تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

 

وقتي حس مي كني قسمت اعظم زندگي ات به شنيده شدن صدات بسته است، رنج زاده مي شود.

درست آن لحظه اي كه رنگ زندگي عوض مي شود.پرده مي افتد و تو همه ي خرابه هاي پشت سرش را مي بيني.آن وقت دلت مي خواهد چشم ظاهرت را ببندي تا چشم دلت باز بشود...همان لحظه هست كه مي بيني يه جايي حساب دو دوتا چهار تاي زندگي به هم ريخته.نمي تواني تو اين لحظه هاي بحران فقط با عقلت جلو بروي.اگه اينطوري بشه مي تركيدي!...بمب! مغز انساني در نيمه هاي شب تركيد...آن چيزي كه اين وسط داره رنج كشيدن را متعادل مي كنه ، قلب توئه.آن وقته كه مي شود از خودت سوال كني چرا حتي وقتي كه انساني دچار مرگ مغزي مي شود ،به او مرده واقعي نمي گويند چون قلب هنوز مي تپد.يعني من هنوز زنده ام تا رنج بكشم.

يكي از شب هاي تاريخ بود كه قلبم ايستاد.آن وقت بود كه فهميدم رنجم آنقدر عظيم شده كه قلب هم مي خواهد شانه خالي كند.آن وقت بهانه مي خواستم براي يه گريه ي واقعي.يه گريه بلند و بي وقفه كه التماس قلبم كنم  كه برگرده.همه ي غصه هاي كوچك و بزرگ زندگي بيست و چند ساله ام را كه گذاشتم كنارهم ،ديدم منت بازگشت يك لحظه ي تپش قلبم را نداره. چقدر آن لحظه خالي شدم.من هيچي نداشتم هيچي هيچي تا بگذارم وسط  ...

مرگ تدريجي ست اين بي قلبي.حالا روزهاست كه بدون قلبم!...تمام توانم جمع شده تا اين رنج عظيم را به دوش بكشد ولي مي دانم كه دارم سكندري مي خورم.تنها رمقي كه دارم اينه كه گريه كنم.

بهانه ها هم زيادند...

    نام : شايان

   سن :7 سال

   بيماري : سرطان مغز استخوان

  توضيحات : .صاحب بدن  مچاله شده ي يازده كيلويي. ..مادرو پدرش ديگر خسته شده اند

   

    نام : علي

   سن :15 سال

   بيماري : از كار افتادگي هر دو كليه.ضعف سيستم ايمني.

    توضيحات : عفونت سراسر بدن را گرفته.زير دياليز.مادرش فارسي نمي داند.پدرش شب ها تو راهرو بيمارستان مي خوابد.بيمه نيستند.هزينه ي درمان بيمارستان دولتي هم برايشان سنگين است.

 

   نام :كودكي كه قلب من است.

   سن : آنقدر كوچك كه خاطره اي از اين دنيا بر نداشته.

   بيماري : تشخيص داده نشد

   توضيحات : عقل جواب نمي دهد.باشد تا قلب كاري كند...

  

    نام : علي اصغر

    سن : 6 ماه

    بيماري : العطش

   توضيحات : عظيم ترين رنج بشري

 

 

Thu 17 Jan 2008| | |

 + شرح حال +

12 سالش است.سرش يك تار مو هم ندارد.هفته ي پيش پاي راستش را قطع كردند.شيمي درماني جواب نداده است.در نگاهش سهمش را از زندگي فرياد مي زند كه آوار مي شود بر همه ي بود و نبود زندگي ام.

++

روستاهاي اطراف اردبيل و مشكين شهر و چندين شهر شمالي كشور يك هفته در سرماي زير ۳۰ درجه با قطعي دائمي برق مواجه بودند.راديو و تلويزيون در كنار رضازاده _قهرمان ملي _ از مردم مي خواهند روح همبستگي خود را نشان دهند و در مصرف گاز صرفه جويي كنند كه زمستان همه را غافلگير كرده است.

يادم مي آيد در كتاب جغرافي آن نقشه هاي رنگي كل دنيا ،ايران دومين كشور دارنده ي گاز طبيعي بود.

++

حالا شده است 20 روز كه از عده اي جوان در زندان اوين هيچ خبري نيست.امتحان كارشناسي ارشد برگزار مي شود بي آنكه غيبت  شاگرد اول هاي  شريف و اميركبير و علامه  نظر هيچ شركت كننده اي را جلب كند.جاي خالي دوستان سبز.

++

دانش آموزان چيني شيوه هاي كمك رساني در بوران برف را به در راه ماندگان مي آموزند.

دانش آموزان ايراني دعا مي كنند برف بشتري بيايد تا تعطيل شوند و در خانه كارتون و فيلم ببينند.

++

چند ماه پيش مردم بنزين نداشتند.حالا گاز ندارند.تكيه هاي محرم بر پا شده است.بايد براي مصيبت 1400 سال پيش گريست.*

 

+++++++++++++

    *:مطالب بالا بدون هيچ گونه تعصب به عقيده شخص يا اشخاصي نوشته شده است.فقط نوعي برجسته كردن تناقضات فكري خودم را در شيوه اي اخبار گونه از وضع كنوني جامعه ام بيان كرده ام.

 

Sun 13 Jan 2008| | |

+ انديشه ورزي +

تو مي گويي زمان ندارم.

من خودم مي دانم اين را .از همان لحظه اي كه سمت چپ شانه ام ،مرگ ايستاده بود .ريشخندم مي زد كه" فلاني غصه ي چي اين دنيا را مي خوري؟من كه هنوز لسمت نكردم!..."

يعني تنها زماني بي چاره ام كه دچار مرگ شوم .(بي چاره يعني كسي كه كاري از دستش بر نمي آيد نه به معناي منفي بدبختي )

تو مي گويي زمان ندارم كه اشتباه كنم.

اين را همان دنياي بي رحم به من گفته.همان كه براي هيچ كس به قدر كافي مهربان نيست.يعني فرقي نمي كنه چه كاري كني _ممكنه همه ي كارهاي دنيا _ اشتباه باشه ،

اما تو مي گويي :بايد پاي نتيجه همه ي تصميمات بايستي!

من شنيده ام  كه  خدا ممكن است غايب شود * و اعتقادات ديني چند ساله ي آدم را با استدلال هاي عقلي رد مي كنند** ،

تو مي گويي :همين لحظه خدا را بايد با همه ي همه ي وجودت پرستش كني شايد لحظه اي ديگر مرگ لمست كند يا خدا و دين تاريخ مصرف دار شوند!

آره .حالا ديگه منم داد مي زنم زمان ندارم.

زمان ندارم كه رويايم فردا عملي شود.شايد فردايي نباشد!همين امروز كه هستم رويا مي خواهم.اما آخر رويايي كه بالا بالا مي پره چگونه مي خواهد در امروز تحقق يابد؟باشد ،باشد تسليم شدم.زمان ندارم ،رويا هم نمي خواهم .ديگر چه؟

تو مي گويي زمان امروز به بطالت نگذرد!...

اه لعنتي چقدر سخته اين چيزهايي كه مي خواي؟خب خب امروز همينه ديگه...داره مي گذره...تصميم هايم سطحي اند ،مقطعي اند،...بعضي وقت ها هم از تصميمي كه مي گيرم ،پشيمان مي شوم!

.

.

.

تو جواب نمي دهي.يعني خراب كردم! يعني بايد همين امروز بهترين تصميم را بگيرم.يعني به فردا فكر نكنم.يعني خدا را گم نكنم ،يعني حواسم به مرگم باشه!

++++++++

·         * :نوشته ي دوست خوبم محمود مقدسي باعنوان شب تاريك روح  تلنگري شد براي خواندن مقاله ي با ترجمه ي دكتر نراقي كه حسابي مرا  به هم ريخت.درباره ي اسرارپشت پرده ي مادر ترزاو رابطه ي معنوي اش با خداوند و مسيح.همه ي چيزي را مي تواند براي لحظاتي ويرانم كند ، در آن مقاله بود.

 

·         ** : مقاله ي دكتر سروش با عنوان كلام محمد هم در راديو زمانه تلنگري از جنسي ديگر بود.برداشت ها متفاوت است و من هم بلد نيستم حالات خودم را توضيح دهم .نه اينكه بلد نباشم.اتفاقا نوجيه كردن اعمال و توضيح دادن رفتارهايمان اولين كاري ست كه در زندگي ياد مي گيريم و تا آخر هم عالي اجرا مي كنيم.اما تمرين مي كنم كه هيچي توضيحي اين ميانه نباشد.

 

           

++..به بهانه ي روز ها و شب هاي برفي سراسر كشور ..++

 

 

 

لذت ساختن يك آدم برفي ..."زمستان مبارك "                   

 

                           

 

              شكوه پياده روي در برف ..."برف نو سلام!"

 

Mon 7 Jan 2008| | |

+  پنجشنبه های پر جذبه  +

"كرك جان! خوب مي خواني ."*

برف مي بارد.آسمان مهربان بر سرمان دانه هاي پنبه يا نقره مي ريزد.پدر بزرگ ها اينچنين مي گفتند .

كرك جان برف مي بارد بر سر همه ي آدم ها ي اين شهر..ما كه يا خوشحاليم يا غمگين.ما كه يا عاشقيم يا عاقل.عاقل اگر باشيم ،پالتويي و شال گردني و چتري... از بارش برف و ترافيك خرابي هاي شهرمان گله مي كنيم.عاشق اگر باشيم _ هركه يا هرچه  _ زير برف قدم مي زنيم.روي سپيدي آن سياهي هاي خود را بر جاي مي گذاريم.آدم برفي درست مي كنيم.شعر مي خوانيم...

"بده بدبد ...چه اميدي ؟چه ايماني ؟...

كرك جان !خوب مي خواني "

اما كرك جان تو آنجا روي لخت ترين شاخه ي پيرترين درخت شهر نشسته اي.ميان پرهايت پف كرده اي.نگاهت نمي دانم به چه خيره شده اما آوازت مرا آشنايي مي دهد با جهاني ديگر...

"من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد

چو بوي بالهاي سوخته ات پرواز خواهم داد"

كرك جان ! چگونه است كه تو در چنين سرمايي آواز مي خواني؟چگونه است كه زير خروارها برف ،دانه مي يابي؟ تو را چه مي شود كه بي جفت ،عاشقي مي كني؟..."آدم اينجا تنهاست ....و در اين تنهائي سايه ي ناروني تا ابديت جاريست"

"كرك جان !ناز آوازت ..."

قلبت به چه گرم مي شود در اين سرماي زمستان ؟ آتش گرم نداري كه در كنارش چايي در فنجان سفالي بنوشي ...در حرارت پشت پنجره بر بارش برف بنگري و كتاب بخواني و خاطره ياد كني...

نه كرك جان ...هيچ شكايتي نيست در نگاهت از سرما يا شوقي در آوازت اميد به فرداي بهار.

"بده بد بد ...چه پيوندي ؟چه پيماني ؟..."

تو در لحظه مي ماني!در بي تعلقي فضا ...در بي زماني ساعت...فارغ از گرم و سرد روزگار...

"كرك جان!خوب مي خواني

خوشا با خود نشستن ،نرم نرمك اشكي فشاندن،"

+++++++++++++

·         قطعاتي از شعر اخوان ثالث با نام "آواز كرك " در كتاب زمستان.

·         (بلدر چين )كرك با دو فتحه  : مرغي ست از سار بزرگتر از كبوتر كوچكتر به رنگ گنجشك و خال خال .آوازي دارد شبيه به تلفظ "بدبده "  كه صيادان براي صيد اين مرغ از اين حيله استفده مي كندد كه صداي جفت او را در مي آورند. در عالم عرفان و اشعار مولانا از اين آواز تعبير به اسير شدن در جاذبه هاي دنيايي ست. 

                           در هوا چون بشنود بانگ صفير

                                                               از هوا آيد شود آنجا اسير

·         ديروز و امروز تهران در برف سفيد نشسته است...سعادتي شد تا از همه ي شتاب هه عبور كنم و در سكون و سكوت برفي پر شكوه اندكي بيانديشم..زنده باد شاعري كه شعرش در لحظه  معنا مي يابد..."كرك جان ! خوب مي خواني "   

  

Thu 3 Jan 2008| | |

      

                  It took me fifteen years to discover I had no talent for writing

,but I couldn't give it up

.bacuase by that timeI was too famous    

Robert benchley

 

++++++++++++

Do you think that it is funny???....hey

 

 

Mon 31 Dec 2007| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست