تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

+در عبور...+

مرا قبول کن

با همه ی تفاوت هایی که  در ظاهر و باطن به عنوان یک مسلمان در زندگی تازه ام دارد.

من خود خواسته ام از مرزها بگذرم و فقط تو علت عصیانم را می دانی.

نیازی نیست برای غیرها توضیح دهم که ایمان دارم ...به آنچه که از درون  درکش کردم و چیزهایی هم هست که من پشت سر گذاشته ام که شاید خودی ها نتوانند بپذیرند ...

مرا قبول کن

با تنهایی لحظه های افطارم که کسی نیست کنار سفره ی کوچکم بگوید :"قبول باشد"

مرا قبول کن

با تلاش ناقصی که می خواهم لحظه هایم را رمضانی کنم ...با مولانا , تار , قرآن ...

مرا قبول کن

بخاطر باوری که از کودکی همراهم هست ..."در رمضان , خدا نزدیک تر از همیشه است "

مرا قبول کن

بخاطر هق هق گریه ای که پس از شنیدن دعای "ربنا ی "شجریان  از اینترنت ,در من  جاری شد...دلتنگی بود یا شکستی که از نداشتن حال وهوای معنوی  مستولی شد...

مرا قبول کن

با هجوم ویران کننده های خاطره های یک سال پیش که در خانه ی پدری , سفره ی سحر و افطاری که سراسر دعا بود و اشک برای بیمار کوچکمان...و من آن روز ها مثل یک آونگ بین رفتن و نرفتن بالا و پایین می رفتم...و چه لبریزم از سپاس این روزها که همه ی کابوس ها دور_ دور شده اند...او می خندد سلامت و من اینجایم ...امن و آرام ....

مرا قبول کن

با همه تضادها ی این رمضان تازه  ...

 

Wed 3 Sep 2008| | |

+ شرح حال + 

ما مسئولیم.

ما مسئولیم در مقابل غم دیگران .

ما مسئولیم زمانی که شادیم  درمقابل دیگرانی که هستند و غمگینند.... دیگرانی که ازما خیلی هم دور نیستند...

+++

خبر از ایران رسیده ...عروسی یکی ,فوت پدر دیگری ...

و من در سکوت ...

عصر خاموش یکشنبه ...مثل جمعه شب ایران که دلتنگی ها می آمدند بی بهانه ...

اما من غمگین نیستم ...یعنی هستم اما نه برای تنهایی بزرگ خودم ...که برای دوستانم که دورند از من .هر کدام با مشغله ها و شادی ها و غم های خودشان ...

من سهراب گوش می دهم با صدای زنده یاد شکیبایی...

"صدا کن مرا

 صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمت حزن می روید ...

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراکی کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم  ... چه اندازه تتهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون عشق تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است ..."

+++

می اندیشم که زندگی با ما منصفانه برخورد می کند آیا؟...غم هایی به من می دهد و دردهایی به تو ...شادی هایی هم هست .همین نزدیکی .درست زمانی که فکر می کنی نمی خواهد این اندوه سمج دست بردارد...

طبق قانون فیزیک , شادی امروز من شاید غم دیروز تو باشد که دست هایی آن را به ماده ای دیگر تبدیل کرده اند.از کجا ی این زندگی مطمئنیم که رنج گران تنهایی او نشود لبخند فردای من و تو ؟...روح زندگی با ماست و قانون پا برجا ....

+++

این روزها از حال دوستانم در ایران کم وبیش خبر دارم و می دانم که خوب نیستند خیلی هاشان....می دانم که نگرانند.دلخورند از خیلی چیزها .خسته اند از این همه آشوب ...تنها یند از بی هم زبانی ...ازسدی که میان رابطه هاست ..همان که نیاموخته ایم عاشق شویم ساده...همان که نیاموخته ایم به کسی بگوییم :"روز مرا ساخته ایی " که روزش را بسازیم...

زمان اندکی ست که من کناردوستانم نیستم ...پس درک احساسشان سخت نیست ...

نمی دانم هیچ کار که نمی شود از این فاصله ی دور برای دوستی که می دانی به تو احتیاج دارد ...اما بگذار با تو بگویم تجربه ی قلب کوچکم را ...

که رنج ها آمده اند تا ما را بسازند.

که رنج ها آمده اند تا شادی معنی یابد.

که با رنج های بزرگ کاری نمی شود کرد ...پس بیا با شادی های کوچک جبران کنیم .

"کسی نیست ...

کسی نیست....

کسی نیست...

بیا تا زندگی را بزدیم

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیمش

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم ..."

 

+++

آری ؛می اندیشم که ما در زایش دردها هیچ کاره ایم...چرا اینگونه فکر نکنیم که با آفرینش شادی کوچکی ,شاید که کاره ای شویم در روح سیال زندگی...

+++

به همه ی دوستانم در ایران :

رنج امروزت را با دعوت ساده ی کسی به پیاده روی یا یک پیاله ی بستنی  ,یا زنگ به بهانه ی یک سلام ساده ...به شادی بزرگ تبدیل کن...اگر هم کسی نیست...خودت را میهمان کن...کسی روزی خواهد آمد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Sun 24 Aug 2008| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست