تبليغاتX
جذبه

ميلاد يکي کودک شکفتن گلي را  ماند                                                      

               چيزي نادر به زندگي آغاز ميکند

با شادي و اندکي درد

روزانه به گونه اي نمايان برمي بالد

بدان ماند که نادره ي نخستين است و نادره ي آخرين

 

 

منتظرم .از ایران کسی زنگ بزند.بی قرارم. خبر خوشی در راه است اما من آشوبی در دل دارم.

 همه در بیمارستانند.من آرزو می کنم چشمانم را باز کنم و ببندم؛ آنجا باشم ، کنار برادرم . دستان سردش را بگیرم و آرامش کنم تا زمانی آن  خانم پرستار با لبخند بیاید و خبر رسیدن  قدم های کوچک پسرش را بدهد و سلامتی همسرش را...

 

+++

خبر رسید. کودکی پا بدین جهان گذشت...

و من چقدر از شادی آنها دورم...چه عصر دلتنگ یک شنبه ای ست اینجا...و همه ی آرزویم این بود که به برادرم از نزدیک این لحظه ی ناب را تبریک بگویم و در آغوش بفشارمش...

 

اما چه دارم حالا...فقط واژه هاو دوستی عمیقم با قلمی که آخرین جان پناه است .

 

جدای نزدیکی نسبی من (عمه ی کوچک ) با نوزاد تازه متولد شده, احساس شگرفی دارم که انسانی زیستنی آغاز کرد...وچه روزها و لحظه هایی در انتظار اوست ...و کسی چه می داند روزگار برای او چه بازی هایی رقم خواهد زد.

 از نوشتن هرچه عاجزم!

فقط  حرف هایی برای مهراد (کودک دو ساله ی خانواده ) و آرتا (نوزاد تازه متولد شده عضو جدید خانواده ) دارم .آرزوهایی شاید...

 

تقدیم به آرتا و مهراد عزیزم و همه ی کودکان خوشبخت :

 

نعمت زیستن در سایه ی سلامتی و امنیت ,نعمتی ست که بسیاری ازآن محرومند. تویی که بنا به قرار داد نانوشته ای در چنین شرایطی به دنیا آمدی , باید که دیگر گونه زیستنی داشته باشی. حتی بخاطر غمگینی دائمی کودکی که باز بنا به همان قانون نانوشته ,با نقص جسمی به دنیا می آیند یا کانون گرم خانواده ای ندارد, بخاطر او باید که ببالی و شکوفا تر شوی هر روز تا امیدها برای او نمیرد.

 

زندگی می تواند هر تعریفی باشد که تو خواستاری. به همان اندازه زیبا و عمیق.

اما هرگز در انتظار همه ی روزهای خوب مباش. زندگی کاسه ی پر از توت فرنگی قرمزی ست که گاه تیغ هایی دارد که اشکت را در می آورد و گلویت را به درد !

همه ی تصورات کودکی ات از فردای شیرین حفظ کن  و مگذار روزهای پی در پی و ناکامی هایی که نصیب هرکسی می شود, امید را از تو بگیرند.

مگذار هیچ چهارچوب از پیش تعریف شده ای, تو را از رسیدن به رویاهایت باز دارد. این تو هستی که می توانی قرار داد تازه ای به قانون زندگی اضافه کنی .

 

و بدان مهمترین چیز در زندگی ,اعتقاد داشتن است .من نمی گویم به که و به چه .

 

این  کار تو ست در روزهای آینده که این راز را کشف کنی .

 

و به یادد داشته باش... با حضور خانواده ات, هرگز تنها نیستی وآنها همیشه برای تو می مانند و دوستت خواهند داشت.

 

قدم های کوچکت مبارک باد .

 

"هر کودکی که به دنیا می آید نشان می دهد که خداوند هنوز از انسان ناامید نیست "

رابیندرتاگور

+ نوشته شده در Sun 15 Mar 2009ساعت 4:53 PM توسط لیدا |

+ پنجشنبه های پر جذبه +

وارد lecture hall  که می شوم , آخرین صندلی را سمت راست را انتخاب می کنم و فرومی روم در آن .

همکلاسی های ترم قبل هستند. برایشان دست تکان می دهم. کمی آن طرف تر دو سه تا از بچه های ایرانی هستند. به احوالپرسی کوتاهی بسنده می کنم .

حال و حوصله ندارم این روزها. برعکس همه که کلی حرف برای گفتن دارند آغاز ترم و تعطیلات و...چه چه, من دلم سکوت می خواهد. دلم می خواهد دنیا کاری به کارم نداشته باشد . 

اما همین در خود فرو رفتن ,وادارم می کند که بیشتر به خودم فکر کنم. بعد قاضی می شوم و خودم را محاکمه می کنم . از خودم توقع دارم که بهتر از این باشم . از خودم توقع دارم که جایی دیگری باشم . در تحصیل و هرچه...

دارم گم می شود در نقد شدید خودم که استاد صحبت از assignment می کند. خودم را می بینم که چه آرام از بین بچه ها گروهم را انتخاب می کنم . بعد چه منطقی برای انجام آن با بچه ها برنامه ریزی می کنیم. Lecture که تمام می شود ,کلاس حل تمرین tute داریم .می دانم که قرار است چه کار کنیم . tutor را به راحتی محک می زنم . مشکلی در فهم سوال ها ندارم ...یادم می آید از ترم قبل که هر جلسه ی این کلاس ها با عذاب سپری  می شد. پر از استرس و نگرانی از نا فهمی , گنگی مطلب و تصور اینکه همه فهمیده اند الا من !!!

 

شب است .شانه هایم به سختی کوله پشتی را تحمل می کنند. پس از یک روز کامل در دانشگاه دارم به خانه بر می گردم .

کارهای خانه را مرور می کنم...ایمیل ها , صحبت با خانواده , وای برنامه ی فردا , هم خانه ا ی ...شاید هم وقتی برای جذبه  پیدا شود ...

واقعیت اینست که مغزم  یاری نمی کند به خیلی چیزهای دیگر فکر کنم و این نتیجه ی زندگی ماشینی و پر شتاب امروز است...

اما یک چیز را مطمئنم. خسته هستم اما سرگردانی ندارم! به خوبی از سنگینی درس ها و برنامه های این ترم واقفم اما با دانشجوی نگران ترم پیش فرسنگ ها فاصله دارم...

به خودم و نقدهای شدیدی که چند ساعت قبل به خودم روا می دیدم , می خندم!

+++

قصدم از نوشتن این مطلب همین جمله ی آخر بود . در میان گذشتن این تجربه با شما. احساس می کنم این موضوع نه فقط برای من بلکه برای همه می تواند مصداق داشته باشد. مکان  ها و موقعیت  ها را فراموش کنید.نفس ماجرا این است که  ما آدم ها همیشه می خواهیم نیمه ی خالی لیوان را ببینیم. به خودمان سخت می گیریم و در ترازوی مقایسه با دیگران , بار منفی را به سمت کفه ی خودمان می رانیم. اما اگر کمی فقط کمی به عقب بر گردیم و خودمان را با گذشته  ی خود مقایسه کنیم , پیشرفت هایی را می بینیم که نشان دهنده ی رشد ماست . اینکه داریم در آن مسیر سبز ایده آل خود گام بر می داریم اما تغییرها کوچکند.

وقتی همیشه به دنبال دیدن پیشرفت های بزرگ  و رویایی باشی , از دیدن گام های کوچک محروم می مانی....حال آنکه طبق یک قاعده ی برنامه نوبسی ساده , تا شمارنده ی حلقه ی اصلی یک به یک جلو نرود , دیگر متغیرها ی داخل حلقه تغییر نخواهند کرد.

 

احساس می کنم جان کلام را گفته ام !

تا مجالی دیگر...

 

+ نوشته شده در Wed 4 Mar 2009ساعت 10:51 PM توسط لیدا |

+ Minimal +

 همه ی شادی من پس از یک روز سخت کاری ,هنگام بازگشت به خانه می شود لبخند چروکیده ی پیرزن عابر که با دامن چین چین قرمز و کلاه لبه دار صورتی , از خیابان عبور می کند. در حالی که ساک چرخ دار را پشت سر خود می کشد تا خرده خریدی برای آخر هفته ی ساکتش از بازار میوه کند.


+ نوشته شده در Fri 20 Feb 2009ساعت 10:34 PM توسط لیدا |