تبليغاتX
جذبه
 

حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده.

خسته ام از دویدن .

برنامه ی فردایم پرتر از دیروز است .

و قلبم خالی تر از امروز...

+++

نمی توانم نگرانی ام را پنهانم کنم که تا دو هفته ی دیگر باید تخلیه کنم ,هنوز جای مناسب با قیمت معقول پیدا نکرده ام.

برای پیدا کردن آدرس خانه هایی که می خواهم سر بزنم ,همه ی سختی ها جلوی چشمم می آید.

اگر خواستید خارج از ایران زندگی کنید ...دیوانگی نکنید .لطفا با همراهی یا فامیلی یا آشنایی اقدام کنید.

+++

غربت یادت می دهد که روی خودت سخت گیر تر شوی .

همین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 4:18 PM توسط لیدا |

+ در عبور + 

نگاهم به پوست سیاهش نبود ,به شفافی اشکی که در چشمانش می درخشید...خیره بودم.

_ من عاشقشم بودم...هنوز هم هستم...

بهترین کلاس ماست.IELTS  8 دارد.بورسیه ی فوق لیسانس است.

_ در اتیوپیا نیمی مسلمانند و نیمی مسیحی...

خبرگزاری ها هیچ وقت حقیقت کشورها را نشان نمی دهند.ما از کشور وسط قاره ی آفریقا _ اتیوپی _ فقط قحطی غذا می دانیم  و کودکان گرسنه ...همانطور که دنیا از ایران تروریسم را می شناسد...

من اینجا جوانی با استعداد و اراده ی مثال زدنی دیدم.از همان دنیای گرسنه...

_ دوسال دوست صمیمی بودیم ...آنقدر نزدیک که من همه ی احساسش را می فهمیدم...

 در کامپیوتر و زبان به حدی  تبحر دارد که ترم آینده برنامه نویسی درس دهد .برای دانشجوی سال اول موفقیت بزرگی ست.

_می خواستم که با او بمانم تا ازدواج ...نگذاشتند...خانواده اش...گفتند : من مسیحی ام و او مسلمان...هر چه کردیم قبول نکردند...

احساس نکردم که یک مرد آفریقایی روبرویم دارد از داستان عاشقانه اش می گوید...باورم شد که یک انسان به آن درجه از خلوص عشق رسیده است که لیاقت زخم خوردن از عشق را پیدا کرده ...آنهم زخمی که تا پایان عمر در قلبش بماند...

_حالا که اینجایم ...این دنیای مدرن و همه ی امکاناتی که کشور من ندارد...فقط سعی می کنم شاد زندگی کنم و درست...کمتر هم یادش بیافتم...اما گاهی وقت ها نمی شه...

 

دوستان خوبی هستیم .

آن روز تو کافه تریای دانشگاه بودیم.سریکی از تحویل پروژه ها دوساعتی با هم بحث می کردیم . که نفهمیدم چه شد در راه برگشت او قصه اش را گقت....

ازش که جدا شدم ,فقط جایی می خواستم که هق هق ام را خالی کنم...

" برای دنیایی گریستم که مرزها و مذهب ها و رنگ ها  سلاخی عشق _بزرگترین موهبت خدا را _ می کنند..."

 



+++

با کنار رفتن کلینتون ,براک اوباما می رود که اولین رئیس جمهور سیاه آمریکا شود.خبر خوشی برایم بود...

 

+ نوشته شده در Sun 8 Jun 2008ساعت 7:32 PM توسط لیدا |

+ دسته بندی ندارد...+

گاهی وقت ها باید اساسی تکان بخوری تا دست از گلایه ها ی شخصی و نگرانی های کودکانه برداری...

دانشمند ایرانی ناسا است.همان جایی که در آماری که گرفته اند 45 درصد محققان درجه ی اولش ایرانی هستند...

زاده ی شیراز است و از 18 سالگی  به آمریکا رفته است.مدیر هدایت پروژه ی  "اکتشاف سیاره ی مریخ " است که با موفقیت انجام شده .در مراسم تحلیل از زحمات او ,وقتی آمد پشت تیریبون  این داستان کوتاه را تعریف کرد:

من خانمی را به عنوان دوست صمیمی می شناسم در لس آنجلس است و سرطان دارد.او  مرا با کودکانی در ایران آشنا کرد که علی رغم استعدادی که داشتند از ادامه ی تحصیل محروم بودند.آن خانم 12 کودک  را سرپرستی می کند و من یک کودک را.نامش "محمد" است.چندی پیش محمد برای من عکسی فرستاد از خودش .کفش های نویی که من برای عید نوروز برای او فرستادم را  به سینه فشرده بود .

همراه با متنی که بیان می کرد من یک الگو (Role Model) برای او هستم...

دکتر فیروز نادری ,پشت تیربون جهانی که برای تقدیر از او ترتیب داده شده بود,با این جمله گریست...

و در آخر اضافه کرد : "او نمی داند که خود من الگویی چون خدا دارم ...نمی دانم در آینده محمد یک نابغه ی جایزه ی نوبل می شود یا انسانی مخل آسایش بشر ...اما گامی که در راه کمک به   آینده ی او کردم ؛جلوه ی بیشتری برایم دارد تا کاری که در ناسا برای خارج از مرزهای کره ی خاکی امان  کردم"  

 +++++

لینکش را می گذارم.امیدوارم دوستانم در ایران بتوانند وسعت روح  یک آدم را  ببینند.

+ نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 5:39 PM توسط لیدا |

+شرح حال +

این قطار شهری که سوت می کشد وسکوت شب را می شکند ...مرا با همه ی خستگی یک روز سنگین درسی به آرامشی می رساند که نداشته ام تا کنون.

شب ملبورن را دوست دارم .در سکوت است و نورانی.مردم در خانه ها خزیده اند.هیاهو برای آخر هفته است که شهر یکپارچه خوشی می شود.

به چهره ی آدم ها نگاه می کنم.همه خسته اند.جوان هایی شبیه خود من.خسته از درس و ساعت های طولانی در کتابخانه .بعضی ها گرد کار بر چهره دارند.باید چرخ زندگی بگردد...هرکاری ...و من یخ می کنم وقتی دختر هندی جوانتر از خودم را به یاد می آورم که برای تامین هزینه ی تحصیلش روزهای تعطیل به خانه ها می رفت تا تمیز کاری کند...او را در همین قطار دیدم.حریصانه رمان داستایوفسکی می خواند..

زن کناری من می خزد در شانه ی مردش.دست مرد شره می کند در خرمن موهایش...  ...tonight زن می خندد ریز ریز و مرد نگاهش می کند گرم ـ گرم .

و من می اندیشم :همراهی معنایی عمیقی دارد که در لحظه های بی تعلقی چاره ساز می شود...

 

وزندگی هر صحنه اش چیزی برای تامل دارد...

 

+ نوشته شده در Thu 29 May 2008ساعت 5:56 PM توسط لیدا |

++پنجشنبه های پرجذبه ++

می گویند غمگین می نویسی.دوستانم .خیلی قبول ندارم .تا تعریفمان از غم چه باشد؟

اگر اندوهی بدانیم که شخصی دچارش شده ...اصلا در مورد من صدق نمی کند.

اگر نوع نگاه عمیق تری به زندگی بدانیم ـ غم در واژه یعنی فرو رفتن ـ کمی در مورد نوشته های وبلاگی ام درست است.

یک اعتراف صادقانه می کنم که اگر خواننده ی جذبه بودم تا حالا رهایش کرده بودم!جدی می گویم.مشتی دلتنگی و چرندیات دخترانه که با هیچ عقل سلیمی جور در نمی آید که کسی چنین فرصت نابی بدست آورد و از این همه فقط  از تنهایی و تجربه های غربت بنویسد...

ولی خب این یک طرف ماجرا ست.به عنوان نویسنده ی جذبه شک می کنم که چه باید بنویسم.نمی  توانم از فلان تابع جدید برنامه نویسی یا فلان مقاله ی جالبی که درباره ی دلایل مهاجرت خوانده ام بنویسم!!!خیلی لوس و بی معنی !

اما لحظاتی هست که دلم می خواهد قسمتی از حرف های روزمرگی ام را با کسی در میان بگذارم.روانشناسی ام خیلی خوب نیست اما تجربه ی این دو ماه به من ثابت کرده که یکی از مهمترین نمود های غم غربت در بی هم زبانی ست.خیلی ساده و الکی تو دلت می خواهد درباره ی ساده ترین مسایل زندگی با هموطنی صحبت کنی.فارسی حرف بزنی.این نیاز در ایران خودمان هم هست.اما آنقدر محیط مهیا ست که کسی نبودش را حس نمی کند.با مادرت درباره ی غذا حرف بزنی.با دوستت از برنامه ی شب قبل تلویزیون ویا با راننده تاکسی از گرانی و ترافیک بنالی!!آره خیلی به نظر سطحی می آیداما یک واقعیت است که در غربت واقعا دلت می خواهد به زبان مادری حرف بزنی ...حتی اگر شده سطحی!!!

من هم از این قاعده مستثنی نیستم.خصوصا اینکه هنوز با محیط کاملا اخت نشدم وایرانی های خوب را هنوز پیدا نکرده ام و حجم زیادی از وقتم بین کتاب ها و زبان و کامیپوتر نی گذرد.برای همین است که گاهی هوس بیرون ریختن حرف هایم می کنم.اینجور موقع ها وبلاگ بهترین انتخاب است.

 به هر حال من غمگین نیستم.آنچه می نویسم آمیزه ای از روزمرگی و نوع نگاهم به مسایل است...فقط همین!

++++++

 

برای اینکه جذبه ی خوبی برای پنجشنبه داشته باشم یک موضوع جالب می گم.

 

دلار استرالیایی تنها اسکناسی که در دنیا از کاغذ درست نشده .تکنولوژی یگانه ای ست در صنعت که اسکناس ها از پلاستیک مخصوصی درست شده اند.این پول را هر کاری کنی پاره نمی شود.مچاله نمی شود.یک سطل آب هم رویش بریزی خیس نمی شود.

من و دوست چینی ام ده دقیقه تلاش کردیم که یک بیست دلاری نازنینن را پاره کنیم....نشد!!!

اندازه اش از دلار آمریکا کوچک تر است.به نظرم پوند انگلیس از همه بزرگتر باشد!

دلار استرالیا پنج رنگ رنگ اصلی دارد :

۱۰۰ دلاری : سبز ؛ ۵۰ دلاری :زرد ؛۲۰ دلاری :قرمز ؛۱۰ دلاری :آبی و ۵ دلاری : بنفش!

مثل همه ی کشورها عکس بزرگانشان را  روی اسکناس ها دارند .خب از دلار کانادا و آمریکا و پوند انگلیس هم که ارزان تر است!

نتیجه ی اخلاقی : استرالیایی ها هرگز تیکه "پول بی گوشه " را ندارندکه در برره مهران مدیری جک سال شد.

 

 

+ نوشته شده در Thu 22 May 2008ساعت 1:28 PM توسط لیدا |

++ در عبور ++

وسط یک Reading   اساسی ام از لغت های سختش کلافه شدم که یوهو سکوت کتابخانه آوار می شه روی سرم.هرکسی تو میز خودش و فضای اختصاصی خودش گرم مطالعه است .نمی دانم چرا تمرکزم را از دست می دهم.بی آنکه کسی که صدام زده باشه از جا بلند می شوم. بین قفسه های کتاب راه می روم.آرام و شمرده .بوی کاغذ را می دهم درون سینه ام.واژه های انگلیسی توی سرم می پیچیه .ولی چشمانم جا ی ثابتی گیر نمی کنه.همینجور چرخ می زنه.تو یک فضای دیگه کتابخانه که اتاق های بحث دانشجوهاست  ,یوهو می ایستم .عین سنگ به زمین می چسبم.آن آدمی که داره lecture می گه .همان که بالای ده تا آدم دیگر زل زدن بهش ,...وای خدای من ...کجا دیدمش ؟چقدر برایم آشنا ست؟...چرا عین بچه آدم برنمی گردم سر کارم! چرا زل زدم و دارم نگاهش می کنم...آن آدمه ...نه !!...اشتباه نمی کنم.می شناسمش. بیشتر از هرکس دیگری می شناسمش...حتی دلیل تیکی که گاهی تو حرفهاش داره رو هم می دانم...

آن آدم خود من بودم ...آینده ی من !

++++

رادیو داره آهنگ هتل کالیفرنیا را پخش می کنه.نگاهم از پنجره ی اتوبوس پرت شده بیرون و تو هوای خنک پاییز رنگ رنگ برگ ها را نگاه می کنم.دل سپردم به هیاهوی پرنده ها که دم غروب همه ی شهر را برداشتند.

_such a noisy birds!

دختر کانادایی که دانشجوی دانشگاه ملبورن می گه .من می مانم تو تفاوت نگاه آدم ها که اون بعد از یک روز سخت درسی ساعت 5 که داره برمی گرده آپارتمان ,کتابش تو ماشین هم جلوش بازه...من از هر فرصتی برای رویا بافی استفاه می کنم!

روی لهجه ی آمریکایی و ادعای بالا و کتاب بازش,می توانم جدا بالا بیاروم...ولی به رو برگرداندنی کفایت می کنم.

++++

همسایه ام تعارف می کند که هر وقت کاری داشتم خبرش کنم...

من تو دلم رد می کنم.قلمرو تنهایی ام را بیشتر دوست دارم.

++++

هفت تا مسج جدید دارم.پر ولع می روم سراغ ایمیلم .آپامه عکس های ایران را فرستاده .

مهراد ...چقدر بزرگ شده !!! دیگه کبدش باد نکرده و شکمش بزرگ نیست...موهای روشنش بلند تر شده ...

عکس بعدی مامان و بابا اند...دارند می خندند...مامان به نظرم پیرتر شده !!!

یک چیزی جلوی نگاهم را می گیره ...

چهره ی خودم در آینده ,صدای پرنده ها ,سکوت مطلق کتابخانه ...همه و همه می پیچه توی سرم ...

می پرم بیرون ولی قبلش با آستین صورتم را پاک می کنم. در بغلی را چند ضربه می زنم .

_sorry, Are you free now?

 

 

+ نوشته شده در Wed 21 May 2008ساعت 1:59 PM توسط لیدا |