تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

 

"ارتباط ما با خداوند در رابطه ي من_ او ست .حداقل بايد سعي شود به ارتباط من _ تو برسد اگر نگوييم كه به  ارتباط  من_ من برسد."

 

من _ او يعني از من دوري.يعني واسطه مي خواهم تا به تو برسم.

تو بودن در رابطه ،يعني نزديكي .يعني بي تنهايي.يعني معني يافتن.يعني رسيدن.

 

اگر با همه  ي واسطه ها خداحافظي كنم ،تو ،توي رابطه ي من مي شوي؟

 

 

 

 

Fri 19 Oct 2007| | |

 + داستان كوتاه +

 

اتوبوس كشدار جلو مي رفت ميان همه ي ماشين هايي كه در بزرگراه به اجبار به صف شده بودند تا راهي براي خلاصي از بن بست ترافيك پيدا كنند.

قسمت خانم ها همه نشسته بودند و دو تا صندلي هم خالي بود و شده بود آينه ي دق پيرمرداني كه در قسمت مردان به  سختي خود را از ميله ي سقف آويزان كرده بودند.

دختر جواني 20 ساله اي همان جلوها نشسته بود و با نور موبايلش كتاب مي خواند.

دختر دانشجوي كنار دستي اش با چادر مشكي نگاهش رابه  بيرون دوخته بود.

خانم پشت سر او با بغلي و دو تا روبرويي هايش بحث داغ گران شدن خانه را دنبال مي كردند.

_ 15 ميليون اقدسيه يك سال پيش ؛الان شده 35 ميليون.خانه نه ، بگو لانه موش.

_اين پايين مايين ها شايد بشه با 50_ 60 ميليون يه 60_ 70 متري گرفت.

رديف آخر خانم جوان حدودا 25 ساله اي با هدفوني كه در گوش داشت خلوت كرده بود و گهگاه نگاهش با خط ممتد ماشين ها گره مي خورد.

قسمت آقايان پر از مرداني بود با ته ريش هاي سياه و گهگاه جوگندمي  كه چهره ها  خستگي كار روزانه را فرياد مي زدند.

پسر جواني در مرز 22سالگي روي ميله ي وسط دو قسمت نشسته بود و با گوشي موباليش اس ام اس مي فرستاد.

مرد ميانسالي به پنجره ي اتوبوس تكيه داده بود با پشتي كه گويي به ترافيك كرده بود رويش به سقف بود.

مرد 27 ساله اي كيف سامسونيتش را با دو دست جلوي پاهايش گرفته بود وپشتش به قسمت خانم ها بود و تكيه اش به شانه ي بغلي.

 

***

 (نظرگاه : داناي كل در افكار آدم ها )

دختر جوان 20 ساله : "مراقب خودت باش كوچولو،مراقب خودت باش عشق" ...داستان داره

 مي گه حرف يه پدر در 5 سالگي يه دختر چنان تاثير عميق مي گذاره كه 40 سال بعد موقع روسپي گري به داد آن زن مي رسه...

 

دختر دانشجوي چادري : بوي عطرش منو خفه كرده چه برسه به اين مرداي زار و نزار ...ادعاي فرهنگشون هم مي شه و كتاب دستشون مي گيرن .

 

خانم اول بحث خانه : خاك برسرا هيچي از روزگار نمي دونن.همينطوري از سر شكم حرف مي زنن.

خانم دوم بحث خانه : اينهمه به حميد گفتم بيا بريم صادقيه خونه قيمت كنيم...اينقده كه قد و يه دننده ست...

خانم بحث سوم خانه : رنگ مش موهاي اين خانمه چه خوب شده.چهره اش رو خيلي باز كرده...

 

خانم جوان 25 ساله : ..."عشق زندگي مي آفريند ،زندگي رنج مي آفريند،"...تو كه شاملو خوندي چرا عشقو باور نكردي و رفتي؟ دوباره داري رو اعصابم راه مي ري...چرا اين غصه تموم نمي شه خدايا!

 

پسر جوان 22 ساله : چقدر صورتش قشنگه!زير اين چادر چه ماهي شده ...راستي كه حجاب آدم رو حريص تر مي كنه...كاش مي شد ازش عكس بندازم.

مرد ميانسال : قسط خونه اين ماه تموم مي شه،ماشين پرنيان هم چهار پنج تا قسطش بيشتر نمونده...دختر بي معرفت هم يه بار نگفت بابا من مي آم دنبالت سر كار...چه دوره و زمونه اي شده ...

مرد 27 ساله : دركم نمي كني لعنتي!آخه با  حرف هاي توي كتاب ها كه  نمي شه زندگي كرد...من  يه مردم و از نگاه خودم دنيا را مي بينم ...آره  تو خوب اتو داري كه مردي ات شب هاي جمعه معلوم مي شه...خب نامزدمي  ديگه...**

 

++++++++++++++++++++

 * اسم داستان برگرفته از يكي از  داستان هاي كريستين بوبن از كتاب" غير منتظره" است كه خواندنش را به همه ي دوستان خوبم توصيه مي كنم (چاپ پنجم _نشر ماهريز ).اگر مي خواهيد لحظاتي با خود خودتان خلوت كنيد...

 

** داستان بدون هيچگونه تعصبي روي ظاهر آدم ها و بعضا جنسيت آنها  نوشته شده و قرار نيست نتيجه گيري از تيپ هاي شخصيت هاي داستان گرفته شود.

 

*** خيلي مايلم نظر مخاطبانم را نسبت به برداشتي كه از داستان مي كنند  ،بدانم.

 

Thu 18 Oct 2007| | |

پنجشنبه هاي پرجذبه

اميدوارم اگر جوان هستي

خيلي به تعجيل ،رسيده نشوي

و اگر رسيده اي ،به جوان نمائي اصرار نورزي

 اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد.

                                                                       ويكتور هوگو

 

تو مي داني "جواني كردن" يعني چه؟

با مفهوم "شور و حال جواني " آشنايي ؟

چقدر از "سرخوشي  " مي داني ؟

اگر مي داني ،...خوش به حالت!

 

اين روزها كه مي گذرد ،به چهره ي خود كه در آينه مي نگرم ،نقش سرزندگي نمي بينم.نقش خوش بي خيالي و آرزومندي.كمي كه مي گذرد چهره ي همه ي دوستانم را به ياد مي آورم... همه ي آنها كه از مرز بيست گذشته اند و هنوز به سي نرسيده اند...جواني را درعمق نگاهشان نمي بينم...به ياد مي آورم همه گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد...

 

اينكه چرا اينگونه شد ،تلخ ترمان مي كند.روزگار ،اجتماع ،درگيري هاي دروني ،كتاب هاي بزرگ ،نافهمي هاي اطرافيان...چه فرقي مي كند كدام عامل تاثير بيشتري داشته ...مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم...رنگ پنهان غم برهمه ي بر زندگي ما سايه انداخته!

 

بيا فراموش كنيم هر آنچه كه قانون هاي محكم زندگي مي نامند،ما دلخوشكنك هاي جواني خود را داريم ...از تو مي خواهم اين پنجشنبه ي دلپذير جواني كني.سر خوشي .بي خيالي.بروي روي چمن ها و دراز بكشي.روي بلندترين كوه شهر ،فرياد بزني.يك ترانه ي عاشقانه زمزمه كني.به كسي زنگ بزني

،بي بهانه ...با كسي بيرون بروي.با او بخندي ،جك تعريف كني ،سوار ماشين شوي ودر يك بزرگراه شلوغ دستي بكشي ،با ماشين كناري كورس بگذاري،نمي دانم...هر چه كه سرخوشت مي كند، ...يك كتاب شعر برداري و شعرهايش را بلند بلند زير باران بخواني.

 

           "پرده را برداريم

             بگذاريم كه احساس هوايي بخورد

            بگذاريم بلوغ ،زير هر بوته كه مي خواهد ،بيتوته كند.

            بگذاريم غريزه پي بازي برود.

            كفش ها را بكند . به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.    

            بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.

            چيز بنويسد .

            به خيابان برود.

             ...

                 "

 

سرزندگي

 

 

Thu 11 Oct 2007| | |

 

تصميمم را گرفته ام.ديگر به حرفش گوش ندهم.مي خواهم كه خود را از اين تكرار دل نگراني هر روزه برهانم.دست من است.دست همه ي حواس من است كه بي خيال نهيب هايش شوم.از كجا معلوم كه درست بگويد؟

خسته ام.از هر آنچه كه ساكن نگهم دارد خسته ام.ازاين زاويه نشيني ساده لوحانه  كه آي فلاني كه جايت بهتر از من است ؛ دستم رابگير!...و چه تلخ است كه نيمه راه دستت رها مي شود.فرقي نمي كند دوست باشد يا دشمن ...َآشنا يا غريبه ...همه در نهايت مي خواهند سرسختانه به تو بياموزند كه روي پاي خودت بايست و تنها راه  يادگيري اين درس سخت هم تنها ماندن است.آن هم درست در وسط بيابان...

 

باور كن ديگر دلم هم خيلي نمي شكند.آره چيزي شبيه سنگ شده .خسته ام از اينكه هجران يك آشنادر كمال بهت و حيرت همه ي باورهاي سبز مرا به با دوست بودن و با دوست ماندن ويران كند. ذهن كودكانه ي من هجي اين سوء تعبیرها را بلد نیست.آنجا که صداقت به همه چیزی تعبیر می شود.

 

چه اهميت دارد كه ده سال اول جواني ام بار مغزم بيشتر شود يا ده سال دوم يا آستانه ي ميانسالي ...

يا روز مرگ _هر زمان كه فرا رسد _ امروز حقيقتي كه يافته ام اين است كه تو بايد خودت  حرفي براي گفتن داشته باشي!!..و تنها زماني تو گوينده ي حرفي ناب خواهي بود كه همه ي واژه هايش را با عمق جانت حس كرده باشي ، در آن غرق شده باشي ،لمسش كرده باشي  و... و افسوس كه هيچ كدام اين ها در تكرار عقايد ديگران نيست و فرقي هم نمي كند  كه كجا باشي...حرف شنيدني را همه در همه جا مي شنود.

 

باور كن رنجيده خاطر نيستم .شايد بيشتر شبيه نوعي آرامش خاطر است.قرار نيست چيزي يا كسي در آينده شوم.قرار نيست به هيچ رابطه ي انساني پايبند شوم ،قرار نيست جايي را از امروز براي آينده ي خود رزو كنم ، فقط قرار است كه بروم بي قرار...

 

....در بي قراري هرچه باشد ، خستگي نيست.اما دوست داشتن همه ي آدم ها هست.باور كردن همه ي امكان هاي زندگي .

 

16 مهر تولد يك شاعر بود.چه قدر به شاعران حسودي ام مي شود.شايد بي قراري ام شاعرم كند...

 

" قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دورخواهم شد از اين خاك غريب

كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق *

قهرمانان را بيدار كند ..."

 

+++++++++

* عشق ،جذبه ي زندگي ست كه هميشه فراموشش مي كنيم.روزي رماني مي نويسم براي شهر خفتگان ...مثل رمان كوري كه فقط يك نفر در شهر مي ديد در شهر خفتگان هم فقط يك نفر بيدار است ...

صداي تلق تلق ابزار مي آيد.

 _صدا نكن.بگذار بخوابيم...

_ باشد .فردا صبح كه بلند شويد، من رفته ام .

    

Mon 8 Oct 2007| | |

 

تو عميق ترين باورم به اصالت انسان هستي.

و هرگز ارادتم به تو در گذر روزها و خوشي و ناخوشي شب ها رنگ تغيير به خود نگرفته است.

 

غروب بيست و يك رمضان است .

اين حس سنگين فضا و دردي كه در دل آسمان پيچيده است و سرخي گريه ي آفتاب ...همه ي طاقت مرا بي تاب كرده.

بگو اين چه عشق بازي ست كه با دل دوستدارانت روا مي داري؟...شب قبل تا آستانه ي رحمتش رفتيم و خودش گفت كه بخشيدم...و ما همه در هق هق خود غرق شديم و سپيده دمان نور حق ديديم...روز بعد علي را از ما مي گيرند تا تنهايي ازلي را تلخ تر از هميشه به يادمان بياورند...

 

بگو اين چه رسم عاشق كشي ست؟ اگر كه ناز معشوق است كه رحم كن بر دل تازه التيام يافته ي سوختگانت...كاش تولد دوباره امان با هجران تو آغاز نمي شد...

 

همه ي قصه اين است كه باقي افطارهاي رمضان سياه مي پوشيم...و يادمان مي ماند كه علي به دنيا آمد تا خليفه الله انسان بر روي زمين خاكي دليل باشد و تنها محرم فاطمه ...و رفت تا به باقي از كاروان جا مانده ها داغ بگذارد كه شايد شايد روزي ملاقاتش كنيم در نا كجا آباد عشق ....

 

و من احساس مي كنم مولاي ما از خود ما بيشتر در رنج اين فراق است...اين همه نافهمي در اسلام ،اين ناعدالتي كه برمومنين واقعي روا مي شود ،اين از خود بيگانگي ما از فطرت ،اين رنگ ريا و تزوير كه جهان را تاريك كرده ،اين ظلم هاي كوچك و بزرگ  آشكار و پنهان ،اين سوءاستفاده ها كه با نام او و اسلام مي كنند و همه ي آن حقيقتي كه گم شده است و اينكه امت رسول هر روز نزديك تر به تباهي مي شود...و از همه دردناك تر ...دوري انسان از خدا.

 

كاش علي را امروز داشتيم...

Wed 3 Oct 2007| | |

 + شرح حال +

 

بعضی وقت ها آخر قصه را از قبل می توانی حدس بزنی.معنی اش این نیست که ناامید شدی یا از تلاش دست برداشتی.شاید جرات روبرو شدن با واقعیت را پیدا کردی.

سال کنکورم جمله ای را شنیدم که خیلی به دلم  نشست.روی برگه های کوچک نت برداری ا نوشتمش و چسباندم به دیوار اتاقم.اتاق من هر چند وقت یک بار ظاهرش عوض می شود,تابلوهای جدید می ِآیند و جای قدیمی ها را می گیرند.عکس های توی قاب مال آدم های عزیزتری می شوند ...اما این تکه کاغذ هرگز جای خودش را روی دیوار ازدست نداد.نمی دانم چرا امروز احساس کردم بعد از این همه سال هنوز معنی واقعی اش را نفهمیدم.هنوز نتوانستم با همه ی ارادتی که نسبت به مفهومش دارم آن را عمیقا در زندگی ام جاری کنم.

 

همیشه تو موقیعت های سخت به خودمان می گوییم :"عیبی نداره که آخر قصه آنطوری  بشه که من نمی خواهم...لابد نباید بشه که  نمی شه...یا به نفع منه که آنطوری بشه که باید بشه ..."ولی من احساس می کنم این باور اشتباه ست.باید با واقعیت عریان روبرو شویم  و بپذیرم که پایان بد هم برای خودش یک پایان است.درست مثل پایان خوب.این وسط اصلا قانون نا نوشته ای  وجود نداره.هر دو روی سکه مال ماست.

 

با معلمم به زبان انگلیسی صحبت می کردم  و او می گفت :"غربی ها از کودکی یاد می گیرند که زندگی مجموعه ای از اتفاقات خوب و بد است.بدی در کنار خوبی معنا می شود.همیشه هم در زندگی خود را آماده می کنند که با اتفاقات ناخوشایند روبرو شوند .اما در کشور ما مردم وقتی اتفاق بدی برایشان می افتند مدام به دنبال علت هستند که چرا اینگونه شد.می گویند خدا نخواست.یا حکمتی وسط بود..با این بهانه ها راه را به  تلاش دوباره و امیدواری بعدی می بندند و این یک دلیل فرهنگی در عدم پیشرفت جامعه ی ماست."  حرف هایش به نظرم درست آمد.شاید غربی ها خدا را مثل ما باور نداشته باشند _گرچه در کل این موضوع را قبول ندارم _ اما تعریفی که در نظام جهان از زندگی شده است را به راحتی پذیرفته اند.ما مسلمان ها _ بالاخص ایرانی ها _ معتقدیم به خدای قادری که همه چیز در دست تقدیر اوست و اگرحادثه ی ناخوشایندی پیش می آید ؛در بدترین حالت , کفاره ی گناهان قبلی ست و در بهترین حالت ,حکمت اوست .خدای ما برای روزهای خوب است .برای شب های قدر که بعد از یک سال فراموش کاری به یادش می افتیم و توقع داریم به پاس یک شب زنده داری بار یک سال اشتباه و گناه و شکست و پیروزی را پاک کند...نمی دانم  چرا قلمم بدین جارسید.قلبم هدایتش کرد یا مغزم؟...کاش می فهمیدم...

 

تنها دعایی که امشب برای همه ی کسانی که می شناسم و خودم بعد از آرزوی سلامتی , می کنم :

 

 

                       " خداوندا به من توانی عنایت فرما

                       تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

                       و صبری تا بپذیرم آنچه را نمی توانم

                       و خردی که تفاوت بین این دو را درک کنم."

 

 

+++++++++++++++

گروه ترنم شب بیست و یکم ماه رمضان برای جمعی از خانوارهای محروم اطراف تهران بسته غذا شامل برنج ,روغن ,شکر ,گوشت و خرما می برد.درصدی از حساب پس انداز هم به تهیه ی بخاری و موکت برای تجهیز مدرسه ای واقع در روستای فوق العاده محرومی در اطراف قم اختصاص داده  شد.ممنونم از همه ی دوستانی که زبانا  و عملا ما را یاری کردند و صادقانه بگویم تصورم این نبود.در فرصتی مناسب دغدغه ام را مطرح خواهم کرد.

 

  

Sun 30 Sep 2007| | |

 

 + چه کسی پنجره را می گشاید تا ترنم خیس دل اتاق را تازه کند؟ +

 

امروز صبح دلم يك كيف كوچك مي خواست.با دو تا دفتر چهل برگ جلد شده و يك جامدادي صورتي با پاك كن شكل خرگوش .دلم مي خواست مادرم دگمه هاي روپوش تميزم را بندد و مقنعه ام را روي سرم مرتب كند و بوسه اي روي گونه ام بنوازد .: "عزيزم خوب درس بخوان.همكلاسي هات رو دوست داشته باش و به معلمت عشق بورز"

 

بزرگ شدن چه فاجعه ي تلخي ست.از هياهوي روزگار دانشجويي هم مدتي ست دور افتاده ام.

 

پاييز را امسال تنها تر از هميشه جشن گرفتم...  تنها تصور نم باران پاييزي و پياده روي  ،روي برگ هاي هزارن رنگ زيباترين  اميدي ست كه مرا به استقبال پاييز مي كشاند...

 

بيا بگذريم از هرچه دلتنگي ست..."پاييزان مبارك "

 

ببين چقدر دغدغه هاي من وتو كوچكند.كوچك نه از آن لحاظ كه قصد تحقيرشان را داشته باشم.ساده بيان مي شوند و ساده تر ازميان مي روند.اما در همين شهر ،در همين كشور...در دنياي بزرگ ما ،هستند آدم هايي كه تلخ ترين روزها و شب ها ي زندگي را تجربه مي كنند و مدام از خود مي پرسند :"پس عدالت كجا ست؟"

مشكلاتي كه من وتو در زندگي داريم ؛ خلاصه مي شود در دغدغه "انديشه " ،"زندگي بهتر " ،"پيدا كردن همفكراني خالص " در بيروني ترين حالت "رسيدن به موقعيت اقتصادي و اجتماعي مطلوب "و در دروني ترين حالت "شناختن آرامش " .

اما تو مي داني و من هم مي شناسم كساني كه خواسته اشان از زندگي فراتر از غم نان و يافتن سر پناهي براي خفتن نيست.در درجه ي بالاتر كساني كه بيمار لاعلاج دارند.پدري خرج عمل فرزند خود را ندارد.زن بيوه اي كه رنج بي شوهري را بايد در كنار سير كردن شكم كودكان خود صبورانه تحمل كند.كمي بالاتر نزديكي هاي من و تو ،جواني كه استطاعت تحصيل كردن ندارد.دختر زيبايي كه حقوق پدر كارگرش كفاف چهاز مختصر او را نمي دهد.مرد جواني كه بايد ازدواج كند اما خلا هاي اقتصادي از جلو رفتن بازش مي دارد.

 

مگو اين حرف ها تكراري ست.

مگو وظيفه ي دولت است كه زندگي امن و متوسطي براي همه اقشار جامعه فراهم كند.

مگو با يك گل ، بهار نمي شود.

آن مثل معروف را به رخم نكش كه من مي خواهم در جامعه به جايي برسم كه ماهيگيري ياد آدم ها بدهم.

 

براي تمام اين حرف ها ،جواب دارم. اما اصلا قصدم نيست كه حتي  در يك موردش تو را متقاعد كنم.دنياي امروز دنياي تجربه هاي شخصي ست و هر كسي مي تواند از تجربه ي خود دفاع كند.قصدم از مقدمه ي بالا معرفي "ترنم " بود.

خلاصه اگر بگويم "ترنم" نام گروه خيريه كوچكي ست كه كمتر از يك سال  است كار خود شروع كرده.بيست و يك رمضان 85 من ،صفا ، مريم ،محمد مهدي و حامد چند بسته ي افطاري ساده در يكي از مناطق محروم تهران پخش كرديم ."به رسم علي (ع) ،ياور مستمندان و به اتكا چند سال تجربه كار خيريه در گروه باران دانشگاه سجاد مشهد"...يك ماه بعد تصميم گرفتيم اين كار را ادامه دار دنبال كنيم.حالا بعد از يك سال دررمضان 86 ،ترنم شكل گرفته است.در حساب بانكي اش جدا از مبالغ ناچيزي كه اعضالي اصلي هر ماه واريز كردند كمك هاي خيريه ي بيشتري نيز ديده مي شود.گرچه ترنم هنوز شخصيت حقوقي مستقلي پيدا نكرده اما  در بين دوستان خودمان شناخته شده.

 

امروز "جذبه " هم بنا دارد تا "ترنم " را به دوستان وب لاگي خود معرفي كند.براي چه؟براي آنكه بگويم دوست من مي تواند دوست تو باشد!براي اينكه تو را دعوت كنم در شب يبست و يكم امسال با ما همراه شوي.نمي گويم چگونه؟هرجوري كه قبول داري.حتي با خواندن اين پست طولاني هم تا آخر دوستي خود را اثبات كرده اي.مي تواني لينك سايت ترنم را در وب لاگت بگذاري تا دوستان بيشتري پيدا كنيم.مي تواني جذبه را به بلاگرهاي  يبيشتري معرفي كني تا اين پست را بخوانند .مي تواني كامنت بگذاري و انتقاد و پيشنهاد خود را بگويي.مي تواني از هر جاي دنيا كه هستي عضو ترنم باشي.آدم هاي نيازمندي را كه مي شناسي معرفي كني .كارهاي خاصي را كه مي تواني انجام دهي در نامه اي به ترنم يا به جذبه بنوسي.مثل درس دادن رايگان به كودكان ،مثل شاد كردن بچه ها با سر زدن به آنها در يك پنجشنبه پر جذبه .مثل آموزش هنريا علمي كه داري بدون توقع پرداختي....مي تواني شماره حساب را داشته باشي و هر ماه ناچيزترين مبلغي كه مي تواني كنار بگذاري در كنار همه ي ناچيزهاي ما بگذاري  و ببيني كه در اندك مدتي چه مبلغ قابل توجه اي مي شود...من نمي دانم مي خواهي با اين پست چه كني.سوال اساسي تر آن است كه آيا اصولا به چنين كارهايي اعتقاد داري يانه ؟

 

اما از دو چيز مطمئن باش :

   _ترنم يك احساس زودجوش  و بي اساس چند جوان نيست كه چندي بعد خبري  از او و فعاليت هايش نباشد.

   _ با قدم ما  يا بي قدم ما ،سايه ي شوم فقر دست از سر انسان ها بر نمي دارد ... خودمان بايد ببينيم چه تفاوتي بين رفتن و نرفتن است.

  

 

   عكس : شب بيست و يكم رمضان ۸۵ ـكوره هاي آجر پزي جاده خراسان تهران

++++++++++++++++++++++++

 

پ. ن 1: براي شناختن بهتر ما و آگاه شدن از فعاليت هاي آتي به سايت ترنم برويد.درباره سايت اول اينكه خيلي ساده و ابتدايي ست چرا كه طراحي اش با خودمان بوده.دوستاني قول داده اند كه در اولين فرصت سايت زيباتر و كاراتري را طراحي كنند. و دوم اينكه قسمت هايي هم هنوز كامل نشده اما اگر نيازمند هرگونه اطلاعات بوديد مي توانيد  از من سوال كنيد يا با ايميل و شماره تلفن هاي ترنم تماس بگيريد.

 

پ. ن 2: برنامه ي امسال شب بيست و يكم  ترنم به احتمال قوي پوشش دادن به روستاي  متروكي در نزديكي قم است نيازمند فوري  بخاري وموكت  براي مدرسه ، لباس و تغذيه ي مناسب مي باشند.

 

پ. ن 3: اولين بار است كه در دوره وبلاگ نويسي ام براي معرفي گروهي ازمحيط مجازي اينترنت استفاده مي كنم.دليلش اين نيست كه خودم يكي از اعضاي اين گروه هستم ،عميقا باور دارم با اين پست چراغ هاي رابطه با مخاطبان بيشتري روشن خواهد شد و مي توانيم ادعا كنيم وب لاگ نويسي فقط برآيند هاي شخصي ندارد.

 

پ. ن 4 : براي ارتباط بيشتر با ترنم  مي توانيد با شماره تلفن 09124062537 تماس گرفته و يا با نشاني اينترنتي info@taranom.org مکاتبه نماييد.

شماره حساب گروه براي ارسال کمک هاي نقدي:
0200869004003 - بانک پارسيان به نام: خانم مريم يزداني

 

 

Sun 23 Sep 2007| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست