ایده ی اصلی پشت سریال ، ساخته شده برای کانال ABC تلویزیون آمریکا , ساختن داستانی بوده که زندگی نجات یافتگان از سانحه ی هوایی را در یک جزیره را نشان دهد. که خب ایده ی تکراری بوده. اما اینکه رنگ تازگی به سریال می بخشد که 16 میلیون تماشاگر را در 2005-2004 پای تلویزیون بنشیند, چگونگی این جزیره ی اسرار آمیز است - فیلم برداری شده در یکی از جزایر حاره ای هاوایی - اینکه جزیره ساکنان بومی دارد که راز بودن آنها و اینکه چه کارهایی می کنند , معلوم نیست. ابر متحرک سیاه رنگی به نام "هیولا" در جزیره زندگی می کند که آدم ها را می کشد. یا بیماری خاصی در جزیره هست که اگر کسی مبتلا شود , به خط پایان می رسد. نکته ی دیگر پیچیدگی شخصیت های اصلی نجات یافتگان است که با داستان به موازات زندگی گذشته ی آنها را شرح می دهد و دلیلی که هرکدام از آنها در آن پرواز خاص بوده اند.
من شخصا ایده ی جزیره ی اسرار آمیز با آنهمه پیچیدگی هایش را دوست نداشتم. خصوصا که از فصل 3 به بعد بومیان جزیره با ان ازمایشگاهها ی مجهز خیلی ماجرا را کشدار و بی معنی می کنند. دلیل از دست رفتن محبوبیت سریال در سال های 2006 تا 2009 همین موضوع ذکر شده است .
اما ایده ی جمع کردن شخصیت های متفاوت با قابلیت ها و پیچدگی های خاص خیلی دوست داشتم. مخصوصا اینکه هرکدام از آنها گره ی کوری در زندگی داشته اند که سوار هواپیما می شوند و بعد هم سقوط می کنند وسط این جزِیره ی ناکجا آباد... در زمان صولانی که منتظرند کسی برای نجات آنها بیاید , این گره های کور خود را نشان می دهند. هرکسی در درون خودش به این نتیجه می رسد که پرتاب شدن در این جزیره دلیل گمشدگی انها در زندگی های شخصی و اجتماعی اشان است. به طور خلاصه چند تا ی معروف را توضیح می دهم.
Jack: جراح جوان معروف که پدرش را بخاطر مصرف مشروب حین جراحی رسوا می کند که پدر باعث مرگ بیمار شده است .حیثیت و اعتبار جراح قدیمی از دست می رود. پدر به استرالیا می آید و آنجا در عین گمنامی می میرد. او که تابوت پدر را در هواپیما به همراه دارد, احساس گناه را تا مدت ها با خود حمل می کند. هرچند خود پدر او را اینگونه در زندگی بار آورده که همیشه درست عمل کند. جک تبدیل به رهبر گروه می شود بخاطر تحلیل درست و عقلانی شرایط. اما آنچه که در جزیره اتفاق می افتد گاه با عقل انسانی جور در نمی آید. اما او هرگز این باور را نمی پذیرد. و همیشه به دنبال راه حل های منطقی است . او پزشک فوق العاده متعهدی است که فقط برای نجات بیمارانش احساساتی می شود. این نگاه باعث می شود همسرش او را ترک کند.
Kate: دختر جذاب و بسیار باهوش ناپدری ش دائم الخمرش را در خانه زنده زنده می سوزاند. چرا که از سن 5 سالگی شاهد بوده که مادرش پدر پلیس و مردمی اش را بخاطر این مرد ترک می کند. مرد هر شب مست به خانه می آمده , مادر کیت را ابتدا کتک می زده بعد هم با هم می خوابیدند. کیت که با نفرت از حقارت این زندگی بزرگ می شود , فکر می کند که بخاطر نجات مادرش , قتل ناپدری را به گردن می گیرد. هرچند وانمود می کند که اتفاقی خانه در آتش سوخته. اما مادرش او را لو می دهد که چرا که او عاشق این موجود بوده ... کیت سال ها با اسم های مختلف فراری بوده. به استرالیا می آید. در شهر های مختلف زندگی می کند. این میان با اسم مستعار ازدواج می کند, شوهرش را ترک می کند چرا که می داند نمی تواند مادر کودکان او باشد. برای دیدن مادرش, دست به دامن دوست پسر دوران نوجوانی اش می شود که دوباره مادر او را لو می دهد و این میان دوست پسر هم کشته می شود و او دستگیر. در آن هواپیما کیت با دست بند بازداشت پلیس امریکا بوده که بالای 20 سال زندان منتظرش بوده. اما سانحه ی هواپیما او را نجات می دهد. از زیبایی های شخصیت کیت این است که بسیار با خودش و احساساتش صادق است . او عاشق جک است اما تیپ جدی و مسئولیت پذیر و درست جک با شخصیت سرکش و دمدمی مزاج و تحصیل نکرده ی کیت جور در نمی آید.
Sewyer: آمریکایی ناآرام خوش تیپ زنباز که همیشه از همه سو استفاده می کند. دلیل این شیوه ی تقریبا حیوانی این زندگی اتفاقی ست که در کودکی او افتاده است . مردی مادرش را فریب می دهد. پدر متوجه می شود , ابتدا مادر را می کشد بعد هم خودش را. Sewyer برای انتقام تبدیل به شخصیت همان مرد می شود. چرا که می خواهد او را پیدا کند و با دست ها ی خودش بکشد. در این میان زنان بسیاری را فریب می دهد. درآخر ردی از آن آدم در استرالیا پیدا می کند.اما وقتی او را می کشد -اولین قتل مرتکب شده در زند گی - متوجه می شود که اشتباه گرفته است. دولت استرالیا او را از کشور اخراج می کند بخاطر نابه سامانی هایی در کلاب ها و مراکز عمومی به وجود می آورد. در آن هوایپما در راه بازگشت به خانه بوده ناکام از کشتن قاتل پدر و مادر, که سانحه اتفاق می افتد. شخصیت او برایم بسیار جالب بود چراکه همیشه می خواست بد باشد. با خوبی و دوست داشتن آدم ها می جنگید. در فصل اول خیلی از شخصیت های منفور داستان است که اتفاقا عاشق کیت می شود. از طرفی کیت هم را راز او را می فهمد و می داند که او ذاتا آدم بدی نیست , با او گرم می گیرد. این میان تلاش های جک و سویر برای دست یافتن به کیت جالب است . دختر باهوشی مثل کیت هم این میان هر دو را می خواهد. اتفاقا در زمان های مختلف به هر دو هم می رسد.
John Lock: من عاشق این شخصیت بودم. خیلی کم پیش می آید که در فیلم ها از کاراکتری تا این حد خوشم بیاید. جان یک انسان عادی در چهل سالگی با باورهای عادی. اما توالی حوادث زندگی اش از او انسانی ارام ساخته که دیگر به دنبال هیچ چیز نیست. ارزو یا نفرت از هیچ چیز و هیچ کس ندارد. او در یک یتیم خانه بزرگ می شود. ذهن بسیار تحلیل گر و قوی دارد اما به جای رفتن به دانشگاه , کار ساده ی بسته بندی را انتخاب می کند. در میانسالی است که مادر دیوانه اش پیدا می شود که ردی از پدر به او می دهد. مرد پولدار و بانفوذی که تا کنون زن های بسیاری از جمله مادر جان را فریب داده است - همان مردی که مادر ُSweyer فریب داده است - John که شخصیت پشت پرده ی پدر را نمی شناسد به او نزدیک می شود خوشحال از اینکه حالا او هم خانواده ای دارد. اما پدر نقشه ی گرفتن کلیه ی او را داشته. جان احساساتی می شود این کار را می کند و بعد پدر در خانه اش را برای همیشه به روی او می بندد. جان یک سوال بزرگ در ذهن دارد که چرا پدرش اینکار را با او -فرزند خودش- کرده است. برای یافتن پاسخ همه جا این مرد را دنبال می کند و مزاحمش می شود. می بیند که چه آدمی با گرفتن کلیه ی او به زندگی حیوانی خود ادامه می دهد. در یکی از این کش مکش ها , پدر او را از طبقه ی هشت به پایین پرتاب می کند. جان برای همیشه فلج می شود...
تنهایی عمیق و رنج های منحصر به فرد جان , از او آدم متفاوتی می سازد.چهار سال روی ویلچر , عایدی از طرف دولت , نه دوستی , نه عشقی در اطراف...او شروع می کند به دنبال کردن رویاهایش. اینکه می خواهد روزی در یک مکان اسرار آمیز باشد. برای یک سفر تفریحی به استرالیا می آید. اما رئیس تور او را با خود نمی برد که چرا که باور نمی کند او با ویلچر بتواند از این سفر لذت ببرد. جان فریاد می زند که هیچ وقت به من نگو کاری را نمی توانم بکنم! در آن هواپیما جان افسرده و ناامید در راه بازگشت به خانه بوده که سانحه او را به جزیره جان می تواند راه برود بعد از چهار سال!
... اسم کاراکتر جان از یک فیلسوف گرفته شده. در توالی حوادث جزیره او تنها کسی ست که ایمان راسخ به جزیره دارد. با جک اختلاف نظرهای فراوان دارد چرا که می داند نگاه جک به مسایل علمی ست. بر عکس جان همه چیز را باور می کند بی آنکه دنبال دلیل بگردد.
حرف زیبایی که جان به هرکدام از شخصیت ها به نحوی می گوید این است :"این جزیره به تو همان چیزی را می دهد که به دنبالش هستی." برای همین است که هیچ وقت جزیره را ترک نمی کند حتی زمانی که امکان نجات پیش می آید.
+++
خیلی نوشتم. می دانم. صبح حمعه ی داغی ست.34 درجه حرارت! اینگونه نوشتن و تحلیل کردن را دوست دارم.این سریال برایم ارزشمند بود وقتی بعد از هر اپیزود فکرم شروع به طرح سوال می کرد. مفهوم جزیره در زندگی ما چیست ؟ کجای این زندگی گم شده ایم که هیچ کس هم نمی تواند پیدایمان کند؟ چه چیز واقعی را در زندگی دنبال می کنیم که اگر به آن برسیم دیگر از جستجو دست برمی داریم؟ آدم هایی که در خط تیره ی زندگی ما می آیند , چه نقشی در شدن ما دارند؟ ایا جایی کاری هست که باید انجام دهیم تا از گمگشتگی نجات یابیم؟ ایا جزیره ی هست که ما بدان تعلق داریم؟ باید پیدایش کنیم؟
در نقد هایی که خواندم , این جنبه های داستان کمتر مورد توجه قرار گرفته است . زندگی روزمره با کارهای هر روزه , تحصیل , کار, خانواده , عشق , دوستان , خوردن , خوابیدن , لذت , درد ...همه چی در این کلکسیون رنگارنگ هست . اما آیا زندگی یعنی همین؟...
من دستم را بالا می گیرم!
فصل چهارم سربال Lost را هم تمام کردم. می توانم فصل پنجم را که تازه روی DVD اینجا آمده است , دنبال کنم. گوبا فصل ششم تازه پخشش از تلویزیون آمریکا تمام شده است و فصل هفت و هشت در حال پخش است. در ویکی پدیا خواندم که فصل 9 هم سال 2010 می آید!!!
اما من دیگر داستان را دنبال نمی کنم. دلیل اینکه چرا جریان فیلم تا این حد کشدارررررررر است, شاید فقط بخاطر جذب مخاطب باشد. Lost یکی از پر بیننده ترین سری های تلویریونی سال های اخیر است. اما به اعتقاد من - به عنوان یک مخاطب عادی که برای دنبال کردن سریال های تلویزیونی دلیل محکمی احتیاج دارد - داستان از فصل اول به بعد جذابیت اولیه ی خود را از دست داد و توالی عجیب و غریب حادثه ها, ورود شخصیت های جدید فقط برای سرگرم کردن مخاطب بود. هرچند تکه های گمشده ی Puzzle کم کم کامل می شود , داستان جذاب می شود. اما یک سوال بزرگ اینجاست که چرا اصولا اینقدر ماجرا کش پیدا می کند؟
هنوز نقدهای فیلم را نخوانده ام - گرفتاری های دانشگاه ادامه دارد- اما امروز می خواهم قسمتی از تحلیل خودم را از ماجرا بنویسم.
ماجرای Lost به طور خلاصه این است که پرواز شماره ی 815 شرکت Oceanic از مقصد سیدنی به لس آنجلس دچار سانحه می شود. خلبان که از شش ساعت قبل ارتباط خود را با برج کنترل از دست داده بوده , در حال پرواز به سمت جزیره ی Fiji - منطقه ی بسیار زیبایی در اقیانوس آرام نزدیک استرالیا - بوده است که سانحه اتفاق می افتد. هواپیما دو نیم می شود و سر آن به یک سمت جزیره ی اسرار آمیز می افتد و ته آن در سمت دیگر جزیره. نجات یافتگان - 48 نفر ته نشین هواپیما - به امید اینکه گروه های کمک هر لحظه سر خواهند رسید , در ساحل یک هفته ای به انتظار می نشینند. غافل از اینکه این یک جزیره ی عادی نیست و حساب اتفاق ها با تعریف های دنیای بیرون فرق می کند. داستان با تلاش های مختلف نجات یافتگان برای ارنباط با دنیای بیرون ادامه پیدا می کند. کم کم ساکنان دیگر جزیره - زنی که 16 سال در جزیزه گم شده است یا جنازه های انسان هایی که با انواع وسیله ها دچار سانحه شده اند - این باور را به نجات یافتگان می دهد که هیچ راه فراری از جزیره نیست. هرچند پیچیدگی های داستان از فصل دو , با ورود The others - گروهی که در جزیره دارای امکانات ارتباطی با دنیای خارج هستند - بیشتر می شود. شخصیت پشت شخصیت به داستان اضافه می شود . حرف حساب The others این است که کسی که از راز این جزیره آگاه است نباید از آن خارج شود. آنها با انتخاب خود به جزیره آمده اند و از زندگی در آن خوشحالند. این میان کش و قوس زیادی بین نجات یافتگان و دیگران پیش می آید.در پایان فصل چهارم , پس از حوادث بسیاری که برای شخصیت های متعدد اتفاق افتاده , شش نفر از نجات یافتگان پس از 90 روز از جزیره خارج می شوند این در حالی که جلوی چشم در هلوکوپتر آنها جزیره محو می شود!!! آنها قراری با یکدیگر می گذارند که از جزیره و آنچه در این 90 روز اتفاق افتاده چیزی به دنیای بیرون نگویند. چرا که با شناخته شدن جزیره ای که دیگر انها هم جای جدیدش را نمی دانند,جان دیگر افراد ساکن آن به خطر می افتد. اما در انتهای فصل چهارم , هر کدام از این شش نفر در زندگی واقعی پس از سه سال دچار مشکلات فراوان می شوند. چرا که در قبال آدم هایی که در جزیره پشت سر مانده اند, احساس مسئولیت می کنند. و قانون برای برگشتن به جزیره این است که هر شش نفر با هم برگردند. احساس می کنم باقی داستان در فصل های بعد تلاشی ست که این افراد برای برگشتن می کنند و اینکه دوباره چه اتفاق هایی خواهد افتاد...
اینکه فقط خلاصه داستان تا فصل چهار به زبان خودم بود!!! در پست بعدی نقدم را هم می نویسم.
+++
پست قبلی را کمی تلخ نوشتم. خودم می دانم.بگذارید به حساب "روز مبادایی که کم می آوری"
+++
من همچنان سعی در رفع مشکل ناخوانی وبلاگ هستم. نمی فهمم چرا رنگ نوشته ها برای شما مشکی است!؟!من رنگ سفید اینجا می بینم!!!! لطفا بیشتر نظر دهید که مشکل را با هم حل کنیم.
کتاب را تمام کردم.
داستان در سال 1946 در لندن اتفاق می افتد. زن سی ساله ی نویسنده ای که طی دربافت نامه های متعددی که از ساکنان یک جزیزه ی بین مرزی فرانسه و انگلیسی, علاقه مند به نوشتن کتاب درباره ی روزهای اشغال جزیره توسط آلمان ها در جنگ جهانی دوم می شود. نیمی از داستان زمانی اتفاق می افتد که او به جزیره می رود و با ساکنان جزیره زندگی می کند.
در میانه ی روایت روزهای اشغال, جریان زندگی Juliet هم عوض می شود. او زندگی لندن را رها می کند و در جزیره می ماند نا برای همیشه نویسنده باقی بماند. او سرپرستی کودک Elizabeth قهرمان زن جزبره که به دست نازی ها کشته شده را به عهده می گیرد و با Dawsey , اولین کسی که از جزیره برای او نامه نوشت , ازدواج می کند.
این روزها کتاب می خوانم و فیلم می بینم. Lost که مثل اعتیاد رهایم نمی کند. می خواهم بدانم آخر این ماجرای کشداررررررررر چه می شود! season اول که تمام شد به فکر پشت داستان احسنت گفتم. به شخصیت پروری و توالی اتفاق ها . اما از واقعا چرا کاری که به ان زیبایی شروع شده با این همه دگرگونی و ماجرا در ماجرا دنبال شود؟...دارم نقدهای سریال را هم دنبال می کنم.
اما کتابی که می خوانم, کمال لذت و رنج را به همراه دارد. خواندن جنایات نازی ها در 1944 در دهکده ی لب مرز فرانسه از زبان ساکنان دهکده , هر لحظه پر و خالی ام می کند.به زودی تمام می شود . نقدی بر آن می نویسم.
+++
قالب وبلاگ را هم عوض کردم. از زمینه ی مشکی کامل درش آوردم اما بخاطر زیبایی گل زرد , رنگ مشکی را هنوز می خواهم...
نشسته ام در State Library. ایام امتحانات دانشگاه هاست و هر جا نگاه می کنی جزوه ، کتاب و لپ تاپ باز است و جوانی سری مشغول در آنها! کتابخانه دانشگاه خودم اگر از 9.30 صبح دیرتر بیایی , یک میز خالی پیدا نمی کنی!!!
امروز پناه آوردم اینجا.گرچه 10.30 صبح اینجا هم پر بود اما هم زیستی با قفسه های پر کتاب در این ساختمان قدیمی و زیبا حس و حال قشنگتری از راهروهای تاریک کتابخانه ی RMIT می دهد. خوشبخت من که فقط یک امتحان دارم سه روز دیگر! بگذریم که هنوز شروع نکرده ام و خدا می داند پاس می کنم یا نه!
دیروز حالم عجیب بد بود. رفته بودم استادم را ببینم که پیشرفت پروژه را نشانش دهم .همکلاسی چینی ام آنجا بود. این ترم سه تا درس با هم داشتیم . یادم هست همیشه نیم ساعت دیر می آمد سر کلاس با هدفون گنده اش روی گردن . دانشجوی Honour است. یعنی دانشجویی که دوره ی لیسانسش را در همین دانشگاه تمام کرده . یک سال اضافه می گیرد که ترم دومش باید تز بدهد. بعد می تواند برای phd اقدام کند. اصطلاحا shortcut فوق لیسانس است . می گویند وزارت علوم ایران این مدرک را قبول ندارد. من اصلا دلیلش را نمی توانم بفهمم. Honour یعنی دانشجویی که خیلی در دوره ی لیسانس نمرات بالایی گرفته. یعنی دانشجویی که دارد یک ترم درس های فوق می گذراند و ترم بعد تز می دهد. یک سال پر از فشار و استرس. حالا دانشجوی فوق در یک سال و نیم یا دوسال این مسیر را می رود. انگار کیفیت کار برای ارزیابی مهم نیست. باید حتما درازای مسیر به حد کافی باشد!!!
بگذریم. این همکلاسی محترم از آنجایی که پسر هستند و این عادت آقایون است که خودشان را بزرگ کنند , شروع کرد از تمرین تحویلی های یکی از درس ها صحبت کرد. اینکه آقا دو روز دیر تحویل داده و نمره ی 90 هم گرفته!!! من اول خندیدم. هر یک روز تاخیر 10 درصد نمره کم می شود. به اضافه اینکه سر همین تمرین , شب پروژه برنامه ی من و هم گروهی کار نکرد!!! یعنی اجرا نداشتیم!!! وقت هم نبود که اشکال را پیدا کنیم. روز بعد رفتم به استاد درس, مشکل را گفتم و یک روز تمدید خواستم تا ایراد را پیدا کنم. استاد هم که چینی تشریف دارند , بسیار جوان و همین چهار پنج سال پیش مدرک Phd را گرفته اند , گفت که تمدید ندارم و اگر دوباره روی برنامه کار کنم 10 درصد از نمره ی کل کم می شود...ما هم عطایش را به لقایش بخشیدیم.یادم هست آن موقعproposal اولیه ی تزم بود و به درس های دیگر اهمیت نمی دادم.
دیروز احساس کردم چقدر راحت حقم ضایع شده است . اما از این ماجرا خیلی ناراحت نبودم. بیشتر ازاین ناراحت بودم که نمی توانستم کاری کنم که حقم را بگیرم. باید دوباره می رفتم با استاد چینی صحبت می کردم. با مشاور درسی هم قبلا صحبت کرده بودم و او هم کاری نکرده بود.خلاصه من و هم گروهی ام نمره ی پایینی گرفته بودیم و آن همکلاسی زرنگ چینی 90!
نمی دانم با اینهمه آسمان و ریسمان بافتن , توانسته ام حالم را توضیح دهم یا نه. شاید فکر کنی خب که چی؟ اما اگر به کلیت ماجرا نگاه کنی , به عمق نارحتی امم پی می بری.
دیروز بعد از صحبت با او از دانشگاه زدم بیرون.حالم بد بود. رفتم خانه و به پیشنهاد یکی از دوستانم فیلمRatatouille را دیدم. محصول 2007 Pixar کامپانی. داستان موشی که به دنبال استعداد و علاقه ی خود می رود و آشپزی می کند در یکی از معروف ترین رستوران های پاریس متعلق به آشپز بزرگ Auguste Gusteau که پیامش در زندگی این بود که
Everyone can cook!
یکی از زیباترین و هیجان انگیز ترین کارتون هایی بود که تا کنون دیده بودم . با گرافیک عالی و دیالوگ های محشر. چیزی که بیشتر از خود داستان تحت تاثیرم گذاشت , صحبت های کارگردان و نویسنده فیلم - دارنده ی جایزه ی اسکار برای نویسندگی و کارگردانی The Incredibles - در انتها بود.Brad Bird می گفت : ما باید سعی کنیم توجه مردم را طوری جلب کنیم که چیزها را احساس کنند نه چیزهایی که واقعا هستند.
People should feel the things rather than what they really are
در صحنه ای از فیلم , Remy (موش قصه ) دارد توت فرنگی و پنیر را مزه می کند. بعد این دو طعم را با هم قاطی می کند. به حتی این صحنه قابل لمس است که دلت همان موقع توت فرنگی و پنیر می خواهد!!!!
دلم می خواست من هم این توانایی را داشتم که به استادم , مشاورم و همکلاسی ام نشان دهم که چقدر برای برنامه زحمت کشیدم و لیاقت نمره ی بالا را دارم. دلم می خواست می توانستم آنها را متقاعد کنم که چیزهایی هست که با معیارهای شما جور در نمی آید اما وجود دارند. احساس می شوند.اما اینجا در این دانشکده ی مهندسی خشک , خیلی ها هستند که این چیزها را نمی فهمند. خیلی های هستند که جز دو دوتا چهارتای زندگی , منطق دیگری را نمی فهمند. این وسط اگر کسی تقلب هم کند , جواب برایش دارند. اگر کسی خطا هم کند به حد کافی مجازاتش می کنند!!!
خیلی نوشته ام ...اما انگار سبک شده ام. بگذار کسانی که فکر می کنند زرنگند و قدرت دارند , کمی از روزگار را بتازند. قرار نیست همه ی روزگارم با این اشخاص بگذرد.از اینکه دیگر مجبور به تحمل این قبیل آدم ها نیستم خیلی خوشحالم !
پینوشت : فیلم را از دست ندهید!