انسان ها در جزیره های تنهایی خود جدا جدا زندگی می کنند.هر کسی آتش خود بر لب ساحل بر می افروزد. به امید دیدن کشتی شب ها در ساحل می نشینند. اما هیچ کس به اطراف جزیره نگاه نمی کند تا آتش های دیگران را ببیند.
+++
تعداد دانشجویان ایرانی دانشگاه این ترم خیلی زیاد شده است . دیگر در راهروو کتابخانه و لابراتورهای کامپیوتر همه فارسی حرف می زنند.
من از همان ابتدا هم تنهایی را ترجیح می دادم.باورم بر این بود که دوستی های جدید از فرهنگ های دیگر از من آدم بهتری می سازد. اما این ترم بخاطر تدریس و همکلاسی بودن با ایرانی ها , کم کم وارد جمع ها شدم.چندتایی که شاگردم هستند.دیگرانی که همکلاسی ام هستند.
فکر می کنم اگر گروه های مختلف ایرانی را در همین دانشگاه ما بشماریم از کل ایرانی های مقیم اینجا بیشتر شود. با هم نیستیم و هستیم. گروهی اهل مطالعه اند . گروهی گرایش های مذهبی دارند.گروهی به لذت بردن اززندگی معتقدند. گروهی تنها برای مدرک درس می خوانند...و الی آخر.
اینکه هر کدام از این گروهها نسبت به گروه مخالف خودچه جبهه ای می گیرند بماند. اینکه حرف ها و حدیث ها بین این گروها می رود و می آید .اینکه فلانی پشت بهمانی حرف می زند....
قبول دارم که طبیعت آدمی در این است که در همه جا به دنبال مشترک های خود بگرددو البته در جهت رد تفاوت ها بر بیاید .اما این فکر راحتم نمی گذارد که چرا با همه ی تفاوت ها و وجه اشتراک ها , نمی توانیم یک گروه واحد باشیم .نماینده ی واحدی از ایران برای دیگر ملیت هایی که از بیرون ما را نگاه می کنند... دوست دارم بدانم آنها چگونه رنگ به رنگ شدن ایرانی ها را برای خود تحلیل می کنند.
رنج می کشم وقتی اینهمه دوگانگی در آدم ها و رفتارها می بینم. رنج می کشم وقتی مجبورم نقاب بگذارم و خودم نباشم .
می توانم اینجا فقط اینجا درجذبه ی همیشگی خودم فریاد بزنم که چقدر خسته ام از قیل و قال های هموطنانم. از اینهمه قصه های خاله زنکی جمع های ایرانی خسته ام . بدتر از همه آنکه احساس می کنم خودم هم دارد همرنگ این جماعت می شوم. داردهم دسیسه می شوم در داستان بافی و چرند گویی.
این روزها که فشار درس ها و امتحانات هر لحظه بیشتر می شود , فکر مکرر نگاه های نادرست اطرافیان و بعضا عملکرد اشتباه خودم در میزان درجه ی باجمع بودن , راحتم نمی گذارد...و دلم چقدر می گیرد برای جمع های دوستی و مرامی ایران. برای همه ی روزها ی خوب دانشگاه مشهد...انجمن , شب شعرها , محافل کتابخوانی , اردوها ...
باورم در زندگی همیشه بر این بوده است که هرگز خود را در مهلکه ای نیاندازم که پایانش را نمی دانم ...و صادقانه باید اعتراف کنم در جمع دانشجویان ایرانی خارج از کشور احساس ناامنی می کنم. نمی توانم درست و غلط شان را تشخیص دهم...
و برای لیدای این مهلکه نگرانم...
+Minimal+
آن روز با کسی گرم صحبت بود.
اشاره به تو کرد.
بعد چیزی در دلش فرو ریخت .
رشته ی کلامش گم شد.
+++
دلبستگی های اصیل زندگی زمانی به سراغت می آید که پوشالی بودن همه داشته های دیگر برایت مسجل می شود.
+++
برای هزارمین بار آهنگ "گلشیفته " با آن صدای محزون را گوش دادم و از جان گریستم...
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دونقش و به دوصورت به یکی جام من و تو
من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ زخرافات پریشان من و تو