تبليغاتX
جذبه

++اندیشه ورزی++

قورباغه ی درونم ترکیده .

کتاب ها را جایی گذاشتم که نبینم.تکه کاغذهایی که نکته ها در آن ها بود و به دیوارهای خالی چسبانده بودم ,عروسک ها و خاطره ها و عکس ها و دلبستگی های دخترانه.؛برشان داشتم همه را .خلوت کردم این فضای تنهای  زندگی ام را...

شاید که ابن زندگی تنها معنای دیگری پیدا کند...

احساسی که  عاجزم از به  واژه بیان کردنش ,اما چیزی شبیه  امیدی بس عمیق  که کسی حلول کند ...

          " آینه ای ,عکس تو رنگ کسی ست              تو ز همه رنگ جدا بوده ای "

کیست  این  "توی" بی قراری های مولانا ؟...

نیست !هر که باشد از این دنیای خاکی ما نیست...

  

+ نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت 5:33 PM توسط لیدا |

++ در عبور...++

من از آسمون آبی می خوام

من از اون شبای مهتابی می خوام

دفتر یادداشتم را برمی دارم.کوله رو که می اندازم روی دوشم ,یادم می افته بدون کاپشن زدم بیرون ,ای بابا هوا هم که خبر نمی ده.بارون بزنه ...آخ اگه بارون بزنه...

پسر آفریقایی تو آسانسور سلام می کنه." ‘’ Hey!...من هم جوا ب می دهم ”Hi”.آخه چطوری بگم هی وقتی تو فرهنگ ما این واژه را درجاهای خاصی به کار می برند!!!(سوار یک چهار پا که می شن...)

دلم ازخاطره های بد جدا

من ازاون وقت هایی بی تابی می خوام

تابلو ساعت اتوبوس را نگاه می کنم .اه!بازم از دست دادم.باید یک ربعی صیر کنم...ملالی نیست.پیاده می رم.من که خوراکم پیاده رویه!

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یه حباب بدم

یادم باشه به پروفسور ایمیل بزنم.برای مامان شماره ی صفا را بفرستم...یواش!...پسر بچه ی هندی که می پره جلوم!کثیف و ژولی پولی...چشم های قهوه ای اش اصلن هم  شبیه مهراد من نیست!

سیبی از شاخه ی حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

رسیده ام همان بام دنیا.خودم این اسم را گذاشتم براش.همه ی ملبورن جلومه.ولی تو سکوت.نه هیاهو...ولم کنی تا شب اونجا وایستادم.به سرم می زنه یه عکس بندازم برای ایران...

مثل یه دسته گل اقاقیا

دلمو را باز می کنی بیا بیا

دارم به دختر فروشنده توضیح می دهم که  خط اینترنتی  که به من داده یه سری مشکل داره...هی می گه زنگ بزن نمایندگی...یوهو نگاهم گیر می کنه تو نگاه یه غریبه...یه چیزی ته دلم می ریزه پایین ...داره لبخند می زنه..."Thank u,I will "   می پرم تو به اصطلاح Bathroom  این غربی ها.

تو می ری پشت علف ها گم می شی

من می مونم و گل اقاقیا

باران نیامد.یادم رفت به پروفسور ایمیل بزنم.شماره ی صفا را به مامان اشتباه دادم...

++++

 ++پنجشنبه های پر جذبه ++

افتاده ام به سایت خوانی .

رادیو زمانه ـ رضا دانشور ـ  پرونده  ی جالبی درباره ی انفلاب می 1968 پاریس تشکیل داده.از دستش ندهید.

  

+ نوشته شده در Wed 7 May 2008ساعت 4:2 PM توسط لیدا |

 

پنجشنبه ی پر جذبه رسیده ...گرچه اینجا حس خوب شب جمعه ی تعطیل نیست.هنوز یک روز به یایان هفته مانده.ولی برای من همان پنجشنبه ی پر جذبه است...می خواهم در این یک مورد به روز کشورم باشم!

 

اهل ویتنام است.بالای 27 ساله می زند.وقتی تلاش می کند که انگلیسی حرف بزند ,از صداقتش و البته لهجه ی غریبش لذت می بری.با ما از دختر مورد علاقه اش  , که قرار ازدواج دارند ,سر کلاس حرف می زند.من برق عشق را در نگاهش می خوانم.گهگاه با هم بحث های سینمایی می کنیم.اهل فیلم است.

امروز سر کلاس زبان ,از بودا ارائه ای داشت. من از ویندوز گفتم!!!(هرکسی مربوط به رشته اش!)

چه حال غریبی شدم وقتی سوال آشنای فلسفه را کرد...

   "ما برای چه زندگی می کنیم؟"

از مرگ گفت.از چرایی هستی ...من همه ی چرایی های فلسفه را مرور می کردم اما در ذهن خودم.ابزار بیان نداشتم!!!وقتی زندگی بودا را گفت ,من مشتاقانه گوش می دادم.یاد یکی از روزگفتارهای دکتر نراقی افتادم.یر از حرف بودم.واژه ی مناسب پیدا نمی کردم. او هم خیلی چیزها را نمی توانست به انگلیسی بیان کند با آنکه یک سال است در استرالیا زبان می خواند...

وقتی داستان معروف " اتاق تاریک و فیل " را که ما در مثنوی مولانا داریم ,از زبان بودا گفت.من شکفته شدم! در آخر ارائه اش ؛سوال کردم آیا شنیده تا کنون این داستان جزء تعلیمات ملیت های دیگر هم باشد؟...او نمی دانست.

مولانا را هم نمی شناخت.هیچ کس در کلاس هم او را نمی شناخت.من برای اولین بار بی قرار بودم که از ملیتم دفاع کنم.از اندیشه ی بالای بزرگ انسانی چون مولانا و فریاد بزنم که او ایرانی ست بالاتر از مرزها حتی ,او یک معلم اخلاق و عرفان است...در کشوری کاملا غربی که استادمان معتقد بود "بودائیسم " تنها دین شرقی ست که در کشورهای غربی پذیرفته شده...گرچه ارادت ما به بودا هم کم نیست...

 

واقعیت این است که مطالعه ی رشته های انسانی در زبانی بیگانه , کار بسیار طاقت فرسایی ست.گذشته از آشنایی با اصطلاحات خاص آن رشته ,تو باید در این باره حرف بزنی.خصوصا سیستم آموزشی کشورهای غربی متکی به دانشجو ست .نه استاد! در واقع استاد در حد یک راهنما ست.تو تماما باید بر قابلیت های فردی خودت متکی باشی.کاری که ما در ایران فقط در پایان نامه ها انجام می دهیم _ تازه آن هم خیلی وقت ها از زیرش در می رویم!_ به همین دلیل است که وقتی با سختی زبان روبرو می شوی , تازه می فهمی که این راه زمان می طلبد و همت بالا! این قصه در رشته های فنی کم رنگ تر است چون نوع برخورد با مسئله ی زبان متفاوت است.بازهم برداشت من این است که مهم تر از همت ,مسئله ی زمان است.ذهن تو باید در دراز مدت با واژه ها اشنا شود و انس گیرد.با ساختار جمله ها ,شعرها ...

++++

هوا بارانی ست اینجا.برای من یادآور پاییز ایران است و برای ساکنین این خاک ...زمستان فرا رسیده است! تلخ است که بگویم زمستان اینجا برف ندارد!...فقط هوا سرد است ..آن هم سوز سرمای ایران را ندارد ...

 

+ نوشته شده در Thu 1 May 2008ساعت 6:37 PM توسط لیدا |

 

25 آوریل ...یک ماه شده که من اینجا ام.خوبه یا بده؟....هر دوتاش! چه فرقی می کنه؟!!

وقتی من پرتاب شدم به مکانی به زمانی که از آنچه بودم فاصله بسیار است ...مهم خوب و بدش نیست شاید هم باشه...مهم اینه که تو باشی!اینجا باشی...و گذشته هم باشد .گهگاهی با تو قدم بزند.گهگاهی یادت بیاورد که چه بودی ...داری چه می شوی!

++++++++++

روز جمعه است و من تعطیلم! چه شوقی که مثل ایران است.امروز استرالیا تعطیل عمومی ست.روز ANZAC  است.در چنین روزی جمعی از سربازان استرالیایی و نیوزلندی در کنار دریا کشته شدند.اینجا معتقدند انگلیس مسبب این قضیه بود و استرالیا را در  _الان یادم رفت !_  ... آن سربازان بی دفاع و ناجوانمردانه کشته شدند.برای همین این روز را به احترام یاد آنها کار نمی کنند.همه جا تعطیل رسمی ست.چیزی که خیلی زیبا به نظرم آمد اینکه قبل از طلوع آفتاب 25 آوریل به پارک ها و فضای سبز می روند و با دسته گل و سرودهای خاصی طلوع آفتاب را نظاره می کنند که گویا آخرین سرباز در طلوع آفتاب کشته می شود.

               They  shallnot  grow  old As we who are left growold  And at the setting of  the sun we will remeber them ... Lest we forgot 

Lest در اینجا یعنی "نباید " .خیلی دلم می خواست شاهد این یادبود باشم.اما ترسیدم آن وقت صبح تا نزدیک ترین پارک بیست دقیقه راه بود.من هم تنها و این محله خیلی ساکت! ...اینجا هم مثل ایران برای یک دختر تنها در بعضی ساعات امن نیست.( آیا ,آسمان هر جا همین رنگ است...)

++++++++++

حالا از اینترنت اتاق خودم به دنیا وصل می شوم.این مدت که لز دانشگاه بر می گشتم و مجبور بودم از ساعت 6 در آلونکم تنها باشم...چیزی شبیه شکنجه بود.واقعا در این لحظات به آستانه ی تحمل می رسیدم.نیاز هم صحبتی با یک ایرانی با یک آشنا بیداد می کرد.ولی تجربه ی من این بود که حتی نمی توانی سراغ کتاب های فارسی ات بروی.دلیلش فکر می کنم برمی گردد به احوالات درونی .به قول دکتر نرافی تو احساس می کنی چیزی سر جایش نیست.نظم درونی تو به هم ریخته .اما عامل آشکاری پیدا نمی کنی.باید آنقدر به خودت و لایه های وجودی نزدیک شوی تا بفهمی چیست این کلافگی مدام لحظه های تنهایی که آرزویش را داشتی و حالا هست پس چرا کیفیت ندارد؟! این است که اگر توجه کافی به این احساس مبهم نکنی گم می کنی دلیل آمدن,دلیل سفر,این رنج گران و تحمل همه ی پیشامدهای ناگهانی ...باید سعی کرد فضای فکری قبلی را ایجاد کرد.صادقانه بگویم کار بسیار سختی ست.با آمدن اینترنت شبانه روزی خب...اوضاع خیلی بهتر می شود!

 دوستان خواستند که عکس های ملبورن را در وب لاگ بگذارم.چند تا از مکان های معروف را که خودم  دوست دارم و عکاس هم خود حقیر با دوربین 2 مگا پیکسلی (موبایل ) هستم...

 

Victoria   Library                                                               

درست کنار دانشگاه ست.عاشق کبوترهایش هستم ._در ملبورن کبوتر ها همه جا هستند.با تو حرف می زنند,برایت آواز می خوانند.بین مردم و هیاهویشان ._ برای عموم آزاد است و امانت کتاب فقط در محیط کتابخانه .می توانی تمام روز روی چمن ها دراز بکشی و کتاب بخوانی.کسی کاری ات ندارد.دانشجویان اکثرا برای نهار روی چمن ها می نشینند.هرکسی به کاری.از جمله فضاهایی هست که خیلی احساس آرامش می کنم.

Flineders Station                 

ایستگاه مترو (Train) مرکز ملبورن است.اولین ساختمانی که از پنجره ی اتاق هتل روز اول دیدم.حس فزاینده ای بود.بعدها فهمیدم یکی از زیباترین بناهای ملبورن است که نسیتا هم قدیمی ست.

 

این هم نمایی دیگر از ملبورن صنعتی .از پنجره مترو انداختم.در این شهر هم می توانی فضاهای قدیمی پیدا کنی هم آسمان خراش های فرن بیست و یکمی!

 

اما desktop لپ تاب من عکسی از تخت جمشید است...

ادامه دارد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 25 Apr 2008ساعت 6:54 AM توسط لیدا |

 

هرکس که در زندگی چرایی دارد با هر چگونه ای می سازد.

نیچه می گوید.من فکر می کنم درست می گوید.ولی لحظاتی هستند که احساس می کنی این چگ.نه کنار آمدن با سختی ها برای شانه های توکمی سنگین است...

+ نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت 11:27 AM توسط لیدا |