تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

 +اندیشه ورزی +

بالا پايين .پايين بالا .آونگ شده ام.نه  دستم به آسمان مي رسم نه پايم به زمين.

گيج گيج كه مي خورم ، قلبم مي ايستد.آشنا نيست .هيچ كجا و هيچ كس.شايد اشتباه آمده ام؟ ! آنوقت است كه شك شروع مي شود.ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود.

صداي اذان مي آيد.مي دوم كنار پنجره .همان امن ترين عبادتگاه .براي خدا دست تكان مي دهم.محلم نمي گذارد. بغض مي كنم كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده.من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام.

مي روم ميان مردم.زمستان زورش را زده.بوي بهار مي آيد.خانه تكاني و لباس هاي نو. من شاد نمي شوم.نگاهم در دستان يخ زده ي پسرك فال فروش جا مي ماند.نه صد تومني من به درد او مي خورد ، نه فال او به زخم من.هنوز مي چرخم. چه كار كنم كه باري از دوش كسي بردارم؟ چه كار كنم كه اين تن_ سالم _ بي درد دين خود را به جانهاي بيمار ادا كند؟ هيچ ! ...ناتوانم!

بالا پايين .پايين بالا...

شب_ خوب آمد .اما خوب نمي شوم."روشن نيست..."براي خودم.براي هيچ آشنايي روشن نيست ."به كجا چنين شتابان ؟"شتاب ندارم ديگر.شب نرود كه روز بيايد .تقويم را ورق نزنم كه روزهاي جواني ام بگذرند.مي خوانم.غصه هاي ديروز را .يك هفته ي پيش.يك ماه قبل.همه را شاهد دارم.در برگ هاي كاهي دفترم...هديه بود...من بغض هايم عميق تر شده اند.دردهايم بيشتر.اما حس تلخ يكسال پيش را امروز هم دارم.واضح تر است.نوع رنجي كه مي كشم.درد دانستن دارم كه بود.از همان اولش بود.پس چرا تلخم ؟نايستاده ام هرگز!حركت عمودي آونگ گواه تلاشم است در رسيدن ... مگر نه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد؟براي كسي كه مي رود.كسي كه رنج مي كشد...ناگهان شاد مي شوم.در دل_ تاريكي. بالا و پايين مي شوم اما حالم به جا آمده.همين ترديد ، شك مقدس ...تلنگر تو ، نجاتم داد.نه اشتباه نيامدم.غلط انتخاب نكردم...زمين سنگلاخ است! *

+++++++++++++++++++++

           بعد از روزگفتارهاي دلنشين و پر محتواي دكتر نراقي كه خاطره ي عميق لمس آن لحظه ها ، هرگز از ذهن و قلبم پاك نمي شود،گوش دادن به دوره ي سخنراني هايشان را شروع كردم گفتاري دباره ي"غم و شادي " در سه بخش تنظيم شده است كه بسيار به كارم آمد.اينكه انسان هاي متوسطي چون ما چگونه با خوف و رجا زندگي مي كنيم.

     يا از عاقبت كارهايمان و خدا مي ترسيم يا كارهايي در جهت رضاي او انجام مي دهيم و اميد داريم كه جواب دهد.بيشتر ما گرفتار "امل " هم هستيم.آرزوي سراب گونه اي كه براي تحقق اش هيج زحمتي نكشيده ايم .بسته به اينكه  در زندگي چه قدر با خوف قدم برداريم يا منتظر رجا باشيم و يا در خيال امل باشيم ،غم و شادي هاي ما هم زاده مي شوند. و باز اينكه در فرهنگ عارفانه ي ما ارزش غم و اندوه بالاتر از شادي و بي خيالي ست.گرچه عرفاي بزرگ ما به شادي واقعي رسيدند چرا كه غم به معناي اندوه وجود ندارد.هرچه هست توجه و تلنگرهاي اوست و لا غير.مولانا شادترين عارف ها است با آنهمه رنج هاي عميق كه تاريخ گواه است.

آنچه ذهنم را بيشتر درگير كرده اينكه ما در چنين روزگاري كه امكان سلوك عارفانه نداريم ،چگونه از پس غم و شادي هايمان بر بياييم؟ جواني ما از بيرون  صرف سرخوردگي از اجتماع و شرايط نامناسب  و از درون دچار آشفتگي هاي عميق شده .احساس مي كنم نفس سخن دكتر نراقي در اين روزگار مي تواند چنين تعبير شود كه غم از نگاه_ دنيايي ما ،غم است .اما اگر در خود بپرورانيم كه در ره حقيقت گام برداشتن ،خود _شادي ست .بي درنظر گرفتن نتيجه ي اعمالمان و بي توجه مستقيم به آنچه شرايط بر ما تحميل مي كند ،مي توان به شادي دروني رسيد.آنوقت مي بينيم بيماري كه  ما را مستاصل مي كند ، شكستي كه در زندگي عقبمان مي اندازد ،انتخاب اشتباهي كه فرصت ها را از ما مي گيرد ،همه همه تجربه هاي يك روح جستجوگر_ حقيقت است و اينگونه ناكامي هاي ظاهري  لازمه ي اينچنين زندگي ست...

يك لحظه داغم مي كشي ،يك دم به باغم مي كشي                        

                                   پيش چراغم مي كشي تا وا شود چشمان من

 

Mon 18 Feb 2008| | |

 + هنر +

ماهنامه ي فيلم نگار فيلنامه ي كامل   There   will be bloodرا در شماره ی بهمن خود چاپ کرد.نامزد هشت اسکاری امسال که اطلاعات زیادی هم در مجلات سینمایی و روزنامه ها تاکنون از آن چاپ شده.اینکه کی اصل فیلم را پیدا کنم نمی دانم اما خواندن فیلنامه اش تجربه ی تکان دهنده ای بود.هم از لحاظ علاقه ی شخصی خودم به فیلمنامه و سینما و هم تصور دیدن چنین فیلمی که قسمتی از تاریخ آمریکا را به تصویر می کشد( زمان کشف نفت در ایالت های کالیفرنیا و مکزیکو سیتی و نحوه ی برخود آمریکایی ها با این پدیده ).در کنار تحلیل روانشناسی آدمی که با تجارت نفت از این رو به آن رو می شود. صفت حرص و آزمندی آدمی رادراین فیلم می توانی لمس  کنی و لحظه لحظه سقوط شخصیت اصلی را که در این مسیر با مشکلات و موانع بسياري روبرو می شود!مسئله ی ایمان هم به طرز باریکی وارد داستان می شود که پانزده ی دقیقه ی آخر فیلم شک می کنی به همه ی آنچه که از ابتدا کلیسای مقدس نامیده می شد...

اسکار شیک و پر زرق و برق هالیوودی شاید حق "خون به پا خواهد شد " را ادا کند شاید هم سرنوشت فیلم های اسکورسیزی را پیدا کند.اما چه برنده شدن چه بازنده شدندش  ارزش های بالای فیلم را  کم و زیاد نخواهد کرد.کارگردانی را می شناسم که همیشه اعتقاد دارد :

" فیلم ها منبع مهمی از ایمان و شناخت هستند "

Sat 16 Feb 2008| | |

+ پنجشنبه هاي پر جذبه +

چشمانم را كه باز كردم ،خود را در سلول تنگ و تاريكي در زندان يافتم.ناگاه كورسويي از پنجره ي كوچك شيشه اي كه به ميله هاي سترگ تكيه داده بود ،چشمانم را نوازش داد.برخاستم . افتان و خيزان خود را به پنجره رساندم.از پنجره بيرون را نگريستم.آسمان بود ...چه چيزي براي يك زنداني مي تواند خوشايند تر از آسمان باشد.آسماني كه آزادي را برايش تداعي مي كند...پنجره برايم روزني شد به عالمي  ديگر ،وسيله اي براي ارتباط با آسمان ،عاشق پنجره شدم.با وجود تمام زشتي هايش .چرا كه اين پنجره ي كوچك و كدر و بي روح ،هر آنچه كه ديوارهاي عظيم سلول ،پاسبان هاي جاندار ،مردمان نجيب و دنياي كبيرشان از من دريغ داشته بودند ، به من هديه مي كرد.

پنجره برايم عزيز شد.مقدس شد ،زيبا شد.نگاه هاي عاشقانه ام را همواره به پنجره مي دوختم.ولي پس از پنجره آسمان آبي را مي ديدم.ديگر متوجه پنجره نبودم.چقدر بايد ابله بود تا توانست شيشه يك پنجره را ديد نه آسمان پشت آن را؟ چه كسي مي توانست بفهمد كه پنجره را مي نگرم يا آسمان را؟حتي خود نيز نمي دانستم كه آسمان را بيشتر دوست مي دارم يا پنجره را!ذات پنجره با ذات آسمان در هم آميخته بود...

از همين رو ست كه مي گويم براي يافتن دريا ،نخست بكوش تا لطافت يك قطره را لمس كني .وگرنه دريايي كه در ذهنت نقش مي بندد ،جز فريب سرابي بيش نيست.

 رزاس عزيزم ،آن هنگام بود كه فهميدم تو را چگونه و چه قدر دوست مي دارم!

                                                                                                          دوستت دارم.

                                                                      نامه اي از شاندل براي رزاس *

     

++++++++++++++++++++++++++++

  اين مطلب متعلق به سال ها پيش است كه در دفتركم نوشته بودم .امشب تصادفا خواندمش .خيلي عميق تر از بار اول فهميدش.شايد بخاطر كهولت سن است يا طراوت جواني يا تغيير نگرش به زندگي...يادم افتاد 14 فوريه روز عشاق آن طرف آبي هاست...و تلخ تر اينكه چه بسيار جوان هاي هم سن و سال خودم در ايران  چنين روزي را به تقليد جشن مي گيرند...شكلات ،عروسك ،گل رز...هنوز اندك غيرت آريايي مانده است كه حداقل روزي پارسي را براي پاسداشت عشق جشن بگيرم.(  29 بهمن ـ سپندار مذگان ايرانيان باستان ) ...بگذريم كه خيلي ها حتي مناسبت valentine  را نمي دانند كه چه حادثه ي غم انگيزي را پشت سر خود دارد!!!

 

و اين هم براي حرمت عشق كه نيازي به تاريخ تقويم ها ندارد تا يادآوري شود!

 

    تا آن زمان كه بشر آرزوي ديدن آسمان را داشته باشد

                                ،مي توان اميدوار بود كه عاشق پنجره هاي زميني شود...

Thu 14 Feb 2008| | |

 + مينيمال +

 _ ناراحتم.

_از صدات معلومه.

_نه  اينكه غميگن باشم ....منظورم اينه كه "جاي خودم نيستم " براي همين احساس راحتي نمي كنم.

_خب برو بشين جاي خودت.

_مگه دست منه؟

_دست تو نيست ،پس دست كي؟

_حالم از اين تيپ حرفهاي اميدواركننده ات به هم مي خوره...تو نمي فهمي درد ،چي؟

_تو  كه مي فهمي بگو چي.

_هركسي دردهاي خودش رو داره...به همان اندازه هم مفهوم درد ها با هم فرق مي كنه.

_به هرحال اگر درد خودت را خوب توصيف كني ديگران مي توانند وجه اشتراك هايي را پيدا كنند...بالاخره همه ي ما  آدميم ديگه!

_دردم "منه"...يعني خود خود خودم!

_خب اينكه درد خيلي هاست...

 

Sun 10 Feb 2008| | |

 +شرح حال +

بارها از جلوي سينماهاي جشنواره فجر رد شدم اما با احساس هنر دوستي خودم مبارزه كردم كه يكي از تماشاگران جشنواره بيست و ششم نباشم.درونم فرياد است كه بايد جايي اعتراض خود را نشان دهم.اينكه آن ديگران  با خودكار قرمز روي علايق و باورها و برداشت هاي ديگران خط بكشند چرا كه آن نگاه ها را قبول ندارند ،توهيني ست به همه ي اعتقادم به هنر !نامه ي جمال شورجه در پاسخ به اعتراض هنرمندان هم كه هنوز اعتماد بازتاب هايش را چاپ مي كند ،تير خلاصي ست براي اين جنگ نابرابر!

چيزي كه بيشتر از اين اتفاق عذابم مي دهد ،استقبال مردم از اين فاجعه ي هنري ست.چه صف هاي طولاني براي رزو بليت تشكيل شد و مي شود.نقد ها و تحليل ها شروع شده اند.خوب ها و بد ها!هرچند همه با افسوس در ابتداي اظهار نظر هاي هنري اشان ،آه مي كشند كه جشنواره امسال جشنواره نيست!!!

مي توانم پيش بيني كنم كه همين مردم براي انتخابات هم حضوري باشكوه خواهند داشت.هرچند هر روز تيتر يك روزنامه ها روند انتخابات غير دموكراسي و رد صلاحيت هاي بي دليل است!!!

 فيلمساز نيستم و نمي دانم براي ساخت يك فيلم چه رنج ها و مرارت هاي پيش بيني شده و نشده بر سر كارگردان و تهيه كننده و بازيگران و عوامل ديگر فيلم آوار مي شود.حتي نمي توانم حساب شب هايي را داشته باشم كه فيلمنامه نويس با سوژه و شخصيت ها كلنجار مي رود  و داستان در نمي آيد...به همين دليل نمي توانم جاي همه ي آنان باشم ،نمي دانم اين خواسته منطقي ست  كه در اين آشفته بازار مكاره به نشانه ي اعتراض به فيلم هاي حذف شده ،فيلم هاي ديگر خود را از جشنواره و بند و بساط مسابقه بيرون بكشند!!!

كسي به تماشاي فيلم ها نرود ،كسي فيلمي را به اجرا نگذارد تا شايد جشنواره ي خالي بدون تنديس ها ي بلورين ، اقتدار به فنا رفته ي هنر را بازگرداند؟

ببخشيد مرا!!! اما احساس مي كنم هر كسي بايد در يك جامعه ي مدني رو به رشد حق خودش را مطالبه كند.هنر براي هنر بايد از حق خود نگذرد!!! اگر هنر بخاطر هنر اعتراض نكند ،چه ناجي بايد بيايد و اعتراض خود را فرياد زند؟!!!

شايد نويسنده ي نمايشنامه ي افرا!پسر عموی خيالي !...

كاش دنيا هم به مهرباني بيضايي بود تا دلش براي برهم خوردن خواب خرگوشي تماشاگرانش بسوزد و درست جايي كه بايد واقعيت تلخ را به نمايش كشد و همه را واقف به عمق مصيبت جامعه كند ،كسي را از خارج از صحنه به داستان پرتاب كند تا همه دوباره به خواب روند كه "چه خوب!افرا هم خوشبخت شد!" *

--++-- سخني در باب "افرا يا روز مي گذرد " --+--

* افرا را ديدم.پر كشش و با شكوه.مدت ها بود صحنه ي تئاتر ،چنين هماهنگي و روايت ساده و شخصيت هاي نابي را به خود نديده بود.وقتي استاد بيضايي سكان اين كشتي را به دست گرفته باشد ،وقتي هر كدام از بازيگران نماينده ي يك قشر جامعه باشند  و همه از عهده ي نقش به خوبي بر بيايند،وقتي داستان ساده و خطي تعريف شود اما سبك را در خودش به خوبي اجرا كند ،وقتي صحنه با موسيقي تغيير كند بي آنكه تماشاگر را از فضاي داستان بيرون كشد ،مي شود احساس خوبي  داشت در انتها و ساعات نمايش را جزء گذران عمر حساب نكرد.مي شود از هنر لذت برد.مي شود بازهم معتقد شد كه تئاتر بزرگترين هنرها ست.

اما ،وقتي هنر را رسالتي بدانيم كه گوشه اي از واقعيت را به تصوير كشد ،دلت مي خواهد از استاد سوال كني اگر پسرخاله خيالي بر نمي گشت و نويسنده ديالوگ پر از حقيقتش را پايان مي داد و صحنه تاريك مي شد و حس تلخ تماشاگر باقي مي ماند كه در دنياي حقيرانه ي افرا و همسايگانش راه اميدي نيست...شايد شايد تماشاگر پي مي برد كه جامعه بي رحم تر از آن است كه دل به روياها بسپاريم.باور كنيم كه افرا نمونه ي صداقت جامعه اي ست كه در خرافه ،ارزش گذاري هاي غلط و فقر دست و پا مي زند.جامعه اي كه ثروتمند غني تر و فقير نادارتر مي شود و بهتان و ظلم جزء لاينفك آن است.راستي اين جامعه براي همه ي ما آشنا نيست؟!!!

پيرو نوشته ي قبلي ام به استاد حق مي دهم.چرا كه هنرمند است.قرار نيست مصلح اجتماعي باشد.قرار نيست هنر فداي ابزار شود.احساس مي كنم دغدغه ي بهرام بيضايي در نمايش افرا نشان دادن ناراستي ها ي جامعه بود اما در آخر مي خواست قدرت رويا و اميد به آينده نشان دهد.چرا كه رسالت اصلي هنر بازگرداندن انسان ها به شادي و زندگي ست.درست است كه نويسنده شخصيتي بود كه از بيرون به داستان تزريق شد اما ديالوگ به ياد ماندني او حجت را تمام كرد."با اين پايان تلخ چه كنم؟ چگونه نمايش را در اين مرحله رها كنم ؟وقتي چپ و راست هر دو يك حرف مي زنند ،چه فرقي مي كند به كي گوش دهي؟ جواب آروزهاي افرا را چه كسي مي دهد؟...نبايد كاري كنم تا روح اميد زنده شود ؟"  _ با عرض پوزش از استاد ،جملات را حفظ نیستم.آنچه در ذهنم باقي مانده بود ، بيان كردم _

آري ، هنر تنها جايي ست كه مي توان اميد را باور كرد.ولي چرا كسي براي هنري كه دارد زير هزار گيوتين بد فهمي ،له مي شود و فراموش مي شود ،كاري نمي كند؟...مگر هنر تنها نقطه ي نيست كه اميد را زنده مي كند ،حال آن ديگران دارند خود هنر را مي كشند...

 

Wed 6 Feb 2008| | |

 

"تراژدی ما امروز ترسی جسمی، جهانی . همگانی است و آنچنان دیر پاینده است که اکنون حتی می توانم آن را بر خود هموار کنم.دیگر از مشکلات روحی خبری نیست تنها این سوال در میان است چه وقت از هم پاشیده خواهم شد.از این رو مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتن هستند، مشکلات دل آدمی را که با خود در جنگ هستند از یاد برده اند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز خواهد بود زیرا چیزی جز این در خود نوشتن نیست در خود عذاب و عرق ریزی نیست" *

 اين جمله هاي ناب مي تواند فقط متعلق به نابغه ي 163 سانتي ادبيات آمريكا باشد."ويليام فاكنر" هنگام دريافت جايزه ي نوبل در 1950 سخنراني ايراد كرد كه گرچه آن روز به دليل لهجه ي جنوبي و فاصله ي زياد تا ميكرو فن كمتر كسي متوجه شد ،از فرداي آن روز تا امروز جزء بهترين سخنراني هاي جايزه نوبل شناخته شد.*

اين روزها درگيرم.درگير يك سوال .اسمش را چه مي شود گذاشت .نشانه ها يا تصادف يا هرچه ، كه اتفاقا در دنياي بيرون هم چيزي شبيه اين سوال را شنيده ام.مصاحبه ي خوب و كامل محمد حسن شهسواري در روزنامه ي اعتماد  درباره ي نسل جوان داستان نويس ايران ،يكي از اين نشانه ها بود.يا نوشته "تقواي نويسندگي " از  وب لاگ خواب بزرگ و يا حتي نوشته ي "اگر ويرجينيا وولف..." صادق عسگري در سورئاليست.بايد خوانده شوند تا نبض نوشته ي من هم دستتان بيايد.

دغدغه ام حالاشده  صحبت با جوانان داستان نويس مثل خودم. يعني همه ي آنهايي كه در اين فضاي مجازي آلونكي دارند._وب لاگ ،سايت _ يا اصلا ندارند اما مي نويسند.كل حرفم اين است :"داستان از چه و براي چه"  ساده تر  : يعني چه مي نويسيم و براي چه مي نويسيم.شهسواري حرف هايي قشنگي زده است.اينكه نسل داستان كوتاه نويس ايران شبيه خرگوش عمل مي كنند.جستي مي زنند و كاري خوب ارائه مي دهند اما حركتشان لاك پشتي نيست.يعني تدوام ندارد...مرا ببخشيد يا نبخشيد مي خواهم كمي متهم كنم.هيچ كس را.خودم و جوانان شبيه خودم.همه ي مايي كه فكر مي كنيم بايد فقط نوشت.يعني در لحظه كه واژه  آمد ،شروع كنيم.پشت سر هم و پر غلط.بي توجه به زبان و سبك.سوژه مهم است و الي ماشاءا... در جامعه ي كنوني ايران بسيار است.اعتراض هاي بي صدايمان را بنويسم.چالش هايي كه با فرهنگ و ضد فرهنگ داريم.عصياني كه در مقابل سنت مي كنيم.تبعيض زنان .ناكامي هاي دانشجويي.داستانهايي با مضنون مسايل جنسي.گير دادن به مسايل اساسي انديشه :مرگ ،دين ، خدا ....اسمش را هم مي گذاريم :پست مدرن! ...

نمي دانم مقصر اصلي كيست اما يك طرف قضيه پاي ما جوان ها مي لنگد.از تحليل جامعه شناسي اين موضوع مي گذرم ._ نه صلاحيتش را دارم نه قصد مطرح كردن آن را در اينجا _ اينكه اديبات ايران دارد روزهاي بدي را پشت سر مي گذارد.

در كار گاه داستان نويسي آقاي سناپور _ ارادت خاصي به اين نويسنده فروتن و اثرهاي ماندني او دارم _ اولين چيزي كه ياد گرفتم بازگشت به گذشته بود.خواندن آثار برتر گذشتگان مخصوصا بزرگان داستان نويسي ايران.كاري كه تا قبل از اين برايم سخت بود.انجا فهميدم اتفاقا اين اولين قدم است كه  در كنار قدم هاي بعدي كه آشنا شدن با ادبيات جهان و نويسندگان مطرح است ،كامل مي شود.پيش تر ها دلم داستاني مي خواست كه همه ي چهارچوب ها را بشكند.من هم يكي از اعضاي همين نسلم.شتاب زده و مدعي و خواهان همه  حقوق پايمال شده.اما عميقا به عنوان يك دوستدار ادبيات احساس مي كنم كه حيف است ادبيات قرباني بازي اين روزگار شود.ادبيات كمال بالاتري را مي طلبد كه نقطه ي آغازش از ذهن خود نويسنده شروع مي شود.بايد اين نگاه عميق در درون ما شكل بگيرد تا در بيرون با واژه ها خوب ايفاي نقش كنيم.بايد ياد بگيريم كه در درجه ي اول ادبيات يك هنر است .اين هنر اگر شعوري پشت خود داشته باشد و البته به درستي فهميده شود مي تواند به عنوان يك ابزار براي انتقال مفاهيم زندگي به كار برده شود.كاري كه ادبيات جوان ايران دارد انجام مي دهد،برعكس است. هنر فداي ابزاز شده است!

وقتي ساعت ها تو نت وب گردي مي كني و داستان هاي مختلف از افراد شناس و ناشناس مي خواني يا در كتاب فروشي هاي هر روز مجموعه داستان و بلكي رمان تازه مي بيني ،اما با اثري خارق العاده روبرو نمي شوي،تازه عمق فاجعه را در مي يابي.آن وقت خيلي عميق تر معناي جملات فاكنر را مي فهمي.

"نفرین بر تلاشهایشان سایه افکنده، سخن از شهوت می گویند نه از عشق، از شکستهایی دم می زنند که در آنها هیچ کس، هیچ چیز ارزنده ای نمی بازد. از پیروزی هایی که در آن امید نیست و از همه بدتر رحم نیست، رافت نیست. غم هایشان از دردهای نوع بشر مایه نمی گیرد و آهی به جا نمی گذارد، سخن از دل نیست بلکه از غده است."

آري سخن از دل نيست .از غده است! ما بايد از خودمان شروع كنيم.از ذهن خود.همان جايي كه داستانها شكل مي گيرند.شخصيت ها ساخته مي شوند.بايد آنجا را تعمير اساسي كرد.اين روزگار چه درست چه غلط دارد جلو مي رود.آنچه كه از ما باقي مي ماند ،آثار ماست.هيچ فكر كرده ايم كه براي نسل بعدي چه داريم ، هديه ببريم؟آيا نسل بعدي از ما مي پذيرد كه به دليل شرايط نامساعد بيروني ،ما هم از درون خود سازي نكرديم؟ادبيات را پاس نداشتيم چون جامعه بهايي براي آن قائل نبود ؟نه خوب خوانديم نه خوب نوشتيم ،چون پر از فرياد دادخواهي و عدالت طلبي  بوديم؟

مطمئنم نسل بعدي اين پاسخ ها را نمي پذيرد...!

+++++++++++++++++++++++++

متن كامل سخنراني را از اينجا مي توانيد بخوانيد.

Wed 30 Jan 2008| | |

+ مینیمال +

صبح اول وقت بود كه آن حرف را به من گفتي.

من رفتم سر كار .ناهار خوردم.خوابيدم .تئاتر رفتم.شام خوردم.

آخر شب كتاب مي خواندم كه تازه حرفت راشنيدم.

كتاب از دستم افتاد.*

++++++++++

    *: تاكنون ،تجربه ي اين را داشته ايد كه بعضي جملات و حرف ها ، مدتي بعد از آنكه گفته مي شوند تاثير واقعي خود را بر روح و جسممان مي گذارند؟اين تجربه هاي ناب باعث رنج عميق يا شادي پايدار مي شوند.تجربه ي شخصي من حكايت آن دارد كه معمولا اينگونه حرف بار واقعيتي را به دوش مي كشند كه ذهن آدمي در مرحله ي اول شنيدن ، توان تحليل آنها را ندارد.نمي دانم چه مي شود كه  در ساعتي از شبانه روز ناگهان سنگيني واژه ها را درك مي كنم.يا استيصال است كه عاجز از تحليل آنم يا شوقي مضاعف كه عجب پرتي بودم تا حالا منظور حرف را نگرفتم.

 

 

-

Sat 26 Jan 2008| | |

  + شرح حال +

بايد كنارت بشينم.بگذارم تا خلسه ي با تو * بودن همه ي خستگي ها رو ازم بگيره.بايد بگذارم تا نورت بره تو قلبم و همان چند  نقطه  ترديد پراكنده رو پاك كنه.

برگردم به دل بستگي هاي ساده ...همان ها كه دلم را شاد مي كند بي بهانه...خواندن يك شعر .زمزمه كردن يك ترانه .آب دادن به گلدان هاي خانه.بشنيم كنارشون و با آنها حرف بزنم."چرا برگ هات زرد شده ،طاقت بيار ،بهار تو راهه "

برم كنار آينه و توجه نكنم كه گودي زير چشمانم هر روز داره بيشتر مي شه.گل سر تازه به موهام بزنم.بخندم كه نكنه  رنگ خنده يادم بره.راستي لاك هم بزنم ،ياسي .حالت دستام قشنگ مي شه .آن عطري هم كه دوست دارم بزنم.

يادم باشه حتما در اتاقم را قفل كنم تا هيچ دلواپسي بي اجازه وارد نشه.تلفن هم قطع كنم تا همه ي خبرهاي بد پشت خط بمونند.بعد داستان بنويسم.هرچي كه دوست دارم.كتاب بخونم.همه ي آن ناتمام ها را تمام كنم.چايي گرم و شكلات.گهگاه به پنجره بيرون هم نگاه كنم .

بعد چراغ را خاموش كنم."Yanni " گوش بدم.آلبوم "Live At Acropolis " .آهنگ اول كه با صداي دست آنهمه آدم شروع مي شه.پراز هيجان زندگي.انگاري از بالاي يك كوه برفي سر مي خوري پايين.بعد هم آهنگ چهارم.آن پيانوي نرم كه تو عميق ترين لايه هاي روحت لانه مي كنه.اين دفعه رو ابرهايي.سبك سبك.

بعد هم بخوابم.يه خواب عميق.رويا بسازم توي خوابم.** برم دشت آلاله ها و دنبال "مهراد " كنم.آره .مهراد بزرگ مي شه و من تو گل ها دنبالش مي كنم.الكي خودم را مي اندازم زمين تا او برنده بشه.بياد بالا سرم و داد بزنه :

 _خاله باختي!باختي! بايد بستني بدي.

++++++++++

      *: "تو" يعني همان دروني ترين لايه ي خودت كه رها از همه ي دل واپسي ها و خستگي ها به اين من بيروني آرامش مي ده.براي هركسي يه تعبير داره.مهم آن حس رهايي كه تو را عميقا شاد مي كنه.

 

 ** : رويا ساختن كار جالبي ست.براي ما آدمهاي امروزي در اين دنياي واقعي درگير همه ي آنچه كه چشم ها مي بينند شده ايم ،كار باور نكردني ست.اينكه  چشمها را ببنديم و با ذهنمان سفر كنيم.   .به جايي كه دوست داريم.تك تك اجزاي مكان را به ياد بياوريم.مثل فيلم "Inside Sea " كه آدم قطع نخاعي مي رفت كنار ساحل دريا و با معشوقه اش پياده روي مي كرد.

Tue 22 Jan 2008| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست