X
تبلیغات
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل 

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران


نسخه ی دیگری از شعر هست که : 


سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل 

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران


 می اندیشم که کدام شعر حقیقت  را در دل دارد؟...

نوشته شده در Sun 22 Aug 2010ساعت 9:31 PM توسط لیدا | |

I didnot hear good news since morning...I remeber myslef standing at the student lunch room in level 9, watching Swanston street at 4.30 pm, the most busiest time in the day...it was windy and rainy...I felt empty and tired of thinking what will happen, what shoud I do, what I can do to make things work...I realised that it has been a long time that these feelings are with me...suddenly I felt not thinking about those matters anymore...I asked this question myself: "What would be the worst  case scenario?...Is there anything that I can do to avoid that?"...My answer was no! I did whatever I could...so it is the time to accept there is nothing more that I can do...so why being worry again? why thinking and thinking more?...

 

The moment I decided not to think, I felt so much better! I called my friend and she came to visit me later in the evening. We had a great time...the most important thing was that I didnot think about those issues that are out of my hand!

 

Life can be much easier if we accept the facts that sometimes things have their own way and we cannot expect everything goes in a way that we like!

نوشته شده در Thu 19 Aug 2010ساعت 0:42 AM توسط لیدا | |

I know an old man in my apartment who takes care of the building and its issues. His name is Frank, a very friendly Australian person with a beautiful British accent , bright eyes, cheerful smile and a good tempered to everyone!


What makes me to think about this person is he seems around 50, grey hair, wrecked skin, trembling hands...his job seems too difficult for his age..he works for other student apartments as well.


This morning, I was in a hurry to get to uni and teach another class...teaching is getting too much these days! I saw Frank, kind as usual. The new chairs were arrived and he was supposed to take the new chairs from the hall to each residence's room and take back the old chair! I saw how much did he suffer to life those heavy chairs up to get them to the lift and then carried them to each room...


This scene made me so sad...the whole day I was remembering his face and the hard job...

Later in the evening, when I got back home, all the new chairs were replaced by the old chairs...He finished the job...


I donot know that can be counted as a beautiful moment or not, but it made me feeling grateful for what I have. Thinking about the face how clam and happy Frank is, although life seems very unfair to him, made me think ashamed of my life...I kept asking myself: Why I amnot happy with my life? Why I complain much about my situation? To compare with Frank's life, which of us has a more difficult life?...

نوشته شده در Wed 18 Aug 2010ساعت 0:33 AM توسط لیدا | |

Today I was in a blue mood...for no reason or maybe for many reasons..teaching at 3.30 in the afternoon also made my day so boring!

 

Then I went to visit some new places in Toorak Rd...hunting for the house is such a terrible job!!! Anyone who has this experience knows where I am comming from...:-( On the way back home, while it was getting colder and people were getting more inside to thier jackets and becoming more stranger to each other, I suddenly saw a flower shop in the flinders train station! Such a crowded place...but that was just a right time for me to catch a beautiful moment of life!  I stood there and let the spirit of the flowers came into me...then I asked myself why dont I take the spirit to my small room?

 

I bought a bounch of white irises, a winter flower,...yes. I gave them to myself as a present :-)

 

Now they are here, next to my labtop on the desk and the room is full of thier aroma...it makes me feeling alive and happy.

 

Sometimes we should make our own beautiful moment. It can be created as simple as treating ourselves by flowers!

نوشته شده در Tue 17 Aug 2010ساعت 1:1 AM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه زیبای زندگی+

همچون پرنده كه با شكوه به پرواز در مي آيد ؛
بال مي گشايد و پرواز كنان مي گذرد ؛
مي چرخد و آرام بر هوا مي لغزد ؛
آدمي را نيز هواي پرواز در سر است
تا دور شود ؛ راهش را بيابد
و در آرامش به جستجو پردازد

همچون پرنده كه بر زمين مي نشيند ؛
بال جمع مي كند ؛ دانه بر مي چيند ؛
به تور صياد و دام خطر مي افتد ؛
آدمي نيز باز مي گردد : آماده
تا خود را به زندگي و تقدير خويش سپارد.

نوشته شده در Fri 13 Aug 2010ساعت 10:44 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

دیروز لحظه ی زیبایی نداشتم. جز یادآوری خاطرات ماه رمضان سال های پیش و ایمان قوی پدر و مادرم که با همه ی سختی ها باور داشتند  که  این ماه توان تحمل انسان ها را در برابر سختی ها افزایش می دهد...لحظه ی زیبای دیگری نبود. دلم می خواست بخوابم. خوابی عمیق که آرامم کند

اضطراب و نگرانی به گونه ای در هرکسی نماد داردَ  برای من در خوابم تاثیر می گذارد.

خیلی خیلی شب های بی خوابی آمده اند و رفته اند...


صبح که بلند شدم احساس کردم انرژی را یاقته ام که مدت ها بود نداشتم. باید تصمیمی می گرفتم. تصمیمی مهم ...

با دوستی صحبت کردم. فکر هایم را جمع کردم.

قبل از اینکه تصمیم آخر را بگیرم رفتم پارک محبوبم برای پیاده روی....


برای لحظه ای چشم هایم را  به روی دنیا  بستم  و اجازه دادم روح طبیعت در من نفوذ کند.

صدای واقعی قلبم را شنیدم. می گقت که مسیر را انتخاب کن و برو...


لحظه ی تصمیم گیری یک لحظه بود.

اما زیبا بود.

 

لحظات سخت برای آن می آیند که در یک لحظه آنقدر قوی باشیم که تصمیمی را با جرات بگیریم.

نوشته شده در Thu 12 Aug 2010ساعت 9:25 PM توسط لیدا | |

دیروز که از دانشگاه زدم بیرون ساعت ۹ شب بود زیر نم باران نرم نرمک سمت خانه می آمدم...به لحظه ی زیبای زندگی ام فکر می کردم...راستش چیزی پیدا نکردم. 

دیشب خسته تر از آن بودم که بنویسم. حال عمومی ام هم خوب نبود. آنقدر سرگردان و نگران از تصمیمی بودم که باید می گرفتم که فقط دلم می خواست برای یک ساعت هم شده به چیزی دیگری فکر کنم. از طرفی نگرانی از شرایطم و سر دو راهی قرار گرفتن همیشه اولین تا ثیرش را روی خوابم می گذارد. تا به حال شده آرزوی خواب داشته باشی و خوابت نبرد؟ 

من از این شب ها خیلی خیلی در این چند ماه اخیر داشته ام...برای هرکسی اضطراب به گونه ای خودش را  نشان می دهد. برای من  در بیخوابی نماد دارد. بهترین راه این است که ذهنت را از منبع اضطراب دور کنی....

سعی کردم یه خاطرات خوب فکر کنم. به خانواده ام به ماه رمضان های سال های قبل  ...جدای بیماری کودک خواهرم که از حد تحمل خانواده بیرون بود...خودم سر دو راهی بزرگ زندگی ام بودم که بیایم استرالیا برای ادامه تحصیل یا اینکه کنار خواهرم و خانواده بمانم....بعد یاد اولین سفره ی افطاری افتادم که ماه رمضان ان سال مادرو پدرم با چه ایمانی از رحمت خداوند می گفتند واعجاز  رمضان که قدرت تحمل انسان ها را بالا می برد...

دوسالی که در اینحا بوده ام خیلی از این باورها تغییر کرده اند. خوب و بدش را نمی دانم  اما خاطره ماه رمضان همیشه جایی امن و گرم در قلبم باقی مانده. 

همین خاطره و شاید ایمانی که  در ناکجای قلبم هنوز خانه دارد خواب را به چشمانم آورد. 

حالا صبح است و من از یک خواب شبانه ی خوب بلند شدم. احساس قدرت می کنم و اینکه می توانم تصمیم 

درست را بگیرم...


گاهی زندگی حال لحظه ی زیبایی به همراه ندارد. من هرگز باور ندارم که همه ی لحظات زندگی زیباست...گاهی لحظه ی زیبا می تواند یادآوری خاطرات خوب گذشته باشد. اینکه می تواند سختی های گذشته را به یاد آورد و سختی های حال را بهتر تحمل کرد. 

نوشته شده در Thu 12 Aug 2010ساعت 10:22 AM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

یا خودم برنامه ریزی کرده بودم که بروم دانشگاه و توی کتابخانه یک صفحه ی تحقیقی را بنویسم که استادم ازم خواسته بود...از خانه که بیرون زدم آفتاب صبحگاهی و گرمی ملایم روزهای آخر زمستان وسوسه ام کرد.


بی خیال دانشگاه و کتابخانه شدم. رفتم پارک Flag staff نزدیک خانه. نیم ساعتی در هوای پاک و پارک خلوت پیاده روی کردم. بعد هم یک ساعتی کتابی را خواندم که قرار بود در یک صفحه ی اول تحقیقم بنویسم. خیلی لذت بخش بود که کارم را در فضای باز انجام می دادم. بی آنکه خودم را در اتاق کار یا فضای بسته ی کتابخانه محبوس کنم...

با انکه باقی روز خیلی درگیر بودم َ اما لذت و آرامش پیاده روی صبح تا آخر روز در سلولهایم باقی ماند.


گاه باید عادت ها را بشکنیم. کاری کنیم که روزمان را به گونه ی دیگر آغاز شود. بهترین لحظه می تواند همان دمی باشد که اراده کنی چهار چوب های اطرافت  را بشکنی و چیزهای تازه را امتحان کنی.  

نوشته شده در Mon 9 Aug 2010ساعت 8:35 PM توسط لیدا | |

"This summer was the worst summer in my short 14 years of life. It all started with a phone call.My mother was crying and begging. She hold me as tight as she could and cried. Her tears hit my shirt like bullets and told me we were being evicted. I thought I have no home. I should have asked for something less expensive at Chirstmas...when the sheriff came in the morning to do his job... I looked up at the sky, waiting for something to happen. My mother has no family to lean on and no money coming in. Why bother coming to school if I'm homeless? The bust stops in front of the school, I feel like throwing out. I am wearing cloths from last year, some old shoes and no new haircut. I kept thinking I could laughed at, instead, I'm greeted by a couple of friends who were in my English class last year and it hits me. Mrs. Gruwell, my crazy English teacher from last year that made me think of hope. Talking with friends about last year's English and our trips, I began to feel better. I receive my schedule and the first teacher is Mrs. Gruwell in Room 203. I walk in to the room and feel as though all the problems in life isnot important any more

                                                                           I am home!

A dialogue from movie : Freedom Writers

It was the beautiful moment for today a movie based on the true book called "Freedom writers" . When an  American teacher, Mrs. Gruwell,  for teenagers in school who suffered from gangs and drug communities and they had got to believe from childhood I will shot at the enemy otherwise I would kill. She changed their mind that life is worth for living rather than killing. She asked them to write a diary of their experience and through those diaries you could hear the amount of suffer each of them had faced because of the racism...

The book was published in 2006 and the movie was produced in 2007 by starting "Hilary Swank"...

                              My crazy English teacher from last year that made me think of hope

نوشته شده در Sun 8 Aug 2010ساعت 9:57 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

لحظه ی زیبای امروز صبح اتفاق افتاد. ویدیو زیبایی دیدم که ذهن و احساسم را خیلی درگیر کرد. رقص دو معلول چینی.  دختری که دست را نداشت و پسری که پای چپ. اما کمبودها باعث نشده بود که از زیبایی رقص بهره ای نبرند.

رقص با هارمونی زیبایی پیش می رفت...جایی که دستی کم بود دست پسر شانه می شد و جایی که پایی کم بود دختر به کمک می شتابید...

اکثر ما دو پا داریم و دو دست اما نه می توانیم زیبا برای خودمان برقصیم نه می توانیم رقص دیگری را کامل کنیم...

می توان معنای زندگی را عمیق تر پیدا کرد زمانی را چشم به ناتوانی های دیگران بگشاییم و قدر توانایی های خود را بدانیم...

نوشته شده در Sat 7 Aug 2010ساعت 10:3 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+


دلم می خواست امروز آن لحظه ی خوش خبر خوشی باشد که خواهرم در ایران منتظرش است. خبری قبولی مقطعی بالاتر در رشته اش اما طبق اعلام قبلی هنوز جواب ها را روی سابت اعلام نکرده اند...

نیمه های شب هم با برادرم تلفنی صحبت کردم. حرف هایی زد که مدت ها بود دلم می خواست از زبان کسی بشنوم. اینکه زندگی مرحله به مرحله است... هر مرحله اش از قبلی سخت تر. اینکه سختی های یک سال و دو سال را نباید به پای یک عمر گذاشت...همان مثل قدیمی خودمان : نابرده رنج گنج میسر نمی شود!

گاه اگر حرف های خوب از زبان آدم های خوب شنیده شوند تاثیر عمیق تری می گذارند..

و معنای زندگی می تواند زمانی عمیق تر شود که تو قادر باشی تا حقیقتی را از زبان دیگری بشنوی... 

 

نوشته شده در Fri 6 Aug 2010ساعت 9:2 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه زیبای زندگی+

یک لحظه نبود...یک ساعت پر از لحظه های خوب بود. تمام یک ساعتی را می گویم که در National Mag تو خیابان Elizabeth نشسته بودم و مجله های نویسندگی وreview کتاب های جدید را می خواندم...

من از همه ی فشارها واسترس های این روزهای زندگی ام دور بودم. در آرامش کاری را می کردم که دوست داشتم. کاری که مرا به خودم نزدک تر می کرد. به آدمی که دوست دارد بنویسد و بخواند... 

دلم می خواست آن یک ساعت تمام نشود...انگار جز لحظه های زندگی ام نبود...


بیرون که آمدم غروب شده بود. خیابان پر از آدم هایی بود که شتابان به سمت خانه می رفتند. خستگی یک روز کاری را به دوش می کشیدند...اما من خسته نبودم. شاد بودم.

شادی زندگی در لحظه ای خلاصه می شود که تو کاری را کنی که دوست داری و به انتخاب خودت باشد. 

نوشته شده در Thu 5 Aug 2010ساعت 11:16 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

از صبح خبر های خوب نداشتم. چندین خبر بد با هم از راه رسید. انگار که هر چه رشته بودم یک باره پنبه شد... منتظر هیچ لحظه ی زیبایی هم نبودم.. .

بیشتر از آنکه درگیر لحظه ها باشم دلم می خواست جایی خودم را گم و گور کنم تا که روز بگذرد.

اما پیام یک دوست عزیز و دور - دختری که در سوییس زندگی می کند - شادم کرد. او نوشته هایم را می خواند و دوستشان دارد...همین که ناگهان احساس کردم کاری که می کنم برای کسی ارزشی دارد. کسی نگاه و روش من به زندگی را می پسندد آرام شدم. انگار همه ی تلخی لحظه های گذشته به یکباره به شیرینی احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن رفت...

زندگی می تواند همان لحظه ی زیبایی باشد که تو باور کنی  کسانی هستند که تو را برای خودت دوست دارند.


نوشته شده در Wed 4 Aug 2010ساعت 9:50 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+


 راهی که انتخاب کرده بودم به نتیجه نرسید. وسط بک روز پر کار مجبورم دوباره مسیرم را عوض کنم. انتهای  روز خوشحال بودم که به جای بی قراری توانستم راه دیگری را پیدا کنم ...پیش تر بی قراری ام از نتیجه نرسیدن برنامه هایم بیشتر بود... 

همین برای امروز!  


پینوشت : همین الان ویدبو سخنرانی دکتر انوشه را در دانشگاه یزد دیدم. درباره روابط دختر و پسر در ایران...گوله ی خنده بود!!!‌ مدت ها بود اینجوری از ته دل نخندیده بودم... خیلی چسبید. جمله هایی مثل پسره شکمش اندازه ی هشتاد شتر جا داره ها اما جلوی دختره یک تکه پیتزا بیشتر نمی خوره!!!! ای ادا ای اطفار - ای فیس ای فاس...

ممکن است زیبایی امروز همین باشد. که در انتهای یک روز از ته دل بخندی!!! 

نوشته شده در Tue 3 Aug 2010ساعت 10:53 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

تمام  روز درگیر بودم. دنبال کارهای ویزا و دانشگاه و تدریس. 

تا زمانی که غروب به خانه آمدم انگار هیج  لذتی از زندگی نبرده بودم. نهایت روزمرگی و از خود دور شدن...

به خانه که رسیدم دلم آرامش می خواست.گوشه ای لای کتابم فرو روم و بی خیال دنیا و فشارهایش شوم. اما گرسنگی امان نمی داد.  در آشپزخانه ی طبفه ی پایین که با بچه های دیگر ساختمان مشترک است شروع به پختن غذایی کردم. دوشنبه شب ها خیلی شلوغ می شود. هر کسی با گروهی که دارد گرم می گیرد  جنبش و جوش خاصی در فضا موج می زند. راستش خیلی حرف مشترک با بچه های ساختمان ندارم. مگر اینکه سر برنامه تلویزیونی موضوع مشترکی باز شود. نمی دانم شاید از گوشه گیری خودم هم باشد. امشب تولد یکی از دختر ها بود. نشاط خاصی در فضا موج می زد. مخصوصا که آخرین روز پرداخت اجاره ی ماه هم بود صف طولانی جلوی در اتاق رییس ساختمان بود.


 هنوز آشپزی ام تمام نشده بود که نظرم به یکی از بچه های ساختمان جلب شد. پسر استرالیایی که آمده بود اجاره اش را بپردازد. آدم خیلی سیما و خوش تیپی ست. اما نمی دانم چرا وسط آنهمه هیاهو ناگهان صدای سکوت او را شنیدم. نگاهش چیزی می گفت ...انگار اصلا اینجا نبود. همانطور که در صف ایستاده بود  هدفن به گوش نگاهش تا انتهای راهرو می رفت...دلم گرفت. از اینکه تنها دیدمش دلم گرفت. با دوست دخترش زندگی می کند که شایعه است که دیگر با هم نیستند...احساس کردم آن لحظه  غم خاصی را با خود دارد. او اصلا اهمیتی به هیاهو و آدم های دور و ورش نمی داد. نگاهش لبریز از ناگفته ها بود اما هیچ چیزی را هم نشان نمی داد...دنیا برای من هم ساکت شد. همه ی صداها رفت و من در لحظه احساس کردم توانسته ام صدای رنج کسی را بشنوم. میان اینهمه هیاهو و روزمرگی...


احساس می کنم لحظه ی زیبای امروز همین بود که توانستم درد را در نگاه کسی بخوانم و بفهمم....  


نوشته شده در Mon 2 Aug 2010ساعت 10:23 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

صبح یکشنبه است. تمام شب باران باریده. من نمی دانم که آسمان چه چهره ای دارد چرا پنجره ی اتاقم با آسمان ارتباطی ندارد. کسلم با آنکه نباید باشم. روز تعطیل و شادی یک روزکامل برای خود داشتن...اما من شاد نیستم. دلیلش هم می دانم و نمی دانم.

لباس دو می ‍‍‍‍‍‍پوشم. دوچرخه ام را برمی دارم . همین که صدای باران را از این پنجره ی دور نمی شنوم کافی ست که بدانم هوا آنقدر خوب است که بتوانم اندکی با دوچرخه خیابان ها را دوری بزنم. شاید که کسالتم برطرف شود. چه آفتابی!!!

خیابان ‌Brunswick  را می گیرم و تا نزدیکی های Sydney Road می روم. نور خورشید پوستم را قلقلک می دهد. بادی ملایم و خنک لای موهایم می پیچد. هر رکابی که می زنم انگاراز کسالت دورتر می شوم. جایش را احساس های تازه می گیرند. 

شادی - رهایی - لبخند - آرامش...

 بهRoyal Park  که می رسم هوس می کنم دوچرخه را کناری بگذارم و در پارک قدمی بزنم. پیشتر ها که خانه ام نزدیک اینجا بود هر روز در پارک می دویدم. درختان سبزند. آفتاب هست گرچه زور ندارد. هوا کمی سردی می زند. آدم هایی که به پارک آمده اند با همراهشان یا کودکشان یا تنها. چند نفری هم سگشان را آورده اند تا در فضای باز پارک حیوانکی هرچه می خواهد بدود...

نگاهم را پر می کنم از سبزی درختان و بی نهایت دایره ی بزرگ وسط محوطه و آن تک درخت استوار اما تنها در مرکز دایره...سکوت می آید و می شود مهمان قلبم.

دارم نرمش می کنم دور این دایره ی بزرگ. بدنم نیز پر از کسالت است. می خواهم  

که از همه ی فکر ها و رنج ها دور شوم. با خودم  بازی کوچکی آغاز می کنم.

- دنبال یک چیز شگفت انگیز در پارک بگرد که معنای زیباتری به زندگی در این لحظه بدهد. مگرنه اینکه زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

دارم دنبال چیزی در اطرافم می گردم که بتواند در لحظه زندگی را زیباتر معنا کند....ناگهان بین درخت ها مجموعه  ای  گل زرد می بینم...میان چمن خالی و نیمه سبز آخر زمستان  مجموعه ای از گل زرد  کوچک و مهربان کنار هم نشسته اند و رنگ دیگری به آن گوشه ی پارک داده اند انگار از هر عابری می خواهند که آنها را  نگاه کند و آرامش لحظه را به تمامی دریابند...

همین است! من زیبایی لحظه را پیدا کردم. اینکه در یک یکشنبه ی آرام و ساکت که کسلی و افسرده روز را آغاز می کنی در گوشه ی پارکی خلوت زیبایی  جمعی گل زرد میان چمن نیمه جان زمستان معنای تازه ای از زندگی به تو بدهد...

+++ 

من  مدرکم را گرفتم. حالا از نظر جامعه و دانشگاه دارای مدرک فوق لیسانس کامپیوتر با نمره ی عالی از یکی از دانشگاه های مطرح استرالیا هستم....اما اینها اصلا این روزها به نظرم مهم نمی آید . چرایش بماند برای خودم.

امروز داستانک بالا جدا برای من اتفاق افتادو همین سکوتم را شکست...می خواهم هر روز به دنبال لحظه ی پر معنا برای زندگی بگردم. پس هر روز خواهم نوشت...


نوشته شده در Sun 1 Aug 2010ساعت 10:34 PM توسط لیدا | |


Design By : Night Skin