تجربه درس خواندن در کنار دانشجویان کشورهای مختلف تجربه ی جالبی و البته سختی ست.گاه یک لغت ساده را متوجه نمی شوی چون به لهجه ی خاصی بیان می شود.بیشترین مشکل را در فهم لهجه های چینی و ژاپنی دارم.کلا این ملیت ها وقتی به زبان خودشان هم حرف می زنند احساس می کنی دارند به هم فحش می دهند!!!اینقدر که سریع حرف می زنند.عرب ها و هندی ها هم تکلم خاص خود را دارند ولی می شود فهمید.لهجه ی استرالیایی هم اصلا لهجه ی عجیب و غریبی نیست.جداقل معلم های من اینگونه اند.نه کاملاBritish غلیظ است و نه American شل و ول.برداشت من این است که ایرانی ها لهجه ی بهتری از باقی آسیایی ها دارند.البته معلم زبانم هم این نظر را تایید کرد.
سیستم آموزشی کاملا متفاوت از کشورهای آسیای میانه است.همه چیز اینجا در محیط کلاس و زمان بین دروس باید فرا گرفته شود.کارهای جانبی به خانه سپرده می شود.از ساعت ۹ صبح که کلاسم شروع می شود تا ۵ بعد از ظهر شاید فقط نیم ساعت زمان برای نهار داشته باشم.هرچند می شود از زیرSelf Study در رفت ولی بیشتر دانشجویان این کار را نمی کنند.مخصوصا چینی ها و ژاپنی ها خیلی تابع قانوند!!آنها خیلی باهوش به نظر نمی رسند ولی خیلی مطالعه می کنند و زمان را هدر نمی دهند.عرب ها به شیوه ی خود رفتار می کنند.هزار بار هم که خواسته شود در سالن مطالعه با موبایل حرف نزنند یا بلند صحبت نکنند باز هم کار خود را می کنند.ایرانی ها زرنگی های خاص خودشان را دارند.مخصوصا در استفاده از اینترنت رایگان!!!(کاری که من الان دارم می کنم!!!)
این روزها خیلی یاد بچه های ایران می افتم.دوستان خوب خودم که چقدر در تحصیل و آموزش مصر و مشتاقند.اگر این امکانات برای همه ی آنها بود مطمئنم ایرانی ها دنیا را می گرفتند!!!کتابخانه های خلوت و نرم افزارهای رایگان.سمینارهای مفید و تفریحات ساده و سالم.از همه مهمتر احترامی که برای دانشجو قائلند.در فرودگاه ملبورن آنهایی را که برای اولین بار بود وارد می شدند چند لحظه ای نگه می داشتند.وقتی علت آمدنم را سوال کردند و گفتم دانشجوی فوق لیسانسم خیلی خوش آمد گفتند و با لبخند بدرقه ام کردند...نه که معتقد باشم ایران چنین فضاهایی نیست ...نه اصلا ! ولی حسی غریب ناگاه به سراغم می آید و عذابم می دهد.حس اینکه کشور من و دوستان من لایق خیلی بیشتر از اینها هستند که اکنون در ایران هست...اما یک اصل را هنوز معتقدم که جوان های ایرانی بسیار اطلاعات عمومی بالایی دارند.از لحاظ ارتباط های اجتماعی در سطح بسیار بالاتری از دیگر کشورها قرار دارند.یک بار یک هندی به من گفت «کویت همان ایران است دیگر...شما عرب هستید!!!"..یا دختر چینی نمی دانست که ایرانی ها هم مسلمانند و زن ها حجاب دارند!! فیلم ها و افراد سرشناس دنیا را نمی شناسند...نمی دانم شاید همه ی این برداشت ها اشتباه باشد!اما چندین بار با افراد مختلف تجربه کردم!* البته در ایران هم طیف مختلفی از آدم ها را داریم.
+++++++
قصدم زیر سوال بردن هیچ ملیتی نیست فقط برداشت های کوتاه مدت خودم را نوشتم.بی تعصب.ذهن تحلیل گر ما ایرانی ها هیچ وقت از شناسایی فضا و محیط دست بر نمی دارد!
باور کن غمگین نیستم.فقط سکوت درونم بیشتر شده...با کسی حرف نمی زنم شاید با خودم یا کسی شبیه خودم....چه می گویم؟...هیچ!فقط حرف های خودمانی ..از جنس نزدیک نزدیک خویشتن!
یک سال دیگر هم گذشت ..و من یک سال به پایان نزدیک تر شدم.کسی چه می داند پاپانش کجاست و کی فرا می رسد؟...ولی این برزگ شدن تدریجی و افزوده شدن روزهای زندگی یادت می دهد که روز تولد فکر کنی و فکر کنی ... به همه ی آنچه که پشت سر گذاشته ای ..همه ی آنچه که پیش رو داری....
و من هیچ وقت روز تولدم خوشحال نبودم...
دلیلش را نمی دانم و می دانم.نوعی واکاوی درونی ست که هی فلانی بزرگ تر شدی ؟...به آرزوهای یک سال پیشت رسیده ای ؟...هنوز هم که عاشق نشده ای ؟!! داری دیر می کنی ....ریسک بزرگ زندگی را شاید...
اما امروز سالروز تولد بیست و چند سالگی ام...خیلی غریبم...نه که چون در غربتم...خیلی متفاوت تر از یک سال گذشته ام...
هیاهوی درونم را می شنوی؟من کجا ایستاده ام اکنون ؟....در کشوری غریب ِ فرسنگ ها فاصله دور از وطنم ِ خانواده ام ٍ دوستانم ٍ تعلقاتم....اه نباید به این ردیف نبودن ها و نداشتن ها تن سپرد ...که اگر خودت را غرقه کنی در توصیف تنهایی ..باختی !همه چیز را اینجا می بازی...سخت می گذرد همه چیز و تو نابود می شوی از درون و بیرون هم هرگز ساخته نمی شود!....نه نه ....مسئله این دوری ها نیست...شاید هم هست و من نمی خواهم قبول کنم ...
مسئله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد...و این جشن تولد تنها تنها که کسی نیست از او و شمع و کیک کوچکش عکس بیاندازد...خیلی تکانش داده...خیلی عجیب و محکم!
++++++++++
باور کن که غمگین نیستم.خبر بهبودی مهراد بهترین هدیه ی تولدم شد.صفای عزیز هم اولین نفری بود که با تماسش شبم را چراغانی کرد.خوب می دانم که همه ی دوستانم در ایران وجاها ی دیگر و خانواده ام باقی روزم را روشنتر خواهند کرد...
حالا اینجا در دانشگاه ساعت نهار آمده ام تا بنویسم که ۲۱ فروردین تولد یکی آن طرف دنیاست...یکی که روز تولدش همیشه سکوت بود و فکرهای عمیق...وامسال از همه ساکت تر و ...امیدوارم عمیق تر!
باور کن که غمگین نیستم....
اول :
نه اشتباه نمی کردم.خودش بود.یا کسی شبیه خودش .با همان چشمان درشت و پر رمز و راز...
تنها فرقی که کرده بود به جای آن روسری رنگ و رو رفته موهای ابریمشی بلوندش روی ژاکت کهنه اش افتاده بود.با چشمان گرسنه مردم را نگاه می کرد...مردمی که از مک دولاند بزرگ آمریکایی خرید می کردند..ده سنتی هم در کنار ساندویچ ها و کاپوچینوهای داغ به او می دادند...من پنجره ی اتاقم را بسته بدوم بیرون و او را ببیتم از نزدیک ولی وقتی رسیدم...او رفته بود!!! ۱)
دوم :
وسط خیابان شلوغ تو قلب شهر ملبورن داشت سنتورش را در می آورد ...من میخکوب شدم.جرات پیدا کردم که سوال کنم؟
ـ شما ایرانی هستید؟
ـ نه...ولی شما باید باشید...استرالیا هم سنتور دارد.
ـمن نمی دانستم...من تار می زنم؟
ـتار...ساز عرب ها
نه نه .پریدم وسط حرفش که ساز ایرانی ست...یعنی آنچه ایرانی ها می زنند با عرب ها فرق دارد.او قبول کرد.خیاباتی را در حومه ی شهر معرفی کرد که ایرانی ها آنجا ساز می زنند...برایم زد.اصلا به دلم نشست.چه قدر فاصله بود....مضراب های کلفتی داشت.می گفت بخاطر سر و صدای شهر مجبور است که از چنین مصراب هایی استفاده کند.مردم سکه می انداختند برایش...ده سنتی بیست سنتی...من اذیت شدم دوباره...یاد آن پیرمرد ویلون زن تو میدان ولیعصر افتادم...چه می کردم؟...یاد "سنتوری " مهرجویی افتادم.برایش از او گفتم.که یکی از بزرگترین کارگردانان ایران ماست...و فیلمش شاهکار....گرچه در حقش ظلم کردند...خوشحال شد و مشتاق که فیلم را ببیند ..درباره ی یک نوازنده ی سنتور...اسمش را گرفت...من ناگهان دلم لرزید که بعد از دیدن فیلم چه تصوری از ایران و دولتمردانش پیدا می کند که موسیقی را در خانه هیا تاریک حبس کرده اند....
++++++++++
۱)این شباهت بین دختر دیروزی و دخترکی که شب قدر دو سال پیش در اولین برنامه ی "ترنم " دیدم...مرا اذیت کرد.احساس کردم قسمت مهمی از قلبم را در ایران جا گذاشتم....واینکه مهم تر اینجا هم کودکان بی پناه و گرسنه دارد....مراکز خیریه ای هست که باید پیدایشان کنم!
۲) اینجا از حفظ فارسی تایپ می کنم...اگر غلط املایی هست...دیگر از دستن در می رود!
باید اصالت داشته باشی.در چیزهایی ...در اشخاصی ...در کناب هایی در مکان هایی...وگرنه گم می شوی.میان هیاهوی جذابیت و دنیای رنگ به رنگ غربی مخو می شوی.(همانطور که مصطفا گفته )اگر آدرس گم کنی آنقدر نقشه و آدم خوب هست که راه بازگشت را نشان دهد اما اگر چیزی از خودت گم شود هیچ کس نمی تواند کمکت کند...
بالاخره در آپارتمانم جابه جا شدم.اینجا یک ساختمان بزرگ هشت طبقه ست که تمام سوئیت هایش برای دانشجویان طراحی شده.تا ملبورن بیست دقیقه هیا راه است و تازه من معنای زندگی در سکوت را فهمیده ام.همه چیز تازه و وسوسه انگیز است.یک آشپزحانه کوچک و سرویسی و تخت خواب و تاویزیون و میز مطالعه و البته یک پنجره ی روی به آسمان و شهر و رودخانه و ملبورن و خدا...
گفته بودم که در چمدانم خدا جاشد!...یادم نرفت بیارومش.تنها آشنایی که فعلا همه جا با من است.البته با عکس خانواده ام و مهمتر از همه مهراد !...خبرهایی خوبی از خواهرم رسیده که برای مداوای مهراد امیدهایی هست...تو نمی دانی که چه عذابی ست اگر با این همه فاصله خبر ناگواری به تو رسد...من دیشب لحظه ای به این احساس فکر کردم ....مردم...مرگ در یک قدمی!
هنوز کارت داشنجویی نگرفته ام و خیای لز اماکانت را نمی توانم استفاده کنم.برای بهاره ی عزیز که سوال کرده بود : من قرار است دوسال اینجا فوق لیسانس Computer Science در دانشگاه RMIT بخوانم.(هرچند خیلی به تغییر رشته فکر می کنم.باید چند ماهی زبانم را کامل کنم.بریا رشته های انسانی نیازمند تسلط کامل به زبان هستی )
از اصالت هایی که نجاتم می دهد در حوالی کم آوردن...دکتر شریعتی سا با نامه هایی که به احسان ـپسرش ـ نوشته و چه سخت مسئولیتی را بر دوش او که خارج از کشور تحصیل می کند تصور می کند.شب ها بی قرار می شوم که چه باید از این سفر توشه بردارم.و دکتر نراقی عزیز با صدای آشنایش که چه خوب مرحمی ست...و البته ویلاگ!
و تو نمی دانی چه شادی ژرفی ست وفتی کامنت های شما را می خوانم....
سیزده به در خوش!
شهر زیبایی ست.تمیز و خودمانی .خیابان هنوز سبک قدیمی دارند اما ساختمان های سر به فلک کشیده مدرنیته ی شهر را به رخ می کشند.پر از پارک و فضای سبز و رستوران ها و کافی شاپ های مختلف.بارهایی هم هست که اصلا شبیه فیلم های هالیوودی نیست.حتی در تمام فروشگاه ها که قسمت نوشیدنی دارد فضای خاصی حاکم نیست.تابلوهای بزرگی هست که اگر مست در خیابان دستگیر شوی صد دلار جریمه می شوی...مبلغ بالایی ست!
ترافیک ندارد وآنچه تحسین مرا بر انگیخته رعایت قانون مردم است.حتی یک عابر پیاده از چراغ قرمز رد نمی شود.کوچکنرین چهارراه ها هم چراغ عایر و سواره دارند.همه ی مکان های عمومی چنین قانون نانوشته اس هست.دانشگاه بانک فروشگاه...
مردم کمک رسانی هستند.بعضی ها هم خیلی مهربان.از کسی که این چند روز آدرس پرسیدم برخورد بسیار ذوستانه ای داشت.من مشکلی در مکالمه ندارم ـ چیز عجیبی که برای خودم جالب بود اینکه از فروگاه دبی که باید انگلیسی حرف می زدم َبدون ترس و نگرانی شروع کردم و اتقافا خوب هو از عهده برآمدم ـ اما دیده ام کسانی که حتی زبان هم نمی دانند با حرکات دست و اشاره راهنمایی می شوند.این یعنی مردم هیچ تعصب و نژاد پرستی ندارند.
...
ومن خوبم!...پیاده روی زیاد می روم...سرم را به هر کاری گرم می کنم.
دانشگاه خیلی زیبا و بزرگ است.هنوز درگیر خانه هستم که مسئله ی مهمی ست.جابجا که شوم و کمی از جذابیت های محیط کم شود ..احتمالا دلتنگی ها بیشتر خود را نشان می دهند.هرچند شب ها وقتی شریعتی می خوانم ...بگذریم!
اینجا پر از چینی ژاپنی مالزیایی ست...هنوز یک ایرانی ندیده ام!!!!!!!!!!!
ماهي قرمز توي تنگ حرف مي زند ...هپ هپ هپ
پدرم قرآن مي خواند با پيراهن سياه ، مادرم به عكس "مهراد " خيره شده و آن باريكه ي شفاف روي گونه اش ...
صداي يا مقلب القلوب مي آيد...
من گم مي شوم بين چه خواستن ،نمي بينم جايي را ،اين پرده ي اشك كنار كه نمي رود ...
خاك خيس مادربزرگ ،سفره ي هفت سين مزار جوان 18 ساله در بهشت زهرا ...
چهره ي نگران خواهرم و زيباترين لبخند كودكش ....مادر جواني كه امسال كودكي از دست داد...هم تختي مهراد !
بليت سفر..روي ميز اتاق ...5 فروردين...ويزايي كه 29 اسفند از راه رسيد ..آخرين ميهمان ناخوانده ي سال
چه گيج مي شوم در چه خواستن، در صدا كردن كسي ، در نيت فال حافظ
من تمام مي شوم ...!
هنوز كسي خبر ندارد... درجه ي يك ها.همسايه ها نه.دوستانم هم....آخر فرصت نشد.شب عيد است.هركسي به كاري با نزديكترين اعضاي خانواده اش. خودم دو روز پيش فهميدم.آخرين بليت ممكن.آخرين تماس با دانشگاه.حتي "جذبه " قبلي ام آمادگي شنيدنش را نداشت.بايد تغيير فضايي مي دادم.بوي بهار و شروع تازه اي ...و من !....
خبر رفتنم بي مقدمه شد اما اين قضيه به يك سال و نيم پيش بر مي گردد.همه ي آن روزهايي كه عين آونگ آويزان بودم .همه ي آن روزهايي كه زندگي معنايش در "بودن يا نبودن " يك كودك خلاصه شد...يك سال ونيم زمان كمي نيست....
حالا در آستانه ي آن تغيير بزرگم! آنقدر بزرگ كه طول و عرض جغرافيايي اش بين نيمكره ي شمالي تا جنوبي ست.آن طرف خط استوا .
با آنكه منتظرش بودم و مي دانستم كه زمانش دير يا زود فرا مي رسد اما هر لحظه كه نزديك تر مي شوم به "پريدن " حس غريبگي با ماهيت تجربه بيشتر بيشتر مي شود.دلتنگي ها و بغض هاي عاطفي به كنار ،من يخ مي كنم و دوباره گر مي گيرم كه چه بساطي ست در جان و روحم! هم زماني اش با تغيير فصل و نوروز شده مزيد بر علت اين حس غريب _غريب _غريب!
دوستي كه خارج از ايران است در جواب من كه گفتم : هنوز باورم نمي شود
گفت : وقتي در فرودگاه مقصد پياده شوي و خودت را تنهاي تنها بيابي ،باورت مي شود...
حتي چنين مواجه ي بزرگ با سفر هم نمي تواند شكوه "بهار " را كم كند...
طبيعت كه جان بگيرد از عشوه ي بهار و درختان آبستن شوند از عشقي دوباره ،روح ما هم قرار مي گيرد كه آرامش همين نزديكي ست...ميان هفت سين سفره ي نوروز باستاني ايراني ....
بهاران مبارك