تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

+ شرح حال +

 

وقتي راهت را انتخاب مي كني ،حواست باشه كه داري تو كدوم مسير قدم مي ذاري.حواست به همه ي سختي هاي راه باشه.يادت باشه كه بعضي موانع سنگريزه اند و بعضي هم اندازه يه صخره.هر دوتاش جزء مسير سختي يه كه تو قبول كردي توش قدم برداري.شده برات پيش بياد يه سنگ ريزه شيشه ي تحملت را تهديد كنه؟تو رو ببره تا آستانه ي فرياد ؟ا دلتنگي .تا مرز جنون.

تو بي قرار مي شي.احساس مي كني دنيا براي تحمل غمت كوچيكه.نه اينكه خيلي غمت بزرگه...اتفاقا از اينكه اينقدر سنگريزه ها ريزند كه با چشم به سختي ديده مي شن ،بريدي.آرزو مي كني حداقل اينقدر بزرگ بود كه ارزش بيان كردن داشت...مدام با خودت بالا و پايين مي كني .همه ي اينها باخطر اينه كه تو خودت اين راه را خواستي.

 

وقتي بخاطر سنگلاخ هاي راهي كه انتخاب كردي ،زمين خوردي قدر آسمون را مي دوني.

وقتي بخاطر هدفت ، خانه نشين شدي.وقتي بخاطر آرمانت از جمعيت دور شدي ، وقتي تحمل دردت بالا رفت و شادي شد برات يه آروز ...وقتي تنها شدي تنهاي تنها شدي...به خودت نزديك مي شي.بايد همه ي اين وقتي ها يادت بياد كه خودت خواستي.اين راهي بوده كه خودت انتخاب كردي.

 

مي دوني اونوقت تو ، يه نمونه اي.يه نمونه ي كوچيك كه بخاطر همه ي اين وقتي ها با همه ي آدم ها ي ديگه فرق داري.تمايزي كه با ديگران پيدا مي كني بخاطر همين زمين خوردن ها و تنها ماندن ها و بالا و پايين شدن ها ست.

 

يه روز برو تو خيابون و با همه ي عابرها دوست شو.كنارشون راه برو.باهاشون حرف بزن.به درد و دلشون گوش بده...خيلي زود اين حقيقت را مي فهمي كه تو با همه ي آنها متفاوتي.گرچه دردهاي مشترك داريد.

 

يادت باشه راهي كه انتخاب مي كني هيچ قرار نيست تو رو آسون به مقصدت برسونه...راستش خيلي به ايني كه مي خوام بنوسم مطمئن نيستم اما موضوع اينجاست كه نقض اش به همان اندازه دور از باوره...اگه قرار باشه سخيت نبيني،تنهايي نكشي ، دلتنگ نشي ، زمين نخوري ،بي ريشه نشي ، ميوه ندي ،...پس براي چي زنده اي؟فرقت با آدم هاي مرده ي اطرافت چي كه هر روز خيال زندگي دارند نه خود زندگي.

يه جايي يه روزي به خودت مي گي خوبه كه شبيه آنها نيستم...خوبه كه يكنواختي مرگ را تو زنده بودنم تجربه نكردم...

 

شاملو مي گفت .تو آيدا در آينه...."هرگز كسي اينچنين به كشتن خويش برنخاست كه من به زندگي نشسته ام"

 

 

 

Mon 19 Nov 2007| | |

 + پنجشنبه های پر جذبه +

 

 

 

 

يك كودك وقتي ده بار دستش را يه ديوار مي گيرد تا بلند شود اما مي افتد،بار يازدهمي هست كه سرخوشانه بدون خاطره ي تلخ شكست هاي قبلي دوباره برخيزد.

يك كودك وقتي دوستدار شخصي مي شود مادر ،پدر ، خاله ،دايي ، مادربزگ ،پدربزرگ درمقابل ذوقي كه از ديدن آنها مي كند توقع هيچ پاداشي ندارد.اگر بارها بر در بسته ي اتاقي منتظر بنشيند ،وقتي در گشوده شود با خنده ي پر نشاطي سلام مي كند، بي گلايه.

يك كودك وقتي جايي اش درد مي كند بي خجالت و بي ملاحظه ي محيط اطرافش ، گريه سر مي دهد.

يك كودك وقتي مي خواهد چيزي را تجربه كند ،بي فكر خطر مي كند.از آتش نمي ترسد.چاقو را به دهان نزديك مي كند.خودش را از بلندي به پايين پرتاب مي كند.

هنوز بزرگ نشده تا با مفاهيم ترس آشنا شود.

 

اي كاش كودكي ام را يادم بود.

براي روزهاي مباداي بزرگي ...*

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

* اين روزها كه در بستر بيماري بودم فرصت مناسبي دست داد تا در رفتار هاي خواهر زاده ي چهارده ماهه ام ريز شوم.ديدن حركات شيرين او كه با چاشني نشاط و سرخوشي آميخته است ، يكي از بهترين تفريحات من در اوج روزهاي كسالت سرما خوردگي مشكوك به آنفولانزا كه حوصله ي هيچ كاري نداشتم ، بود.از مادرم مي پرسيدم : "من هم همينطور شيطون و كله خراب بودم ؟" مادرم مي خنديد و مي گفت : " همه ي بچه ها رفتارهاي شبيه به هم دارند" ...حالا مي انديشم اگر ما جسارت و شادابي روزهاي كودكي امان را يادمان بود ، آيا بهتر نمي توانستيم با دردهاي بيروني و دروني كنار آييم؟...

 

**بيست سال بعد را تصور مي كنم كه "مهراد " با دنيا دنيا سرخوردگي و خستگي پيش من مي آيد واز روزگار نامراد گله مي كند. من خاله چهل ساله اش مدام سعي مي كنم به ياد او بياورم كه در كودكي چقدر جسور و شاد بوده.چقدر به قلب خطر حمله مي كرده واينكه از هيچ كس گله مند نبوده... ولي او هرگز به ياد نمي آورد...

 

Thu 15 Nov 2007| | |

+ پنجشنبه های پر جذبه +

 

از خودم خجالت مي كشم.

از نگاهي كه نسبت به او داشتم.از باور كاذبي كه نسبت به كتاب ها و انديشه هايم داشتم.

حالم بد است چون با انساني برخورد كرده ام كه تا چند ساعت پيش حس مي كردم نمي توانيم حرف يكديگر را بفهميم.اما امروزكه  به يكديگر رسيديم و ساعت ها بي دغدغه ي هيچ چيزبيروني ، با هم حرف زديم.

او سخن مي گفت و من بغض مي كردم.

او استدلال مي كرد و من حيرت زده بودم.

او زندگي را معني مي كرد و من شرم زده بودم.

 

پدرم را مي گويم.هم او كه تا چند ساعت پيش حائلي را بين دنياي خودم و او مي ديدم.هم كه او بار زندگي رادر تمام روزهاي سخت به تنهايي به دوش كشيده (وفقط يك همسفر ماندگار داشته ...مادرم ) و هرگز مثل من بي خيال از همه ي واقعيت ها ،فرصت آن را نداشته كه كتاب بخواند.كه برايش خودش فلسفه ببافد.كه وب لاگ بنويسد...

 

از خودم خجالت مي كشم كه مي خواهم معناي حقيقي زندگي را درك كنم اما از انسان هاي واقعي زندگي غافلم.او از معناي ايمان سخن مي گفت.شگفتا كه من سخنانش را در مقاله هاي روشنفكران امروز جامعه ام خوانده بودم.او ازتجربه ي شخصي اش از درك دروني خدا مي گفت و من بغض مي كردم كه اين همان ايده آل همه ي انديشه ورزان است كه خدا را در درون خود بيابند...او سه سال دور از ايران زندگي كرده و همين مدت كافي بوده كه به او ثابت كند "وطن آدمي تنها در قلب كساني ست كه دوستش مي دارند" با آنكه هرگز شعرهاي شاملو را نخوانده...جبر زندگي به او مجال دنيال كردن نظريات اصيل را نداده است اما او مثل همه ي پدران دنيا سال ها رنج كشيده تا امروز براي فرزندش اين فرصت را فراهم كند كه بي دغدغه ي نان ،بيانديشد...فارغ از هر زنده و باد مرده باد ،راه آزادي را جستجو كند.

 

دوچيز ذهن مرا عميقا به خود مشغول كرده.

اول آنكه من در مقابل زحمتي كه پدرم كشيده تا چنين فرصتي نصيبم شود ،مسئولم.بار سنگين مسئوليت را روي شانه هايم حس مي كنم...بي قرار مي شوم...در اتاق راه مي روم...در و ديوار اين اتاق مرا فشار مي دهد...چه دل نازكم وقتي فقط بعد از چند ساعت درس خواندن در روز و مثلا تنهايي درويش مسلكانه و ديدن فيلمي و خواندن كتابي ..احساس خستگي مي كنم!...كجاي اين زندگي اصيل است؟

دوم ارزش تجربه.گويي تجربه  در راه هاي معرفت شناسي حرف اول را مي زند.هزار بار خدا را در نظريات مختلف جستجو كنم وبحث كنم   انديشه كنم...اعتراف مي كنم كه نمي توانم به صراحتي كه پدرم امشب خدا را معنا كرد،برسم.

 

در چين و چروك چهره ي پدرم خستگي سال ها زندگي به ظاهر روزمره است ...اما در عمق نگاهش باور به معنا دار بودن زندگي ست. واميد ...بايد بودي و اميدواري مردانه اش را به فرداي زندگي مي ديدي.نه اينكه گوشه اي بنشيند و آرزو كند كه فرزندش روياهاي دورش برآورده كند....نه نه او هرشب به صبح فردا اميدوار است.باور دارد كه زندگي فردا برايش معجزه اي خواهد داشت.

 

از خودم خجالت كشيدم وقتي ازاندك ناملايمات محيط گله مي كنم ...وقتي بعضي روزها احساس ياس مي كنم ...حتي از اينكه تا امروز مي پنداشتم او تعريف مرا از زندگي نمي شناسد حال آنكه امشب همه ي باورهاي خودم را از زبان او شنيدم...

حالم بد است...خيلي بد
Wed 7 Nov 2007| | |

+ مينيمال +

زن  جوان روبروي آينه ي خاك گرفته ايستاده بود و خط لبش را مرتب مي كرد.

_ نمي فهمم آخه مني كه تو عمرم فقط چند تا رمان الكي بيشتر نخوندم ،چطوري مي تونم يه آدم مثله تو رو عاشق كرده باشم؟

 

مرد روشنفكر از پشت عينك قطورش ،فاصله ي ميان كتاب ها تا اندام ظريف زن را پيمود و آهي كشيد:

_عشق هيچ ربطي به مناسبت آدم ها نداره ...يوهو تو زندگي پيدا مي شه ، بي بهانه...هرچند خوشحالم كه اتفاقا از جنس دنياي من نيستي ...

نگاه سردي روانه ي انبوه كتاب هاي دور و برش كرد و دود سيگارش حجابي شد بين او و زن.

_ من نشاط تو رو مي خوام...از توهم روشنفكري خسته ام!...خيلي خسته...

 

Tue 6 Nov 2007| | |

 

پنجشنبه ي پر چذبه اي نداريم.

يك شاعر ديگر را هم از دست داديم.حالا كتاب هايش پرفروش ترين كتاب ها مي شوند.شعرهايش روي ديوارها و پوسترها نوشته مي شود...

 

ولي سهم مرحوم "امين پور" از باقي شاعران معاصرش بيشتر بود.از جمعيتي كه براي مراسمش آمده بودند ،مي شود به راحتي فهميد.يا فضاي غم آلود همين وبلاگستان فارسي كه همه كم و بيش از دوستاران اوييم.

شعرهايش  خاص بود ...

 مردمي تر بود.چون دغدغه مردم را داشت...

قابل لمس تر ...چون از ساده ترين واژه ها قصيده مي گفت...

محبوب تر..خاكي تر...به واقعيت نزديك تر...

 

نمي دانم چرا امروز مدام ياد سنگ قبر شكسته ي شاملو در امامزاده طاهر كرج مي افتم.شاملو هم چند سالي ست بين مانيست.او هرگز در زمان خود شناخته نشد.سهراب هم ناشناس آمد و رفت.فروغ هم تنها مرد. تنها و غريب .. بي آنكه به درستي درك شده باشد ...اخوان هنوز هم كنار آرامگاه مجلل فردوسي تنها به سنگ قبر كوچكي بسنده كرده است بي ادعاي دارايي درست مثل زندگي واقعي اش...هر كدام اينها سبك خود را داشتند و انصاف نيست كه از مقام مقايسه در آييم .اما رنجي كه

مي كشم از فرداي پس از رفتن شاعر است...

 

كدام بازي براي فرداي بدون شاعر رقم خواهد خورد؟

 

 

        حسرت هميشگي

 

        حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

                                         

                         

Wed 31 Oct 2007| | |

+ داستان كوتاه +

 

ماكونداي ماركز در هر جاي دنيا مي تواند باشد.با آن جادوي آدم هاي رئال كه بستر واقعي زندگي ست با خيال هاي غير ممكن.

 

ماركز دوست داشتني جايزه ي توبل ادبي را براي آن نبرد كه يكي از معدود نويسندگان چهان بود كه در سبك "رئاليسم جادويي " كار كرد ،براي آن مرد آمريكاي لاتين را لايق چنين تقديري دانستند كه مي خواهد مصرانه در اكثر داستان ها و رمان هايش _بخصوص صد سال تنهايي _اتبات كند كه تخيل از واقعيت دور نيست و دنيا بدون خيال هاي عجيب  ،لخت و زشت است.گويي تحمل واقعيت بدون داشتن خيال  ،غير ممكن است.

 

قطعاتي از سخنراني ماركز در هنگام دريافت جايزه نوبل ادبي 1998

 

" دل سپردن به روياهايمان تنهاترمان نمي كند تنها توان مقابله با يكنواختي همه ي آدم هاي دنيا كه مي خواهند ما را متوقف كنند ،به ما مي دهد.

 

براي گفتن دردهاي واقعي آمريكاي لاتين پر رنجم ، رنج سال ها تنهايي را به دوش كشيدم."

Tue 30 Oct 2007| | |

 ++انديشه ورزي ++

زمان تنها جايي ست كه به همه امكان داده مي شود ،فهميده شوند .

                                                                                                    ميلان كوندرا  

مشكل نافهمي ما در روابط انساني به نظر مي رسد همين نكته باشد.هميشه در زمان خود به مسايل ديگري مي نگريم و تحليل هاي شخصي آن زمان را درباره ي طرف مقابل روا مي داريم.كافي ست روزها بگذرند و ما به جايي برسيم كه نگاه ديروز رنگ باخته است.ناگهان فهم ديگران آسان تر مي شود.چرا كه ما موضع خود را تغيير داديم.در حقيقت گذشت زمان نظر ما را عوض كرده است.

+++++++++++++++++

كسي از دوستان تهراني مي داند چگونه مي شود در كنگره بزرگداشت مولانا شركت كرد ؟منظورم اين است كه برويم جلوي در سالن سران ،ما عاميان را راه مي دهند؟ خبرگزاري ها فقط اسم مقالات را پشت سر هم رديف كرده اند!

Sun 28 Oct 2007| | |

+شرح حال +

 

پوست اندازي ام دارد تمام مي شود.قاصدك ها خبرم داده اند.

 

اما رنج مي كشم چرا كه اجازه ي شادي به من نمي دهند.

مي خواهم از ته دل بخندم اما اخم آن بيروني ها اذيتم مي كند.

 

تارم را برمي دارم.خوش آهنگ و منظم. همه ي ماهور را تا آنجا كه آموخته ام.آرزو مي كنم بيشتر بياموزم.چرا سازم اولين كسي ست كه شادي زير پوستم را درك مي كند ؟!! استاد مي گفت :اگر با ناسازگاري هاي روزهاي اول تارتت كنار بيايي ،روزي نزدك ترين دوستت مي شود....آيا اين قاعده ي همه ي كارهاي سخت نيست ؟آن وقت با سازم گريه مي كنم.چرا بازهم سازم تنها كسي ست كه اشك مرا مي بيند؟

 

اه... لعنتي چرا تمام وب لاگم شده درد ودل.شده شرح حال .چرا داستانهايم رنگ خودم را دارند.چرا از كتاب ها آنچه را مي فهمم كه با حال و روز من صادق است؟...چرا هنوز بعد از مجاهدت چند ماهه  در پوسته ي "من" مي تنم؟...

 

چه چيز باعث مي شود كه تمركزم را روي مسايل عالي زندگي از دست دهم؟چه چيز باعث مي شود كه در خلوت خود نيز شلوغي ها باشند ؟

 

من نگرانم.نگران همه آن  بيروني ها. اين نگراني شده همان زنجيري كه بال پريدنم را بسته...مرغان دريايي ديگر را مي بينم كه رها هستند...پرواز مي كنند بي دغدغه ي محيط...

 

روزها آدمي مي شوم پر تحمل كه  با ناسازگازي ها را كنار مي آيد.در خودش مي ريزد.سعي مي كند براي دغدغه هاي ديگران پاسخي بيابد.ديگراني كه حتي از جنس دنياي او نيستند.چراكه خودش را جزئي از اين محيط مي داند....شب ها وقتي به كلبه ي كوچك و خاموش خود باز مي گردد ،يادش مي افتد كه قلبش درد مي كند.يادش مي افتد كه براي رنج دانستن قدمي بر نداشته.يادش مي افتد كه آنقدر از كلنجارهاي بيهوده _ همه ي آنچه كه زندگي  در اجتماع مي ناميمش _ خسته است كه امروز هم فرصت شدن خود را از دست داده....آنگاه خوابي آشفته مي آيد و همه ي كابوس ها دوباره تكرار مي شوند...

 

من از اين دوگانگي در رنجم...تو هم در رنجي...همه در رنجند...خوب مي دانم...

 

راستي من امروز بايد شاد باشم!ببخش كه شادي ام رابا تو قسمت نكردم...

Wed 24 Oct 2007| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست