قدم تا مرگ فاصله دارد ؛همدست عرب CIA وارد کار می شود,به دیگر عرب ها خیانت می کند. دی کاپریو را از لب تیغ مرگ می گذرد .نکته ی جالب اینجاست که در آخرفیلم هم نتیجه گیری آن است که آمریکا بر همه چیز سلطه دارد و هیچ چیز را از قدرت او خارج نیست . اتفاقا سرباز آمریکایی که تف می اندازد به صورت رییس تروریست ها می گوید که : همه ی شما برای ما کار می کنید!!!
صحنه ی آخر هم دی کاپریو داغان از شکنجه های وحشتناک به راسل کرو می گوید : حالم از عامل مخفی بودن برای آمریکا به هم می خورد .از بازی های سراسر دروغ سیاسی دنیا ...می خواهم مدتی در اردن برای خودم زندگی آرامی داشته باشم .
راسل کرو می گوید : چه کسی در Middle East زندگی می کند که تو می خواهی زندگی کنی؟اینجا امن نیست !!!!
(توهین غیر مستقیم به تمام ساکنان کشورهای Middle East )
و دی کاپریو پوزخندی می زند و می گوید : هیچ جای این دنیا امن نیست ....
بعد هم می رود که شیرینی بخرد و برای خانم پرستار زیبا ببرد که توسط عامل عرب آمریکایی ها نجات پیدا کرده است .راسل کرو هم به سیستم رد یابش دستور می دهد که دیگر case را پیگیری نکنند.نمای آخر فیلم قدرت نمایی آمریکا ست که ما اگر بخواهیم کسی را راحت می گذاریم ....دی کاپریو مثل نقطه ای در وسط شهر گم می شود ....
اینکه هالیوود آمریکایی دوباره فیلم بی سر و ته و بی منطقی ساخته است که اذهان عمومی را مغشوش کند ,کار تازه ای نیست .نه با ما که هالیوود نماینده ی یک کمپانی تجاری ست که ا زهمه ی اتفاقات مهم دنیا به نفع خود برداشت می کند .حتی فیلم های انقلاب فرانسه ,استعمار هند و هزاران نمونه ی دیگر سطحی نگری فیلم های آمریکایی را بارها ثابت کرده اند.
اما چیزی که مرا به هم ریخته ,از دست دادن بازیگر توانای ایرانی ست .همه می دانیم که گاشیفته دیگر نمی تواند به ایران برگردد و در فیلم های ایرانی نقش بازی کند .شایعه ها بسیار است که به آمریکا مهاجرت کرده .درست و غلطش را نمی دانم اما ویدئو Youtupe او را در آمریکا و با ساختار زندگی آمریکایی نشان می دهد .اینکه هر آدمی حق انتخاب زندگی اش را دارد ,حرفی نیست .خود من چرا الان خارج از ایران تحصیل می کنم؟!!پس من حق چنین سوالی را ندارم که از گلشیفته بکنم .اماسوالم چیز دیگری ست از او .
گلشیفته ی عزیز ,هنرمندی ات در " میم مثل مادر " مرحوم ملاقلی پور ,در "سنتوری" مهرجویی و در " به نام پدر" حاتمی کیا بر همگان مسجل شد .بسیار فیلم های دیگری هم هستند که نفش ات جاودانه شده است .اینکه استعداد کم نظیر بازیگری ات و چهره ی جذابت ,تو را داشت به یکی از یگانه های سینمای ایران تبدیل می کرد ,بر هیچ کس پوشیده نیست .از تو سوال می کنم ."چقدر امید داری در این هالیوود از پایه خراب ,با حضور زنان بازیگری که پوسترهای سکسی اشان در هر گوشه ای پیدا می شود ,تو و استعدادت شناخته شود ؟" " چقدر امید داری ارزش بازی تو و درک تو از سینما با ساختارهای قالب بندی شده ی فرهنگ غرب جور در بیاید ؟ "
می دانی .من 9 ماه است که خارج از ایران زندگی می کنم .خیلی زود دریافتم که هرگر نمی توانم بخشی از این فرهنگ را در خود هضم کنم. نمی خواهم بگویم ما درستیم یا آنها ...اما شکستن مرزها همیشه هم نتایج ارزشمندی به بار نمی آورد .
نه اجازه دارم و نه می خواهم که محکومت کنم .شاید نوعی درد و دل بود برای تویی که نماینده ی کشورم هستی.هر جای دنیا که باشی خبرهایت برایت مهم است.اینکه از تو بخواهم مراقب باشی که این غول جهان خوار منغعت طلب از تو و استعدادت برای رسیدن به اهداف خودش استفاده نکند ....او این کار را با همه کرده است ...متاسفانه برداشت من این است که در این فیلم از تو و ملیت تو سو استفاده شد...چرا باید از زنان ایرانی در چنین فیلم هایی استفاده شود؟ ...مثال : یکی از اپیزودهای فیلم ۲۴ با ماهیت تروریستی با بازی شهره آغاداشلو....
یک تاسف خیلی عمیق هم برای ایرانم دارم...اینکه دوباره ستاره ای را از دست داد .اینکه این سال های اخیر هرچه گنج ارزشمند و استعداد جوان و پویا داشتیم ...از دست ایران رفت ...کشورم این روزها تنها تر از همیشه است ....
+++
برای "گلشیفته ی فراهانی " عزیز از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم .منتظر درخشش در فیلم های آینده هستم .
یه حال عجیبی دارم که دلم می خواهد با یکی حرف بزنم .نه که با یکی ,با همه ی دوستانم .آنهم همه با هم .یک جا !
هیچ جا بهتر از جذبه نیست که قسمتی از مرا در خودش نشان می دهد .من واقعی .بی نقاب و رنگ و لعاب ها.
الان ساعت 2 شبه و من بعد از دو ساعت خواب ,یلند شدم که تا صبح رو assignment امنیت شبکه کار کنم .
ماجرایی در این چند روز اتفاق افتاد که امشب فاینالش بود.از جمله تجربه های جالب اینجا برایم شد.
در دانشگاه _مخصوصا RMIT که یکی از سخت گیر ترین دانشگاه های استرالیا ست _ از همان ابتدا به ما می گویند که به عنوان دانشجو حق داریم و هرجا ناعدالتی دیدیم ,می توانیم حتی تا خود رییس دانشگاه هم خبر کنیم که از حق امان دفاع کنیم.من نمونه ی عملی این قضیه را شاهد بودم که فقط شعار نیست.
سیستم ارزیابی اینجا بر پایه ی assignment (خیلی بد ترجمه ای به فارسی که بگویم :تکلیف !!!) و امتحان آخر ترم است .assignment ها را در طول ترم به دانشجو ارائه می کنند و معمولا دو تا سه هفته هم برای هر کدام وقت داریم که باید در تاریخ معینی بصورت آنلان تحویل ( (submit دهیم .هر درسی معمولا 3 تا assignment دارد که یکی از یکی سخت تر! این نکته خیلی مهم است که هر دانشجویی برای پاس کردن یک درس نیاز به حداقل نمره ی assignment و امتحان آخر با هم دارد .گرفتن حتی نمره ی کامل در پابان ترم ولی داشتن نمره ی assignment پایین تو را از مرز پاس نمی گذاراند.همین سیستم ساده دانشجو را وادار می کند که در طول ترم درس را دنبال کند و همه را برای شب امتحان تلنبار نکند.درباره ی نوع assignment ها همین بس که خیلی کار می برند.خیلی تخصصی ست اگر در حوزه ی کامپیوتر توضیح دهم که چه چیزهایی داریم .
ماجرا از اینجا آغاز شد که من با یکی از دانشجوهای پسر ایرانی سر یکی از درس های نرم افزار هم گروه شدم .assignment هم دو تا پرونده ی سنگین در حوزه ی نیازمندی های نرم افزاری و صنعتی یک پروژه بزرگ بود .بالای پنجاه صفحه کار نوشتنی و دیاگرام و جدول های تحلیلی مختلف داشت._فقط می خواهم اشاره ای به حجم بالای کار کنم.قابل توجه دوستانی که گاه کمی به من خرده می گیرند که چرا در دسترس نیستم!! _چون هر دوما درس ها و گرفتاری های دیگری هم داشتیم قرار گذاشتیم یک هفته مانده به تاریخ تحویل روزی دو سه ساعت با هم در آزمایشگاه کامپیوتر بنشینیم و رویش کار کنیم ."کاوه " هم گروهی من سرمای سختی خورد .به حدی که سه روز خانه افتاد.رفت دکتر و بهش استراحت مطلق داد.ما که می دانستیم نمی توانیم دیگه با این اوضاع assignment را سر وقت تحویل بدیم ,تقاضای دو روز تمدید کردیم .(extension) همه چیز بر قانون اینترنت و چک ایمیل می گذرد .هر دانشجو ایمیل دانشجویی دارد و همه ی کارکنان دانشگاه هم .ما به استاد (lecturer) ایمیل زدیم .از طرفی هم با مشاور تحصیلی امان که زن بسیار قانون مداری ست صحبت کردیم .او به ما گفت :
_ اصلا نگران نباشید .تقاضای تمدید حق دانشجوه و دانشگاه به این حق احترام می گذارد.قرار نیست با assignment دانشجو تحت فشار قرار بگیرد.از دیدگاه من شما extension دارید.خودم با lecturerهماهنگ می کنم .
امروز بعد از یک هقته که نه استاد و نه استاد راهنما (head tutor) به ایمیل ما جواب ندادند ,پنج ساعت به موقع تحویل ایمیلی زدند که شما extension ندارید!!!!در صورت عدم تحویل به ازای هر 24 ساعت 10 درصد نمره کم خواهد شد .(قانون کلی دانشگاه است ) من یکی از این طرز برخورد شوکه شده بودم.اما کاوه که قدیمی تر اینجا گفت:
_ حق همچنین کاری ندارند.نگران نباش. Jeanette (مشاور) گفته ok یعنی موضوع حله !
از شما چه پنهان من از این درس متنفرم .حاضرم ساعت ها برنامه نویسی کنم اما یک ساعت به این اراجیف نرم افزاری فکر کنم .دوره ی لیسانس تو ایران هم دید خوبی به این درس نداشتم !! خیلی استرس پیدا کردم .(ترم اولی و هزار و یک نا آشنایی و از این حرف ها!)
با "کاوه" رفتیم که با lecturer صحبت کنیم .آمریکایی کراباتی با کلاس که همیشه لبخند می زد سر lecture و با روی باز با دانشجو حرف می زد ,یوهو از این در , درآمد که کاوه دانشجوی بدی بوده _ چون تو چند تا از کلاس های tutorial شرکت نکرده !!! در حالی که اصلا حضور و غیاب در اینجا معنی ندارد.به عهده ی خود دانشجو است که شرکت کند یا نه . من که دیدم کاوه از این برخورد رگ ایرانی بودنش گل کرد و داشت عصبانی می شد و کم مانده بود بین این دو تا دعوا بشه , دخالت کردم و به lecturer توضیح دادم که ما ایمیل زدیم یک هفته ی پیش ,تازه امروز به ما جواب دادید که extension نداریم .تازه مشاور به ما اطمینان داد که جای نگرانی نیست .ما که دانشجوهای بدی نیستیم (از این ادا بازی ها دخترانه !!!شرمنده !) آقا ,آمریکایی آرام (اسم یه فیلم معروف آمریکایی !!!!ها ها ها ) صدایش را بلند کرد که :
_مشاور هیچ حقی ندارد .این منم که تعیین می کنم دانشجو extension دارد یا ندارد.از دید من شما نفر extension ندارید.تحویل بدید As soon as possible!!!!
کاوه از عصبانیت اتاق را ترک کرد .من که هاج و واج از این برخورد آن هم در سطح یک استاد مانده بودم ,گفتم :
_ ما به تصمیم شما احترام می گذاریم .اما حق ما به عنوان یک دانشجو چه می شود؟
لبخندی زد و گقت :
_ من مسئول حق شما نیستم .از دانشگاه طلب کنید .من از مشاور سوال می کنم که چنین حرفی زده یا نه؟
حالا دیگه من بهم بر خورد .
_ شما دارید غیر مستقیم می گویید ما داریم دروغ می گوییم!!! این برخورد با دانشجوی فوق لیسانس درست نیست.
_ نه من حرف شما را قبول دارم .اما موضوع اینجاست که یک مشاور ساده حق ندارد جای استاد تصمیم بگیرد. این منم که تصمیم می گیرم !
خب برای من مسجل شد که این استاد خوش پوش نوعی عقده ی خودبزرگ بینی دارد.من هم محترمانه اتاق را ترک کردم.کاوه که کلی شاکی بود.من هم در مرز ناامیدی و عصبانیت بودم .(من عصبانی نمی شوم اگر بشوم بد می شوم!!!)
ساعت 6 بعد از ظهر بود و قسمت اداری دانشگاه تعطیل !هیچ کاری نمی شد کرد ظاهرا!!! آمدم خانه با کلی استرس و ناراحتی .چون من یه assignmentدیگه هم دارم._نمی دانم الان چرا دارم وبلاگ می نویسم!!!!_ ...کلافه شده بودم .راهی جز این نبود که حداقل فردا تحویل دهیم که 10 % نمره را از دست بدهیم .با کاوه صحبت کردم .آرام تر شده بود اما می گفت :
_ تو تازه ای . آشنا نیستی .اینجا حق را به دانشجو می دن .من حق امان را می گیرم .اما فعلا باید تا فردا تحویلش بدیم که آتو دستش ندهیم ...
50 صفحه در یک شب!!ان هم درسی که از آن متنفری!!!
اول یه دوش گرفتم .چیزی خوردم.نشستم پای لب تاپ اما دیدم از زور استرس نمی تونم تمرکز کنم .دلم می خواست یه کاری کنم آرام شوم .سیگاری بکشم ( شنیدم که تو این شرایط ارام می کند!!! درسته ؟؟)
ساعت 10 شب به کاوه زنگ زدم که آقا جان من نمی توانم روش کار کنم .ترجیح می دهم روی آن یکی assignment کار کنم .او هم قبول کرد .(به نظرم بیرون بود وو داشت تفریح می کرد .همیشه پسرها در این موارد بی خیال ترند !!) موبایل و تلفن و همه چی را بی صدا کردم .برنامه داشتم دوساعتی بخوابم تا از 12 تا 6 روی آن یکی کار کنم .ساعت 12.30 که با صدای هم خانه ای بلند شدم , دیدم miscall از کاوه ساعت 11.30 شب دارم ؟!!
_سلام. چی شده؟
_من بهت می گم نگران نباش ,حرفم را قبول کن دختر ! بیا Jeannete به من ایمیل زده که شما دو روز extension را دارید !!! lecturer بهش ایمیل زده و مثل اینکه او هم حسابی حالش را گرفته .ببین به این می گن احقاق حق!
_Wow! یعنی Jeannete اینقدر پیگیر بوده که ساعت 11 شب به دانشجویش ایمیل بزنه که کارش درست شده !!!عجب سیستم قوی دارند!!پس چی می گفت این آمریکایی که مشاور هیچ حقی نداره !
_واسه ی خودش حرف زده .مملکت قانون داره . الکی که نیست .ما حق امان را طلب کردیم ....
...
نمی دانم چرا حالا از آن موقع تا حالا خاطره های مختلف از دوره ی دانشجویی ایران یادم می آید :
چهره ی یکی از دوستان خیلی خوبم در مشهد که سر درس “بینش 2” بخاطر اظهار نظری که سر کلاس کرده بود و استاد خوشش نیامده بود ,آن درس را با 10 پاس کرد .با آنکه چندین نامه به رییس دانشگاه و کجا کجا نوشت ,صدایش به جایی نرسید.آن ترم سر هیچ و پوچ مشروط شد...!
خودم سر پروژه ی فارغ التحصیلی با استاد راهنما حرفم شد .از کمیته دانشگاه خواستم که دخالت کند .دو ماه پر استرس را پشت سر گذاشتم .فوق لیسانس آن سال را از دست دادم .در مشهد در خانه ی دوستانم می ماندم چون خانه ی دانشجویی امان تحویل داده بودم .کمیته آنقدر دست دست کرد تا بالاخره خود استاد که دید جایگاه علمی اش در خطر است پنجشنبه از من خواست که شنبه دفاع کنم !!!آخرین مهلت !بدون اینکه کوچکترین کمکی در طول پروژه به من کرده باشد ...یادم می آید چقدر پر از بغض و نفرت بودم که سر دفاع باید می گفتم :
_متشکرم از راهنمایی های استاد ارجمندم....
نمره ی کاملم بدون هیچ تو ضیحی شد :19 .بعداز شش ماه تحقیق مداوم و خواندن مراجع انگلیسی سر یکی از تازه ترین مسایل کامیپوتر...Data Mining
چرا راه دور؟....اینهمه مورد آشکار در تقویم روزهای سیاه کشورم ثبت است که چه بلاهایی سر دانشجو آمده است فقط بخاطر آنکه حقش را طلب کرده است ...
حرفی ندارم دیگر...
زنده باد سهراب و زنده یاد شکیبایی که در این لحظه های تلخ که واقعیت را عریان عریان می بینی و رنج دانستن و آگاهی بر شانه هایت سنگینی می کند , هیچ جان پناهی جز یک شعر ناب نداری....
تقدیم به همه ی دانشجویان در ایران :
"...
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
سایه ی هیچ ما را با خود برد که برد
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همت کن و بگو :
"ماهی ها ,حوضشان بی آب است "...
10 صبح جمعه ,آخرین روز درسی هفته , آزمایشگاه کامپیوتر
دوست غیر ایرانی : باید از
اول بنویسی اش...طراحی اولیه ات ایراد داره.
من :باورم نمی شه.. چه
اشتباه الکی کردم.....می دانی چقدر کار داره!
همان :پیش می آید گاهی ...تو
که قبلا جاوا کار نکردی؟... تاریخ تحویل کی؟
من :نه ....یکشنبه شب.
5بعد از ظهر جمعه ,آزمایشگاه
همکلاسی ایرانی :چه کردی با
جاوا؟
من : دوباره دارم می نویسم
.فکر اولیه ام غلط بود
همان : اهان...خب ما بریم یه
چیزی بزنیم تو رگ ..تو نمی آیی؟
من نگاهم می دود به آن طرف پنجره ی بسته که آفتاب دارد وداع می
خواند....هنوز افطار نشده .
من : نه من گرسنه نیستم آقای
...!
عصبانی ام از صمیمت بی جای
او که به خود اجازه می دهد به اسم خارج از ایران بودن ,لحن صحبتش را عوض کند.
7 بعد از ظهر ,هنوز آزمایشگاه
دوست غیر ایرانی : ..سلام...برنامه
تا کجا پیش رفته ؟
توضیح می دهم که چه کارها
کرده ام .رضایت مندانه نگاه می کند .
_خوبه .می توانی تمام کنی تا
یکشنبه ...ببینم شما چیزی از صبح تا حالا خوردی؟...به نظر خیلی خسته می آیی؟
_نه ولی می خواهم یکم دیگه
بشینم سرش .بعدش می روم خانه .
_اوه ..یادم آمد...روزه بودی
امروز...بگذار من یه چیزی برات بگیرم بیارم ...
از احترامی که یک غریبه به مذهبم می گذارد ,در
شگفت می مانم.
11 صبح شنبه ,آزمایشگاه
,دانشگاه تقریبا خالی
همکلاسی ایرانی : ببین چه
اوضاعی بی ریختی داریم ما..روز تعطیلم هم آمدیم دانشگاه ...
چهار تا ایرانی دیگر هم می
آیند.تا بعد از ظهر آزمایشگاه پر می شود از دانشجویانی که تحویل پروژه دارند .غروب
است که بیرون می زنم چیزی بخورم .تنهایم .دو.ست غیر ایرانی ام را می بینم .
_شما چرا دانشگاهید؟
_از وقتی که برای لیسانس تو این
دانشگاه درس می خوانم یادم نمی آید روز
تعطیل حداقل یک بار دانشگاه سر نزده باشم ....درس خواندن همینه دیگه ...باید زحمت
کشید.
_درسته ...می دانید
ما فکر می کنیم چه کار بزرگی می کنیم که برای تحویل پروژه می آییم دانشگاه...ولی
شماها که دارید Phd می خوانید برایتان کاملا عادی ست.
_خب آره ...حوزه ی
تحقیق خیلی سخت تره 24 ساعت هم براش کمه ...امشب تا کی می خواهی بمانی؟...نگران برگشتن
نباش.من می توانم برسانمت.
اندوهی در دلم می
نشیند که کاش بتوانم بروم خانه زودتر...شب قدر است...دلم پر از همه چیز...باید که
خلوتی کنم....
-ببینم امشب تا کجا
جلو می روم....شما هستی ؟
می خندد .می دانم که
بسیاری شب ها تا صبح هم در دانشگاه مانده است .او ودیگر بچه های تحقیق.
به آزمایشگاه که
برمی گردم ,آنجا هستم و نیستم .هدفون در گوش می گذارم که صداهای مزاحم را
نشنوم.انگشتانم کد می نویسند اما فکرم پرواز کرده است .به همه ی باورهای شب قدر
.به لحظات خالصانه ای که سال های قبل داشته ام یا نداشته ام .نمی خواهم که دلتنگی
غالب شود که خاطره های مشهد و تهران و آدم ها بیایند و ویرانم کنند.می خواهم فکر
کنم.چندی از روزگفتارهای دکتر نراقی را در موبایل دارم .گوش می سپارم به صدای آرامش .
با خود می
اندیشم به مفهوم شب قدر .می خواهم که
مرورش کنم.از شریعتی به یاد می آورم ,اینکه فلسفه اش چیست .می خواهم بی قراری ام
را ارام کنم که برای آدمی در شرایط من این شب چگونه تعریف می شود...جهانی کاملا
بیگانه ,آدم هایی دور از مذهب , خودی ها هم فراری اند از آن ,منی که وظیفه دارم
پشت کامیپوتر بنشینم و فکر کنم.علمی بیاموزم ....
اهنگ بعدی شعر مرحوم
معلم است برای علی (ع) با صدای محمد اصفهانی ...دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت
رضا ...
اندوه می نشیند در
قلبم .ارادتی که به او داریم همه جا خود را نشان می دهد.به سختی گریه ام را کنترل
می کنم.می خواهم که بروم جایی خلوت .بی حضور نا محرمان ...
ساعت 1.30 شب است که
ازمایشگاه را ترک می کند.همکلاسی ها ی ایرانی اصرار دارند که برساندم .اما من
تنهایی را ترجیح می دهم.دلم نمی خواهد از کار و ویزا و دلار حرف بزنم یا
بشنوم.دغدغه های امروزی این محیط را دوست ندارم .می خواهم که سخن های ناب بشنوم.
دوست غیر ایرانی هم
مسیرم است .خانه اش نزدیک خانه ام .می فهمد که غم دارد.
-چرا؟
_امشب شب
عزیزی....من کلافه ام .خسته ام از درس و پروژه ...یه همراه ندارم ...اینجا همه خدا
را فراموش می کنند...مگه می شه مفهوم زندگی فقط تو پول و تحصیل و خانه و ماشین خوب خلاصه بشه ...من منطق آدم های
اینجا را نمی فهمم...می دانی خالی کردم از دیدن اینهمه آدم های پوشالی...خسته ام از اینهمه نافهمی ...احساس بدی دارم...حس خالی بودن ..انگار از اصل خودم دور افتادم ...
_تو خدا را باور
داری؟
_من حسش می کنم .همه
جا .همه وقت ...
_خب پس مشکل چی؟...چرا
نگاه آدم های دیگه برایت مهمه ؟
_آخه تنهام ...هیچ
وقت چنین شبی اینقدر دور از فضای معنوی نبودم ...
_شاید نکته همین
باشه .اینکه تو بفهمی برای مناسک عبادی و رسیدن به آن حالت خاص معنوی نه نیاز به
مکان نه به زمان .امشب کار داشتی ..فردا شب که نه ....چرا باید فقط یک شب را خاص
دانست ؟...
می مانم از استدلال
های منطقی که ردیف می کند .او آدم مذهبی نیست و همه چیز را از دیدگاه عقل می سنجد
.انگار که تلنگر می زندم...
_موضوع همین یک شبه
که ما همیشه فراموشش می کنیم...
_ببین تو باید همین
جا باهمین شرایط باورهای دینی ات را دنبال کنی .این تغییر محیط وارد زندگی دینی تو
هم شده ...پس تغییرش را قبول کن ...مثل باقی مواردی که خودتت را باهاش وفق دادی...
هیچ نمی گویم.ادامه
می دهد.
_تو می توانی این یک
شب را اینجا پیدا کنی .هرچه تنها تر هم بهتر...
به خانه که می رسم
,دوشی می گیرم .سجاده را پهن کنم ,انگار مفهوم تازه ای پیدا کرده ام برای شبی که
سال هاست باورش دارم....حال گریه دارم ...,پرنده ی دلم پرواز می کند.
" و خدایی که
در این نزدیکی ست..."
مطلب زیر را تنها برای التیام درد وطن پرستی ام می نویسم.
پلاسمای بزرگ کنار تریا شور و حال المپیک را آورده تو دانشگاه .گروههای دانشجویی با ملیت های مختلف موقع مسابقات دور هم جمع می شوند و هنگام برد و باخت تیم هایشان صحنه های جالبی می آفرینند.یکی داد می زند .یکی گریه می کند .
سهم دانشجویان ایرانی از این همهمه هیچ است .
در ایران که باشی به هر حال از خبرهای ناامید کننده دلخور می شوی.اما خارج از ایران دو حالت دارد.
یا با بی خیالی رد می شوی و می گویی :از چنین اوضاع نابه سامانی بیشتر از این هم توقعی نیست .
یا عمیقا چیزی ته دلت از وطن و احساس ناسیونالیستی ویران می شود.
هم خانه ای کره ای ام که اخبار المپیک را با هیجان دنبال می کند ، با تعجب از من می پرسد :"شما که در وزنه برداری و کشتی از بهترین های آسیایید...چه شده پس؟!!"
...من که خیلی هم از اخبار داخلی ایران خبر ندارم بخاطر مشغولیت های دانشگاه...سری تکان می دهم و می گویم : "راستش دقیقا نمی دانم؟...گویا ناهماهنگی های در مدیریت برنامه ها و آماده سازی ورزشکاران شده ...چند تا از بهترین هایمان حتی نیامدند..."
مانا نیستانی ،کاریکاتور معروف رادیو زمانه تصویر تلخی از این واقعیت کشیده که باید برایش گریه کرد ...چندین و چند ایمیل از آدم های مختلف درباره ی این کاریکاتور داشتم ...دلم نمی خواهد عکسش را در جذبه بگذارم اما لینکش را می گذارم برای کسانی که هنوز برایش گریه نکرده اند ...شاید آنانکه باید گریه ی اصلی را کنند کمی به خود آیند...
"چه خیالی
چه خیالی
خوب می دانم ؛حوض نقاشی من بی ماهی ست..."
+++
دو روز پس از پست این مطلب
مدال طلای هادی ساعی کمی دردهایمان را التیام داد.
مدال ارزشمندی بود آن هم درسرزمین مدعی تکنیک و فن...
از صمیم قلب و از این فاصله ی دور می گویم :
هادی متشکریم
به هم می ریزم وقتی این روزها خبری از ایران می شنوم.هر سایتی که باز می کنم از او خبری هست.تمام ویدئو آن لاین را با بهترین سرعت اینترنت دیده ام.نمی توانم ویدئو تشییع جنازه را دوباره ببینم که عزت ا... انتظامی کنار پیکر او ایستاده است...می شود ژرفای غم را حس کرد!
مدام به خودم می گویم :"رفتن " ناگهانی او باعث این بی قراری شده.گرچه فقدان وجود هنرمندش را همیشه در دل دارم ...اما تو باور کن که پشت این غم بادگرفتگی دلایل جدی تر ی ست.
مرگ را نمی توان هرگز منکر شد.گرچه برای او زود بود ...اما کسی چه می داند چه وقت می آید؟...
خام تر که بودم و به مرگ فکر می کردم ِبه خودم نهیب می زدم که داری افسرده می شوی...
گذشت و کمی بار عقلانیت و معنویت به کوله ی خالی ام اضافه کردم.کمی حرف های عالی تر شنیدم.از دکتر شریعتی و نراقی ...با علی فراتر از یک نام مقدس برخورد کردم.
هرچه بیشتر فکر کردم و فهمیده ام به مرگ اندیشیدن معنای عالی تر به زندگی می دهد.
اما تا قبل از این روزها عمیقا این جمله را درک نکرده بودم.
اگر همین امشب در "تنهایی بزرگم " بمیرم ِ جدای غربت و دور از دیار و یار ...که حتی تصورش مرا به وحشت می اندازد ...چه دارم که بعد از من باقی بماند؟
می فهمی فریادم را؟ ما چه کردیم در زندگی که بعد از ما چیزی کسی از ما یاد کند؟ ...نه اینکه فقط در خاطره بمانیم ...وزن زندگی امان چه قدر است که کسی پیدا شود وزن جسد بی روح امان حمل کند؟
زنده یاد "خسرو شکیبایی " هنرش را زندگی را کرد و حاصلش در تمام خاطرات های ما جاری ست.از او و بازی و صدای جاودانی اش یاد گرفته ایم.
زیاد داشتیم و داریم بزرگانی که با رفتن خود حتی بیشتر از زندگی کردن به ما آموخته اند.
و تو نمی دانی که می خواهم هرکسی را که از ایران می گوید :"خوش به حالت " ...خفه اش کنم.نه بخاطر دلتنگی ها و سختی هایی که اینجا دارم ...نه نه که اینها همه گذشتنی ست اما بخاطر واقعیتی که امشب دیوانه ام کرده اینکه کجا بودن مهم نیست...آن نقطه که هستی ِ وجودت باید معنا داشته باشد.
وجود ما با مهر سفره خارجه توی پاسپورت معنا نمی یابد، با مهر خروج از دنیا ست که می تواند معنا پیدا کند یا بی معنا تر شود...
...
می خواهم مدتی ننویسم.خلاص! نمی دانم چرا هرزمان که می نویسم فقط انرژی منفی می دهم.که واقعا اینطور نیست.این زندگی تازه خوبی های بسیاری دارد که من نتوانستم در این مدت بازتاب درستی داشته باشم.شده ام مثل یک غربت نشین که از تنهایی می نالد مدام!!!...بالواقع اینطور نیست.من دارم در این هوای تازه خوب هم شکفته می شوم.سختی هایی هم هست که با علم به همه ی آنها قدم در این راه گذاشتم.پس اینکه فقط غصه ها را بنویسم بی انصافی ست در حق دوستانی که نگران منند.
ساده بنویسم: یک مرگ اساسی در نوشته هایم شده است.نیاز به سکوتی دارم تا این وب لاگ را از دفترچه ی خاطرات شخصی بیرون بیاورم...تا حداقل حرفی برای گفتن داشته باشم که بیارزد.
از همه ی دوستان ممنونم که همیشه دلگرمم کردند و شرمنده از بسیاری که فرصت سر زدن به وب لاگ هایشان را نداشتم.
من خوبم.
امیدوارم غیبت کوتاهی باشد.
تا بعد.
+ در عبور...+
سرم گیج گیج می خورد که برگه ام را می دهم.دست خط انگلیسی ام به نظرم وحشتناک است.باید تمرین handwriting را جز برنامه ی بعدی بگذارم!!!
می روم که قهوه ای بخورم در تریای دانشگاه ,جمعی از بچه ها صدایم می زنند.محلق می شوم به جمع مختلط شان .از امتحان می گویند و سوال های shit آن.من می دانم که این کلمه در فرهنگ عامیانه ی آنها خیلی رایج است و مثل "افتضاح " خودمان است اما هربار که می شنومش حس بدی به گوینده پیدا می کنم.
نمی دانم چرا یوهو راهروی دانشگاه سجاد مشهد به نظرم می آید...بچه ها بعد از امتحان که گرد هم جمع می شدند....هرکسی می خواست شادی اش را با دیگری تقسیم کند و نگرانی از نتیجه را از یا د ببرد...
_Let’s have some fun tonight...club !dance....wow!
همه هورا می کشند.من انگار نیستم آنجا.سفر کرده ام به خانه ی امامت 25 یا 64 وقتی با الهام بعد از امتحانات می رفتیم "زیست خاور " خرید ...و بستنی خوردن و کباب آخر شب! ...
بچه ها قرار را گذاشته اند.دخترها دارند با عجله می روند hair dresser's تا مهیای امشب شوند.پسرها را نمی دانم بحثشان سر کدام club و کدام drink است .آن یکی دارد به دوست دخترش اس ام اس می زند.
_Hey Lida, are you going to join us tonight?
و من لبخند می زنم .به ماشین محمد اسلامی که می رود به سمت کوه سنگی ,ما بی خبر از نیمه شب ,پر از شور جوانی آواز می خوانیم...می رویم آن بالای بالا...کنار گم نام ها ...ما هم گم می شویم در شهر پر چراغ به دنبال آرزوها ی خود...
_I wish I could...I am a bit tired...maybe in another time...
در نگاه همکلاسی ام چیزی ست که می خواهد بگوید : دنیای تازه با همه ی وجود در آغوش بگیر ...
من نگاهم را از او می گیرم .
تا بعد .
_see you
تا دیروز مفهومی دیگر از تو می شناختم.
اما دنیا دارد یادم می دهد که مفاهیم حتی اصیل ترینشان می تواند با تغییر شرایط و زمان رنگ دگرگونی به خود بگیرد.
بعضی معانی سقوط می کنند و بعضی دیگر جایگاه بالاتری می یابند.
...
در بیان مفهوم تو همین بس که :
کودک خردسال دیروزت را که امروز بالغی دور از تو شده تنها با گوش شنوایی همیشگی ات و حرف های بزرگ ماندنی ات که از زبان تو فقط باورکردنی ست...از سقوطی بزرگ نجات می دهی گرچه با هزاران هزار فاصله که بین بوی خوش آغوش تو و بی قراری من است...
+++
داشتم ویران می شدم از اندوه تجربه ی ناب ـ ناب شخصی ام که فقط ده دقیقه صحبتش زنده ام کرد...
نمی دانم چرا بی قرارانه یاد جای خالی همه مادران می افتم...
+++
نوشته ی زیر پاسخ دوست خوبم محمد براتی به این پست است.حیفم آمد از آن ساده بگذرم...
گل ها میان بچه ها پخش شده بود.
مادران بی خبر.
شروع موسیقی و حرکت یکباره جمع 60 نفره بچه ها به سوی صندلی های مادران، عبور از میان راهرو های باریک میان صندلی های سالن کار دشواری بود اما هر بچه به زودی مادر خود را می یافت...
او سن و سالش کمی بیش از بقه مادران بود. گرد روی صورتش این را می گفت، چادر بر جلوی صورت می گرفت و ... گمانم چندین فرزند بزرگتر از آن هم داشت اما...
اما در آن آن،
به یکباره انگار ده ها سال جوان شده بود، پسرک او هم از راه رسید. کمی دیرتر از بقیه چون در مراسم کاری نیز بر عهده داشت اما او هم با شاخه گلی بر دست.
پسرک بسیار محجوب بود.
مادر به یکباره جوان شده بود انگار.
چادر از جلوی صورت رها شده بود. چهره، نورانی نورانی!
از روی صندلی بلند شده بود.
کاملا احساس می شد که آغوش باز کرده است که پسرک خود را ببلعد.
پسرک محجوب بود و راه شلوغ.
مادر ناخواسته دست دراز کرد. پسر گل را داد. مادر گرفت اما دست کوتاه نشد . نه! در پی فرزند بود آن آغوش.
راه شلوغ بود و پسر محجوب.
دست مادر به او نرسید. با احترام عقب عقبکی رفت کمی و بعد...
کم کمک دور شد
نگاهم به پوست سیاهش نبود ,به شفافی اشکی که در چشمانش می درخشید...خیره بودم.
_ من عاشقشم بودم...هنوز هم هستم...
بهترین کلاس ماست.IELTS 8 دارد.بورسیه ی فوق لیسانس است.
_ در اتیوپیا نیمی مسلمانند و نیمی مسیحی...
خبرگزاری ها هیچ وقت حقیقت کشورها را نشان نمی دهند.ما از کشور وسط قاره ی آفریقا _ اتیوپی _ فقط قحطی غذا می دانیم و کودکان گرسنه ...همانطور که دنیا از ایران تروریسم را می شناسد...
من اینجا جوانی با استعداد و اراده ی مثال زدنی دیدم.از همان دنیای گرسنه...
_ دوسال دوست صمیمی بودیم ...آنقدر نزدیک که من همه ی احساسش را می فهمیدم...
در کامپیوتر و زبان به حدی تبحر دارد که ترم آینده برنامه نویسی درس دهد .برای دانشجوی سال اول موفقیت بزرگی ست.
_می خواستم که با او بمانم تا ازدواج ...نگذاشتند...خانواده اش...گفتند : من مسیحی ام و او مسلمان...هر چه کردیم قبول نکردند...
احساس نکردم که یک مرد آفریقایی روبرویم دارد از داستان عاشقانه اش می گوید...باورم شد که یک انسان به آن درجه از خلوص عشق رسیده است که لیاقت زخم خوردن از عشق را پیدا کرده ...آنهم زخمی که تا پایان عمر در قلبش بماند...
_حالا که اینجایم ...این دنیای مدرن و همه ی امکاناتی که کشور من ندارد...فقط سعی می کنم شاد زندگی کنم و درست...کمتر هم یادش بیافتم...اما گاهی وقت ها نمی شه...
دوستان خوبی هستیم .
آن روز تو کافه تریای دانشگاه بودیم.سریکی از تحویل پروژه ها دوساعتی با هم بحث می کردیم . که نفهمیدم چه شد در راه برگشت او قصه اش را گقت....
ازش که جدا شدم ,فقط جایی می خواستم که هق هق ام را خالی کنم...
" برای دنیایی گریستم که مرزها و مذهب ها و رنگ ها سلاخی عشق _بزرگترین موهبت خدا را _ می کنند..."

+++
با کنار رفتن کلینتون ,براک اوباما می رود که اولین رئیس جمهور سیاه آمریکا شود.خبر خوشی برایم بود...
++ در عبور ++
وسط یک Reading اساسی ام از لغت های سختش کلافه شدم که یوهو سکوت کتابخانه آوار می شه روی سرم.هرکسی تو میز خودش و فضای اختصاصی خودش گرم مطالعه است .نمی دانم چرا تمرکزم را از دست می دهم.بی آنکه کسی که صدام زده باشه از جا بلند می شوم. بین قفسه های کتاب راه می روم.آرام و شمرده .بوی کاغذ را می دهم درون سینه ام.واژه های انگلیسی توی سرم می پیچیه .ولی چشمانم جا ی ثابتی گیر نمی کنه.همینجور چرخ می زنه.تو یک فضای دیگه کتابخانه که اتاق های بحث دانشجوهاست ,یوهو می ایستم .عین سنگ به زمین می چسبم.آن آدمی که داره lecture می گه .همان که بالای ده تا آدم دیگر زل زدن بهش ,...وای خدای من ...کجا دیدمش ؟چقدر برایم آشنا ست؟...چرا عین بچه آدم برنمی گردم سر کارم! چرا زل زدم و دارم نگاهش می کنم...آن آدمه ...نه !!...اشتباه نمی کنم.می شناسمش. بیشتر از هرکس دیگری می شناسمش...حتی دلیل تیکی که گاهی تو حرفهاش داره رو هم می دانم...
آن آدم خود من بودم ...آینده ی من !
++++
رادیو داره آهنگ هتل کالیفرنیا را پخش می کنه.نگاهم از پنجره ی اتوبوس پرت شده بیرون و تو هوای خنک پاییز رنگ رنگ برگ ها را نگاه می کنم.دل سپردم به هیاهوی پرنده ها که دم غروب همه ی شهر را برداشتند.
_such a noisy birds!
دختر کانادایی که دانشجوی دانشگاه ملبورن می گه .من می مانم تو تفاوت نگاه آدم ها که اون بعد از یک روز سخت درسی ساعت 5 که داره برمی گرده آپارتمان ,کتابش تو ماشین هم جلوش بازه...من از هر فرصتی برای رویا بافی استفاه می کنم!
روی لهجه ی آمریکایی و ادعای بالا و کتاب بازش,می توانم جدا بالا بیاروم...ولی به رو برگرداندنی کفایت می کنم.
++++
همسایه ام تعارف می کند که هر وقت کاری داشتم خبرش کنم...
من تو دلم رد می کنم.قلمرو تنهایی ام را بیشتر دوست دارم.
++++
هفت تا مسج جدید دارم.پر ولع می روم سراغ ایمیلم .آپامه عکس های ایران را فرستاده .
مهراد ...چقدر بزرگ شده !!! دیگه کبدش باد نکرده و شکمش بزرگ نیست...موهای روشنش بلند تر شده ...
عکس بعدی مامان و بابا اند...دارند می خندند...مامان به نظرم پیرتر شده !!!
یک چیزی جلوی نگاهم را می گیره ...
چهره ی خودم در آینده ,صدای پرنده ها ,سکوت مطلق کتابخانه ...همه و همه می پیچه توی سرم ...
می پرم بیرون ولی قبلش با آستین صورتم را پاک می کنم. در بغلی را چند ضربه می زنم .
_sorry, Are you free now?
++ در عبور...++
من از آسمون آبی می خوام
من از اون شبای مهتابی می خوام
دفتر یادداشتم را برمی دارم.کوله رو که می اندازم روی دوشم ,یادم می افته بدون کاپشن زدم بیرون ,ای بابا هوا هم که خبر نمی ده.بارون بزنه ...آخ اگه بارون بزنه...
پسر آفریقایی تو آسانسور سلام می کنه." ‘’ Hey!...من هم جوا ب می دهم ”Hi”.آخه چطوری بگم هی وقتی تو فرهنگ ما این واژه را درجاهای خاصی به کار می برند!!!(سوار یک چهار پا که می شن...)
دلم ازخاطره های بد جدا
من ازاون وقت هایی بی تابی می خوام
تابلو ساعت اتوبوس را نگاه می کنم .اه!بازم از دست دادم.باید یک ربعی صیر کنم...ملالی نیست.پیاده می رم.من که خوراکم پیاده رویه!
من می خوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یه حباب بدم
یادم باشه به پروفسور ایمیل بزنم.برای مامان شماره ی صفا را بفرستم...یواش!...پسر بچه ی هندی که می پره جلوم!کثیف و ژولی پولی...چشم های قهوه ای اش اصلن هم شبیه مهراد من نیست!
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
رسیده ام همان بام دنیا.خودم این اسم را گذاشتم براش.همه ی ملبورن جلومه.ولی تو سکوت.نه هیاهو...ولم کنی تا شب اونجا وایستادم.به سرم می زنه یه عکس بندازم برای ایران...
مثل یه دسته گل اقاقیا
دلمو را باز می کنی بیا بیا
دارم به دختر فروشنده توضیح می دهم که خط اینترنتی که به من داده یه سری مشکل داره...هی می گه زنگ بزن نمایندگی...یوهو نگاهم گیر می کنه تو نگاه یه غریبه...یه چیزی ته دلم می ریزه پایین ...داره لبخند می زنه..."Thank u,I will " می پرم تو به اصطلاح Bathroom این غربی ها.
تو می ری پشت علف ها گم می شی
من می مونم و گل اقاقیا
باران نیامد.یادم رفت به پروفسور ایمیل بزنم.شماره ی صفا را به مامان اشتباه دادم...
++++
++پنجشنبه های پر جذبه ++
افتاده ام به سایت خوانی .
رادیو زمانه ـ رضا دانشور ـ پرونده ی جالبی درباره ی انفلاب می 1968 پاریس تشکیل داده.از دستش ندهید.
25 آوریل ...یک ماه شده که من اینجا ام.خوبه یا بده؟....هر دوتاش! چه فرقی می کنه؟!!
وقتی من پرتاب شدم به مکانی به زمانی که از آنچه بودم فاصله بسیار است ...مهم خوب و بدش نیست شاید هم باشه...مهم اینه که تو باشی!اینجا باشی...و گذشته هم باشد .گهگاهی با تو قدم بزند.گهگاهی یادت بیاورد که چه بودی ...داری چه می شوی!
++++++++++
روز جمعه است و من تعطیلم! چه شوقی که مثل ایران است.امروز استرالیا تعطیل عمومی ست.روز ANZAC است.در چنین روزی جمعی از سربازان استرالیایی و نیوزلندی در کنار دریا کشته شدند.اینجا معتقدند انگلیس مسبب این قضیه بود و استرالیا را در _الان یادم رفت !_ ... آن سربازان بی دفاع و ناجوانمردانه کشته شدند.برای همین این روز را به احترام یاد آنها کار نمی کنند.همه جا تعطیل رسمی ست.چیزی که خیلی زیبا به نظرم آمد اینکه قبل از طلوع آفتاب 25 آوریل به پارک ها و فضای سبز می روند و با دسته گل و سرودهای خاصی طلوع آفتاب را نظاره می کنند که گویا آخرین سرباز در طلوع آفتاب کشته می شود.
They shallnot grow old As we who are left growold And at the setting of the sun we will remeber them ... Lest we forgot
Lest در اینجا یعنی "نباید " .خیلی دلم می خواست شاهد این یادبود باشم.اما ترسیدم آن وقت صبح تا نزدیک ترین پارک بیست دقیقه راه بود.من هم تنها و این محله خیلی ساکت! ...اینجا هم مثل ایران برای یک دختر تنها در بعضی ساعات امن نیست.( آیا ,آسمان هر جا همین رنگ است...)
++++++++++
حالا از اینترنت اتاق خودم به دنیا وصل می شوم.این مدت که لز دانشگاه بر می گشتم و مجبور بودم از ساعت 6 در آلونکم تنها باشم...چیزی شبیه شکنجه بود.واقعا در این لحظات به آستانه ی تحمل می رسیدم.نیاز هم صحبتی با یک ایرانی با یک آشنا بیداد می کرد.ولی تجربه ی من این بود که حتی نمی توانی سراغ کتاب های فارسی ات بروی.دلیلش فکر می کنم برمی گردد به احوالات درونی .به قول دکتر نرافی تو احساس می کنی چیزی سر جایش نیست.نظم درونی تو به هم ریخته .اما عامل آشکاری پیدا نمی کنی.باید آنقدر به خودت و لایه های وجودی نزدیک شوی تا بفهمی چیست این کلافگی مدام لحظه های تنهایی که آرزویش را داشتی و حالا هست پس چرا کیفیت ندارد؟! این است که اگر توجه کافی به این احساس مبهم نکنی گم می کنی دلیل آمدن,دلیل سفر,این رنج گران و تحمل همه ی پیشامدهای ناگهانی ...باید سعی کرد فضای فکری قبلی را ایجاد کرد.صادقانه بگویم کار بسیار سختی ست.با آمدن اینترنت شبانه روزی خب...اوضاع خیلی بهتر می شود!
دوستان خواستند که عکس های ملبورن را در وب لاگ بگذارم.چند تا از مکان های معروف را که خودم دوست دارم و عکاس هم خود حقیر با دوربین 2 مگا پیکسلی (موبایل ) هستم...

Victoria Library
درست کنار دانشگاه ست.عاشق کبوترهایش هستم ._در ملبورن کبوتر ها همه جا هستند.با تو حرف می زنند,برایت آواز می خوانند.بین مردم و هیاهویشان ._ برای عموم آزاد است و امانت کتاب فقط در محیط کتابخانه .می توانی تمام روز روی چمن ها دراز بکشی و کتاب بخوانی.کسی کاری ات ندارد.دانشجویان اکثرا برای نهار روی چمن ها می نشینند.هرکسی به کاری.از جمله فضاهایی هست که خیلی احساس آرامش می کنم.

Flineders Station
ایستگاه مترو (Train) مرکز ملبورن است.اولین ساختمانی که از پنجره ی اتاق هتل روز اول دیدم.حس فزاینده ای بود.بعدها فهمیدم یکی از زیباترین بناهای ملبورن است که نسیتا هم قدیمی ست.

این هم نمایی دیگر از ملبورن صنعتی .از پنجره مترو انداختم.در این شهر هم می توانی فضاهای قدیمی پیدا کنی هم آسمان خراش های فرن بیست و یکمی!
اما desktop لپ تاب من عکسی از تخت جمشید است...
ادامه دارد...
هرکس که در زندگی چرایی دارد با هر چگونه ای می سازد.
نیچه می گوید.من فکر می کنم درست می گوید.ولی لحظاتی هستند که احساس می کنی این چگ.نه کنار آمدن با سختی ها برای شانه های توکمی سنگین است...
تجربه درس خواندن در کنار دانشجویان کشورهای مختلف تجربه ی جالبی و البته سختی ست.گاه یک لغت ساده را متوجه نمی شوی چون به لهجه ی خاصی بیان می شود.بیشترین مشکل را در فهم لهجه های چینی و ژاپنی دارم.کلا این ملیت ها وقتی به زبان خودشان هم حرف می زنند احساس می کنی دارند به هم فحش می دهند!!!اینقدر که سریع حرف می زنند.عرب ها و هندی ها هم تکلم خاص خود را دارند ولی می شود فهمید.لهجه ی استرالیایی هم اصلا لهجه ی عجیب و غریبی نیست.جداقل معلم های من اینگونه اند.نه کاملاBritish غلیظ است و نه American شل و ول.برداشت من این است که ایرانی ها لهجه ی بهتری از باقی آسیایی ها دارند.البته معلم زبانم هم این نظر را تایید کرد.
سیستم آموزشی کاملا متفاوت از کشورهای آسیای میانه است.همه چیز اینجا در محیط کلاس و زمان بین دروس باید فرا گرفته شود.کارهای جانبی به خانه سپرده می شود.از ساعت ۹ صبح که کلاسم شروع می شود تا ۵ بعد از ظهر شاید فقط نیم ساعت زمان برای نهار داشته باشم.هرچند می شود از زیرSelf Study در رفت ولی بیشتر دانشجویان این کار را نمی کنند.مخصوصا چینی ها و ژاپنی ها خیلی تابع قانوند!!آنها خیلی باهوش به نظر نمی رسند ولی خیلی مطالعه می کنند و زمان را هدر نمی دهند.عرب ها به شیوه ی خود رفتار می کنند.هزار بار هم که خواسته شود در سالن مطالعه با موبایل حرف نزنند یا بلند صحبت نکنند باز هم کار خود را می کنند.ایرانی ها زرنگی های خاص خودشان را دارند.مخصوصا در استفاده از اینترنت رایگان!!!(کاری که من الان دارم می کنم!!!)
این روزها خیلی یاد بچه های ایران می افتم.دوستان خوب خودم که چقدر در تحصیل و آموزش مصر و مشتاقند.اگر این امکانات برای همه ی آنها بود مطمئنم ایرانی ها دنیا را می گرفتند!!!کتابخانه های خلوت و نرم افزارهای رایگان.سمینارهای مفید و تفریحات ساده و سالم.از همه مهمتر احترامی که برای دانشجو قائلند.در فرودگاه ملبورن آنهایی را که برای اولین بار بود وارد می شدند چند لحظه ای نگه می داشتند.وقتی علت آمدنم را سوال کردند و گفتم دانشجوی فوق لیسانسم خیلی خوش آمد گفتند و با لبخند بدرقه ام کردند...نه که معتقد باشم ایران چنین فضاهایی نیست ...نه اصلا ! ولی حسی غریب ناگاه به سراغم می آید و عذابم می دهد.حس اینکه کشور من و دوستان من لایق خیلی بیشتر از اینها هستند که اکنون در ایران هست...اما یک اصل را هنوز معتقدم که جوان های ایرانی بسیار اطلاعات عمومی بالایی دارند.از لحاظ ارتباط های اجتماعی در سطح بسیار بالاتری از دیگر کشورها قرار دارند.یک بار یک هندی به من گفت «کویت همان ایران است دیگر...شما عرب هستید!!!"..یا دختر چینی نمی دانست که ایرانی ها هم مسلمانند و زن ها حجاب دارند!! فیلم ها و افراد سرشناس دنیا را نمی شناسند...نمی دانم شاید همه ی این برداشت ها اشتباه باشد!اما چندین بار با افراد مختلف تجربه کردم!* البته در ایران هم طیف مختلفی از آدم ها را داریم.
+++++++
قصدم زیر سوال بردن هیچ ملیتی نیست فقط برداشت های کوتاه مدت خودم را نوشتم.بی تعصب.ذهن تحلیل گر ما ایرانی ها هیچ وقت از شناسایی فضا و محیط دست بر نمی دارد!
باور کن غمگین نیستم.فقط سکوت درونم بیشتر شده...با کسی حرف نمی زنم شاید با خودم یا کسی شبیه خودم....چه می گویم؟...هیچ!فقط حرف های خودمانی ..از جنس نزدیک نزدیک خویشتن!
یک سال دیگر هم گذشت ..و من یک سال به پایان نزدیک تر شدم.کسی چه می داند پاپانش کجاست و کی فرا می رسد؟...ولی این برزگ شدن تدریجی و افزوده شدن روزهای زندگی یادت می دهد که روز تولد فکر کنی و فکر کنی ... به همه ی آنچه که پشت سر گذاشته ای ..همه ی آنچه که پیش رو داری....
و من هیچ وقت روز تولدم خوشحال نبودم...
دلیلش را نمی دانم و می دانم.نوعی واکاوی درونی ست که هی فلانی بزرگ تر شدی ؟...به آرزوهای یک سال پیشت رسیده ای ؟...هنوز هم که عاشق نشده ای ؟!! داری دیر می کنی ....ریسک بزرگ زندگی را شاید...
اما امروز سالروز تولد بیست و چند سالگی ام...خیلی غریبم...نه که چون در غربتم...خیلی متفاوت تر از یک سال گذشته ام...
هیاهوی درونم را می شنوی؟من کجا ایستاده ام اکنون ؟....در کشوری غریب ِ فرسنگ ها فاصله دور از وطنم ِ خانواده ام ٍ دوستانم ٍ تعلقاتم....اه نباید به این ردیف نبودن ها و نداشتن ها تن سپرد ...که اگر خودت را غرقه کنی در توصیف تنهایی ..باختی !همه چیز را اینجا می بازی...سخت می گذرد همه چیز و تو نابود می شوی از درون و بیرون هم هرگز ساخته نمی شود!....نه نه ....مسئله این دوری ها نیست...شاید هم هست و من نمی خواهم قبول کنم ...
مسئله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد...و این جشن تولد تنها تنها که کسی نیست از او و شمع و کیک کوچکش عکس بیاندازد...خیلی تکانش داده...خیلی عجیب و محکم!
++++++++++
باور کن که غمگین نیستم.خبر بهبودی مهراد بهترین هدیه ی تولدم شد.صفای عزیز هم اولین نفری بود که با تماسش شبم را چراغانی کرد.خوب می دانم که همه ی دوستانم در ایران وجاها ی دیگر و خانواده ام باقی روزم را روشنتر خواهند کرد...
حالا اینجا در دانشگاه ساعت نهار آمده ام تا بنویسم که ۲۱ فروردین تولد یکی آن طرف دنیاست...یکی که روز تولدش همیشه سکوت بود و فکرهای عمیق...وامسال از همه ساکت تر و ...امیدوارم عمیق تر!
باور کن که غمگین نیستم....
اول :
نه اشتباه نمی کردم.خودش بود.یا کسی شبیه خودش .با همان چشمان درشت و پر رمز و راز...
تنها فرقی که کرده بود به جای آن روسری رنگ و رو رفته موهای ابریمشی بلوندش روی ژاکت کهنه اش افتاده بود.با چشمان گرسنه مردم را نگاه می کرد...مردمی که از مک دولاند بزرگ آمریکایی خرید می کردند..ده سنتی هم در کنار ساندویچ ها و کاپوچینوهای داغ به او می دادند...من پنجره ی اتاقم را بسته بدوم بیرون و او را ببیتم از نزدیک ولی وقتی رسیدم...او رفته بود!!! ۱)
دوم :
وسط خیابان شلوغ تو قلب شهر ملبورن داشت سنتورش را در می آورد ...من میخکوب شدم.جرات پیدا کردم که سوال کنم؟
ـ شما ایرانی هستید؟
ـ نه...ولی شما باید باشید...استرالیا هم سنتور دارد.
ـمن نمی دانستم...من تار می زنم؟
ـتار...ساز عرب ها
نه نه .پریدم وسط حرفش که ساز ایرانی ست...یعنی آنچه ایرانی ها می زنند با عرب ها فرق دارد.او قبول کرد.خیاباتی را در حومه ی شهر معرفی کرد که ایرانی ها آنجا ساز می زنند...برایم زد.اصلا به دلم نشست.چه قدر فاصله بود....مضراب های کلفتی داشت.می گفت بخاطر سر و صدای شهر مجبور است که از چنین مصراب هایی استفاده کند.مردم سکه می انداختند برایش...ده سنتی بیست سنتی...من اذیت شدم دوباره...یاد آن پیرمرد ویلون زن تو میدان ولیعصر افتادم...چه می کردم؟...یاد "سنتوری " مهرجویی افتادم.برایش از او گفتم.که یکی از بزرگترین کارگردانان ایران ماست...و فیلمش شاهکار....گرچه در حقش ظلم کردند...خوشحال شد و مشتاق که فیلم را ببیند ..درباره ی یک نوازنده ی سنتور...اسمش را گرفت...من ناگهان دلم لرزید که بعد از دیدن فیلم چه تصوری از ایران و دولتمردانش پیدا می کند که موسیقی را در خانه هیا تاریک حبس کرده اند....
++++++++++
۱)این شباهت بین دختر دیروزی و دخترکی که شب قدر دو سال پیش در اولین برنامه ی "ترنم " دیدم...مرا اذیت کرد.احساس کردم قسمت مهمی از قلبم را در ایران جا گذاشتم....واینکه مهم تر اینجا هم کودکان بی پناه و گرسنه دارد....مراکز خیریه ای هست که باید پیدایشان کنم!
۲) اینجا از حفظ فارسی تایپ می کنم...اگر غلط املایی هست...دیگر از دستن در می رود!
باید اصالت داشته باشی.در چیزهایی ...در اشخاصی ...در کناب هایی در مکان هایی...وگرنه گم می شوی.میان هیاهوی جذابیت و دنیای رنگ به رنگ غربی مخو می شوی.(همانطور که مصطفا گفته )اگر آدرس گم کنی آنقدر نقشه و آدم خوب هست که راه بازگشت را نشان دهد اما اگر چیزی از خودت گم شود هیچ کس نمی تواند کمکت کند...
بالاخره در آپارتمانم جابه جا شدم.اینجا یک ساختمان بزرگ هشت طبقه ست که تمام سوئیت هایش برای دانشجویان طراحی شده.تا ملبورن بیست دقیقه هیا راه است و تازه من معنای زندگی در سکوت را فهمیده ام.همه چیز تازه و وسوسه انگیز است.یک آشپزحانه کوچک و سرویسی و تخت خواب و تاویزیون و میز مطالعه و البته یک پنجره ی روی به آسمان و شهر و رودخانه و ملبورن و خدا...
گفته بودم که در چمدانم خدا جاشد!...یادم نرفت بیارومش.تنها آشنایی که فعلا همه جا با من است.البته با عکس خانواده ام و مهمتر از همه مهراد !...خبرهایی خوبی از خواهرم رسیده که برای مداوای مهراد امیدهایی هست...تو نمی دانی که چه عذابی ست اگر با این همه فاصله خبر ناگواری به تو رسد...من دیشب لحظه ای به این احساس فکر کردم ....مردم...مرگ در یک قدمی!
هنوز کارت داشنجویی نگرفته ام و خیای لز اماکانت را نمی توانم استفاده کنم.برای بهاره ی عزیز که سوال کرده بود : من قرار است دوسال اینجا فوق لیسانس Computer Science در دانشگاه RMIT بخوانم.(هرچند خیلی به تغییر رشته فکر می کنم.باید چند ماهی زبانم را کامل کنم.بریا رشته های انسانی نیازمند تسلط کامل به زبان هستی )
از اصالت هایی که نجاتم می دهد در حوالی کم آوردن...دکتر شریعتی سا با نامه هایی که به احسان ـپسرش ـ نوشته و چه سخت مسئولیتی را بر دوش او که خارج از کشور تحصیل می کند تصور می کند.شب ها بی قرار می شوم که چه باید از این سفر توشه بردارم.و دکتر نراقی عزیز با صدای آشنایش که چه خوب مرحمی ست...و البته ویلاگ!
و تو نمی دانی چه شادی ژرفی ست وفتی کامنت های شما را می خوانم....
سیزده به در خوش!
شهر زیبایی ست.تمیز و خودمانی .خیابان هنوز سبک قدیمی دارند اما ساختمان های سر به فلک کشیده مدرنیته ی شهر را به رخ می کشند.پر از پارک و فضای سبز و رستوران ها و کافی شاپ های مختلف.بارهایی هم هست که اصلا شبیه فیلم های هالیوودی نیست.حتی در تمام فروشگاه ها که قسمت نوشیدنی دارد فضای خاصی حاکم نیست.تابلوهای بزرگی هست که اگر مست در خیابان دستگیر شوی صد دلار جریمه می شوی...مبلغ بالایی ست!
ترافیک ندارد وآنچه تحسین مرا بر انگیخته رعایت قانون مردم است.حتی یک عابر پیاده از چراغ قرمز رد نمی شود.کوچکنرین چهارراه ها هم چراغ عایر و سواره دارند.همه ی مکان های عمومی چنین قانون نانوشته اس هست.دانشگاه بانک فروشگاه...
مردم کمک رسانی هستند.بعضی ها هم خیلی مهربان.از کسی که این چند روز آدرس پرسیدم برخورد بسیار ذوستانه ای داشت.من مشکلی در مکالمه ندارم ـ چیز عجیبی که برای خودم جالب بود اینکه از فروگاه دبی که باید انگلیسی حرف می زدم َبدون ترس و نگرانی شروع کردم و اتقافا خوب هو از عهده برآمدم ـ اما دیده ام کسانی که حتی زبان هم نمی دانند با حرکات دست و اشاره راهنمایی می شوند.این یعنی مردم هیچ تعصب و نژاد پرستی ندارند.
...
ومن خوبم!...پیاده روی زیاد می روم...سرم را به هر کاری گرم می کنم.
دانشگاه خیلی زیبا و بزرگ است.هنوز درگیر خانه هستم که مسئله ی مهمی ست.جابجا که شوم و کمی از جذابیت های محیط کم شود ..احتمالا دلتنگی ها بیشتر خود را نشان می دهند.هرچند شب ها وقتی شریعتی می خوانم ...بگذریم!
اینجا پر از چینی ژاپنی مالزیایی ست...هنوز یک ایرانی ندیده ام!!!!!!!!!!!
ماهي قرمز توي تنگ حرف مي زند ...هپ هپ هپ
پدرم قرآن مي خواند با پيراهن سياه ، مادرم به عكس "مهراد " خيره شده و آن باريكه ي شفاف روي گونه اش ...
صداي يا مقلب القلوب مي آيد...
من گم مي شوم بين چه خواستن ،نمي بينم جايي را ،اين پرده ي اشك كنار كه نمي رود ...
خاك خيس مادربزرگ ،سفره ي هفت سين مزار جوان 18 ساله در بهشت زهرا ...
چهره ي نگران خواهرم و زيباترين لبخند كودكش ....مادر جواني كه امسال كودكي از دست داد...هم تختي مهراد !
بليت سفر..روي ميز اتاق ...5 فروردين...ويزايي كه 29 اسفند از راه رسيد ..آخرين ميهمان ناخوانده ي سال
چه گيج مي شوم در چه خواستن، در صدا كردن كسي ، در نيت فال حافظ
من تمام مي شوم ...!
هنوز كسي خبر ندارد... درجه ي يك ها.همسايه ها نه.دوستانم هم....آخر فرصت نشد.شب عيد است.هركسي به كاري با نزديكترين اعضاي خانواده اش. خودم دو روز پيش فهميدم.آخرين بليت ممكن.آخرين تماس با دانشگاه.حتي "جذبه " قبلي ام آمادگي شنيدنش را نداشت.بايد تغيير فضايي مي دادم.بوي بهار و شروع تازه اي ...و من !....
خبر رفتنم بي مقدمه شد اما اين قضيه به يك سال و نيم پيش بر مي گردد.همه ي آن روزهايي كه عين آونگ آويزان بودم .همه ي آن روزهايي كه زندگي معنايش در "بودن يا نبودن " يك كودك خلاصه شد...يك سال ونيم زمان كمي نيست....
حالا در آستانه ي آن تغيير بزرگم! آنقدر بزرگ كه طول و عرض جغرافيايي اش بين نيمكره ي شمالي تا جنوبي ست.آن طرف خط استوا .
با آنكه منتظرش بودم و مي دانستم كه زمانش دير يا زود فرا مي رسد اما هر لحظه كه نزديك تر مي شوم به "پريدن " حس غريبگي با ماهيت تجربه بيشتر بيشتر مي شود.دلتنگي ها و بغض هاي عاطفي به كنار ،من يخ مي كنم و دوباره گر مي گيرم كه چه بساطي ست در جان و روحم! هم زماني اش با تغيير فصل و نوروز شده مزيد بر علت اين حس غريب _غريب _غريب!
دوستي كه خارج از ايران است در جواب من كه گفتم : هنوز باورم نمي شود
گفت : وقتي در فرودگاه مقصد پياده شوي و خودت را تنهاي تنها بيابي ،باورت مي شود...
حتي چنين مواجه ي بزرگ با سفر هم نمي تواند شكوه "بهار " را كم كند...
طبيعت كه جان بگيرد از عشوه ي بهار و درختان آبستن شوند از عشقي دوباره ،روح ما هم قرار مي گيرد كه آرامش همين نزديكي ست...ميان هفت سين سفره ي نوروز باستاني ايراني ....
بهاران مبارك