خیابان Lygon پرهیاهو و رنگ رنگ جلوی رویم است.عصر شنبه تعطیل و عادت قهوه, غذا و مشروب مردم شهر. به سختی می توانی از میان میزها و آدم های کنار خیابان رد شوی. این هیاهو تا دو سه شب ادامه دارد .انواع رستوران های ایتالیایی ,تایوانی ,مکزیکی و از همه معروف تر آن کیک های تازه ی Mochllani که در کل ملبورن شعبه ندارد.
اما من نیستم و هستم در این فضا .نگاهم روی سنگ فرش ها می لغزد و مدام معذرت خواهی می کنم که به آدم ها می خورم . به "بنجامین " فکر می کنم . به اینکه چگونه می شود پیر به دنیا آمد و کودک ازدنیا رفت . به اینکه چگونه می شود در کودکی حسرت دویدن با کودکان دیگر را داشت و در جوانی تازه معنای شادی های کوچک را فهمید . تازه عشق را شناخت . اما بعد همه ی خوشبختی را بگذاری و بروی ,گم شوی میان دنیاهای ناشناخته و عزیزانت را ترک کنی تا با آدم های عادی زندگی کنند. بعد هرچه دیگران پیرتر می شوند تو جوانتر می شوی. بعد دوباره کودک می شوی .آنقدر که دیگر حافظه ات را از دست می دهی . همه ی خاطرات گذشته را . آنقدر کودک می شوی که احتیاج به مراقبت داری. بعد زیبا می میری . معصوم و پاک درست مثل کودک فرشته سیمایی که از مادر زاده شده ...و هیچ یادت نمی ماند که تو با پوستی چروکیده مثل پیرها به دنیا آمده بودی ...

The Curious Case Of Benjamin Button
اکران شده ی 26 دسامبر در استرالیا .
نامزد 5 جایزه ی اصلی Golden Globes و 14 نامزدی از دیگر فستیوال های فیلم سراسر دنیا
ژانر : درام _ عاشقانه_ غیر واقعی _ راز گونه
کارگردان : David Fincher
بازیگران اصلی : Cate Blanchette , Brad Pitt,
Cinema Nova در خیابان Lygon پاتوقمان است. سالن های مدرن و بی سر و صدا دارد با صندلی های راحت .مرا یاد سینما فرهنگ می اندازد همیشه . همه ی فیلم های تازه اکران شده را آنجا می بینیم . هیچ وقت ندیده بودم بعد از اتمام فیلم , همه با سکوت از سالن خارج شوند و نقد ها از همان لحظه ی خروج شروع نشود. اما این بار همه در بهتی بودند. سکوتی و گاهی هم صدای آرام بالا کشیدن آب دماغ و پاک کردن اشک چشم ها ... من هنوز هستم و نیستم ...
+++
در فرصت بعدی , نقدهایی که روی فیلم شده است را منعکس خواهم کرد.
خیلی سخت نیست که خودت را با یک جامعه ی بیگانه وفق دهی. زمان معقولی می برد. برای من 10 ماه طول کشید.
اینکه خانه و هم خانه ای و همسایه را بشناسی و در کنارشان آرام بگیری.
توانایی برقراری ارتباط با آدم ها را کسب کنی.
زندگی کاملا مستقل را به تنهایی اداره کنی .غذا از فلان فروشگاه , مایحتاج دیگر از آنجا ,اینجا... روش های زندگی را با استقبال از تجربه های کوچک _ساده یاد می گیری. یک درس بزرگ هم در فرهنگی که کاملا نا آشنایی اینکه از تجربه های دیگران استفاده کنی . برای منی که همیشه روی خودم حساب می کنم درس سختی بود. اهل ریسک بودن همیشه هم چیز خوبی نیست و من هزینه دادم تا فهمیدم باید از آدم ها و تجربیاتشان یاد گرفت نه اینکه همه چیز را حتی گاهی نکته ی ریزی را بخواهی خودت تجربه کنی.
با دلتنگی ها کنار بیایی. بگذاری زمانی که خلا عاطفی خانواده ,وطن و دوستانت می آید و درونت را خالی تر از هرچیز تازه ای که کسب کردی ،می کند , این حس سنگین بیاید و برود. اگر نیاید و مثل یک بغض ننشیند در گلویت , یا اینکه کلافه ات کند و آماده باشی که به زمین و زمان بد بگویی , تو از تورم این غربت مثل یک بادکنک می ترکی...مثال ساده شب کریسمس که از بعد از ظهر بیرون زدم و از هرچه که دیدم , هیاهوی جشن , کلیسا و مردم عکس گرفتم با دوربین حرفه ای دوستم و همه ی ذهنم را دادم به جریان شادی شهر. اما شب که 11 به خانه برگشتم ,دیدم "چه درونم تنها ست ". خواستم محلش ندهم اما لعنتی ویرانم کرد...حالا می فهمم که این ویرانی باید اتفاق می افتد تا من آن شب آرام به خواب روم.
می دانی آدم هایی که طعنه می زنند : قدر زندگی ات را نمی دانی ! هیچ از این حال و روز نمی دادند. یا اینکه مرا با آدم در ایران مقایسه می کنند. چه می دانند از تلاطم های روحی یک جوان دور از خانواده غربت نشین. یا آنها که می خواهند همدردی کنند هم به نظرم دور می آیند...هیچ وقت سعی نکردم برای دیگران نسخه بپیچم. بلد نبودم. باورم اینست که هیچ کس شرایط دیگری را نمی داند. پس رنج مضاعف است که بخواهی برای کسی تو ضیح دهی یا حتی سعی بر درک دیگری داشته باشی.
اینها که نوشتم گلایه نیست . واکاوی های این چند روزه است که کمی فراغت از کار و دانشگاه پیدا کردم و بیشتر و بیشتر برای خودم وقت گذاشتم. امروز صبح زود با دوچرخه دو ساعتی حوالی شهر و رودخانه ی دلخو اهم رکاب زدم. صبح خنک روزهای آخر دسامبر و یکشنبه ی خلوت و تو در سکوت خیابان فقط صدای رکاب زدن خودت را می شنوی. مدت ها بود چنین احساس آرامشی نداشتم .می دانی چه دیدم؟
اینکه چگونه با زندگی تازه سازگار شدم. 10 ماه طول کشید... اینکه یک مرحله ی دیگر هم رد شد.
اما آرامشم لحظه ای بیش دوام نیافت . خود را ابتدای راه دیگری دیدم. راهی که ناهموارتر از کوچه ی دیروز به نظر می رسد. یک جاده ی بی نهایت...
زمان پروراندن اندیشه ام رسیده . قلمم,نوع نگاهم به زندگی , فلسفه ی زیستنی که برای خود انتخاب می کنم , ...دغدغه ها را کنار محیط پیرامونم گذاشتم. بعضی ها خوش درخشیدند و بعضی ها وصله ی ناجور آمدند. احساس می کنم اولین و همیشگی ترین مرحله , پیمودن این راه در زبانی بیگانه است .به قول دکتر نراقی زمانی که با زبان غیر مادری سر و کار داری ,همیشه در مه قدم می زنی.احساس می کنی همیشه واژه ای ست که به درستی در متن درک نکرده ای.می دانی چند وقت است که رمان برنده ی جایزه ی ادبی ملبورن را دست گرفته ام و هنوز تمام نکرده ام ؟...اگر فارسی کتاب می خواندم که به چند جلد رسیده بود!گاه که به وبلاگ بچه ها سر می زنم و می بینم مطالعات خود را جدی پیگیری می کنند , حسودی ام می شود. اما به خودم نهیب می زنم که محیط تو با آنها فرق دارد...باید این واقعیت را پذیرفت که انسان با شرایط محیطی که دارد جلو می رود. یا که داستانم نمی آید...هرچه می نویسم از حال و هوای درونی خودم است و چه متنفرم از اینکه شخصیت های داستان را از زندگی خودم بسازم.
یا دغدغه های ناب تری که به سراغم می آیند. دین داری ؟ عقل گرایی؟ چرا مسلمان ؟چرا ایرانی ؟ چرا لیدا ؟...بگو چرا چرا چرا؟... عدالت ؟ اخلاق؟ حتی حوزه ی تحقیق فوقم را انتخاب کرده ام شده است یک دغدغه ی بزرگ . _ شاخه ی تازه ای در علوم کامپیوتر که ترکیبی از هنر و کامپیوتر است _ می شنوی سرم جرینگ جرینگ می کند؟ می بینی ترسی که در چشم های نشسته ؟...
اما با عبور از مرحله ی سازگاری یک چیز ارزشمند آموختم. اینکه زمان تنها حاکم مطلق است و برای همگام شدن با آن باید به دور از شتابزدگی عمل کرد. عکس العمل های انقلابی جواب نمی دهد. باید همیشه تصویری از آنچه که می خواهی بدانجا برسی , داشته باشی , تلاشی درستی برای رسیدن انجام دهی و بگذاری که زمان هم بازی اش را انجام دهد. حکایت همان دل به دریا زدن است .
2 شب است اینجا. من هنوز اندک خلسه ی آرامش صبح را دارم و اینکه خودم را در آینه عمیق تر از همه ی شب های گذشته می بینم و مسئولیت فردا را سنگین تر...
در ادامه ی پست قبلی :
Santa Claus در زبان انگلیسی , Papa Noël در فرانسه و "بابا نوئل " در فارسی , افسانه پیرمرد ی چاق با لبخندی بزرگ و محاسن بلند سفید است که در شب کریسمس با سورتمه و گوزن های شمالی خود به در همه ی خانه ها می آید و برای کودکانی که در کل سال خوب بودند ,هدیه می آورد .این داستانی ست که آمریکایی های حاضر تعریف می کنند اما تاریخ به گذشته ی بسیار دورتر بر می گردد.
درواقع کسی به درستی نمی داند چه زمانی افسانه ی Santa Claus به وجود آمد.ولی شواهد تاریخی نشان می دهد که اصل آن از اروپا برخاسته است و هلندی های ساکن نیویورک آن را به آمریکا آوردند. بر طبق Sinterklaas هلندی , Santa Claus یک شخصیت باوقار مذهبی بلند قامت بود که سوار بر اسبی سفید در هوا می راند. اما این شخصیت می تواند بازسازی یکی از روحانیون مسیحی قرن چهارم میلادی به نام سن نیکلاس نیز باشد.او از اهالی بیزانس و منطقه ی آناتولی در ترکیه فعلی بوده است و بخاطر کمک به فقرا و خصوصا شاد کردن کودکان شهرت داشته است. در آلمان داستان دیگری ست که شخصیتی با چنین مشخصاتی با Black Peter و کوتوله ای بچه های بد را تنبیه می کرده است . در آمریکای شمالی ناگهان این شخصیت تبدیل شد به پیرمرد خنده روی که هیچ کدام از ویژگی های مذهبی سن نیکلاس را نداشت .
در 1823 در روزنامه ی نیویورک , Clement Clarke Moore شعری را منتشر می کند به نام "دیداری با سن نیکلاس " که قصد او ازسرودن آن خنداندن دخترش سوده. پس از آن این شعر بین آمریکایی ها معروف شد. در قرن نوزدهم Thomas Nast کاریکاتوریست آمریکایی شخصیت کارتونی را خلق کرد که پیرمردی در قطب شمال با کوتوله هایی زندگی می کند. آنها کارخانه ای دارند که در آنجا برای کودکان اسباب بازی درست می کنند.
کسی واقعا نمی داند چگونه این داستان ها به هم ربط پیدا کردند تا Santa Claus فعلی به وجود آمد.اما یکی از نقطه های قوت این افسانه زمانی بود که یک دختر بچه ی آمریکایی به روزنامه ی نیویورک نامه نوشت .آیا “ Santa Claus”حقیقت دارد ؟" و او این جواب مستقیم را دریافت کرد که " بله .او وجود دارد"
اینها چیزهایی ست که تاریخ و اوراق مکتوب آن می گویند. اما من دیروز در سطح شهر به چشم خود ,کودکانی را دیدم که منتظر بابا نوئل بودند. در گرمای ملبورن به سبک او لباس پوشیده بودند و شب احتمالا کفش هایشان را بیرون در گذاشتند تا هدیه ای دریافت کنند. و مطمئنا پدر و مادرهای آن هدیه را واقعی کرده اند.
و اما درخت کریسمس ،همان کاج خوشگلی که با انواع تزیینات در شب کریسمس آراسته می شود ,از آلمان برخاسته است. بر طبق افسانه ها در اوایل قرن 17؛ Martin Luther پروتستان آلمانی در غروب روز قبل از کریسمس در هنگام پیاده روی در جنگل درخت کاجی سوزنی را می بیند که با نور ستاره ها روشن شده است. او این درخت را قطع می کند و به خانه می برد تا مایه ی خوشی و شادی کودکانش شود و آنها آن را تزیین می کنند. در 1841 یک شاهزاده ی آلمانی به همسر خود ملکه ویکتوریای انگلیس , درخت کاج تزیین شده ای هدیه می دهد که آن اولین درخت کریسمس در انگلیس شناخته می شود .پس از آن این آیین در سراسر اروپا و آمریکا مرسوم می شود و همراه با افسانه ی بابا نوئل از ملزومات شب کریسمس می شود.
+++
برای من همیشه دانستن آیین ها و رسومات کشورهای دیگر جالب بوده است .قصد م به هیچ وجه مقایسه ی بین آیین ها نیست .یا اینکه بخواهم یکی را بالا ببرم دیگری را پایین . اگر بی طرفانه به همه چیز نگاه کنیم , هر روز زبان تازه ای برای مناسبات انسانی می یابیم.
+ پنجشنبه های پر جذبه +
این روزها جای جای ملبورن حال و هوای کریسمس دارد .حتی غیر مسیحی ها هم به نظر می رسد در این شادی سهیم اند. هرچند شب کریسمس هیچ کس منتظر برف نیست !!! آفتاب جسورانه می تابد تا به همه نشان دهد که تابستان است اینجا!!!
به عنوان فردی که در یک جامعه ی مدرن صنعتی با قانون آزادی مذهب (Freedom of worship) زندگی می کنم , کنجکاو شدم که نگاهی هرچند مختصر به این جشن مسیحی و چرای پیدایش آن داشته باشم .
اطلاعات بسیار جالبی به دست آوردم که می خواهم آن را با همه ی دوستانم در ایران ودیگر نقاط دنیا در میان بگذارم .
Christmas روز تولد احتمالی عیسی مسیح در سه شاخه ی اصیلی مسیحیت به عنوان بزرگترین رویداد سالیانه جشن گرفته می شود.
کاتالیک , پروتستان و ارتدوکس بر 25 دسامبر توافق نظر دارند. هرچند گروهی از ارتدوکس ها ی اهل روسیه و اکراین و فلسطین 7 ژانویه را جشن می گیرند و عده ای از کلیسای آمریکایی ها نیز بر 6 ژانویه توافق نظر دارند.
(وارد تفاوت های عقیدگی این گروه ها نمی شوم که بحث جنجالی ست و من کاملا خارج از فن ! )
اما تعطیلات رسمی کریسمس از بعد از ظهر 24 دسامبر (Christmas Eve) آغاز و تا 6 ژانویه سال جدید ادامه دارد. 6 ژانویه به اعتقاد کاتالیک و پروتستان روز غسل تعمید مسیح (Epiphany) است و مریم مقدس (Magi) بر خاصه ی دوستارانش ممکن است ظاهر شود.
دلیل اینکه بر تاریخ تولد مسیح اتفاق نظر نیست برمی گردد به انجیل Matthew و Luke که .A.D 336سال یعنی قبل از میلاد مسیح تخمین زده شده اما تاریخ دقیق آن در جایی ذکر نشده است .
واژه ی Christmasگرفته شده از انگلیسی قدیمی Chirstes maesse به معنای "جشن Christ" می باشد.
اما تاریخچه ی این جشن شاید برای ما ایرانی ها بسیار جالب باشد. قبل از پیدایش مسیح , هر ساله در 17 دسامبر ,رومیان " زحل " خدای کشاورزی را پرستش می کردند وکه این مراسم معروف بهSaturnalia بود .این جشن 7 روز طول می کشید که به زمستان کوچک (Winter Solstice) در 24 دسامبر ختم می شد . هم چنین رومیان به تبعیت از میترا(خدای خورشید ایران باستان ) شب 24 دسامبر را به عنوان شب طولانی سال که با طلوع خدای خورشید به روز نو می پیوست , جشن می گرفتند. با ظهور دین مسیحیت , کلیسای روم بنا بر تقویم Julian و انجیل ماتیو این شب را به عنوان شب تولد مسیح نامگذاری کرد و بزرگداشت آیین ها ی گذشته فراموش شد.
از هرچه بگذریم ,Christmas ی به عنوان یکی از برزگترین روزهای تقویم جهان شناخته شده است و ما از هر دینی و ملیتی که باشیم ,می توانیم شادی ها را با همدیگرقسمت کنیم. گاه فکر می کنم خیلی مهم نیست که برای شادی به دنبال قانون و چهارچوب بگردیم. یا آیین ها را مرزبندی کنیم که ما این را جشن می گیریم ,شما آن را...شاید دارم تصوریک دنیای ایده آل را می کنم, اما این دنیای ایده آل می تواند با آگاهی و شناخت بیشتر به واقعیت نزدیک تر شود.
این روزهای خوب را به همه ی شما شاد باش می گویم.
+++
این نوشته را در پست های بعدی ادامه خواهم داد با توضیحاتی ازپیدایش بابا نوئل و درخت کاج .