+ شرح حال +
تا نیمه های شب کتاب خواندم. کمی فارسی کمی انگلیسی. با آنکه خوابم می آمد قهوه پشت قهوه که نخوابم. انگار می خواستم به شیوه ی خودم جشن بگیرم. آزادی ام را. سه ترم فوق لیسانس تمام شد. هر چند یک امتحان و گزارش های آخر مانده اما تدریس و کلاس های درس تمام شد. ترم آخر هم تز است که خدا می داند چقدر قراراست فشار بیاورد. برای نوشتن یک proposal پنج صفحه ای , یک ماه وخورده ای می دویدم. حالا خوب خوب می فهمم چرا آنقدر حوزه ی تحقیق در اینجا ارزش دارد. چرا اینقدر Phd جدی است و سخت قبول می کنند. 200 صفحه نوشتن ...تصورش هم سر درد می آورد. همه چیز باید از ذهن تو باشد. راحت بگویم کار هرکسی نیست. به قول خودمان پوست آدم را می کنند...آنطرف قضیه این است که باید جدی دنبالش باشی. عاشق باشی در حوزه ای که می خواهی مطالعه کنی..حرفی ست در دلم که باید بگویم تا سبک شوم.خیلی کم دانشجوی ایرانی مشتاق تحقیق دیدم. خیلی زیاد هستند که می خواهند ادامه دهند یا دارند با بورسیه ادامه می دهند اما اصلا عاشق نیستند. کلاس کار و مدرک را مهم می داند....و جالب که فقط این خلا را در ملیت خودم دیدم...چه همکلاسی های موفقی از ملیت های دیگر داشتم که اصلا تحقیق را نمی خواستند . با آنکه بورسیه راحت می گرفت اما خودش تحقیق را دوست نداشت. حالا کلاس و مدرکش to hell!...
بگذریم که دوباره درد دلم باز می شود و در اخر هیچ چیزی به دنیا وآخرتمان اضافه نمی کند.
" من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم"
در ادامه ی جشن آزادی , امروز رفتم Sydney Road. خیابان معروف به ترک ها و عرب ها. مسلمان زیاد دارد.از خوشی مردم که محصولات ایرانی را در سوپر مارکت ها دیدم. ترشی یک و یک , رب تک دانه , نبات زعفرانی , پشمک حاجی عبدا... از همه خوشمزه تر قطاب ها و شیرینی ها ی دانمارکی های ایران. همان هایی که بابا از بلوط می گرفت. من عاشقشان بودم. آمدم خانه و با انواع ادویه هایی که بوی ایران می داد , ته چین مرغ درست کردم...هه هه هه ...منتظری دوستی هستم که بیاید و در شادی ام با غذای ایرانی شریک شود.یاد خانه ی مشهد و الهام با آن ته چین های محشرش به خیر.من و زهرا دراز به دراز پای سفره می افتادیم!!!!
پینوشت : می دانم خیلی پرت و پلا نوشتم .اما آنقدر که ترم گذشته اتفاق های بزرگ و حجم درسی سنگین , روحم را فرسایش داده بود , احتیاج داشتم تا اینطوری روزمرگی را تجربه کنم .
تا بعد که جشنم تمام شود و به خود واقعی ام برگردم.
+++
یه چیزی الان یادم آمد که می خواهم اضافه کنم. دقیقا هفته ی پیش همین موقع تو کتابخانه دانشگاه نتیجه ی یکی از تمرین تحویلی های تحقیقم آمد. آنی نبود که انتظار داشتم.خیلی سرش وقت گذاشته بودم.حالم گرفته شد. آنقدر که احساس کردم دیگه رمق ندارم ادامه بدهم .باید همان شب یکی دیگه از تمرین تحویلی ام را تمام می کردم. یادمه گریه کردم. ارام و بی صدا. یادمه احساس می کردم الانه که خفه شم. یادمه می خواستم تو کتابخانه جیغ بکشم. نمی توانی تصور کنی چقدر می تواند درس ها با مشکلات غربت قاطی بشه واز تو یه چیزی بسازه که اصلا نیستی. تنها کاری که کردم به یکی از بهترین دوستانم -دانشجوی دکترا - ایمیل زدم. برایش حالم را توضیح دادم .ازش خواستم فقط چیزی بگه که من را آرام کنه .گفتم از وضعیت خودش بگوید . متن زیر قسمتی از ایمیل اوست.
At the moment in my life I feel very strange. I see a bit of light "at the end of the tunnel" but still there's a long way to go I feel. Sometimes I feel I only have to do very little and it's easy... sometimes I feel the exact opposite. Everyone says that it's normal. But I remember this feeling even from my undergrad times. When I used to pick up an assignment to my hand it feels like the world is going to end but when I keep doing it, I even manage to put finishing touches and polish it before submitting. But the work I'm tackling right now is big... it needs much deeper focus and long term planning... something I'm doing for the first time in my life
صداقت همین نوشته و واقعیت پشت آن کافی بود تا مرا از آن سقوط نجات دهد...
ماجرا همین یک هفته ی پیش بود.خواستم لذت درک لحظه های سخت را با شما در میان بگذارم..
به نظرم افسرده است .
آماده کردن یک power point ده دقیقه ای چیزی از وقتش را نمی گرفت. اما تمام سه ساعتی که دانشجویان دیگر کلاس ارائه می دادند , آنجا ردیف اول نشسته بود و سرش روی دستانش بود. موهای چرب و چشمان پف کرده. وقتی نوبت او شد , یک ماژیک کمرنگ برداشت و چیزهایی روی تخته نوشت. حرف هایی هم زد. خیلی تلاش کرد.خیلی ناجور همه چیز را قاطی کرده بود . اما هرچه تلاش کردم نتوانستم حتی موضوع پروژه اش را درک کنم. وقتی سکوت محض کلاس را دیدم , فهمیدم دیگران هم مثل من چیزی نفهمیده اند.
خواستم به او بگویم : دیوانه ای مگر اینجا آمده ای و این درس سخت زبان نفهم را می خوانی با این حالت ؟!!!
اما نگفتم. فقط دلم برایش سوخت...شاید کسی باید این را به او بگوید. به او بگوید که یک مدرک ارزش تباه کردن روزهای زندگی ات را ندارد. یک مدرک یا نمره ی بالای HD ارزش در سکوت بودن و رنج کشیدن را ندارد.یک مدرک نباید به قیمت چیزهایی تمام شود که نمی فهمی. باید به بهایی دانشی باشد که به تو بیافزاید...تو را ببالاند...
اما نگفتم. یک ترم همکلاسی بودیم و حتی من اسمش را نمی دانم.
از این دانشجوها در کلاس های مهندسی و علوم پر است...
+ شرح حال +
شش بعد از ظهر یکشنبه است .از دانشگاه می زنم بیرون. یادم می آید صبح که خودم را به زور می بردم تا آنطرف دیوار های بلند و بدون نور دانشگاه , چقدر دلم می خواست بروم کنار رودخانه و تمام روز را روی چمن ها دراز بکشم و کتاب بخوانم. رمان تازه ای که شروع کردم.
The Guernsey Literary and Potato Peel Pie Society
سادگی و روانی داستان به اندازه ی پیچیدگی اسمش نیست.
می رسم خانه. آنلاین می شوم بخاطر مامان. اینکه فقط بیاید و اگر زور اینترنت ایران برسد تصویری از او ببینم. نبود. اتاق را جمع و جور می کنم. ملاحفه های و لباس های شسته شده را تا می کنم. تلفن زنگ می خورد. برادرم است . کمی گپ می زنیم. سر حال نیست.
غروب یکشنبه ی دلگیری است . اما هوا عالی ست . هنوز گرم وآفتابی . بعد از ماه ها باد و سرما ...هوس دویدن می کنم.لباس دو می پوشم و از خانه برون می زنم. بدون موسیقی ...دلم سکوت می خواهد. سکوت آرام آرام یکشنبه...
به پارک نزدبک خانه می روم...چند وقت است که سر نزده ام؟ ...آخرین بار قبل ازسفر به ایران بود؟..ایران ... آن صبح لعنتی اعلام نتایج...به صفحه ی لب تاپ وخبر سیاه آن زل زده بودم...چه حرف ها چه روزها چه شب هایی که پس از آن آمدند و رفتند...احساس می کنم چقدر دلم سنگین است...چقدر حرف ناگفته دارم...از ایران ...روزهای قبل از بازگشت ...دیدار خانواده...بعد هم همه ی 21 روز ایران ...می توانم تک تک لحظات را به خاطر آورم
.دیگر نمی دودم. روبروی شهر ایستاده ام و غروب با همه ی زیبایی اش ....
راستی چقدر پر از حرفم... چه شد که دیگر ننوشتم؟ چه شد که دیگر حرف هایم جا ماند ؟...نوشته ام. همه را نوشته ام. همین جا. جایی در همین حافظه ی فیزیکی لب تاپ حرف هایی هست که نوشته ام. ..مجال نیافتم که بگویمشان...یا شاید هم نخواستم که بگویم ..
چه فرقی می کند؟ دلیلش را می گویم...ننوشتم ..مدتی مدید.... تمام ماجرا این است .
اما امروز , این لحظه ی ابدی تنهایی چیزی درونم ترق صدا داد. شکست ....
سکوتم آخر شکست ...