جذبه
نگاری های لیدا قهرمانلو
دو هفته ی پر استرس آخر ترم را پشت سر گذاشته ام آنقدر لب مرز آشفتگی بودم که حتی از خانواده ام خواستم با من تماسی نگیرند تا شرایط روحی ام بهتر شود... اولین شب آرام بعد از آن دوران در اتاق هستم .انگار هیچ - هیچ ام .دلم می خواهد تا صبح کنار این پنجره ی رو به شهر ساکت بنشینم و به نقطه ای در نا کجا آباد خیره شوم ...نوعی درد مبهم مرا با خود می برد.پر بهانه ام امشب ."شب َسکوت کویر " را گوش می دهم .در نوای عشقبازی انگشتان پرتاب کلهر با تن داغ سه تارش گم می شوم... +++ این ایمیل هم حال و روزم را هم به ریخت هم گویی درمانی بود بر رنج های پر بهانه ای که روحم را بی سبب می آزارد... +++ یه حال عجیبی دارم که دلم می خواهد با یکی حرف بزنم .نه که با یکی ,با همه ی دوستانم .آنهم همه با هم .یک جا ! هیچ جا بهتر از جذبه نیست که قسمتی از مرا در خودش نشان می دهد .من واقعی .بی نقاب و رنگ و لعاب ها. الان ساعت 2 شبه و من بعد از دو ساعت خواب ,یلند شدم که تا صبح رو assignment امنیت شبکه کار کنم . ماجرایی در این چند روز اتفاق افتاد که امشب فاینالش بود.از جمله تجربه های جالب اینجا برایم شد. در دانشگاه _مخصوصا RMIT که یکی از سخت گیر ترین دانشگاه های استرالیا ست _ از همان ابتدا به ما می گویند که به عنوان دانشجو حق داریم و هرجا ناعدالتی دیدیم ,می توانیم حتی تا خود رییس دانشگاه هم خبر کنیم که از حق امان دفاع کنیم.من نمونه ی عملی این قضیه را شاهد بودم که فقط شعار نیست. سیستم ارزیابی اینجا بر پایه ی assignment (خیلی بد ترجمه ای به فارسی که بگویم :تکلیف !!!) و امتحان آخر ترم است .assignment ها را در طول ترم به دانشجو ارائه می کنند و معمولا دو تا سه هفته هم برای هر کدام وقت داریم که باید در تاریخ معینی بصورت آنلان تحویل ( (submit دهیم .هر درسی معمولا 3 تا assignment دارد که یکی از یکی سخت تر! این نکته خیلی مهم است که هر دانشجویی برای پاس کردن یک درس نیاز به حداقل نمره ی assignment و امتحان آخر با هم دارد .گرفتن حتی نمره ی کامل در پابان ترم ولی داشتن نمره ی assignment پایین تو را از مرز پاس نمی گذاراند.همین سیستم ساده دانشجو را وادار می کند که در طول ترم درس را دنبال کند و همه را برای شب امتحان تلنبار نکند.درباره ی نوع assignment ها همین بس که خیلی کار می برند.خیلی تخصصی ست اگر در حوزه ی کامپیوتر توضیح دهم که چه چیزهایی داریم . ماجرا از اینجا آغاز شد که من با یکی از دانشجوهای پسر ایرانی سر یکی از درس های نرم افزار هم گروه شدم .assignment هم دو تا پرونده ی سنگین در حوزه ی نیازمندی های نرم افزاری و صنعتی یک پروژه بزرگ بود .بالای پنجاه صفحه کار نوشتنی و دیاگرام و جدول های تحلیلی مختلف داشت._فقط می خواهم اشاره ای به حجم بالای کار کنم.قابل توجه دوستانی که گاه کمی به من خرده می گیرند که چرا در دسترس نیستم!! _چون هر دوما درس ها و گرفتاری های دیگری هم داشتیم قرار گذاشتیم یک هفته مانده به تاریخ تحویل روزی دو سه ساعت با هم در آزمایشگاه کامپیوتر بنشینیم و رویش کار کنیم ."کاوه " هم گروهی من سرمای سختی خورد .به حدی که سه روز خانه افتاد.رفت دکتر و بهش استراحت مطلق داد.ما که می دانستیم نمی توانیم دیگه با این اوضاع assignment را سر وقت تحویل بدیم ,تقاضای دو روز تمدید کردیم .(extension) همه چیز بر قانون اینترنت و چک ایمیل می گذرد .هر دانشجو ایمیل دانشجویی دارد و همه ی کارکنان دانشگاه هم .ما به استاد (lecturer) ایمیل زدیم .از طرفی هم با مشاور تحصیلی امان که زن بسیار قانون مداری ست صحبت کردیم .او به ما گفت : _ اصلا نگران نباشید .تقاضای تمدید حق دانشجوه و دانشگاه به این حق احترام می گذارد.قرار نیست با assignment دانشجو تحت فشار قرار بگیرد.از دیدگاه من شما extension دارید.خودم با lecturerهماهنگ می کنم . امروز بعد از یک هقته که نه استاد و نه استاد راهنما (head tutor) به ایمیل ما جواب ندادند ,پنج ساعت به موقع تحویل ایمیلی زدند که شما extension ندارید!!!!در صورت عدم تحویل به ازای هر 24 ساعت 10 درصد نمره کم خواهد شد .(قانون کلی دانشگاه است ) من یکی از این طرز برخورد شوکه شده بودم.اما کاوه که قدیمی تر اینجا گفت: _ حق همچنین کاری ندارند.نگران نباش. Jeanette (مشاور) گفته ok یعنی موضوع حله ! از شما چه پنهان من از این درس متنفرم .حاضرم ساعت ها برنامه نویسی کنم اما یک ساعت به این اراجیف نرم افزاری فکر کنم .دوره ی لیسانس تو ایران هم دید خوبی به این درس نداشتم !! خیلی استرس پیدا کردم .(ترم اولی و هزار و یک نا آشنایی و از این حرف ها!) با "کاوه" رفتیم که با lecturer صحبت کنیم .آمریکایی کراباتی با کلاس که همیشه لبخند می زد سر lecture و با روی باز با دانشجو حرف می زد ,یوهو از این در , درآمد که کاوه دانشجوی بدی بوده _ چون تو چند تا از کلاس های tutorial شرکت نکرده !!! در حالی که اصلا حضور و غیاب در اینجا معنی ندارد.به عهده ی خود دانشجو است که شرکت کند یا نه . من که دیدم کاوه از این برخورد رگ ایرانی بودنش گل کرد و داشت عصبانی می شد و کم مانده بود بین این دو تا دعوا بشه , دخالت کردم و به lecturer توضیح دادم که ما ایمیل زدیم یک هفته ی پیش ,تازه امروز به ما جواب دادید که extension نداریم .تازه مشاور به ما اطمینان داد که جای نگرانی نیست .ما که دانشجوهای بدی نیستیم (از این ادا بازی ها دخترانه !!!شرمنده !) آقا ,آمریکایی آرام (اسم یه فیلم معروف آمریکایی !!!!ها ها ها ) صدایش را بلند کرد که : _مشاور هیچ حقی ندارد .این منم که تعیین می کنم دانشجو extension دارد یا ندارد.از دید من شما نفر extension ندارید.تحویل بدید As soon as possible!!!! کاوه از عصبانیت اتاق را ترک کرد .من که هاج و واج از این برخورد آن هم در سطح یک استاد مانده بودم ,گفتم : _ ما به تصمیم شما احترام می گذاریم .اما حق ما به عنوان یک دانشجو چه می شود؟ لبخندی زد و گقت : _ من مسئول حق شما نیستم .از دانشگاه طلب کنید .من از مشاور سوال می کنم که چنین حرفی زده یا نه؟ حالا دیگه من بهم بر خورد . _ شما دارید غیر مستقیم می گویید ما داریم دروغ می گوییم!!! این برخورد با دانشجوی فوق لیسانس درست نیست. _ نه من حرف شما را قبول دارم .اما موضوع اینجاست که یک مشاور ساده حق ندارد جای استاد تصمیم بگیرد. این منم که تصمیم می گیرم ! خب برای من مسجل شد که این استاد خوش پوش نوعی عقده ی خودبزرگ بینی دارد.من هم محترمانه اتاق را ترک کردم.کاوه که کلی شاکی بود.من هم در مرز ناامیدی و عصبانیت بودم .(من عصبانی نمی شوم اگر بشوم بد می شوم!!!) ساعت 6 بعد از ظهر بود و قسمت اداری دانشگاه تعطیل !هیچ کاری نمی شد کرد ظاهرا!!! آمدم خانه با کلی استرس و ناراحتی .چون من یه assignmentدیگه هم دارم._نمی دانم الان چرا دارم وبلاگ می نویسم!!!!_ ...کلافه شده بودم .راهی جز این نبود که حداقل فردا تحویل دهیم که 10 % نمره را از دست بدهیم .با کاوه صحبت کردم .آرام تر شده بود اما می گفت : _ تو تازه ای . آشنا نیستی .اینجا حق را به دانشجو می دن .من حق امان را می گیرم .اما فعلا باید تا فردا تحویلش بدیم که آتو دستش ندهیم ... 50 صفحه در یک شب!!ان هم درسی که از آن متنفری!!! اول یه دوش گرفتم .چیزی خوردم.نشستم پای لب تاپ اما دیدم از زور استرس نمی تونم تمرکز کنم .دلم می خواست یه کاری کنم آرام شوم .سیگاری بکشم ( شنیدم که تو این شرایط ارام می کند!!! درسته ؟؟) ساعت 10 شب به کاوه زنگ زدم که آقا جان من نمی توانم روش کار کنم .ترجیح می دهم روی آن یکی assignment کار کنم .او هم قبول کرد .(به نظرم بیرون بود وو داشت تفریح می کرد .همیشه پسرها در این موارد بی خیال ترند !!) موبایل و تلفن و همه چی را بی صدا کردم .برنامه داشتم دوساعتی بخوابم تا از 12 تا 6 روی آن یکی کار کنم .ساعت 12.30 که با صدای هم خانه ای بلند شدم , دیدم miscall از کاوه ساعت 11.30 شب دارم ؟!! _سلام. چی شده؟ _من بهت می گم نگران نباش ,حرفم را قبول کن دختر ! بیا Jeannete به من ایمیل زده که شما دو روز extension را دارید !!! lecturer بهش ایمیل زده و مثل اینکه او هم حسابی حالش را گرفته .ببین به این می گن احقاق حق! _Wow! یعنی Jeannete اینقدر پیگیر بوده که ساعت 11 شب به دانشجویش ایمیل بزنه که کارش درست شده !!!عجب سیستم قوی دارند!!پس چی می گفت این آمریکایی که مشاور هیچ حقی نداره ! _واسه ی خودش حرف زده .مملکت قانون داره . الکی که نیست .ما حق امان را طلب کردیم .... ... نمی دانم چرا حالا از آن موقع تا حالا خاطره های مختلف از دوره ی دانشجویی ایران یادم می آید : چهره ی یکی از دوستان خیلی خوبم در مشهد که سر درس “بینش 2” بخاطر اظهار نظری که سر کلاس کرده بود و استاد خوشش نیامده بود ,آن درس را با 10 پاس کرد .با آنکه چندین نامه به رییس دانشگاه و کجا کجا نوشت ,صدایش به جایی نرسید.آن ترم سر هیچ و پوچ مشروط شد...! خودم سر پروژه ی فارغ التحصیلی با استاد راهنما حرفم شد .از کمیته دانشگاه خواستم که دخالت کند .دو ماه پر استرس را پشت سر گذاشتم .فوق لیسانس آن سال را از دست دادم .در مشهد در خانه ی دوستانم می ماندم چون خانه ی دانشجویی امان تحویل داده بودم .کمیته آنقدر دست دست کرد تا بالاخره خود استاد که دید جایگاه علمی اش در خطر است پنجشنبه از من خواست که شنبه دفاع کنم !!!آخرین مهلت !بدون اینکه کوچکترین کمکی در طول پروژه به من کرده باشد ...یادم می آید چقدر پر از بغض و نفرت بودم که سر دفاع باید می گفتم : _متشکرم از راهنمایی های استاد ارجمندم.... نمره ی کاملم بدون هیچ تو ضیحی شد :19 .بعداز شش ماه تحقیق مداوم و خواندن مراجع انگلیسی سر یکی از تازه ترین مسایل کامیپوتر...Data Mining چرا راه دور؟....اینهمه مورد آشکار در تقویم روزهای سیاه کشورم ثبت است که چه بلاهایی سر دانشجو آمده است فقط بخاطر آنکه حقش را طلب کرده است ... حرفی ندارم دیگر... زنده باد سهراب و زنده یاد شکیبایی که در این لحظه های تلخ که واقعیت را عریان عریان می بینی و رنج دانستن و آگاهی بر شانه هایت سنگینی می کند , هیچ جان پناهی جز یک شعر ناب نداری.... تقدیم به همه ی دانشجویان در ایران : "... به درک راه نبردیم به اکسیژن آب سایه ی هیچ ما را با خود برد که برد تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو : "ماهی ها ,حوضشان بی آب است "... Federation Square
_Melbourne _7 Oct هوا عالی ست. یک عصر دلپذیر
بهاری با بازی خوش خوشانک باد . جمعیتی جمع شده است .جوان و
پیر .بسیاری با دوربین عکاسی.هورای زندگی سر می دهند وقتی موزیک آغاز می شود من که
نزدیک سن ایستاده ام گوشهایم را از دست می دهم! اما چشم هایم باز می شود به نشاطی
که در فضا موج می زند.
افتاحییه ی International Art Festival در مبلورن 72 ملیتی ست . مراسم با رقص مکزیکی آغاز می شود و با گروه رقص ترکی ادامه می یابد.برای من شبیه
رقص عربی ست .همان لباس ها و سبک رقص .اوایل مراسم احساس خوبی ندارم .انگار فضا
برایم سنگین است .به خیال خام خودم می خندم که فکر می کردم باید مراسم ویژه ای در
کار باشد نه یک Club عمومی
.اما زمان که می گذرد و رو به غروب که می رویم احساس خوبی مستولی می شود.دارند
مکزیکی می خوانند .نگاهم روی پیر مرد و پیرزنی که خود را با موج جمعیت تکان می
دهند خیره می ماند.بوسه ای که مرد طلب می کند .کمی آنطرف تر دختر بچه ی مو طلایی
روی شانه های پدرش ، دستانش را با عشق در هوا تکان می دهد .خواننده ی دو رگه ی زن
با جذابیت چشم ها و موهای وزش نظر همه را به خود جلب کرده است .من هم شادم .کسی چه
می داند شاید دارم پنهانی پاهایم را هم تکان می دهم.آن وسط ها می اندیشم که شادی
حق طبیعی هر آدمی ست .آدم های اینجا در این زمان و این مکان همه ی خستگی ها
,دلتنگی ها ,ناکامی ها حتی تفاوت ها را فراموش کرده اند. دوستی که همراه من
است عکاس قابلی ست . به او می گویم :داری
برشی از مفهوم شادی را ثبت می کنی. از لبخند من هم عکسی
می گیرد. شب شده است و می
خواهند مراسم را تا با دور شادی کنار Yara river پایان دهند.پرچم art festival را بر دوش می گیرند و راه می افتند.گروههای مختلف
آوازهای مختلف .گروههای رقص با لباس های خاص هر ملت , لحظه ای نمی ایستند.من عاشق این رودخانه و ساحل آرام و
ساکتش هستم .اما در آن شب لبریز جمعیت است.رودخانه را دور زده ایم که موج جمعیت
دعوت به سکوت می شوند.مراسم ویژه ی دیگری در کار است .این بار بدون رقص .چیزی شبیه
صحنه ی تئاتر . Performing art در
حال برگزاری ست .موسیقی سرخ پوستی در فضا پخش است .چهار فرد سرخ پوش با دستمالی
بسته به چشم ودست و پاهای زنجیر شده وارد می شوند.با موسیقی هم گام ,کم کم گره از
دست ها و پاها باز می کنند.دستمال را از چشم ها برمی دارند اما هنوز نگاه نمی
کنند.دو زن با همراهانشان از دو طرف سن وارد می شوند .به یکدیگر که می رسند دست دوستی
می دهند .آبی را روی ظرف خاک مقدسی می ریزند و از آن خاک گل آلود بر صورت های
همدیگر نقش می گذارند. روی صورت های آن آدم
های چشم بسته هم علامت می گذارند.ظرف های کوچک خاک بین تماشاچیان هم پخش می شود .من هم علامتی روی پیشانی ام می گذارم.مراسم ادامه می پابد با رقص آرام جوانان
سرخ پوش با شمع های کوچک.موسیقی باد در فضا ست .جمعیت در سکوت .همان آدم ها که ساعتی
پیش فریاد شادی سر می دادند حالا پلک هم نمی زنند! ...من حال و هوای سماع مولانا
را بین رقص با شمع های کوچک دیدم... .سه زن چینی بر طبل می کوبیدند.به سبکی که من
در فیلم های چینی قدیمی دیده بودم.... دوباره آن دو زن
برگشتند و با مشعلی از آتش ,درختی مصنوعی که وسط سن قرار داشت که بر شاخه
هایش بند ها و ریسمان ها ی بسیار بود , را آتش زدند. شعله های آتش شب را روز کرده
.موسیقی ابتکار جالبی ست در این بخش.صدای ی خنده و بازی کودکان است ... در آخر همه ی
رقصندگان با شمع ها ,آنها را داخل برکه ی آب وسط سن می گذارند.از جمعیت هم خواسته
می شود که به آنها بپیوندند.همه آرام وارد سن می شوند و شمع های کوچک را داخل اب
می گذارند.گویی هرکس آرزویی می کند... من پر از احساس خوبم
! معنی تئاتر اشاره ای به ملیت های مختلف داشت که با بندها و ریسمان های ملیتی و
دینی وارد استرالیا می شوند و آنجا یک ملت واحد می شوندو همه ی نابرابری ها را آتش
می زنند.صدای شادی کودکان در آخر نشانه ی
آغاز نسل تازه ای بدون قید و بندها بود ...البته هنر در اینجا نفش مهمی ایفا می
کند.گویی هنر پیوند دهنده ی آنها ست . هنر می شود زبان فهم احساسات بشری. +++ عکس های مراسم را در
چند روز آینده لینک خواهم داد. دارم اولین کتاب زندگی ام را می نویسم. نه نوشته ,نه
شعر ,نه دل نوشته های شخصی ؛ نه وبلاگ و نه حتی نامه های بی نشانی ... دارم کتابت را می نویسم . ... +++ را اینجا شناختم .Sarah McLachlan کانادایی
معروفی که به اعتبار صدا ی اشرافی زنانه اش و آهنگ های تاثیر گذارش شناخته شد.فعالیت
های حقوق بشر ,کمک به گروهای خیریه سراسر دنیا و عضو فعال انجمن زنان از دیگر ویژگی های بارز شخصیتش است. Angle :معروف ترین آهنگش
که یکی از زیباترین قطعات پیانو هم شناخته شده است.معنی آهنگ حجتی ست بر یکتا
بودنش. http://www.youtube.com/watch?v=BDkcJ-62uuY Spend all your time waiting
Memory seeps from my veins 10 صبح جمعه ,آخرین روز درسی هفته , آزمایشگاه کامپیوتر دوست غیر ایرانی : باید از
اول بنویسی اش...طراحی اولیه ات ایراد داره. من :باورم نمی شه.. چه
اشتباه الکی کردم.....می دانی چقدر کار داره! همان :پیش می آید گاهی ...تو
که قبلا جاوا کار نکردی؟... تاریخ تحویل کی؟ من :نه ....یکشنبه شب. 5بعد از ظهر جمعه ,آزمایشگاه
همکلاسی ایرانی :چه کردی با
جاوا؟ من : دوباره دارم می نویسم
.فکر اولیه ام غلط بود همان : اهان...خب ما بریم یه
چیزی بزنیم تو رگ ..تو نمی آیی؟ من نگاهم می دود به آن طرف پنجره ی بسته که آفتاب دارد وداع می
خواند....هنوز افطار نشده . من : نه من گرسنه نیستم آقای
...! عصبانی ام از صمیمت بی جای
او که به خود اجازه می دهد به اسم خارج از ایران بودن ,لحن صحبتش را عوض کند. 7 بعد از ظهر ,هنوز آزمایشگاه
دوست غیر ایرانی : ..سلام...برنامه
تا کجا پیش رفته ؟ توضیح می دهم که چه کارها
کرده ام .رضایت مندانه نگاه می کند . _خوبه .می توانی تمام کنی تا
یکشنبه ...ببینم شما چیزی از صبح تا حالا خوردی؟...به نظر خیلی خسته می آیی؟ _نه ولی می خواهم یکم دیگه
بشینم سرش .بعدش می روم خانه . _اوه ..یادم آمد...روزه بودی
امروز...بگذار من یه چیزی برات بگیرم بیارم ... از احترامی که یک غریبه به مذهبم می گذارد ,در
شگفت می مانم. 11 صبح شنبه ,آزمایشگاه
,دانشگاه تقریبا خالی همکلاسی ایرانی : ببین چه
اوضاعی بی ریختی داریم ما..روز تعطیلم هم آمدیم دانشگاه ... چهار تا ایرانی دیگر هم می
آیند.تا بعد از ظهر آزمایشگاه پر می شود از دانشجویانی که تحویل پروژه دارند .غروب
است که بیرون می زنم چیزی بخورم .تنهایم .دو.ست غیر ایرانی ام را می بینم . _شما چرا دانشگاهید؟ _از وقتی که برای لیسانس تو این
دانشگاه درس می خوانم یادم نمی آید روز
تعطیل حداقل یک بار دانشگاه سر نزده باشم ....درس خواندن همینه دیگه ...باید زحمت
کشید. _درسته ...می دانید
ما فکر می کنیم چه کار بزرگی می کنیم که برای تحویل پروژه می آییم دانشگاه...ولی
شماها که دارید Phd می خوانید برایتان کاملا عادی ست. _خب آره ...حوزه ی
تحقیق خیلی سخت تره 24 ساعت هم براش کمه ...امشب تا کی می خواهی بمانی؟...نگران برگشتن
نباش.من می توانم برسانمت. اندوهی در دلم می
نشیند که کاش بتوانم بروم خانه زودتر...شب قدر است...دلم پر از همه چیز...باید که
خلوتی کنم.... -ببینم امشب تا کجا
جلو می روم....شما هستی ؟ می خندد .می دانم که
بسیاری شب ها تا صبح هم در دانشگاه مانده است .او ودیگر بچه های تحقیق. به آزمایشگاه که
برمی گردم ,آنجا هستم و نیستم .هدفون در گوش می گذارم که صداهای مزاحم را
نشنوم.انگشتانم کد می نویسند اما فکرم پرواز کرده است .به همه ی باورهای شب قدر
.به لحظات خالصانه ای که سال های قبل داشته ام یا نداشته ام .نمی خواهم که دلتنگی
غالب شود که خاطره های مشهد و تهران و آدم ها بیایند و ویرانم کنند.می خواهم فکر
کنم.چندی از روزگفتارهای دکتر نراقی را در موبایل دارم .گوش می سپارم به صدای آرامش . با خود می
اندیشم به مفهوم شب قدر .می خواهم که
مرورش کنم.از شریعتی به یاد می آورم ,اینکه فلسفه اش چیست .می خواهم بی قراری ام
را ارام کنم که برای آدمی در شرایط من این شب چگونه تعریف می شود...جهانی کاملا
بیگانه ,آدم هایی دور از مذهب , خودی ها هم فراری اند از آن ,منی که وظیفه دارم
پشت کامیپوتر بنشینم و فکر کنم.علمی بیاموزم .... اهنگ بعدی شعر مرحوم
معلم است برای علی (ع) با صدای محمد اصفهانی ...دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت
رضا ... اندوه می نشیند در
قلبم .ارادتی که به او داریم همه جا خود را نشان می دهد.به سختی گریه ام را کنترل
می کنم.می خواهم که بروم جایی خلوت .بی حضور نا محرمان ... ساعت 1.30 شب است که
ازمایشگاه را ترک می کند.همکلاسی ها ی ایرانی اصرار دارند که برساندم .اما من
تنهایی را ترجیح می دهم.دلم نمی خواهد از کار و ویزا و دلار حرف بزنم یا
بشنوم.دغدغه های امروزی این محیط را دوست ندارم .می خواهم که سخن های ناب بشنوم. دوست غیر ایرانی هم
مسیرم است .خانه اش نزدیک خانه ام .می فهمد که غم دارد. -چرا؟ _امشب شب
عزیزی....من کلافه ام .خسته ام از درس و پروژه ...یه همراه ندارم ...اینجا همه خدا
را فراموش می کنند...مگه می شه مفهوم زندگی فقط تو پول و تحصیل و خانه و ماشین خوب خلاصه بشه ...من منطق آدم های
اینجا را نمی فهمم...می دانی خالی کردم از دیدن اینهمه آدم های پوشالی...خسته ام از اینهمه نافهمی ...احساس بدی دارم...حس خالی بودن ..انگار از اصل خودم دور افتادم ... _تو خدا را باور
داری؟ _من حسش می کنم .همه
جا .همه وقت ... _خب پس مشکل چی؟...چرا
نگاه آدم های دیگه برایت مهمه ؟ _آخه تنهام ...هیچ
وقت چنین شبی اینقدر دور از فضای معنوی نبودم ... _شاید نکته همین
باشه .اینکه تو بفهمی برای مناسک عبادی و رسیدن به آن حالت خاص معنوی نه نیاز به
مکان نه به زمان .امشب کار داشتی ..فردا شب که نه ....چرا باید فقط یک شب را خاص
دانست ؟... می مانم از استدلال
های منطقی که ردیف می کند .او آدم مذهبی نیست و همه چیز را از دیدگاه عقل می سنجد
.انگار که تلنگر می زندم... _موضوع همین یک شبه
که ما همیشه فراموشش می کنیم... _ببین تو باید همین
جا باهمین شرایط باورهای دینی ات را دنبال کنی .این تغییر محیط وارد زندگی دینی تو
هم شده ...پس تغییرش را قبول کن ...مثل باقی مواردی که خودتت را باهاش وفق دادی... هیچ نمی گویم.ادامه
می دهد. _تو می توانی این یک
شب را اینجا پیدا کنی .هرچه تنها تر هم بهتر... به خانه که می رسم
,دوشی می گیرم .سجاده را پهن کنم ,انگار مفهوم تازه ای پیدا کرده ام برای شبی که
سال هاست باورش دارم....حال گریه دارم ...,پرنده ی دلم پرواز می کند. " و خدایی که
در این نزدیکی ست..."
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.
To feel not good enough
And it’s hard at the end of the day
I need some distraction
Oh beautiful release
Let me be empty
And weightless and maybe
I’ll find some peace tonight
In the arms of an angel
Fly away from here
From this dark cold hotel room
And the endlessness that you fear
You are pulled from the wreckage
Of your silent reverie
You’re in the arms of the angel
May you find some comfort there
So tired of the straight line
And everywhere you turn
There’s vultures and thieves at your back
And the storm keeps on twisting
You keep on building the lie
That you make up for all that you lack
It don’t make no difference
Escaping one last time
It’s easier to believe in this sweet madness oh
This glorious sadness that brings me to my knees
In the arms of an angel
Fly away from here
From this dark cold hotel room
And the endlessness that you fear
You are pulled from the wreckage
Of your silent reverie
You’re in the arms of the angel
May you find some comfort there
You’re in the arms of the angel
May you find some comfort here
وقتی بر عقایدت پایدار بمانی می توانی جایی در وسط یا آخر قصه حس رهایی کنی گرچه ممکن است بارها بارها در میانه ی راه خالی کنی .
تجربه ی اولین ماه رمضان دور از ایران برای منی که ایمان یکی از مهترین نقش ها را در زندگی ام بازی می کند ,تجربه ی خاصی بود.
1. حس تنهایی و دلتنگی بیشتر از همیشه زمان افطار و سحر مستولی می شد.یاد خانواده و دوستانم و همه ی لحظات ناب ایران
2. احساس خستگی و گرسنگی در میانه ی روزهای نسبتا بلند که در دانشگاه بودم و همه ی کلاس هایم هم ساعت 6 به بعد بود.یعنی درست آخرین ساعت افطار و اینکه "خوردن " اینجا یکی از مهترین فعالیت های مردم اینجا ست .با هزاران هزار چیز متنوع و خوشمزه .انگار که تو از این نعمت خودت را به عمد محروم می کنی .
3. احساس عمیق تاسف برای ایرانیان اینجا .من به چشم دیدم که هیج ملتی بدتر از ما دین خود را اینچنین در حضور دیگران انکار و ویران نمی کند .کاری به اعتقاد آدم ها نداشته باشیم که در انتخاب آزادیم اما آن بلای از خود بیگانگی که بارها بارها شنیده ام به چشم اینجا دیدم.اینجا دیدم که شب قدر و روزه و عید فطر جوک ایرانیان است و در عوض دیگر ملیت های غیر هم دین حداقل احترام را می گذاشتند.در مورد پست قبلی ام بعضی از کامنت های دوستان نشان از نوعی سوء تفاهم می دهد .اصلا ادعا نمی کنم که فقط مسلمان ها خدا را می شناسند یا ایرانی و غیر ایرانی دلیل بر تمایز آدم هاست .اتفاقا بر عکس از این مرز بندی ها عبور کرده ام .آدم ها را بر اساس عقل و قلبشان می شناسم نه بر اساس ملیت و مذهب و رنگ و نژاد .اما نمی دانید چه احساس تلخی ست که همکلاسی آفریقایی مسیحی عید را تبریک بگوید و همکلاسی ایرانی طعنه بزند که :
_ اه که این ادا بازی های ایران اینجا هم دست از سرمان بر نمی داره ...
دلم پر است .باز هم ادعا نمی کنم همه ی ایرانی ها اینطوری اند یا داخل ایران ازاین قبیل نگاه ها نداریم. الی ما شا... داریم در همه ی جای ایران .. .تمام حرف من این است که آدم ها مختارند در دین داری یا دین نداری.اما چه بلایی سر مان آورده اند که به خود اجازه می دهیم اینقدر خالی از احترام و دور از هرگونه استدلال منطقی و عقلانی یکی از بزرگترین دین های بشر را که همه ی جای دنیا به عنوان دین رسمی قبولش دارند ,اینطور نقدش کنیم .اینطور کوچک بشماریمش...اینکه بیگانه بخاطر شرایط سیاسی مارا تروریست بنامد ملالی نیست اما اینکه خودی یک سری اراجیف بی سر و ته تحویل دیگران درباره ی اسلام دهد ,را چگونه می شود تاب آورد...
نمی دانی چه رنجی ست.می دانی و می دانم که این مصیبت از کجا نشئت می گیرد .حتی در تهران هم که بودم بسیار مواقع این احساس تلخ می آمد و ویرانم می کرد .اما اینجا دردش بیشتر است چرا که هر ایرانی می شود یک نماینده از تمام مردم کشورم ...اینجا آدم ها را گروهی صدا می زنند :هندی ها ,آفریقایی ها ,استرالیایی ها ...و ایرانی ها ...و بخواهی و نخواهی این واقعیت هست که خشک و تر با هم می سوزند.
4. و تجربه ی آخر هم خلا فضای معنوی بود.کم آوردم که جایی نبود تا احساس سبکی روح کنم .فقط به طبیعت پناه می بردم ....
مجموع این تجربیات امروز که عید فطر است و من مثل همیشه در کتابخانه ام و مشغول ,به سراغم آمد.ناگهان احساس کردم چه دوران پر آشوبی گذرانده ام . ماه رمضان متفاوتی که هرگز امکان تجربه اش در داخل محیط های آشنا نبود.همان شرایط مرزی دکتر نراقی که همیشه اشاره می کنند.
ولی امروز بعد از این روزها ی پر دغدغه احساس آرامش کردم .احساس گذر از یک پل معلق و ناپیدار. اینکه سلامت رسیده ام به آن طرف .جوی آبی ست که دعوتم می کنم به خنک شدن .
گرچه صبح عید هم به تنهایی جشن گرفتم ...اما ارزش درک این لحظه بر همه ی دلتنگی ها فارغ آمد.
عید بر همه ی شما دین داران مبارک .
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



