تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

تقديم به رنج _سالها تنهايي يك  بزرگ مرد

مشتي استخوان بود كه بر شانه ي لرزان مردها مي رفت .

خاك سردي كه بر كفن سفيد مي ريختند ، حجتي بود بر باور مرگ.

فرزندش ، نزديك - نزديك  مانده بود تا شاهد دفن او باشد .

پيش تر ها  خاطره ي مادر ،آن سايه ي نامهرباني بود كه در شير خوارگي  تنهايش گذاشته بود و او در تمام  اين سال هاي بي مادري ،همه ي عشقي كه دريغش كرده بودند  را به دوستان ،همسر و فرزندان خود داده بود...

و امروز ميان خواهر و برادرهاي ناتني او هم به نام فرزند ارشد مادر فرا خوانده شده بود.

از چه بود اين گريه ي عميق و بي وقفه براي كسي كه در زندگي هرگز كنارش نبود ؟

بي مادر شده بود...

+++++++++

هيچ شعري تا اين اندازه متاثرم نكرده بود كه خواندن دوباره ي شعر شهريار در روز _ مرگ _مادر _آن بزرگ مردي كه نزديك من است ،هم او كه سالها از سايه ي مادر محروم بود اما در روز مرگش ،تنهاتراز هميشه گريست...


اي واي مادرم

آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله‌اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگي ما همه جا، ول مي‌خورد
هر كنج خانه صحنه‌اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود
بيچاره مادرم


هر روز مي‌گذشت از اين زير پله‌ها
آهسته تا به هم نزد خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد


با پشت خم از اين بغل كوچه مي‌رود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصله‌دار
او فكر بچه‌هاست


هر جا شده هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن همه برف است كوچه‌ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من


آمد چهار طفل ديگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال
هر شب درآيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يك عشق نيمه جان


مادر بخواب خوش
منزل مبارك
آينده بود و قصه بي مادري من
ناگاه ضجه‌اي كه به هم زد سكوت مرگ
من مي‌دويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاك


خود را به ضعف از پي من بازمي‌كشيد
ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه
خود را به هم فشرده مي‌خزيدم ميان جمع


ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو


مي‌آمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب مي‌كنند
پيچيده صحنه‌هاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوفناك هم مي‌گريختند


مي‌گشت آسمان كه بگويد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان


مي‌آمد و به مغز من آهسته مي‌خليد
تنها شدي پسر
باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض


پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دل‌شكسته بود
بردي مرا به خاك سپردي و آمدي
تنها نمي‌گذارمت اي بينوا پسر
مي‌خواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

Thu 28 Feb 2008| ||


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست