جذبه
نگاری های لیدا قهرمانلو
+ پنجشنبه های پر جذبه + وارد lecture hall که می شوم , آخرین صندلی را سمت راست را انتخاب
می کنم و فرومی روم در آن . همکلاسی های ترم قبل هستند. برایشان دست تکان می
دهم. کمی آن طرف تر دو سه تا از بچه های ایرانی هستند. به احوالپرسی کوتاهی بسنده
می کنم . حال و حوصله ندارم این روزها. برعکس همه که کلی
حرف برای گفتن دارند آغاز ترم و تعطیلات و...چه چه, من دلم سکوت می خواهد. دلم می
خواهد دنیا کاری به کارم نداشته باشد . اما همین در خود فرو رفتن ,وادارم می کند که
بیشتر به خودم فکر کنم. بعد قاضی می شوم و خودم را محاکمه می کنم . از خودم توقع
دارم که بهتر از این باشم . از خودم توقع دارم که جایی دیگری باشم . در تحصیل و
هرچه... دارم گم می شود در نقد شدید خودم که استاد صحبت
از assignment می کند. خودم را می بینم
که چه آرام از بین بچه ها گروهم را انتخاب می کنم . بعد چه منطقی برای انجام آن با
بچه ها برنامه ریزی می کنیم. Lecture که تمام می شود ,کلاس حل
تمرین tute داریم .می دانم که قرار
است چه کار کنیم . tutor را به راحتی محک می زنم .
مشکلی در فهم سوال ها ندارم ...یادم می آید از ترم قبل که هر جلسه ی این کلاس ها
با عذاب سپری می شد. پر از استرس و نگرانی
از نا فهمی , گنگی مطلب و تصور اینکه همه فهمیده اند الا من !!! شب است .شانه هایم به سختی کوله پشتی را تحمل می
کنند. پس از یک روز کامل در دانشگاه دارم به خانه بر می گردم . کارهای خانه را مرور می کنم...ایمیل ها , صحبت
با خانواده , وای برنامه ی فردا , هم خانه ا ی ...شاید هم وقتی برای جذبه پیدا شود ... واقعیت اینست که مغزم یاری نمی کند به خیلی چیزهای دیگر فکر کنم و
این نتیجه ی زندگی ماشینی و پر شتاب امروز است... اما یک چیز را مطمئنم. خسته هستم اما سرگردانی
ندارم! به خوبی از سنگینی درس ها و برنامه های این ترم واقفم اما با دانشجوی نگران
ترم پیش فرسنگ ها فاصله دارم... به خودم و نقدهای شدیدی که چند ساعت قبل به خودم
روا می دیدم , می خندم! +++ قصدم از نوشتن این مطلب همین جمله ی آخر بود .
در میان گذشتن این تجربه با شما. احساس می کنم این موضوع نه فقط برای من بلکه برای
همه می تواند مصداق داشته باشد. مکان ها و
موقعیت ها را فراموش کنید.نفس ماجرا این
است که ما آدم ها همیشه می خواهیم نیمه ی
خالی لیوان را ببینیم. به خودمان سخت می گیریم و در ترازوی مقایسه با دیگران , بار
منفی را به سمت کفه ی خودمان می رانیم. اما اگر کمی فقط کمی به عقب بر گردیم و
خودمان را با گذشته ی خود مقایسه کنیم ,
پیشرفت هایی را می بینیم که نشان دهنده ی رشد ماست . اینکه داریم در آن مسیر سبز
ایده آل خود گام بر می داریم اما تغییرها کوچکند. وقتی همیشه به دنبال دیدن پیشرفت های بزرگ و رویایی باشی , از دیدن گام های کوچک محروم می
مانی....حال آنکه طبق یک قاعده ی برنامه نوبسی ساده , تا شمارنده ی حلقه ی اصلی یک
به یک جلو نرود , دیگر متغیرها ی داخل حلقه تغییر نخواهند کرد. احساس می کنم جان کلام را گفته ام ! تا مجالی دیگر... در ادامه ی پست قبلی : Santa Claus
در زبان انگلیسی , Papa Noël در فرانسه و "بابا نوئل " در فارسی , افسانه پیرمرد ی چاق
با لبخندی بزرگ و محاسن بلند سفید است که در شب کریسمس با سورتمه و گوزن های شمالی خود به در همه ی
خانه ها می آید و برای کودکانی که در کل سال خوب بودند ,هدیه می آورد .این داستانی
ست که آمریکایی های حاضر تعریف می کنند اما تاریخ به گذشته ی بسیار دورتر بر می
گردد. درواقع کسی به درستی نمی داند چه زمانی افسانه ی Santa Claus به وجود آمد.ولی شواهد تاریخی نشان می دهد که اصل
آن از اروپا برخاسته است و هلندی های ساکن نیویورک آن را به آمریکا آوردند. بر طبق
Sinterklaas هلندی
, Santa Claus یک شخصیت باوقار مذهبی بلند قامت بود که سوار بر
اسبی سفید در هوا می راند. اما این شخصیت می تواند بازسازی یکی از روحانیون مسیحی قرن چهارم
میلادی به نام سن نیکلاس نیز باشد.او از اهالی بیزانس و منطقه ی آناتولی در ترکیه
فعلی بوده است و بخاطر کمک به فقرا و خصوصا شاد کردن کودکان شهرت داشته است. در
آلمان داستان دیگری ست که شخصیتی با چنین مشخصاتی با Black Peter و
کوتوله ای بچه های بد را تنبیه می کرده است . در آمریکای شمالی ناگهان این شخصیت
تبدیل شد به پیرمرد خنده روی که هیچ کدام از ویژگی های مذهبی سن نیکلاس را نداشت . در 1823 در روزنامه
ی نیویورک , Clement Clarke
Moore شعری را منتشر می کند به نام "دیداری با سن نیکلاس
" که قصد او ازسرودن آن خنداندن
دخترش سوده. پس از آن این شعر بین آمریکایی ها معروف شد. در قرن نوزدهم Thomas Nast کاریکاتوریست آمریکایی شخصیت
کارتونی را خلق کرد که پیرمردی در قطب شمال با کوتوله هایی زندگی می کند. آنها
کارخانه ای دارند که در آنجا برای کودکان اسباب بازی درست می کنند. کسی واقعا نمی داند چگونه این داستان ها به هم
ربط پیدا کردند تا Santa Claus فعلی به وجود آمد.اما یکی از نقطه های قوت این افسانه زمانی
بود که یک دختر بچه ی آمریکایی به روزنامه ی نیویورک نامه نوشت .آیا “ Santa Claus”حقیقت دارد ؟" و او این
جواب مستقیم را دریافت کرد که " بله .او وجود دارد" اینها چیزهایی ست که تاریخ و اوراق مکتوب آن می
گویند. اما من دیروز در سطح شهر به چشم
خود ,کودکانی را دیدم که منتظر بابا نوئل بودند. در گرمای ملبورن به سبک او لباس
پوشیده بودند و شب احتمالا کفش هایشان را بیرون در گذاشتند تا هدیه ای دریافت
کنند. و مطمئنا پدر و مادرهای آن هدیه را واقعی کرده اند. و اما درخت کریسمس
،همان کاج خوشگلی که با انواع تزیینات در شب کریسمس آراسته می شود ,از آلمان
برخاسته است. بر طبق افسانه ها در اوایل قرن 17؛ Martin Luther پروتستان آلمانی در غروب روز قبل
از کریسمس در هنگام پیاده روی در جنگل درخت کاجی سوزنی را می بیند که با نور ستاره
ها روشن شده است. او این درخت را قطع می کند و به خانه می برد تا مایه ی خوشی و
شادی کودکانش شود و آنها آن را تزیین می کنند. در 1841 یک شاهزاده ی آلمانی به
همسر خود ملکه ویکتوریای انگلیس , درخت کاج تزیین شده ای هدیه می دهد که آن اولین
درخت کریسمس در انگلیس شناخته می شود .پس از آن این آیین در سراسر اروپا و آمریکا
مرسوم می شود و همراه با افسانه ی بابا نوئل از ملزومات شب کریسمس می شود. +++ برای من همیشه
دانستن آیین ها و رسومات کشورهای دیگر جالب بوده است .قصد م به هیچ وجه مقایسه ی
بین آیین ها نیست .یا اینکه بخواهم یکی را بالا ببرم دیگری را پایین . اگر بی
طرفانه به همه چیز نگاه کنیم , هر روز زبان تازه ای برای مناسبات انسانی می یابیم. + پنجشنبه های پر جذبه + این روزها جای جای ملبورن
حال و هوای کریسمس دارد .حتی غیر مسیحی ها هم به نظر می رسد در این شادی سهیم اند.
هرچند شب کریسمس هیچ کس منتظر برف نیست !!! آفتاب جسورانه می تابد تا به همه نشان
دهد که تابستان است اینجا!!! به عنوان فردی که در یک جامعه ی مدرن صنعتی با
قانون آزادی مذهب (Freedom of worship) زندگی می کنم , کنجکاو شدم که نگاهی هرچند مختصر به این جشن مسیحی و چرای
پیدایش آن داشته باشم . اطلاعات بسیار جالبی به دست
آوردم که می خواهم آن را با همه ی دوستانم در ایران ودیگر نقاط دنیا در میان
بگذارم . Christmas
روز تولد احتمالی عیسی مسیح در سه شاخه ی اصیلی مسیحیت به عنوان
بزرگترین رویداد سالیانه جشن گرفته می شود. کاتالیک , پروتستان و ارتدوکس
بر 25 دسامبر توافق نظر دارند. هرچند گروهی از ارتدوکس ها ی اهل روسیه و اکراین و
فلسطین 7 ژانویه را جشن می گیرند و عده ای از کلیسای آمریکایی ها نیز بر 6 ژانویه
توافق نظر دارند. (وارد تفاوت های عقیدگی این
گروه ها نمی شوم که بحث جنجالی ست و من کاملا خارج از فن ! ) اما تعطیلات رسمی کریسمس از بعد از ظهر 24 دسامبر (Christmas Eve) آغاز و تا 6 ژانویه سال جدید ادامه دارد. 6 ژانویه به اعتقاد
کاتالیک و پروتستان روز غسل تعمید مسیح (Epiphany) است و مریم
مقدس (Magi) بر خاصه ی دوستارانش ممکن است ظاهر شود. دلیل اینکه بر تاریخ تولد مسیح اتفاق نظر نیست برمی گردد به
انجیل Matthew و Luke که .A.D 336سال یعنی قبل از میلاد مسیح تخمین زده شده اما تاریخ
دقیق آن در جایی ذکر نشده است . واژه ی Christmasگرفته شده از انگلیسی قدیمی Chirstes maesse به معنای "جشن Christ" می باشد. اما تاریخچه ی این جشن شاید برای ما ایرانی ها بسیار جالب
باشد. قبل از پیدایش مسیح , هر ساله در 17 دسامبر ,رومیان "
زحل " خدای کشاورزی را پرستش می کردند وکه این مراسم معروف بهSaturnalia بود .این جشن 7 روز طول می کشید
که به زمستان کوچک
(Winter Solstice) در 24 دسامبر ختم می شد . هم چنین رومیان به تبعیت از میترا(خدای
خورشید ایران باستان ) شب 24 دسامبر را به عنوان شب طولانی سال که با طلوع خدای
خورشید به روز نو می پیوست , جشن می گرفتند. با ظهور دین مسیحیت , کلیسای روم بنا بر تقویم Julian و انجیل
ماتیو این شب را به عنوان شب تولد مسیح نامگذاری کرد و بزرگداشت آیین ها ی گذشته
فراموش شد. از هرچه بگذریم ,Christmas ی به عنوان یکی از
برزگترین روزهای تقویم جهان شناخته شده است
و ما از هر دینی و ملیتی که باشیم ,می توانیم شادی ها را با همدیگرقسمت
کنیم. گاه فکر می کنم خیلی مهم نیست که برای شادی به دنبال قانون و چهارچوب
بگردیم. یا آیین ها را مرزبندی کنیم که ما این را جشن می گیریم ,شما آن را...شاید
دارم تصوریک دنیای ایده آل را می کنم, اما این دنیای ایده آل می تواند با آگاهی و
شناخت بیشتر به واقعیت نزدیک تر شود. این روزهای خوب را به همه ی شما شاد باش می گویم. +++ این نوشته را در
پست های بعدی ادامه خواهم داد با توضیحاتی
ازپیدایش بابا نوئل و درخت کاج . من تا کنون شفق ندیده بودم اینچنین سرخ .آسمانی چونان فراخ و ابرهایی مانند حریر خواب بودم که نورها آمدند و ربودندم از خلسه اش پنجره ام پر بود از تلاقی سرخ و سفید ... ـ خدای من ! خوابم یا بیدار؟ شفق را دیدم! آنقدر نزدیک که می توانستم حریر بامداد را لمس کنم . دوباره خوابم برد ...خستگی یا دلهره ؟ اما مطمئنم که کسی مرا برای دیدار شفق بیدار کرد ... +++ آخرین امتحان را امروز می دهم .انگار که از اسارتی رها می شوم .از هیجان کارهایی که می خواهم انجام دهم دیگر نمی توانم روی این آخری تمرکز کنم .تابستان اینجا شروع می شود ـجالب که همه جا فصل سرد آمده است اما استرالیا روزهای داغی در پیش دارد ـ تابستان کار می کنم .در دانشگاه پروژه بر داشته ام .برنامه نویسی و تحقیق در رشته ای که دوست دارم .حس استقلال خاصی ست که دارم پول در می آورم در کشوری بیگانه با زبانی بیگانه از رنج تحمل تنهایی و رفتن هر روزه به دانشگاه در تعطیلات تابستانی ... اکثر بچه های ایران دارند بر می گردند .ازمن می پرسند ـ چه دلی داری تو !!! دلت برای ایران تنگ نشده ؟ من هیچ نمی گویم .عکس خانواده ام را روی میز می بوسم ... +++ امیدوارم فراغتی که دست می دهد ،تحولی هم در جذبه به وجود آورد و از این کسالت تجربه های شخصی بیرون آید .خیلی موضاعات خوب هست که دلم می خواهد مانند یک بلاگر حرفه ای منتقل کنم.وبلاگ انگلیسی هم که مدت هاست روی آن کار می کنم .چه کتاب ها و برنامه ها که در لیست کارهایم ردیفند ... عین یک دانش آموز حس رهایی از مدرسه و درس را دارم... ++ پنجشنبه های پر جذبه ++ صبح است اینجا. می خواهم که رخوت خواب 4 ساعته شب قبل را با دویدن در پارک نزدیک خانه بیرون کنم.اما هوا سرد است...مثل سرمای شمال ایران است هوای این روزهای ملبورن ...سرما هم که خورده ام ,بدتر می شوم. دوش آب گرمی می گیرم .نمی دانم چرا سکوت خانه بر دلم سنگینی می کند.هم خانه ای خواب است .باید که بنشینم سر پروژه برنامه نویسی مثل روزهای قبل ...فردا مهلت تحویل است . لپ تابم اولین کسی ست که سلامم می کند.کسی با دلم می گوید اف ها را الان چک کن.تبریک عید دارم .تقویم ایران را نگاه می کنم ...تنها اندکی تا رمضان مانده...در تابستان گرم ایران روزه گرفتن سخت است ... می خواهم که باکسی حرف بزنم .از ایران باشد ,از دوستانم ....اما امید نیست که کسی سه شب ایران آن شود... "جذبه " را دارم .با او حرف می زنم. هر روز برخاستن ,هر روز خود را مهیای دنیای بیرون کردن ,هر روز قهوه ی داغ صبح را در take away های مقوایی از دست ندادن ,هرروز در دانشگاه و کتابخانه و محل کار غرق شدن و آنگاه که روز به نیمه می رسد ...همه در تکاپوی نهار و اندکی استراحت وبعد ,عصرهای دلپذیر کافه ها شروع می شود.پاریس را ندیده ام اما در عکس ها و نوشته ها خوانده ام که شهر کافه ها ست .یک استرالیایی دنیا دیده می گفت :کافه های ملبورن به سبک کافه های پاریس است .درست یا غلط بودنش پای خودش اما من کافه های خیابانی اینجا را دوست دارم .اینکه تا شب چه می کنی دیگر بستگی به برنامه هایت دارد...اما یک فکر سمج این روزها مرا رها نمی کند...این زندگی که پرجذبه هم هست خصوصا در روزهای تعطیل که هر کسی برنامه ای دارد ,چیزی کم دارد.یک گوشه ی کار می لنگد.. این احساس مبهم شب ها وقتی خسته به خانه بر می گردم یا صبح ها که از رخوت خواب برمی خیزم پررنگ و پر رنگ تر می شود... می دانی "معنای اصیل " ندارد .آدم ها در لحظه سعی می کنند که بهترین باشند ,درست رفتار کنند (جدای مذهب ,اینجا آدم ها به اخلاقیات پایبندند.من به چشم بارها دیده ام ) ,زمان و پول را هدر ندهند ,البته شاد زندگی کنند ,به سلامتی جسم بهای زیادی می دهند ؛ حتی یک راننده هم به کار خود متعهد است البته فقط در همان ساعت کاری تعیین شده .یک دقیقه بیشتر و کمتر کار نمی کنند....همه ی اینها ارزشمند است و باید که در " حوضچه ی اکنون" درست شنا کرد اما انگار آخر خط چیزی نیست ...یک توده ی مبهم خالی ست ... از زندگی این آدم ها که بگذرم ,سراغ خودم که بیایم ناگهان دلم بیشتر می گیرد...چه قدر به کوله ی معنادار زندگی ام هر روز اضافه می کنم ؟؟... با دانشجوی سال آخر دکترای هوش مصنوعی صحبت می کردم.چند روز پیش .می گفت حق داری که از دنیای خشک کامپیوتر برنجی اما من معتقدم همه چیزی به هم وصل است .اگر اینگونه به زندگی نگاه کنی که تو داری برای یک هدف معنادار تلاش می کنی دیگر آن وقت خیلی مهم نیست که چه کاری می کنی اندیشه ی تو مهم است که چگونه تو را جلو می برد...زندگی زمانی معنا دار می شود که تو معنادار نگاهش کنی.... سخنان آشنایی ست .همه ی بزرگان ما بارها بارها اشاره کرده اند....جالب است که او این اندیشه را از بودا دارد.یک بودایی قرن بیست و یکمی. این حرف از زبان آدمی ست که روزی بالای 6 ساعت مطالعه ی مقالات مختلف علمی دارد و به اضافه ی استاد حل تمرین خیلی از درس ها ...در نگاه پخته ی او حقیقتی ست که باید با عمل به این درجه از اندیشه رسید.خواندن هزارها کتاب هم کمک نخواهد کرد. باید که برگردم سر پروژه ام .می دانی برنامه نویسی را دوست دارم .چرا که چیزی ایجاد می کنی ,فکر می کنی ؛بالا و پایین می کنی ...ووقتی جواب می گیری خستگی ساعت ها بدون وقفه پشت کامپیوتر نشستن در می شود ناگهان ! به ما اینجا می آموزند که نرم افزار مثل بچه ی ما می ماند.باید که مراقبتش کرد :) +++ پ.ن :این رنگین کمان فوق العاده؛ حسابی در یک عصر تعطیل پیاده روی ام را معنا داد. + پنجشنبه های پر جذبه + مدتی ست که می خواهم بنویسم .موضوعات و انگیزه های مختلفی می آید و می رود ...من پر از حرف و سکوت فقط با خودم تکرارشان می کنم . به نتیجه ی تازه ای رسیده ام این روزها.سیستم آموزشی این طرف آب و فشار روزهای امتحان و سختگیری در دادن به اصطلاح assignment ها ,باعث این فکر شده .البته وقتی خوب نگاه کردم دیدم می توان این قصه را در همه ی زمینه ها بسط داد. اینجا برای هر مطلب تازه ی علمی از تو کار می خواهند.امکان ندارد چیزی را به قول ما سمبل کنند.استاد هم یک قطب علمی ست که اطلاعات اش به روز است.دو ساعت وقت کلاس با برنامه ریزی جلو می رود.او درس می دهد.مرجع معرفی می کند ,استاد راهنما تعیین می کند, به تو مستقیم می گوید کجا هستی ,کجا باید برسی .هر وفت هم سوال داشتی طبق این برنامه می توانی از او بپرسی...وبعد تویی ؛ یک کتابخانه ؛ بحث ها ی گروهی و اینترنت و انفجار داده! "زمان " و "برآیند " چیزهایی ست که فکر مرا به خود مشغول کرده. دارم اینجا یاد می گیرم که برای رسیدن به کوچکترین چیزها هم زمان لازم است. به همین دلیل بین روزهای کاری و آخر هفته خط کشی مشخصی کشیده شده.تو باید این مدت زمان را بگذاری برای تفریح و باقی هم بدون وقت تلف کردنی به کار. اگر این نظم به هم بریزد تکلیفت معلوم است.در دانشگاه پاس نمی کنی , از محیط کار اخراجی! اما برآیند کارهایت هم اندازه گیری می شود.با استانداردهای مشخصی. اگر بازدهی نداشته باشی خب می گویند دیگر زمانت را هم سر این کار نگذار.این دنیای مدرن با هیچ کس رودربایستی ندارد.تو داری در این حوزه وقت تلف می کنی ؛حق نداری ادامه دهی چون جای کس دیگری را گرفته ای!! این نوع نگاه به مسایل ,از دید کوچک من رمز موفقیت است.فقط هم مختص به غرب نیست.همکلاسی های هندی و آفریقایی کاملا با این نگاه در کشورهای خود آشنا شده اند. _ البته باید تاریخ استعمار را هم در این مناطق حساب کرد _ این نگاه در سایر زمینه های اجتماعی هم به چشم می خورد.یک مورد بسیار بارز دوستی ست. من در کارنامه ی دوستی هایم همیشه از سوء تفاهم ها رنجیده ام. از پیچیدگی که در روابط با یکدیگر داریم. از هراسی که از قبول یک دوستی یا رد آن دچار می شویم.از صادق نبودن با یکدیگر...اما در این سه ماه و اندی نمونه های جالبی دیدم که از همان ابتدا همه چیز روشن بود.اگر هدف صرفا لذت جنسی است ,بیان می کنند.اهلش نباشی خب خداحافظ . اگر پای احساسات عاشقانه ای در میان باشد باز هم راه گفتگو باز هست. ببین فلانی من دارم به تو فکر می کنم .بگو می توانم برایت وقت بگذارم یا نه؟ من دیده ام که اگر پاسخ مثبت باشد برای استمرار دوستی وقت می گذارند.سعی می کنند برآیند خوشی هایش بیشتر از ناراحتی هایش باشد.اگر پیشنهاد دوستی پذیرفته هم نشود دیگر به آن فکر نمی کنند. وقتی برایش نمی گذارند. شاید این نوع نگاه خیلی مادی و غربی باشد و من حتما نتوانستم خوب موضوع را روشن کنم.اما یک چیز را دلم می خواهد اعتراف کنم که این اهمیت قائل شدن برای وقت و فکر و انرژی خود و دیگران چیزی است که در روابط گذشته کمتر دیدم. چند نفر از ما واقعا کسی را دوست داشته ایم بی آنکه بروز دهیم ؟...فقط رنج هجران کشیده ایم؟ چند نفر از ما احساس کرده ایم که از صداقتی که در یک رابطه دوستانه داشته ایم سوء استفاده شده است ؟ چند نفر از ما درگیر روابط پیچیده ی دوستی هستیم که نمی دانیم عاشقیم یا فارغ؟ چند نفر از ما سال ها وقت و انرژی خود را روی موضوعی گذاشته ایم که در آن استعداد یا علاقه نداریم ؟یا اصولا برای این کار ساخته نشده ایم؟ ...و همه چیز را به گردن اجتماع و اقتصاد خراب و جوانی سرخورده انداخته ایم؟ چند نفر از ما جدا برای هدفی وقت گذاشته ایم و اصولی برنامه ریزی کرده ایم؟واقعا کم کاری نکرده ایم؟ این طور نیست که بیرون گود ایستاده باشم و داد بزنم :لنگش کن! دارم اعتراف می کنم این نوع نگاه به زندگی و آدم هایش در این مدت به من درس داده شده .پس اگر ما درایران اینگونه نیستیم بخاطر آن است که نیاموخته ایم. ما نیاموخته ایم که برای دوست داشتن کسی باید وقت گذاشت. برای بهبود یک رابطه و رسیدن به نقاط خوب باید برآیند پیشرفت را هر روز محاسبه کرد.با احساسات شدید و انقلابی نمی شود نه کار اصولی کرد نه رابطه ی درستی با دیگران برقرار کرد.ما نیاموخته ایم که زمان با ارزش ترین دارایی امان است. ... نمی دانم شاید این نوشته خیلی رنگ اینجایی به خود گرفته باشد.شاید به نظر دوستانم مدعی به نظر برسم و بوی غریبگی بدهم ,اما مهم نیست که چگونه برداشت می شوم.مهم این بود که فکری که مدت هاست مشغولم کرده نوشتم.حالا قضاوتش با شما. شاید نظر شما هم تغییر کرد.درست است که این چیزها آموختنی ست اما یک بار شنیدنش هم کافی ست که تغییری ایجاد کند. حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده. خسته ام از دویدن . برنامه ی فردایم پرتر از دیروز است . و قلبم خالی تر از امروز... +++ نمی توانم نگرانی ام را پنهانم کنم که تا دو هفته ی دیگر باید تخلیه کنم ,هنوز جای مناسب با قیمت معقول پیدا نکرده ام. برای پیدا کردن آدرس خانه هایی که می خواهم سر بزنم ,همه ی سختی ها جلوی چشمم می آید. اگر خواستید خارج از ایران زندگی کنید ...دیوانگی نکنید .لطفا با همراهی یا فامیلی یا آشنایی اقدام کنید. +++ غربت یادت می دهد که روی خودت سخت گیر تر شوی . همین! می گویند غمگین می نویسی.دوستانم .خیلی قبول ندارم .تا تعریفمان از غم چه باشد؟ اگر اندوهی بدانیم که شخصی دچارش شده ...اصلا در مورد من صدق نمی کند. اگر نوع نگاه عمیق تری به زندگی بدانیم ـ غم در واژه یعنی فرو رفتن ـ کمی در مورد نوشته های وبلاگی ام درست است. یک اعتراف صادقانه می کنم که اگر خواننده ی جذبه بودم تا حالا رهایش کرده بودم!جدی می گویم.مشتی دلتنگی و چرندیات دخترانه که با هیچ عقل سلیمی جور در نمی آید که کسی چنین فرصت نابی بدست آورد و از این همه فقط از تنهایی و تجربه های غربت بنویسد... ولی خب این یک طرف ماجرا ست.به عنوان نویسنده ی جذبه شک می کنم که چه باید بنویسم.نمی توانم از فلان تابع جدید برنامه نویسی یا فلان مقاله ی جالبی که درباره ی دلایل مهاجرت خوانده ام بنویسم!!!خیلی لوس و بی معنی ! اما لحظاتی هست که دلم می خواهد قسمتی از حرف های روزمرگی ام را با کسی در میان بگذارم.روانشناسی ام خیلی خوب نیست اما تجربه ی این دو ماه به من ثابت کرده که یکی از مهمترین نمود های غم غربت در بی هم زبانی ست.خیلی ساده و الکی تو دلت می خواهد درباره ی ساده ترین مسایل زندگی با هموطنی صحبت کنی.فارسی حرف بزنی.این نیاز در ایران خودمان هم هست.اما آنقدر محیط مهیا ست که کسی نبودش را حس نمی کند.با مادرت درباره ی غذا حرف بزنی.با دوستت از برنامه ی شب قبل تلویزیون ویا با راننده تاکسی از گرانی و ترافیک بنالی!!آره خیلی به نظر سطحی می آیداما یک واقعیت است که در غربت واقعا دلت می خواهد به زبان مادری حرف بزنی ...حتی اگر شده سطحی!!! من هم از این قاعده مستثنی نیستم.خصوصا اینکه هنوز با محیط کاملا اخت نشدم وایرانی های خوب را هنوز پیدا نکرده ام و حجم زیادی از وقتم بین کتاب ها و زبان و کامیپوتر نی گذرد.برای همین است که گاهی هوس بیرون ریختن حرف هایم می کنم.اینجور موقع ها وبلاگ بهترین انتخاب است. به هر حال من غمگین نیستم.آنچه می نویسم آمیزه ای از روزمرگی و نوع نگاهم به مسایل است...فقط همین! ++++++ برای اینکه جذبه ی خوبی برای پنجشنبه داشته باشم یک موضوع جالب می گم. دلار استرالیایی تنها اسکناسی که در دنیا از کاغذ درست نشده .تکنولوژی یگانه ای ست در صنعت که اسکناس ها از پلاستیک مخصوصی درست شده اند.این پول را هر کاری کنی پاره نمی شود.مچاله نمی شود.یک سطل آب هم رویش بریزی خیس نمی شود. من و دوست چینی ام ده دقیقه تلاش کردیم که یک بیست دلاری نازنینن را پاره کنیم....نشد!!! اندازه اش از دلار آمریکا کوچک تر است.به نظرم پوند انگلیس از همه بزرگتر باشد! دلار استرالیا پنج رنگ رنگ اصلی دارد : ۱۰۰ دلاری : سبز ؛ ۵۰ دلاری :زرد ؛۲۰ دلاری :قرمز ؛۱۰ دلاری :آبی و ۵ دلاری : بنفش! مثل همه ی کشورها عکس بزرگانشان را روی اسکناس ها دارند .خب از دلار کانادا و آمریکا و پوند انگلیس هم که ارزان تر است! نتیجه ی اخلاقی : استرالیایی ها هرگز تیکه "پول بی گوشه " را ندارندکه در برره مهران مدیری جک سال شد. پنجشنبه ی پر جذبه رسیده ...گرچه اینجا حس خوب شب جمعه ی تعطیل نیست.هنوز یک روز به یایان هفته مانده.ولی برای من همان پنجشنبه ی پر جذبه است...می خواهم در این یک مورد به روز کشورم باشم! اهل ویتنام است.بالای 27 ساله می زند.وقتی تلاش می کند که انگلیسی حرف بزند ,از صداقتش و البته لهجه ی غریبش لذت می بری.با ما از دختر مورد علاقه اش , که قرار ازدواج دارند ,سر کلاس حرف می زند.من برق عشق را در نگاهش می خوانم.گهگاه با هم بحث های سینمایی می کنیم.اهل فیلم است. امروز سر کلاس زبان ,از بودا ارائه ای داشت. من از ویندوز گفتم!!!(هرکسی مربوط به رشته اش!) چه حال غریبی شدم وقتی سوال آشنای فلسفه را کرد... "ما برای چه زندگی می کنیم؟" از مرگ گفت.از چرایی هستی ...من همه ی چرایی های فلسفه را مرور می کردم اما در ذهن خودم.ابزار بیان نداشتم!!!وقتی زندگی بودا را گفت ,من مشتاقانه گوش می دادم.یاد یکی از روزگفتارهای دکتر نراقی افتادم.یر از حرف بودم.واژه ی مناسب پیدا نمی کردم. او هم خیلی چیزها را نمی توانست به انگلیسی بیان کند با آنکه یک سال است در استرالیا زبان می خواند... وقتی داستان معروف " اتاق تاریک و فیل " را که ما در مثنوی مولانا داریم ,از زبان بودا گفت.من شکفته شدم! در آخر ارائه اش ؛سوال کردم آیا شنیده تا کنون این داستان جزء تعلیمات ملیت های دیگر هم باشد؟...او نمی دانست. مولانا را هم نمی شناخت.هیچ کس در کلاس هم او را نمی شناخت.من برای اولین بار بی قرار بودم که از ملیتم دفاع کنم.از اندیشه ی بالای بزرگ انسانی چون مولانا و فریاد بزنم که او ایرانی ست بالاتر از مرزها حتی ,او یک معلم اخلاق و عرفان است...در کشوری کاملا غربی که استادمان معتقد بود "بودائیسم " تنها دین شرقی ست که در کشورهای غربی پذیرفته شده...گرچه ارادت ما به بودا هم کم نیست... واقعیت این است که مطالعه ی رشته های انسانی در زبانی بیگانه , کار بسیار طاقت فرسایی ست.گذشته از آشنایی با اصطلاحات خاص آن رشته ,تو باید در این باره حرف بزنی.خصوصا سیستم آموزشی کشورهای غربی متکی به دانشجو ست .نه استاد! در واقع استاد در حد یک راهنما ست.تو تماما باید بر قابلیت های فردی خودت متکی باشی.کاری که ما در ایران فقط در پایان نامه ها انجام می دهیم _ تازه آن هم خیلی وقت ها از زیرش در می رویم!_ به همین دلیل است که وقتی با سختی زبان روبرو می شوی , تازه می فهمی که این راه زمان می طلبد و همت بالا! این قصه در رشته های فنی کم رنگ تر است چون نوع برخورد با مسئله ی زبان متفاوت است.بازهم برداشت من این است که مهم تر از همت ,مسئله ی زمان است.ذهن تو باید در دراز مدت با واژه ها اشنا شود و انس گیرد.با ساختار جمله ها ,شعرها ... ++++ هوا بارانی ست اینجا.برای من یادآور پاییز ایران است و برای ساکنین این خاک ...زمستان فرا رسیده است! تلخ است که بگویم زمستان اینجا برف ندارد!...فقط هوا سرد است ..آن هم سوز سرمای ایران را ندارد ... + پنجشنبه هاي پر جذبه + چشمانم را كه باز كردم ،خود را در سلول تنگ و تاريكي در زندان يافتم.ناگاه كورسويي از پنجره ي كوچك شيشه اي كه به ميله هاي سترگ تكيه داده بود ،چشمانم را نوازش داد.برخاستم . افتان و خيزان خود را به پنجره رساندم.از پنجره بيرون را نگريستم.آسمان بود ...چه چيزي براي يك زنداني مي تواند خوشايند تر از آسمان باشد.آسماني كه آزادي را برايش تداعي مي كند...پنجره برايم روزني شد به عالمي ديگر ،وسيله اي براي ارتباط با آسمان ،عاشق پنجره شدم.با وجود تمام زشتي هايش .چرا كه اين پنجره ي كوچك و كدر و بي روح ،هر آنچه كه ديوارهاي عظيم سلول ،پاسبان هاي جاندار ،مردمان نجيب و دنياي كبيرشان از من دريغ داشته بودند ، به من هديه مي كرد. پنجره برايم عزيز شد.مقدس شد ،زيبا شد.نگاه هاي عاشقانه ام را همواره به پنجره مي دوختم.ولي پس از پنجره آسمان آبي را مي ديدم.ديگر متوجه پنجره نبودم.چقدر بايد ابله بود تا توانست شيشه يك پنجره را ديد نه آسمان پشت آن را؟ چه كسي مي توانست بفهمد كه پنجره را مي نگرم يا آسمان را؟حتي خود نيز نمي دانستم كه آسمان را بيشتر دوست مي دارم يا پنجره را!ذات پنجره با ذات آسمان در هم آميخته بود... از همين رو ست كه مي گويم براي يافتن دريا ،نخست بكوش تا لطافت يك قطره را لمس كني .وگرنه دريايي كه در ذهنت نقش مي بندد ،جز فريب سرابي بيش نيست. رزاس عزيزم ،آن هنگام بود كه فهميدم تو را چگونه و چه قدر دوست مي دارم! دوستت دارم. نامه اي از شاندل براي رزاس *
++++++++++++++++++++++++++++ اين مطلب متعلق به سال ها پيش است كه در دفتركم نوشته بودم .امشب تصادفا خواندمش .خيلي عميق تر از بار اول فهميدش.شايد بخاطر كهولت سن است يا طراوت جواني يا تغيير نگرش به زندگي...يادم افتاد 14 فوريه روز عشاق آن طرف آبي هاست...و تلخ تر اينكه چه بسيار جوان هاي هم سن و سال خودم در ايران چنين روزي را به تقليد جشن مي گيرند...شكلات ،عروسك ،گل رز...هنوز اندك غيرت آريايي مانده است كه حداقل روزي پارسي را براي پاسداشت عشق جشن بگيرم.( 29 بهمن ـ سپندار مذگان ايرانيان باستان ) ...بگذريم كه خيلي ها حتي مناسبت valentine را نمي دانند كه چه حادثه ي غم انگيزي را پشت سر خود دارد!!! و اين هم براي حرمت عشق كه نيازي به تاريخ تقويم ها ندارد تا يادآوري شود! تا آن زمان كه بشر آرزوي ديدن آسمان را داشته باشد ،مي توان اميدوار بود كه عاشق پنجره هاي زميني شود... + پنجشنبه های پر جذبه + "كرك جان! خوب مي خواني ."* برف مي بارد.آسمان مهربان بر سرمان دانه هاي پنبه يا نقره مي ريزد.پدر بزرگ ها اينچنين مي گفتند . كرك جان برف مي بارد بر سر همه ي آدم ها ي اين شهر..ما كه يا خوشحاليم يا غمگين.ما كه يا عاشقيم يا عاقل.عاقل اگر باشيم ،پالتويي و شال گردني و چتري... از بارش برف و ترافيك خرابي هاي شهرمان گله مي كنيم.عاشق اگر باشيم _ هركه يا هرچه _ زير برف قدم مي زنيم.روي سپيدي آن سياهي هاي خود را بر جاي مي گذاريم.آدم برفي درست مي كنيم.شعر مي خوانيم... "بده بدبد ...چه اميدي ؟چه ايماني ؟... كرك جان !خوب مي خواني " اما كرك جان تو آنجا روي لخت ترين شاخه ي پيرترين درخت شهر نشسته اي.ميان پرهايت پف كرده اي.نگاهت نمي دانم به چه خيره شده اما آوازت مرا آشنايي مي دهد با جهاني ديگر... "من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد چو بوي بالهاي سوخته ات پرواز خواهم داد" كرك جان ! چگونه است كه تو در چنين سرمايي آواز مي خواني؟چگونه است كه زير خروارها برف ،دانه مي يابي؟ تو را چه مي شود كه بي جفت ،عاشقي مي كني؟..."آدم اينجا تنهاست ....و در اين تنهائي سايه ي ناروني تا ابديت جاريست" "كرك جان !ناز آوازت ..." قلبت به چه گرم مي شود در اين سرماي زمستان ؟ آتش گرم نداري كه در كنارش چايي در فنجان سفالي بنوشي ...در حرارت پشت پنجره بر بارش برف بنگري و كتاب بخواني و خاطره ياد كني... نه كرك جان ...هيچ شكايتي نيست در نگاهت از سرما يا شوقي در آوازت اميد به فرداي بهار. "بده بد بد ...چه پيوندي ؟چه پيماني ؟..." تو در لحظه مي ماني!در بي تعلقي فضا ...در بي زماني ساعت...فارغ از گرم و سرد روزگار... "كرك جان!خوب مي خواني خوشا با خود نشستن ،نرم نرمك اشكي فشاندن،" +++++++++++++ · قطعاتي از شعر اخوان ثالث با نام "آواز كرك " در كتاب زمستان. · (بلدر چين )كرك با دو فتحه : مرغي ست از سار بزرگتر از كبوتر كوچكتر به رنگ گنجشك و خال خال .آوازي دارد شبيه به تلفظ "بدبده " كه صيادان براي صيد اين مرغ از اين حيله استفده مي كندد كه صداي جفت او را در مي آورند. در عالم عرفان و اشعار مولانا از اين آواز تعبير به اسير شدن در جاذبه هاي دنيايي ست. در هوا چون بشنود بانگ صفير از هوا آيد شود آنجا اسير · ديروز و امروز تهران در برف سفيد نشسته است...سعادتي شد تا از همه ي شتاب هه عبور كنم و در سكون و سكوت برفي پر شكوه اندكي بيانديشم..زنده باد شاعري كه شعرش در لحظه معنا مي يابد..."كرك جان ! خوب مي خواني " ++ مترو ميرداماد.خسته از روزي پر از كتاب و نكته در كتابخانه ي مجلل كه نيمي از آدم هايش براي افه گذاري هاي ترياي مختلط موقع ناهار و غروب ، مي آيند.همه فوق ليسانس و دكترا ... تو روي آنها بالا آوردي وحالا ميان مردم خسته وهمراه با وحشت فرداي بدون نان ،ولو شدي روي صندلي سرد.شك مي كني كه كدام به حقيقت نزديك ترند؟كتاب ها و آدم هاي روشنفكر يا چهره هاي عريان بي ادعا...؟ ++ باران مي آيد.شديد و بي وفقه.همان چهره هاي توي كتابخانه حالا با كلاس تر..منتظر شروع امتحان تافل هستند.در يك وجب راهرو نزديك به 300 دختر و پسر خيس و بي قواره در هم مي لولند .امتحان با سه ساعت تاخير شروع مي شود.از ته دل به امتحان بين المللي تافل مي خندي!... ++ محكم در آغوشش گرفتي.هرم نفس هايش را مي شنوي.بغض داري.نمي تواني به التماس پسر بچه روبرويت نگاه كني.از آمپول مي ترسد و كلنجار مادر براي آرام كردن در حالي كه چشمان خودش پر اشك است..."چهار ساله كه اين وضع مائه...هر ماه بايد آمپول تزريقي بزنه "...محكم تر در آغوشش مي گيري.خودت را ميان عطرشير دلپذيرش مخفي مي كني كه خواهرت آن طرف تر اشك هايت را نبيند.او مي خندد.فكر مي كند كه داري قلقلكش مي دهي."اگر او هم تا سال ها درگير اين ترزيق ها باشد ...چه ؟"صداي گريه اش كابوس هر شبت مي شود. لمس است.دختربچه اي 18 ماه . فقط 4 ماه از مهراد تو، بزرگتر.با چشمان درشت سبز.مادرش لبخند نمي زند.انگار اصلا لبخند را نمي شناسد.پزشك كه مي آيدو الكترودها را به پاي اووصل مي كند ،تو دلت قيقيجه مي رود."يعني به اين بچه ي كوچك بايد برق وصل شود؟" لعنت به امتحان تافل وهمه ي دغدغه هاي بزرگ و آلي...اينجا كودكي و آنجا و همه جا كودكاني هستند پر از رنج ..."خدايا ..نه .هيچ كودكي در تخت بيمارستاني نباشد...من قول مي دهم دست از گله هاي توخالي خودم بردارم" كاش خداآروزيت را برآورده مي كرد...همين يك بار!( از مرزها مي گذرد آرزويت...ياد م مثل مادر مرحوم ملاقلي پور مي افتي ...) ++ مترو علم و صنعت.تپانده شدي بين جمعيت.غمت را از همه پنهان كني ، انگشت هاي لرزان در هنگام تار زدن تو را لو مي دهند.استاد فهميد كه ديگر حواس نداري.فكر مي كند بخاطر سفر است...تو تلخ لبخند مي زني...شايد هرگز نروم!...مي خواهي به زور چيزي گوش دهي تا هجوم فكرها ميان هلهله ي جمعيت داغانت نكند.ملكيان ...نه ..نراقي ...نه ...شكليلا ...شايد آرام كند..." كمي با من مدارا كن..." ++ فطار به ايستگاه نمي رسد.تو تا ابد در شبه ي دردهاي واقعي و دردهاي خيالي گم مي شوي! گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند . شب سليس است و يكدست و باز . شمعداني ها و صدادارترين شاخه ي فصل ، ماه را مي شوند. ... كوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را چشم تو زينت تاريكي نيست . پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن و بيا. ... پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت : بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه ي عشق تر است. +++++++++++++ عشق ،تمام خستگي ها ، ناكامي ها ،دلتنگي ها و گلايه هاي ما را درمان مي كند ،اما... در اين روزگار هركس سه نقطه ي افقي خودش را دارد.همه ي اين سه نقطه هاي افقي كنار هم مي شود خطي بي انتها كه نقطه ي تسلايي براي هيچ كس نيست.آن وقت مي شود كه نقطه ي مقابل اميدواري سهراب ،گريه هاي شاملو مي شود : "روزگار غريبي ست ،نازنين. عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد " يك كودك وقتي ده بار دستش را يه ديوار مي گيرد تا بلند شود اما مي افتد،بار يازدهمي هست كه سرخوشانه بدون خاطره ي تلخ شكست هاي قبلي دوباره برخيزد. يك كودك وقتي دوستدار شخصي مي شود مادر ،پدر ، خاله ،دايي ، مادربزگ ،پدربزرگ درمقابل ذوقي كه از ديدن آنها مي كند توقع هيچ پاداشي ندارد.اگر بارها بر در بسته ي اتاقي منتظر بنشيند ،وقتي در گشوده شود با خنده ي پر نشاطي سلام مي كند، بي گلايه. يك كودك وقتي جايي اش درد مي كند بي خجالت و بي ملاحظه ي محيط اطرافش ، گريه سر مي دهد. يك كودك وقتي مي خواهد چيزي را تجربه كند ،بي فكر خطر مي كند.از آتش نمي ترسد.چاقو را به دهان نزديك مي كند.خودش را از بلندي به پايين پرتاب مي كند. هنوز بزرگ نشده تا با مفاهيم ترس آشنا شود. اي كاش كودكي ام را يادم بود. براي روزهاي مباداي بزرگي ...* ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ * اين روزها كه در بستر بيماري بودم فرصت مناسبي دست داد تا در رفتار هاي خواهر زاده ي چهارده ماهه ام ريز شوم.ديدن حركات شيرين او كه با چاشني نشاط و سرخوشي آميخته است ، يكي از بهترين تفريحات من در اوج روزهاي كسالت سرما خوردگي مشكوك به آنفولانزا كه حوصله ي هيچ كاري نداشتم ، بود.از مادرم مي پرسيدم : "من هم همينطور شيطون و كله خراب بودم ؟" مادرم مي خنديد و مي گفت : " همه ي بچه ها رفتارهاي شبيه به هم دارند" ...حالا مي انديشم اگر ما جسارت و شادابي روزهاي كودكي امان را يادمان بود ، آيا بهتر نمي توانستيم با دردهاي بيروني و دروني كنار آييم؟... **بيست سال بعد را تصور مي كنم كه "مهراد " با دنيا دنيا سرخوردگي و خستگي پيش من مي آيد واز روزگار نامراد گله مي كند. من خاله چهل ساله اش مدام سعي مي كنم به ياد او بياورم كه در كودكي چقدر جسور و شاد بوده.چقدر به قلب خطر حمله مي كرده واينكه از هيچ كس گله مند نبوده... ولي او هرگز به ياد نمي آورد... + پنجشنبه های پر جذبه + از خودم خجالت مي كشم. از نگاهي كه نسبت به او داشتم.از باور كاذبي كه نسبت به كتاب ها و انديشه هايم داشتم. حالم بد است چون با انساني برخورد كرده ام كه تا چند ساعت پيش حس مي كردم نمي توانيم حرف يكديگر را بفهميم.اما امروزكه به يكديگر رسيديم و ساعت ها بي دغدغه ي هيچ چيزبيروني ، با هم حرف زديم. او سخن مي گفت و من بغض مي كردم. او استدلال مي كرد و من حيرت زده بودم. او زندگي را معني مي كرد و من شرم زده بودم. پدرم را مي گويم.هم او كه تا چند ساعت پيش حائلي را بين دنياي خودم و او مي ديدم.هم كه او بار زندگي رادر تمام روزهاي سخت به تنهايي به دوش كشيده (وفقط يك همسفر ماندگار داشته ...مادرم ) و هرگز مثل من بي خيال از همه ي واقعيت ها ،فرصت آن را نداشته كه كتاب بخواند.كه برايش خودش فلسفه ببافد.كه وب لاگ بنويسد... از خودم خجالت مي كشم كه مي خواهم معناي حقيقي زندگي را درك كنم اما از انسان هاي واقعي زندگي غافلم.او از معناي ايمان سخن مي گفت.شگفتا كه من سخنانش را در مقاله هاي روشنفكران امروز جامعه ام خوانده بودم.او ازتجربه ي شخصي اش از درك دروني خدا مي گفت و من بغض مي كردم كه اين همان ايده آل همه ي انديشه ورزان است كه خدا را در درون خود بيابند...او سه سال دور از ايران زندگي كرده و همين مدت كافي بوده كه به او ثابت كند "وطن آدمي تنها در قلب كساني ست كه دوستش مي دارند" با آنكه هرگز شعرهاي شاملو را نخوانده...جبر زندگي به او مجال دنيال كردن نظريات اصيل را نداده است اما او مثل همه ي پدران دنيا سال ها رنج كشيده تا امروز براي فرزندش اين فرصت را فراهم كند كه بي دغدغه ي نان ،بيانديشد...فارغ از هر زنده و باد مرده باد ،راه آزادي را جستجو كند. دوچيز ذهن مرا عميقا به خود مشغول كرده. اول آنكه من در مقابل زحمتي كه پدرم كشيده تا چنين فرصتي نصيبم شود ،مسئولم.بار سنگين مسئوليت را روي شانه هايم حس مي كنم...بي قرار مي شوم...در اتاق راه مي روم...در و ديوار اين اتاق مرا فشار مي دهد...چه دل نازكم وقتي فقط بعد از چند ساعت درس خواندن در روز و مثلا تنهايي درويش مسلكانه و ديدن فيلمي و خواندن كتابي ..احساس خستگي مي كنم!...كجاي اين زندگي اصيل است؟ دوم ارزش تجربه.گويي تجربه در راه هاي معرفت شناسي حرف اول را مي زند.هزار بار خدا را در نظريات مختلف جستجو كنم وبحث كنم انديشه كنم...اعتراف مي كنم كه نمي توانم به صراحتي كه پدرم امشب خدا را معنا كرد،برسم. در چين و چروك چهره ي پدرم خستگي سال ها زندگي به ظاهر روزمره است ...اما در عمق نگاهش باور به معنا دار بودن زندگي ست. واميد ...بايد بودي و اميدواري مردانه اش را به فرداي زندگي مي ديدي.نه اينكه گوشه اي بنشيند و آرزو كند كه فرزندش روياهاي دورش برآورده كند....نه نه او هرشب به صبح فردا اميدوار است.باور دارد كه زندگي فردا برايش معجزه اي خواهد داشت. از خودم خجالت كشيدم وقتي ازاندك ناملايمات محيط گله مي كنم ...وقتي بعضي روزها احساس ياس مي كنم ...حتي از اينكه تا امروز مي پنداشتم او تعريف مرا از زندگي نمي شناسد حال آنكه امشب همه ي باورهاي خودم را از زبان او شنيدم... پنجشنبه ي پر چذبه اي نداريم. يك شاعر ديگر را هم از دست داديم.حالا كتاب هايش پرفروش ترين كتاب ها مي شوند.شعرهايش روي ديوارها و پوسترها نوشته مي شود... ولي سهم مرحوم "امين پور" از باقي شاعران معاصرش بيشتر بود.از جمعيتي كه براي مراسمش آمده بودند ،مي شود به راحتي فهميد.يا فضاي غم آلود همين وبلاگستان فارسي كه همه كم و بيش از دوستاران اوييم. شعرهايش خاص بود ... مردمي تر بود.چون دغدغه مردم را داشت... قابل لمس تر ...چون از ساده ترين واژه ها قصيده مي گفت... محبوب تر..خاكي تر...به واقعيت نزديك تر... نمي دانم چرا امروز مدام ياد سنگ قبر شكسته ي شاملو در امامزاده طاهر كرج مي افتم.شاملو هم چند سالي ست بين مانيست.او هرگز در زمان خود شناخته نشد.سهراب هم ناشناس آمد و رفت.فروغ هم تنها مرد. تنها و غريب .. بي آنكه به درستي درك شده باشد ...اخوان هنوز هم كنار آرامگاه مجلل فردوسي تنها به سنگ قبر كوچكي بسنده كرده است بي ادعاي دارايي درست مثل زندگي واقعي اش...هر كدام اينها سبك خود را داشتند و انصاف نيست كه از مقام مقايسه در آييم .اما رنجي كه مي كشم از فرداي پس از رفتن شاعر است... كدام بازي براي فرداي بدون شاعر رقم خواهد خورد؟ حسرت هميشگي حرفهاي ما هنوز ناتمام ... اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل ،رسيده نشوي و اگر رسيده اي ،به جوان نمائي اصرار نورزي اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد. ويكتور هوگو تو مي داني "جواني كردن" يعني چه؟ با مفهوم "شور و حال جواني " آشنايي ؟ چقدر از "سرخوشي " مي داني ؟ اگر مي داني ،...خوش به حالت! اين روزها كه مي گذرد ،به چهره ي خود كه در آينه مي نگرم ،نقش سرزندگي نمي بينم.نقش خوش بي خيالي و آرزومندي.كمي كه مي گذرد چهره ي همه ي دوستانم را به ياد مي آورم... همه ي آنها كه از مرز بيست گذشته اند و هنوز به سي نرسيده اند...جواني را درعمق نگاهشان نمي بينم...به ياد مي آورم همه گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد... اينكه چرا اينگونه شد ،تلخ ترمان مي كند.روزگار ،اجتماع ،درگيري هاي دروني ،كتاب هاي بزرگ ،نافهمي هاي اطرافيان...چه فرقي مي كند كدام عامل تاثير بيشتري داشته ...مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم...رنگ پنهان غم برهمه ي بر زندگي ما سايه انداخته! ،بي بهانه ...با كسي بيرون بروي.با او بخندي ،جك تعريف كني ،سوار ماشين شوي ودر يك بزرگراه شلوغ دستي بكشي ،با ماشين كناري كورس بگذاري،نمي دانم...هر چه كه سرخوشت مي كند، ...يك كتاب شعر برداري و شعرهايش را بلند بلند زير باران بخواني. "پرده را برداريم بگذاريم كه احساس هوايي بخورد بگذاريم بلوغ ،زير هر بوته كه مي خواهد ،بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود. كفش ها را بكند . به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند. چيز بنويسد . به خيابان برود. ... "



تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



