تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

ساعت سه صبح بیدار شده ام . بامداد شنبه ی تعطیل .

باید برنامه نویسی  را تا ظهر تمام کنم ...اندکی استراحت  و بعد Unix را شروع کنم.آن را هم باید تا صبح دوشنبه تمام کنم.

انگشتانم  روی کیبرد می روند و می آیند  . همه ی نگاهم را داده ام به منطق برنامه ...اما ذهنم بازی بازی های خودش را دارد. داستان کتاب دیشب که قبل از خواب می خواندم , دیروز پر مشغله ی دانشگاه و همه ی گفتگوها با همکلاسی ها ی ایرانی و غیر ایرانی , فیلم دو روز پیش که خیلی احساساتم را درگیر کرد , بلیت الکترونیکی روی میز اتاق و قلقلک بازگشت به ایران و همه ی اتفاقات خوش,...بعد ناگهان یاد یکی از دوستانم می افتم که مدت هاست خبری از هم نداریم...با آنکه به خود قول داده ام تا برنامه را تمام نکردم به اینترنت سر نزنم ,هوس خواندن بلاگش را می کنم. جایی که عادت داشتیم درون  همدیگر را بخوانیم , جایی که گاه حرف هایی برای نوشتن بود اما نه گفتن ...که هر دو باور داشتیم : سرمایه ی ماورایی هر کسی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد.

وقتی این پست را می خوانم * , به هم می ریزم . آنقدر که دیگر نمی توانم روی برنامه تمرکز کنم. بغض می کنم .از پنجره ی اتاقم به شهر خواب آلوده خیره  می شوم ...کاش می شد این لحظه ی آرام را ابدی کرد...کاش هیچ فردایی نمی آمد ...

این نوشته در پاسخ به سوال اوست :

زندگی دو حالت دارد .شاید بیشتر ! اما من تا کنون دو حالتش را فهمیده ام. اینکه آن را جوری دریابی که برایت تعریف می کنند , یا آنکه جوری بفهمی که خودت تعریف می کنی. خیلی ها فکر می کنندانتخاب چگونه فهمیدن زندگی ست که به تو هدف و جهت می دهد. اگر راه اول را برگزینی ,امن تر و آرام تر است .می دانی که چیزهایی در میانه هست که تو را پر و خالی کند.می توانی به قراردادهای تعریف شده اعتماد کنی و نگران هم نباشی . دیگرانی این راه را رفته اند و به سلامت رسیده اند , تو نیز یکی از آنها . اما اگر راه دوم را برگزینی , خودت را در کابوس هرلحظه اشتباه انتخاب کردن قرار می دهی. اینکه گاه به بیراهه بروی ...اینکه گم شوی , شاید دوباره پیدا شوی اما دیگر به راه قبلی بر نگردی , سر از جاده ای تازه در آوری...ودر نهایت. با زهم تویی که تعیین می کنی زندگی را درست فهمیده ای یا نه . هیچ کس نیست که به تو بگوید :راهت درست بوده یا غلط.

 

من نمی گویم که کدام طریق به سلامت نزدیک تر است  که واقعا هم نمی دانم.اما احساس می کنم در هر دو این امکان ها , چیزهایی هست که باید دل ببندی و چیزهایی که باید بگذاری و بروی. در طریق اول باز آن دیگران به تو می گویند که از چه چیز بگذر , از چه چیز نگذر. در طریق دوم تو هستی که تعیین می کنی ...دشواری زندگی از آنجا شروع می شود که مطمئن نباشی آنچه که دل می بندی , ارزش دارد به آنچه که دل بر می داری. از این جاست که رنج ها زاده می شوند. رنج داشتن , رنج از دست دادن ...

اینکه جهان بینی ات در زندگی چگونه باشد , می تواند درمیزان  تحمل این رنج ها تاثیر گذار باشد ..

دارم آسمان و ریسمان می بافم که حرف دلم را بگویم .اما چیزی نمی گذارد...احساسی گنگ که از اینجا به بعدش , با مخاطب توست که نتیجه گیری کند .نتیجه گیری من بر می گردد به جهان بینی و طریقی  که از ابتدا انتخاب کرده ام , و نتیجه ی گیری تو به انتخاب های تو بر می گردد...

می دانی بغض ام از برای چیست ؟ ...اینکه احتمال دارد همه ی باورها، عقاید ؛ ارزش ها ، داشتن ها و حتی بودن ها , امروز درست باشند و فردا غلط! چرا که نه من , نه تو و نه هیچ کس دیگر نمی داند درست کدام است ...حداقل من اینگونه فکر می کنم

خودم هم مطمئن نیستم چه دارم می گویم اما این احساس گنگ دست از سرم برنمی دارد که همه چیز و همه چیز بستگی به منی دارد که راه را انتخاب می کند. بستگی به منی دارد که رنج ها را می پذیرد .چرا که هیچ کس غیر از خودم  نمی تواند مرا قانع کند که در آخر راه را درست آمده ام یا نه ...حتی باور اینکه آیا خدا می تواند جایگرین همه ی از دست دادن ها شود , باز بستگی به من دارد ...

دوست من , سوال تو شاید پاسخ یگانه ای نداشته باشد. از این روست که تو حالت خوب نیست .من نیز هم .همه ی دیگرانی که رنج می کشند نیز هم ...

+++

* هر دم از سویی غمی...

    تجربه  بودن : محمود مقدسی 


 

Sat 18 Apr 2009| | |

+ اندیشه +

بودا می گوید :

هشت چیز اصیل  را در زندگی  پیروی کن تا به معنای حقیقی زیستن دست یابی .

1.        به درستی بفهم.

2.       به درستی فکر کن .

3.       به درستی سخن بگو.

4.       به درستی عمل کن .

5.       به درستی معاش کن .

6.       به درستی  تلاش کن .

7.       به درستی اندیشه کن .

8.       به درستی تمرکز کن. *

 

+++

به یاد ندارم کاری کرده باشم تا کنون که هر هشت مرحله را اجرا کرده باشم.

 

احساس می کنم تمام گرفتاری هایمان از آن روست که یکی یا جمعی از فاکتورهای بالا درست از آب در نمی آید. همه چیزی را نفهمیده دنبال می کنیم. بسیار مواقع نسنجیده سخن گفته ایم و اسیر کلام خود شدیم. و بارها بارها تلاش های بیهوده کرده ایم بی آنکه در مسیر درست باشیم. ..و به تلخی احساس می کنم خیلی کم انسان هایی هستند که به درستی اندیشه می کنند و بر آنچه که می اندیشند در تمام لحظات زندگی تمرکز دارند.

 

+++

* :Buddhism , A way of life- C. Ananda Grero

 

 

 

Mon 6 Apr 2009| | |

ماهي قرمز توي تنگ حرف مي زند ...هپ هپ هپ

پدرم قرآن مي خواند با پيراهن سياه ، مادرم به عكس "مهراد " خيره شده و آن باريكه ي شفاف روي گونه اش ...

صداي يا مقلب القلوب مي آيد...

من گم مي شوم بين چه خواستن ،نمي بينم جايي را ،اين پرده ي اشك كنار كه نمي رود ...

خاك خيس مادربزرگ ،سفره ي هفت سين مزار جوان 18 ساله در بهشت زهرا ...

چهره ي نگران خواهرم و زيباترين لبخند كودكش ....مادر جواني كه امسال كودكي از دست داد...هم تختي مهراد !

بليت سفر..روي ميز اتاق ...5 فروردين...ويزايي كه 29 اسفند از راه رسيد ..آخرين ميهمان ناخوانده ي سال

چه گيج مي شوم در چه خواستن،  در صدا كردن كسي ، در نيت فال حافظ

من تمام مي شوم ...!

  

هنوز كسي خبر ندارد... درجه ي يك ها.همسايه ها  نه.دوستانم هم....آخر فرصت نشد.شب عيد است.هركسي به كاري با نزديكترين اعضاي خانواده اش. خودم دو روز پيش فهميدم.آخرين بليت ممكن.آخرين تماس با دانشگاه.حتي "جذبه " قبلي ام آمادگي شنيدنش را نداشت.بايد تغيير فضايي مي دادم.بوي بهار و شروع تازه اي ...و من !....

خبر رفتنم بي مقدمه شد اما اين قضيه به يك سال و نيم پيش بر مي گردد.همه ي آن روزهايي كه عين آونگ آويزان بودم .همه ي آن روزهايي كه زندگي معنايش در "بودن يا نبودن " يك كودك خلاصه شد...يك سال ونيم زمان كمي نيست....

حالا در آستانه ي آن تغيير بزرگم! آنقدر بزرگ كه طول و عرض جغرافيايي اش بين نيمكره ي شمالي  تا جنوبي ست.آن طرف خط استوا .

با آنكه منتظرش بودم و مي دانستم كه زمانش دير يا زود فرا مي رسد اما هر لحظه كه نزديك تر مي  شوم به "پريدن " حس غريبگي با ماهيت تجربه بيشتر بيشتر مي شود.دلتنگي ها و بغض هاي عاطفي به كنار ،من يخ مي كنم و دوباره گر مي گيرم كه چه بساطي ست در جان و روحم! هم زماني اش با تغيير فصل و نوروز شده مزيد بر علت اين حس غريب _غريب _غريب!

+++

هنوز پنجره ی اتاقم یادم هست . لحظه ای که این متن را نوشتم .بی قراری ها را هم. آن حس خراب دل کندن .آن نگرانی مضاعف که دارم خواهرم را با کودک بیمارش تنها می گذارم.آن آغاز پر دلهره ی سفر به جایی که هیچ نمی شناختم.

و حالا اینجایم. یک سال پس از آن روزها. روبروی پنجره ای دیگر. بی قراری های دیروز رنگ دلتنگی های امروز را گرفته اند.

 

لحظه ی سال تحویل ،10.40 شب  جمعه ی ملبورن , کنار سفره ی هفت سینم تنها تجسم کردم ماهی کوچک قرمز هنوز تند تند حرف می زند. مهراد می دود و می خندد. آرتا فرشته وار در گهواره اش  خوابیده است. احتمالا گل های سر خاک مادربزرگ شکوفه داده اند  و آن جوان ...نمی دانم...

در زلزله ی بم یکی از دوستان دانشگاهی همه ی خانواده اش را از دست داد. دیشب در اوج دلتنگی و ناراحتی ,یاد او افتادم.ددیدم چه نعمتی ست که می دانم خانواده ام آن ور دنیا شاد و سلامتند...باشد که من غایب بزرگ جمع هستم ...دیشب فکر کردم آن دوست چه حال دردناکی دارد همه ی نوروزها ...تنها ...

+++


نوروز که می آید دلمان تازه می شود از همه ی آرزوهای سبز. از کودکی با ماست این حس جوشیدن و تازه شدن. در لحظه ی سال تحویل . به سنت هفت سین خوبی ها را به خانه می آوریم و به قدرت زمان  باور داریم که ما را دگر گون می کند.

یک سال پیش در آغاز سال نو , مسافر بودم .

و در این یک سال ,سفر به من آموخت که :

                                                                  زندگی را زندگی باید کرد

 

با آرزوی سلامتی و شادکامی در سال جدید برای همه ی دوستانم .

نوروز مبارک

 

Sat 21 Mar 2009| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست