تبليغاتX
جذبه

+پنجشنبه هاي پر جذبه +

امروز صبح كه از كلاس بر مي گشتم ،اصلا حال و هواي صبح پنجشنبه آخر هفته را نداشتم.آدم ها به نظرم غمگين مي آمدند .هوا هم جذبه ي يك روز خوب را نداشت.يادم افتاد كه آخرين پنجشنبه تابستان است و پاييز پشت در است.شايد كسالت روزهاي پاييزي باشد كه همه ي مردم شهر را بي حوصله كرده.شايد عينك من به جهان رنگ افسردگي گرفته.به خانه كه رسيدم تصميم گرفتم خودم را شاد كنم.بهانه هاي خوشحالي در زندگي كم نيستند فقط ما فكر مي كنيم بايد اتفاق بزرگي بيافتد كه باعث شادي امان شود.هر كسي علت شادي خودش را دارد.

براي من امروز ،زدن گل سر تازه اي به موهايم شده بهانه ي لبخند به خود ؛به زندگي ، به دنيا.گاهي وقت ها بايد وسط همه ي خستگي ها ، نگراني ها ،دردها و سوال هاي بي پاسخ راهي براي دل خوشكنك پيدا كرد. كامپيوتر را كه روشن كردم آهنگ مرغ سحر را از جت آديو كليك كردم. با ماندگارترين تصنيف ايراني تا ته كوچه شادي دويدم...

تو هم مثل من آن حس هم ذات پنداري با شعر را دريافت مي كني ؟انگار همين لحظه و همين جا براي  من و تو سروده شده و به آواز رها  شده و با تار نواخته شده ...و چه تاري .... غمي كه در شعر است و آرزوي شادي كه در آخر مي آيد...

 

     <><><><><><><><><><><><>
     <>
 نام اثر : مرغ سحر                    <>
     <>
 خواننده : هنگامه اخوان              <>
     <>
 نوازنده تار - استاد لطفی           <>
     <>
 شاعر : ملک الشعرا بهار             <>
     <>
 دستگاه: ماهور                         <>
     <>
  آهنگساز : مرتضی ني داوود      <>
     <>
 سال آفرينش: ۱۳۰۴                  <>
     <><><><><><><><><><><><>

مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن!
زآه شرر بار ، اين قفس را ............ برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن !

ظلم ظالم ، جور صياد .................... آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت .......... شام تاريك ما را سحر كن

نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است
.................. اين قفس چون دلم تنگ و تار است ..................
شعله فكن در قفس اي آه آتشين ..... دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين ... بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن
مرغ بي دل ، شرح هجران ............... مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن

+++++++++++++++++++

براي شنيدن آهنگ مي توانيداينجارا كليك كنيد

 

+ نوشته شده در Thu 20 Sep 2007ساعت 12:52 PM توسط لیدا |

+انديشه ورزي +

تجربه ي با خدا بودن تجربه ي غريبي ست.

جنسي متفاوت تر از همه ي آنچه كه تا ديروز ازدرك هستي در قوه درك من گنجيده بود.

 

من مي توانم عاشق شوم.

مي توانم دوست داشته باشم.

مي توانم براي دوست داشتن هايم دليل بياورم.

حتي نه ،مي توانم بي بهانه براي كسي دلتنگ باشم.

مي توانم دليل خوشبختي آدم ديگري شوم.

 

مي تواند لبخند كسي  معناي زندگي ام شود.

مي تواند درد هم نوعي عميقا مرا بيازارد.

مي تواند عشق به غير هم جنسي از من فداكارترين عاشق دنيا بسازد.

مي تواند محبت به دوستي از من معتمدترين مهربان دنيا بسازد.

مي تواند پشت دانايي خانه اي كوچك براي من ساخت كه بياموزم و بياموزم.

 

مي توانم محبت بي قيد و شرط مادرم را از اعماق وجود درك كنم و بدانم كه ژرف ترين نوع دوست داشتن است بدون هيچ نوع رنگ و ريايي. ناب ناب.

 

اما در توالي آنچه كه از زندگي تجربه مي ناميمش ،نوعي نزديكي هست كه با همه ي صميميت هاي ديگر فرق مي كند.تو مي تواني خودخواهي دروني من را در تك تك تجربه هاي بالا بيبيني.

 

من _نوع انسان _ وقتي عاشق كسي مي شوم كه تمناي داشتن او را دارم.

من _نوع انسان _ وقتي به دوستي محبت مي كنم توقع آن دارم كه در هنگامه ي سختي جبران كند.

من _نوع انسان _وقتي بر دانش خود مي افزايم كه بخواهم جايي دانشم رابه رخ هم نوعانم بكشانم.

من _نوع انسان _ وقتي از رنج انساني ديگر عميقا متاثر مي شوم كه خودم را در جاي او قرار مي دهم و اينگونه هست كه رنجش را درك مي كنم.گرچه هميشه فاصله اي هست.

 

نه نه باور نمي كنم كه در اين دنيا چيزي را بطلبم بي آنكه پاي منافع خودم در وسط نباشد...وقتي عميقا در انسان و رفتارهاي او فرو مي رويم ،به تلخي در مي يابيم كه همين انسان _اشرف مخلوقات _ نمي تواند حقيقتي اصيل را بدون هيچ گونه تعلق و تقيدي داشته باشد...

 

اما خدا ،ديگرگونه تجربه اي ست.خدايي كه مي داني هست.بايد چيزي باشد تا من و همه ي هستي معنا بگيرند.بگذار از استدلالهاي انسان مدرن كه ادعا مي كند علت پيدايش هستي و نوع انسان _نوعي خيلي عادي از انواع موجودات رو كره ي خاكي _ را پيدا كرده است ،عبور كنيم.هرگز باور نمي كنم كه خدا را بتوان با دو دو تا چهار تاي رياضي و فلسفه بافي و علوم تجربي اثبات كرد يا انكارش كرد.خدا را اگر از درون تجربه كرده باشي كه هست و اگرهم نه ...خب لابد نيست.

 

جنس تجربه ي لمس خدا ،نزديكي به او ،فكر كردن به او ،باور كردنش...چه مي گويم؟من غرق شده ام.خدا  راهرگز نمي تواني براي خود بخواهي.اين يكي مثل باقي خواستن ها نيست كه در آخرش چيزي هم به تو برسد.شايد اگر سعي كني هرگز به او فكرنكني ،راحت تر زندگي كني.راحت تر در سطح باشي .راحت تر عاشق شوي.راحت تر متنفر شوي.راحت تر دوست داشته باشي...راحت تر بميري.

 

درست است كه خدا رحمان است.رحيم است.غفوراست...بزرگ است.بگو يك دعاي جوشن كبير...

اما با اين حقيقت چگونه كنار مي آيي كه خدا همه ي آن چيزي ست كه تو نداري...زيرا همه ي داشتن هاي تو در حوزه ي خواستن هايت است.خدا را براي چه مي خواهي ؟...

 

سحر گذشته است و من به طلوع آفتاب مي نگرم.سهم امروزم را از دنيا طلب مي كنم...اما جنس غريب خواستن خدا را هم روي عميق ترين نقطه ي قلبم حس مي كنم .همان جا كه حيات من به تپش هايش بسته است...راستي خدا را براي چه مي خواهم؟

 

++++++++++++++++++++++++

 

پ. ن:روزگفتارهاي آرش نراقي _ ايمان به خود تجربه ي ژرف _ اول رمضان 2005

چالشي ديگر از اين جنس است.

گوش دادش را به همه ي دوستانم توصيه مي كنم.

 

 

+ نوشته شده در Tue 18 Sep 2007ساعت 6:2 AM توسط لیدا |

 +شرح حال +

 

من آنجا بودم.تا ديروز

و امروز اينجايم.

فردا هم  ، فقط خدا مي داند...

 

ديروز ميان خاطره هاي روزهاي خوب گم شده بودم.همه ي  روزها نه فقط روزهاي خوب.

 

مشهد _ مهر 80 _ امامت 25 _ خانه دانشجويي _زهرا و الهام _شيطنت هاي دخترانه _كوچه 64 _دانشگاه سجاد _انجمن اسلامي _روزنامه روز از نو _محفل ادبي باده شبگير _ جلسات كتابخواني ديباچه _ سلف _نمازخانه _ كتابخانه _ چهاراره سي و هشت  متري  _اتوبوس خط 13 آزاد شهر _ميدان شهدا _ حرم _ صحن انقلاب _دارالقرآن _آينه كاري ديوارها _كبوتر هاي سفيد و كبود _آب خنك سقا خانه _پارك ملت _كوه سنگي_ صداي آب جوي كوچك_دلتنگي _ دوباره  الهام_ ...

 

همه ي من هايم بودند.من مي ديدمشان.گاه برايم دست تكان مي دادند و گاه به من امروزم پشت مي كردند.باورم شد كه از همه ي آنها عبور كرده ام .از ترديدها و نگراني ها ،از غم ها و شادي ها، از فكرها و انديشه ها ...و حتي از دلبستگي ها و دوستي ها...

 

خودم را مي ديدم .خودي كه ديگر نبود.تغيير كرده بودم.ديگر شبيه ديروز نبودم.رنگ تازه ي امروز داشتم.

آن روزها فكر نمي كردم روزي دوباره بازگردم و خودم را ديگر گونه ببينم.اما رسم بزرگ شدن است كه هر تغييري را چشم انتظار باشي.منتظر كه خودت را متحول شده ببيني.نه اينكه هميشه جلو رفته باشي.بودند من هايي كه بسيار بهتر از من امروز بودند.عميق تر و دوست داشتني تر...ومن بغض مي كردم كه برگرديد.بازهم در درون من خانه كنيد.گريه ام همه ي شهر را بر داشت.خود خوبم را كجا جا گذاشته بودم؟!

 

با خاطره ها مي توان شاد شد اما نمي توان زندگي كرد.خود اين زندگي يادم داده كه به خاطره ها تكيه نكنم گرچه ارزشمند ترين  دارايي حافظه ام هستند و هم چنين دوستاني كه اين خاطره ها را شريك بودند.جاي جاي دانشگاه سجاد من بودم و دوستان.جايي به شوخي.جايي به بحث.جايي به سكوت .جايي به علم...وحتي جايي حسي مبهم.

دوستانم هميشه دوستم باقي مي مانند.اين ديگر ماندني ست اما آنچه تغيير كرده است و مي كند مناسبات دوستي ست.تعريفي كه از دوستي داشتم و دارم .يك چيز را مطمئنم. ..جا براي دوستي هاي جديد بازشده است.نه اينكه جا در دلم جا كم باشد.دلم وسيع شده است.. ._اي كاش روزي دريا شود..._

 

يك چيز ديگر هم تغيير كرده بود.آنچه از زندگي مي خواستم.اينكه گذران روزها را چگونه تفسير مي كنم.شب بود. من و صفا پياده سنگفرش ها را مي رفتيم.و من به ياد مي آورم  آن روزها _آغاز 20 سالگي _كه با درخت ها چه مي گفتم.از آسمان چه مي خواستم.آن شب  ،حرف هايم با ستاره ها متفاوت بود.شبيه گذشته ها نبود.معناي زندگي عوض شده در ادامه هم خواست هاي من تغيير كرده .

 

باورم شد كه عبور كرده ام.از روزگاري كه مرا ساخت.از بودني كه هويتم بخشيد.از آدم هايي كه جزئي از اين ساختن بودند...و واقعيت اينكه من ديگر براي هرگونه عبوري آماده ام.

 

مشهد _شهريور 86 _ روميزهاي كرم هتل_ حس غريبگي با فضا _دانشگاه فردوسي _روزگفتار هاي آرش نراقي _خيابان كوهسنگي و نيكمت دو نفره _ دست خط  _كتاب خواندن تا نيمه شب  _خانه دانشجويي صفا _پنجره رو به خدا با پرده آبي _چايخانه مهرگان _چايي در ظهر داغ تابستان _حرم _شلوغي حياط _خيال تنها شدن با صاحب گنبد طلايي_ تجربه ي معنوي  _تار _ دفترهاي قديمي خاطرات _زيست خاور_زعفران فرد اعلاء _خط معراج _پشمك شكلاتي _خنده هاي آخرشب _حياط گل كاري شده سجاد _دانشنامه مقوايي _حس بي تعلقي به  مدرك   _سميرا _قطار_صداي اذان _آغاز رمضان _بازگشت ...

 

بار خود را بستم

رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر بود...
+ نوشته شده در Fri 14 Sep 2007ساعت 11:47 AM توسط لیدا |

 

+ اندیشه ورزی +

 

وجود ما مي تواند مثل لباس پشت ويترين شيك ترين مغازه شهر كه وسوسه خريدنش هر بعد از ظهر قلقلكمان مي دهد ،فريبنده باشد.

يا مثل ابري ترين آسمان پاييز پر از دعوت دلتنگ شدن ،

 يا حتي شبيه طولاني ترين كتاب دنيا باشد پر از رمز و راز هايي كه ممكن است در هر صفحه گره گشايي شود.

 و يا هيچ كدام اين "ترين ها " نباشد.عابر_ پياده _ ساده اي باشد.

 

با خودمان است تعيين كنيم اين وجود _ كه خواسته يا ناخواسته به ما ارزاني شده_ ،بدرخشد يا به تاريكي نزديك شود.

اين ما هستيم كه دنياي دروني و بيروني او را مي سازيم.هرچند  دنياي بيرون سر ناسازگاري داشته باشد ، ما مي توانيم با تعريفي از" باور سازش" دنياي  درون را با اغلب ناگواري هاي بيرون تطابق دهيم.

 

"سازش " شبيه آن حسي ست كه ما را به خشنودي نزديك مي كند.نوعي رضايت ضمني از آنچه كه پيش مي آيد و آنچه  كه خود مي خواهيم  اتفاق بيافتد.گاهي اوقات  ما در دومي بيشتر از اولي مشكل داريم.درگيري هاي متمادي با آنچه كه نتيجه مستقيم انديشه ،اعمال و رفتار ماست .

 

ما يك اولويت را هميشه فرامو ش مي كنيم.اينكه "وچود " ما در "اكنون " حضور دارد و در "اكنون" هم ساخته مي شود.اگر بنا باشد از خود ناراضي باشيم ، درهمين لحظه حفره هايي در وجودمان به جاي مي گذاريم.مفهوم "سازش " با همه ابعاد وجودي ما ارتباط دارد.

 

 راهي جز آشتي با خود نداريم .اينكه بپذريم "وجود من " با تمام نقص ها و كمبود ها ،متعلق به من است و هيچ معمار زبر دستي نمي تواند آن را بهتر از خود من بسازد و بر عكس ،هيچ طوفاني هم نمي تواند بدتر از فروپاشي هاي دروني آن را نابود كند.اينكه يك روز به اين باور برسيم كه بايد چهار چوب هاي وجودمان را ويران كنيم ، حق طبيعي ماست.اما اگر پس از ويراني ،ساختني در كار نباشد ...صورت مسئله غلط مي شود.آن وقت وجود ما ساخته مي شود _چرا كه ماهنوز هستيم و وجود داريم _.اما آنچه ساخته مي شود با آنچه كه خود واقعي ما را نشان مي دهد ،فرسنگ ها فاصله دارد.

 

 

ما تنها فردي هستيم كه شبيه خودمانيم.

 

داستان از اينجا تازه شروع مي شود.اما اغلب ما كمرنگ ترين حضور را در داستان "وجود " خود داريم.

 

 ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

پ .ن : قالب وب لاگ را به توصيه دوستانم عوض كردم.با اينكه قالب قبلي طراحي خودم با نرم افزار بود و براساس  علائق شخصي ام عكس ها و رنگ ها انتخاب شده بود اما بعضي ايرادات گرافيكي داشت كه در كيفيت كار تاثير مي گذاشت .در قالب هاي آماده اي كه جستجو مي كردم ،از اين قالب ساده و پر معني خوشم آمد.اسم قالب "نويسنده " است !!!كمي عجيب نيست ؟!!!! شايد بتوان انتخاب اين قالب را آغاز دوره حرفه اي تر وبلاگ نويسي براي من تلقي كرد.بعد از تقريبا سه سال به تعريف هاي جديدتري از وب لاگ نويسي رسيده ام.منتظر نقد وپيشنهاد همه دوستان خوبم هستم.

 

 

+ نوشته شده در Thu 6 Sep 2007ساعت 0:13 AM توسط لیدا |

 

+ پنجشنبه هاي پر جذبه +

 

تا به حال خودت را با بازي آسمان  يك شب مهتابي مشغول كرده اي؟

 

زمينه سورمه اي تيره  آن بالايي كه تمام ميدان ديدت را پر مي كند ،

 قرص نوراني ماه با آن شيار هاي عميق سياه كه از اين فاصله سال نوري هم مي توان ردپاي آنان را بر چهره اش ديد.

و حركت ابرها ... درست مثل پنبه هاي بالش قديمي كه ازرنج پنبه زن به رقص تو هوا در مي آيند.

 

تا كنون شده روي زمين دراز بكشي  و خودت را جا بگذاري و بروي تا عمق اين منظره.

 

بازي اين است كه:  ابرها در حركتند يا ماه ؟

 

البته كه پاسخ را مي داني  اما از چشم هايت بپرس كه چه مي بينند؟

...و لزوما آنچه را كه مي بينند درست تعبير مي كنند؟!!

 

+ نوشته شده در Thu 30 Aug 2007ساعت 11:48 PM توسط لیدا |

 

+ مینیمال +

 

نويسنده ،اولين و آخرين كتابش را در آخرين روز عمرش چاپ كرد.

سه سال پس از مرگش ،كتاب به چندين زبان مختلف دنيا ترجمه شد.

در چهارمين سالگرد مرگش ،همه دوستان و آشنايان دور و نزديك نويسنده برسر مزار او جمع شدند.

دفتر يادبودي كه به احترام او گذاشته شد تا درانتهاي مراسم حاوي امضاي همه افراد حاضر باشد .

 

جمله اول : تو زندگي مرا نوشتي ،بي آنكه خودم ارزشي براي آن قائل باشم.

جمله دوم : چرا اين حرف ها به خودم نگفتي.

جمله سوم : تو درست مي گفتي.من اشتباه كردم.درست مثل قهرمان اول داستان.

.

.

.

 

جمله بيستم : اي كاش همان روز كه مي خواستي حرف بزني ،من گوش داده بودم...حالا چه فايده كه آن بخش كتاب را ده ها بار خوانده ام.

.

.

.

جمله آخر : بالاخره اعتراف به عاشقي كردي اما چه قدر دير...گرچه من هم ، سال ها ناديده گرفتمت.

 

 

معلوم شد نويسنده تمام آنچه كه در طي سال ها نتوانسته بود با ديگران در ميان بگذارد به رشته تحرير در آورده بود.

 

دو سال بعد،  كتاب او  به دليل روايت اصيل و واقعي و قابل لمس از زندگي و آدم ها ،  بزرگترين جايزه ادبي قرن را كسب كرد.

   

+ نوشته شده در Tue 28 Aug 2007ساعت 0:41 AM توسط لیدا |

 + پنجشنبه هاي پر جذبه +

 "آسمان را گرفته تنگ در آغوش

   ابر با آن پوستين سرد نمناكش .

   باغ بي برگي ،

   روز و و شب تنهاست،

    با سكوت پاك غمناكش "

 

                                                     باغ من _مهدي اخوان ثالث

 

آسمان عصر اول شهريور تهراني ها مثل توصيف اخوان بود._راستي فقط يك ماه تا آخر فصل گرم مانده و آغاز پاييز هزار رنگ...تو هم مثل من منتظر پاييزي؟_ گهگاه نم باراني مي زد كه هوس يك پياده روي طولاني را در يك جاده خاكي با سروهاي به آسمان رسيده عجيب به دل آدم مي انداخت.من درايوانم حوصله نبود* .بايد با خودم كنار مي آمدم كه عصري دلپذير را پشت ميز سپري كنم  و مقاله هايي رادرباره رشته ام بخوانم.عصيان كردم _ساده تر بي خيال شدم  و به حياط رفتم.با خودم قرار گذاشتم چند دقيقه اي  با گل ها و هوا ي خوب سر كنم تا حوصله پيدا شود.

 

اما سفر كردم.از حياط كوچك خانه امان به انديشه هاي دور و دراز.به همه آنچه كه بايد مي انديشيدم.به غم هايي كه حالا عميق تر شده اند و ديگر رنگ اندوه ندارند.به شادي هاي كه حالا گذر كرده اند و ديگر آن حس نشاط را ندارند.به مشكلات آدم هاي اطرافم و فكر كردم كه چه مي توانم براي آنها بكنم...افسوس كه هيچ!به دغدغه ها كه مي آيند و مي روند وگاهي اين ترس هست كه  شايد فقط چيزي جز بازي با ذهن نباشند...!

 

مجال پياده روي نبود.اما به اندازه يك روز قدم زدم.چشم هايم ديوارهاي حياط را نمي ديد و پاهايم موزاييك ها را لمس نمي كرد. من در همان جاده خاكي دلخواه با سروهاي مغرورش پياده مي رفتم.چه احساسي بود!

 

بار ديگر برايم ثابت شد كه همه چيز از درون ما آغاز مي شود.ما همان هستيم كه احساس مي كنيم.اگر از درون بنيان هاي درست داشته باشيم ،كمترمحدوديتي از بيرون ،ما را به هم مي ريزد.

 

چرخ چرخ عباسي هاي حياط كوچك چنان  تجربه نابي از رها شدن به من دادكه در آن فضا تصميم گرفتم مقاله را فراموش كنم.همه ي بايد ها را كنار گذاشتم و عواقبش را هم البته پذيرفتم!.دو ساعتي در حياط با خودم خوش بودم.

 

از دست دادن وقت امروز براي مقاله ها در اين روزهاي پر مشغله  ، كار عقلاني نبود اما حس خلوت امروز عصر ،ذهنم را روشن كرد.يك معنا براي زندگي اين است كه "آنطور زندگي كن كه دوست داري "

 

*  گرفته شده از شعرصداي پاي آب سهراب : "من در ايوانم رعنا سراهاست "

 

+ نوشته شده در Thu 23 Aug 2007ساعت 9:10 PM توسط لیدا |