تبليغاتX
جذبه

طولانی ترین شب سال تبدیل شده است به طولانی ترین شب - تنهایی من ...

شب یلداهای مشهد ...

من چه قدر دورم از لیدا قهرمانلو ,مسئول برگزاری شب یلدای 83 دانشگاه سجاد.

و همه ی خاطره ها می آیند و رژه می روند در ذهن تنهایم. همه ی شب یلدا ها در کنار خانواده یا در جمع دوستان.

به کدام آدم  ببالم؟  مشهد  یا  ملبورن؟...

کدام مقاوم ترند؟

احساس می کنم در شب یلدای زندگی ام هستم .غربت با رنجی ناگفتنی آمیخته شده ...کاش زبان را قدرت بیان بود.

اما دلیلی هست که باید اینگونه می شد . که من آنگونه بودم و اینگونه شدم. و تمام رنج های زندگی در یافتن آن دلیل معنا می شود.

اگر بخواهم فقط حرفی به همه ی آنان که دوست دارم بزنم : در انفوان رنج هاو تنهایی ها, به چرای اتفاق آنها فکر کن . آنوقت است که تحملشان آسان تر می شود و پرده ها بر داشته می شوند.

+++

از مراسم شب یلدا فقط فال حافظش را دارم.

+++

از این فاصله ی دور به همه ی دوستانی که شب یلدایی را با آنها صبح کردم ,سلام می دهم.

"یلدا بر همگان مبارک "

+++

نمی خواهم کسی کامنت بگذارد.

+ نوشته شده در Sat 20 Dec 2008ساعت 9:57 PM توسط لیدا

امروز عید قربان است .

آسمان ملبورن از صبح باریده است .

غروب است و من تمام روز پشت این صفحه ی صاف نشسته ام . کار پروژه هم امروز تعطیل کردم...دو روز دیگر باید ارائه ای داشته باشم ...وقت رفته ی امروز ...  

مخملباف گردی هایم ادامه دارد. الفبای افغان را دیدم. مستند در یکی از روستاهای زاهدان . جایی که افغانی های مهاجر زندگی را مردگی می کنند.

کودکانی که پشت در مدرسه در حسرت کلاس درس می مانند.

یا  در جواب آمریکا را دوست داری یا طالبان , "هیچ کدام !"

در طی جنگ افغانستان  ؛از میان 20 میلیون افغانی , هفت میلیون یا به کشورهای همسایه مهاجرت کردند (3 میلیون به ایران ) یا از قحطی و جنگ مرده اند. کودکان افغانی ساکن ایران بدون داشتن کارت اقامت حق رفتن به مدرسه ندارند.

سازمان  یونیسف  (UNICEF)  سعی در فراهم کردن شرایط مناسب تربرای این پناهندگان  در ایران  کرده است .

همچنین صلیب سرخ(Red Cross) در کشورهای مختلف گروههای یاری ایجاد کرده است .عمده ی کمک ها مالی ست .

اما شواهد حاکی ست که افغان ها  در حداقل شرایط می زیند. بسیاری از آنها در فقر و بیماری و گرسنگی می میرند. بی آنکه امیدی به بهبود شرایط داشته باشند.خیلی دور نیستند. همین زاهدان خودمان ....

آخر مستند مخلباف با صحنه ی بازی تمام می شود . دختری نوجوانی که حاضر نیست  حتی سر کلاس درس بین باقی همکلاسی های دختر ,پوشیه ی خود را بردارد _ چرا که در باور او گناه است _ با کلنجارهای بسیار ,پوشیه ی سیاه خود را بر می دارد و به اصرار معلم مشتی آب به صورتش می زند. دوربین روی صورت زیبای  او, خیس از  قطرات آب , از حرکت می ایستد....

+++

رسالت واقعی یک هنرمند در به فکر انداختن مخاطب خود است .

+++

عید ابراهیم و ابراهیمیان مبارک .

+++

 سوال هایی در ذهن من می آیند و می روند.امروز افغانی های مسلمان کجا نماز عید می خوانند؟ چه کسی به آنها شیرینی عید تعارف می کند ؟ ...

 
+ نوشته شده در Tue 9 Dec 2008ساعت 7:52 PM توسط لیدا |

معادله به هم ریخته است .

خودم می دانم.

فیلم سفر به قندهار محسن مخلباف را دیدم. قبول که از قافله خیلی عقبم ولی در ایران فیلم را پیدا نکردم اما اینجا در آرشیو فیلم های دانشگاه دیدمش در کنار خیلی فیلم های مهم دیگر .

مخلباف هنرمند بزرگی ست ! بعد از "گبه " و "سلام سینما" هم تظرم  همین بود اما "سفر قندهار " یک شاهکار است .فیلم آنقدر قابل لمس است که می توانی با "نفس " زار بزنی از واقعیت های تلخی که می بیند . می توانی پشت آن چادر بلند بدون منفذ خفگی را احساس کنی . می توانی در صحنه ی درمان دکتر که از پشت پرده با حضور شخص سومی با زنان صحبت می کند و از سوراخ کوچکی دهان بیمار را می بیند , بالا بیاوری از این همه تحجر ! می توانی با پایان بندی باز آخر فیلم که" نفس "گرفتار گروهای طالبان می شود و نگاهش در غروب روز سوم خیره می ماند ,تمام شب بیدار بمانی و بغض کنی.

هر پلان فیلم حرفی برای گفتن دارد.به یک بار دیدن , همه را نمی فهمی .بعضی مفاهیم هم شاید هرگز نفهمی.

معادله ی من به هم ریخته است...

 با هیچ استدلالی نمی توانم خود را آرام کنم چرا باید چنین وضعی برای دیگر انسان ها در جای دیگر دنیا باشد و حال آنکه در جاهای دیگر انسان ها در کمال آرامش و خوشبختی زندگی می کنند.

دیالوگ معلم دخترها یی که دارند از ایران به افغانستان برگردانده می شوند , مدام در سرم می پیچید.

" دخترها بدانید که امروز آخرین روز مدرسه ی شماست .در افغانستان به شما اجازه ی تحصیل نمی دهند .اما غصه نخورید .خدا که با شماست.باید مثل یک مورچه فکر کنید.یک مورچه ی کوچک چشمانش را می بندد و در خیالش فرض می کند که دنیا چقدر بزرگ است و برای او جا دارد ...."

من بخواهم جواب معلم را بدهم می گویم : " اگر مرا زنده زنده در قبر هم بگذارید می توانم چشمانم را بیندم و خیال کنم در تخت زرینی لمیده ام و کسی بادم می زند و کس دیگر نوازشم می کند !!!!!"

سوال سمجی ولم نمی کند که آیا هر زن افغانی حق دارد سوال کند : " چرا من در این سرزمین به دنیا آمدم ؟ چرا من محکوم به چنین سرنوشتی هستم ؟"

معلوم است که حق دارد.همه ی ما حق داریم سوال کنیم که چرا انسان فعلی زاده شدیم!  

تولد یک نوزاد نتیجه  ی یک رابطه ی جنسی بین زن و مرد است .ما هیچ گونه حقی در انتخاب پدر و مادر و محیط اجتماعی  و حتی مذهبی که در آن به دنیا می آییم نداریم.

این نتیجه گیری از چند وقت  پیش برایم سوال شده بود اما هیچ وقت مثل امروز برایم دردناک جلوه نکرده بود.بعضی وقت ها تفاوت ها کوچکند. ...در زیبایی ,استعداد , نقص عضو ملیت و نهایت نژاد متفاوت خلاصه می شود. اما زنان افغانی انسان شمرده نمی شوند. تنها در زمانی که مردی بخواهد از جسم آنها کام بگیرد و بعد هم  باید نتیجه ی این کامجویی یک طرفه  _البته که یک مردافغانی با این همه تحجر هیچ عقیده ای درباره ی چگونگی ارضای جنسی زنش ندارد _ اعم از بارداری و درد و بیماری و هزار و یک مکافات دیگر را به دوش بکشد...آخرش هم می میرد.بی آنکه حتی مفهمومی از زندگی را درک کرده باشد...همه ی این مفاهیم زیبایی که ما انسان های خوشبخت در کتاب ها و فیلم ها و تجربه های شخصی خود داریم!!! هنر ، ادبیات ، فلسفه ...همه چیز در یک لحظه بی ارزش می شود...

 من دیگر باور ندارم عدالت از پیش تعیین شده ای در روح این جهان جاری ست. معادله ام از اینجا به هم می ریزد که انسان ها عادلانه از نعمت های این جهان بهره مند نمی شوند و درد اینجاست که هیچ کس خود خواسته به این دنیا پای نگذاشته ...نه این واقعیت با آنچه که من پیش از این می اندیشیدم فاصله بسیار دارد...

 

+ نوشته شده در Fri 5 Dec 2008ساعت 1:30 PM توسط لیدا |