تبليغاتX
جذبه
+ در عبور ...+

مطلب زیر را تنها برای التیام درد وطن پرستی ام می نویسم.

پلاسمای بزرگ کنار تریا شور و حال المپیک را آورده تو دانشگاه .گروههای دانشجویی با ملیت های مختلف موقع مسابقات دور هم جمع می شوند و هنگام برد و باخت تیم هایشان صحنه های جالبی می آفرینند.یکی داد می زند .یکی گریه می کند .

سهم دانشجویان ایرانی از این همهمه هیچ است .

در ایران که باشی به هر حال از خبرهای ناامید کننده دلخور می شوی.اما خارج از ایران دو حالت دارد.

یا با بی خیالی رد می شوی و می گویی :از چنین اوضاع نابه سامانی بیشتر از این هم توقعی نیست .

یا عمیقا چیزی ته دلت از وطن و احساس ناسیونالیستی ویران می شود.

هم خانه ای کره ای ام که اخبار المپیک را با هیجان دنبال می کند ، با تعجب از من می پرسد :"شما که در وزنه برداری و کشتی از بهترین های آسیایید...چه شده پس؟!!"

...من که خیلی هم از اخبار داخلی ایران خبر ندارم بخاطر مشغولیت های دانشگاه...سری تکان می دهم و می گویم : "راستش دقیقا نمی دانم؟...گویا ناهماهنگی های در مدیریت برنامه ها و آماده سازی ورزشکاران شده ...چند تا از بهترین هایمان حتی نیامدند..."

مانا نیستانی ،کاریکاتور معروف رادیو زمانه تصویر تلخی از این واقعیت کشیده که باید برایش گریه کرد ...چندین و چند ایمیل از آدم های مختلف درباره ی این کاریکاتور داشتم ...دلم نمی خواهد عکسش را در جذبه بگذارم اما لینکش را می گذارم برای کسانی که هنوز برایش گریه نکرده اند ...شاید آنانکه باید گریه ی اصلی را کنند کمی به خود آیند...

"چه خیالی

 چه خیالی

خوب می دانم ؛حوض نقاشی من بی ماهی ست..."

+++

دو روز پس از پست این مطلب

مدال طلای هادی ساعی کمی دردهایمان را التیام داد.

مدال ارزشمندی بود آن هم درسرزمین مدعی تکنیک و فن...

 از صمیم قلب و از این فاصله ی دور می گویم :

هادی متشکریم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 21 Aug 2008ساعت 8:10 PM توسط لیدا |

++ پنجشنبه های پر جذبه ++

صبح است اینجا.

می خواهم که رخوت خواب 4 ساعته شب قبل را با دویدن در پارک نزدیک خانه بیرون کنم.اما هوا سرد است...مثل سرمای شمال ایران است هوای این روزهای ملبورن ...سرما هم  که خورده ام ,بدتر می شوم.

دوش آب گرمی می گیرم .نمی دانم چرا سکوت خانه بر دلم سنگینی می کند.هم خانه ای خواب است .باید که بنشینم سر پروژه برنامه نویسی مثل روزهای قبل ...فردا مهلت تحویل است .

لپ تابم اولین کسی ست که سلامم می کند.کسی با دلم می گوید اف ها را الان چک کن.تبریک عید دارم .تقویم ایران را نگاه می کنم ...تنها اندکی تا رمضان مانده...در تابستان گرم ایران  روزه گرفتن سخت  است ...

می خواهم که باکسی حرف بزنم .از ایران باشد ,از دوستانم ....اما امید نیست که کسی سه شب ایران آن شود...

"جذبه " را دارم .با او حرف می زنم.

هر روز برخاستن ,هر روز خود را مهیای دنیای بیرون کردن ,هر روز قهوه ی داغ صبح را در take away  های مقوایی از دست ندادن ,هرروز در دانشگاه و کتابخانه و محل کار غرق شدن  و آنگاه که روز به نیمه می رسد ...همه در تکاپوی نهار و اندکی استراحت  وبعد ,عصرهای  دلپذیر کافه ها شروع می شود.پاریس را ندیده ام اما در عکس ها و نوشته ها خوانده ام که شهر کافه ها ست .یک استرالیایی دنیا دیده می گفت :کافه های ملبورن به سبک کافه های پاریس است .درست یا غلط بودنش پای خودش اما من کافه های خیابانی اینجا را دوست دارم .اینکه تا شب چه می کنی دیگر بستگی به برنامه هایت دارد...اما یک فکر سمج این روزها مرا رها نمی کند...این زندگی که پرجذبه هم هست خصوصا در روزهای تعطیل که هر کسی برنامه ای دارد ,چیزی کم دارد.یک گوشه ی کار می لنگد.. این احساس مبهم شب ها وقتی خسته به خانه بر می گردم یا صبح ها که از رخوت خواب برمی خیزم پررنگ و پر رنگ تر می شود...

می دانی "معنای اصیل " ندارد .آدم ها در لحظه سعی می کنند که بهترین باشند ,درست رفتار کنند (جدای مذهب  ,اینجا آدم ها به اخلاقیات پایبندند.من به چشم بارها دیده ام ) ,زمان و پول را هدر ندهند ,البته شاد زندگی کنند ,به سلامتی جسم بهای زیادی می دهند ؛ حتی یک راننده هم به کار خود متعهد است البته فقط در همان ساعت کاری تعیین شده .یک دقیقه بیشتر و کمتر کار نمی کنند....همه ی اینها ارزشمند است و باید که در " حوضچه ی اکنون" درست شنا کرد اما انگار آخر خط چیزی نیست ...یک توده ی مبهم خالی ست ...

از زندگی این آدم ها که بگذرم ,سراغ خودم که بیایم ناگهان دلم بیشتر می گیرد...چه قدر به کوله ی معنادار زندگی ام هر روز اضافه می کنم ؟؟...

با دانشجوی سال آخر دکترای هوش مصنوعی صحبت می کردم.چند روز پیش .می گفت حق داری که از دنیای خشک کامپیوتر برنجی اما من معتقدم همه چیزی به هم وصل است .اگر اینگونه به زندگی نگاه کنی که تو داری برای یک هدف معنادار تلاش می کنی دیگر آن وقت خیلی مهم نیست که چه کاری می کنی اندیشه ی تو مهم است که چگونه تو را جلو می برد...زندگی زمانی معنا دار می شود که تو معنادار نگاهش کنی....

سخنان آشنایی ست .همه ی بزرگان ما بارها بارها اشاره کرده اند....جالب است که او این اندیشه را از بودا دارد.یک بودایی قرن بیست و یکمی.

این حرف از زبان آدمی ست که روزی بالای 6 ساعت مطالعه ی مقالات مختلف علمی دارد و به اضافه ی استاد حل تمرین خیلی از درس ها ...در نگاه پخته ی او حقیقتی ست که باید با عمل به این درجه از اندیشه رسید.خواندن هزارها کتاب هم کمک نخواهد کرد.

باید که برگردم سر پروژه ام .می دانی برنامه نویسی را دوست دارم .چرا که چیزی ایجاد می کنی ,فکر می کنی ؛بالا و پایین می کنی ...ووقتی جواب می گیری خستگی  ساعت ها بدون وقفه پشت کامپیوتر نشستن در می شود ناگهان ! به ما اینجا می آموزند که نرم افزار مثل بچه ی ما می ماند.باید که مراقبتش کرد :)

+++

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن :این رنگین کمان فوق العاده؛ حسابی در یک عصر تعطیل پیاده روی ام را معنا داد.

+ نوشته شده در Thu 14 Aug 2008ساعت 4:25 AM توسط لیدا |

+در عبور...+ 

به هم می ریزم وقتی این روزها خبری از ایران می شنوم.هر سایتی که باز می کنم از او خبری هست.تمام ویدئو آن لاین را با بهترین سرعت اینترنت دیده ام.نمی توانم ویدئو تشییع جنازه را دوباره ببینم که عزت ا... انتظامی کنار پیکر او ایستاده است...می شود ژرفای غم را حس کرد! 

مدام به خودم می گویم :"رفتن " ناگهانی او باعث این بی قراری شده.گرچه فقدان وجود هنرمندش را همیشه در دل دارم ...اما تو باور کن که پشت این غم بادگرفتگی دلایل جدی تر ی ست.

مرگ را  نمی توان هرگز منکر شد.گرچه برای او زود بود ...اما کسی چه می داند چه وقت می آید؟...

خام تر که بودم و به مرگ فکر می کردم ِبه خودم نهیب می زدم که داری افسرده می شوی...

گذشت و کمی بار عقلانیت و معنویت به کوله ی خالی ام اضافه کردم.کمی حرف های عالی تر شنیدم.از  دکتر شریعتی و نراقی ...با علی فراتر از یک نام مقدس برخورد کردم.

هرچه بیشتر فکر کردم و فهمیده ام  به مرگ اندیشیدن معنای عالی تر به زندگی می دهد.

اما تا قبل از این روزها عمیقا این جمله را درک نکرده بودم.

اگر همین امشب در "تنهایی بزرگم " بمیرم ِ جدای غربت و دور از دیار و یار ...که حتی تصورش مرا به وحشت می اندازد ...چه دارم که بعد از من باقی بماند؟

می فهمی فریادم را؟ ما چه کردیم در زندگی که بعد از ما چیزی کسی از ما یاد کند؟ ...نه اینکه فقط در خاطره بمانیم ...وزن زندگی امان چه قدر است که کسی پیدا شود وزن جسد بی روح امان حمل کند؟ 

زنده یاد "خسرو شکیبایی " هنرش را زندگی را کرد و حاصلش در تمام خاطرات های ما جاری ست.از او و بازی و صدای جاودانی اش یاد گرفته ایم.

زیاد داشتیم و داریم بزرگانی که با رفتن خود حتی بیشتر از زندگی کردن به ما آموخته اند.

 و تو نمی دانی که می خواهم هرکسی را که از ایران می گوید :"خوش به حالت " ...خفه اش کنم.نه بخاطر دلتنگی ها و سختی هایی که اینجا دارم ...نه نه که اینها همه گذشتنی ست اما بخاطر واقعیتی که امشب دیوانه ام کرده اینکه کجا بودن مهم نیست...آن نقطه که هستی ِ وجودت باید معنا داشته باشد.

وجود ما با مهر سفره خارجه توی پاسپورت معنا نمی یابد، با مهر خروج از دنیا ست که می تواند معنا پیدا کند یا بی معنا تر شود...

 

...

می خواهم مدتی ننویسم.خلاص! نمی دانم چرا هرزمان که می نویسم فقط انرژی منفی می دهم.که واقعا اینطور نیست.این زندگی تازه خوبی های بسیاری دارد که من نتوانستم در این مدت بازتاب درستی داشته باشم.شده ام مثل یک غربت نشین که از تنهایی می نالد مدام!!!...بالواقع اینطور نیست.من دارم در این هوای تازه خوب هم شکفته می شوم.سختی هایی هم هست که با علم به همه ی آنها قدم در این راه گذاشتم.پس اینکه فقط غصه ها را بنویسم بی انصافی ست در حق دوستانی که نگران منند.

ساده بنویسم: یک مرگ اساسی در نوشته هایم شده است.نیاز به سکوتی دارم تا این وب لاگ را از دفترچه ی خاطرات شخصی بیرون بیاورم...تا حداقل حرفی برای گفتن داشته باشم که بیارزد.

از همه ی دوستان ممنونم که همیشه دلگرمم کردند و شرمنده از بسیاری که فرصت سر زدن به وب لاگ هایشان را نداشتم.

من خوبم.

امیدوارم غیبت کوتاهی باشد.

تا بعد.

 

 

+ نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 6:29 PM توسط لیدا |