جذبه
نگاری های لیدا قهرمانلو
" رسیده ام به خانه ام این جا اکنون محکم آزاد در اوج مسکن دارم" * +++++++++ *این روزها بودا می خوانم.آرامم می کند. **مصطفی در اتاقش پیشنهاد یک شب یلدای نیکوکارانه را داده است.حتما سری به او بزنید...اگر توانستید او ودوستانش را همراهی کنید.شاید تلنگری باشد برای شب یلدای شهر خودمان. ***درباره ی شب یلدا مفصل خواهم نوشت.راستی امسال هم آن برنامه پارسال برای شوخی یلدا در وب لاگستان هست؟... ++ مترو ميرداماد.خسته از روزي پر از كتاب و نكته در كتابخانه ي مجلل كه نيمي از آدم هايش براي افه گذاري هاي ترياي مختلط موقع ناهار و غروب ، مي آيند.همه فوق ليسانس و دكترا ... تو روي آنها بالا آوردي وحالا ميان مردم خسته وهمراه با وحشت فرداي بدون نان ،ولو شدي روي صندلي سرد.شك مي كني كه كدام به حقيقت نزديك ترند؟كتاب ها و آدم هاي روشنفكر يا چهره هاي عريان بي ادعا...؟ ++ باران مي آيد.شديد و بي وفقه.همان چهره هاي توي كتابخانه حالا با كلاس تر..منتظر شروع امتحان تافل هستند.در يك وجب راهرو نزديك به 300 دختر و پسر خيس و بي قواره در هم مي لولند .امتحان با سه ساعت تاخير شروع مي شود.از ته دل به امتحان بين المللي تافل مي خندي!... ++ محكم در آغوشش گرفتي.هرم نفس هايش را مي شنوي.بغض داري.نمي تواني به التماس پسر بچه روبرويت نگاه كني.از آمپول مي ترسد و كلنجار مادر براي آرام كردن در حالي كه چشمان خودش پر اشك است..."چهار ساله كه اين وضع مائه...هر ماه بايد آمپول تزريقي بزنه "...محكم تر در آغوشش مي گيري.خودت را ميان عطرشير دلپذيرش مخفي مي كني كه خواهرت آن طرف تر اشك هايت را نبيند.او مي خندد.فكر مي كند كه داري قلقلكش مي دهي."اگر او هم تا سال ها درگير اين ترزيق ها باشد ...چه ؟"صداي گريه اش كابوس هر شبت مي شود. لمس است.دختربچه اي 18 ماه . فقط 4 ماه از مهراد تو، بزرگتر.با چشمان درشت سبز.مادرش لبخند نمي زند.انگار اصلا لبخند را نمي شناسد.پزشك كه مي آيدو الكترودها را به پاي اووصل مي كند ،تو دلت قيقيجه مي رود."يعني به اين بچه ي كوچك بايد برق وصل شود؟" لعنت به امتحان تافل وهمه ي دغدغه هاي بزرگ و آلي...اينجا كودكي و آنجا و همه جا كودكاني هستند پر از رنج ..."خدايا ..نه .هيچ كودكي در تخت بيمارستاني نباشد...من قول مي دهم دست از گله هاي توخالي خودم بردارم" كاش خداآروزيت را برآورده مي كرد...همين يك بار!( از مرزها مي گذرد آرزويت...ياد م مثل مادر مرحوم ملاقلي پور مي افتي ...) ++ مترو علم و صنعت.تپانده شدي بين جمعيت.غمت را از همه پنهان كني ، انگشت هاي لرزان در هنگام تار زدن تو را لو مي دهند.استاد فهميد كه ديگر حواس نداري.فكر مي كند بخاطر سفر است...تو تلخ لبخند مي زني...شايد هرگز نروم!...مي خواهي به زور چيزي گوش دهي تا هجوم فكرها ميان هلهله ي جمعيت داغانت نكند.ملكيان ...نه ..نراقي ...نه ...شكليلا ...شايد آرام كند..." كمي با من مدارا كن..." ++ فطار به ايستگاه نمي رسد.تو تا ابد در شبه ي دردهاي واقعي و دردهاي خيالي گم مي شوي! جراتم را از دست داده ام.از تصور فرداي بدون آفتاب همه ي قشنگي شبم مي رود.حتي سازم هم ديگر كوك نيست.كيبورد هم انگار غريبه شده .حروف به هم ريخته اند .انگشتانم اشتباه مي لغزند.خودم را مي شناسم.اين دلتنگي تازه است...نوعي استيصال غريب كه از من چيزي ساخته كه خودم دوستش ندارم.شرايط ويرانم كرده ...همه ي باورهاي سبزم را... نزديك روز فارغ التحصيلي ام هستم!...چه قدر تلخم .آوار روزهاي پر تكرار گذشته بر اندامم خراب مي شود.اگر كسي از دوستان آن دوران ناگهان يادم كند...."هي فلاني ...چطوري ؟" ...هيچ ندارم بگويم.."ا نفسي مي آيد و مي رود" از آن همه آرمان و آرزو و خوش باوري فقط گيوتين تحمل شرايط مانده...اينجا هم اگر نبود جايي اين خجالت را فرياد نمي زدم! خجالت از سكون مزخرفي كه بيروني ها تحميل كردند حتي درونم را نيز تحت تاثير قرار داد." موجيم كه آسودگي ما عدم ماست..."برو خوش خيال!اينجا قفس مي فروشند و خرناسه ي بادها...كسي هست كه خواب نرگس هاي عاشق را مي آشوبد. در اين بي خبري و واماندگي از زمين و زمان گهگاه جرقه اي از روزهاي پر اعتقاد به زندگي ذهنم را روشن ميكند.اما فقط لحظه اي ست و ميگذرد...امشب نيما را به ياد آوردم... "آي آدم ها آي آدم ها كه بر ساحل نشسته ،شاد و خندانيد يك نفر دارد در آب دست و پاي دائم مي زند..." * ++++++++++++ * خوب مي دانم اين روزگار كم و بيش گريبان همه ي ما را گرفته است.دوسال پيش دفاع پروژه ي فارغ التحصيلي ام بود.آن روز كوچه ي دانشگاه را پياده برگشتم تا به آسفالت كوچه بگويم كه گذشت!روزهاي تنهايي و سختي و همه ي خوشي هاي آن دوران گذشت!اما من هنوز هستم به آفتاب فردا اميدوار...اما امروز نمي دانم اگر آن جسم به ظاهر بي درك و شعور از من بپرسد روزگارت چگونه گذشت...چه پاسخ بگويم!...مي دانم .مي دانم.تو هم مثل من دلگيري از همه چيز!لعنت به شرايطي كه جواني ما را به بازي گرفته است! گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند . شب سليس است و يكدست و باز . شمعداني ها و صدادارترين شاخه ي فصل ، ماه را مي شوند. ... كوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را چشم تو زينت تاريكي نيست . پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن و بيا. ... پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت : بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه ي عشق تر است. +++++++++++++ عشق ،تمام خستگي ها ، ناكامي ها ،دلتنگي ها و گلايه هاي ما را درمان مي كند ،اما... در اين روزگار هركس سه نقطه ي افقي خودش را دارد.همه ي اين سه نقطه هاي افقي كنار هم مي شود خطي بي انتها كه نقطه ي تسلايي براي هيچ كس نيست.آن وقت مي شود كه نقطه ي مقابل اميدواري سهراب ،گريه هاي شاملو مي شود : "روزگار غريبي ست ،نازنين. عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد " The most important thing is not to win but to take part جمله ي بالا از اولين المپيك آتن بر سر در محل برگزاري مسابقات نوشته شده و تا امروز در تمامي المپيك ها براي ورزشكاران به صورت يك باور در آمده است... امروز مي انديشيدم بازي زندگي هم همين است.مهم نتيجه نيست، جرات شركت كردن در مشكلات آن است كه عيار آدم ها را نشان مي دهد.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



