تبليغاتX
جذبه

 + شرح حال +

 

 كم كم دارم راز روزهايم را درك مي كنم.مثل يك سنگ شده ام.يك سنگ بزرگ و سياه كنار رودي پر آب كه دستم حتي به يك قطره آب هم نمي رسد.قبلا جايم آن بالا بود .روي آن بلندترين تپه كه دشت روبرويش گسترده بود و خط افق انتهاي وسعت ديدش.ولي خوشبختي هايم كامل نبود چرا كه مي خواستم كوچك شوم.آنقدر كوچك كه بتوانم حركت كنم.از تپه پايين بيايم و از دشت بگذرم.درون سنگي من چيزي مي جوشيد كه رفتن را ترغيب مي كرد.يك روز _يادم نيست كدام روز تقويم _ هوس كردم كسي مرا بشكند.سايه پتك به دستي رد شد و رفت كناررودخانه.من خود خواستم و قل خوردم .قل خوردم تا جلوي سايه بيافتم.دستان سياهش بالارفت و اولين ضربه را بر بدنم فرود آورد ،احساس كردم تمام دشت روي سرم آوار شد.اما خود خواسته بودم.مي بايد كه تحمل مي كردم.پتك بالا مي رفت و فرود مي آمد...تكرار و تكرار... 

 

حالا تمام بدنم شكاف هاي عميق خورده.ديگر صداي پتك سايه در دشت نمي پيچد چرا كه درون سنگي من آرام آرام خرد شده...فقط چند ضربه ديگر باقي ست تا تمام اجزايم متلاشي شوند.بام بام بام...و...شوق من براي تكه تكه شدن وصف ناكردني ست.راز روزهايم همين است كه پتك بيايد و برود و در آخرين ضربه...سنگي فرو بريزد.

+ نوشته شده در Tue 21 Aug 2007ساعت 0:13 AM توسط لیدا |

+شعر +

 خرسند شديم از اينكه امروز رنگي دگر است نه رنگ ديروز

تا شب نشده ، رنگ دگر شو ،گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز

 

فرياد زديم كه چرخ گردون ليلا تو نداده اي به مجنون

فرياد بر آمد آنكه خاموش ، كم داد اگر نگيرد افزون

 

خاموش شديم و در خموشي ، رفتيم سراغ مي فروشي

فرياد زديم دواي ما كو،گويند دواست ، باده نوشي

 

هوشيار نشد ،مگر كه مدهوش ،اين بار گران بگيريم از دوش

آرام كنار گوش ما گفت ،اين بار گران ، تو مفت مفروش

 

از خود به كجا شوي تو پنهان ،از خود به كجا شوي گريزان

بيداري دل چنين مخوابان ،سخت آمده است مبخش آسان

 

هوشيار شديم از اينكه هستيم ،رفتيم و در ميكده بستيم

با خود به سخن چنين نشستيم :"ما باده نخورده ايم و مستيم؟"

 

مسجد سر راه ، از آن گذشتيم ،بر روي درش چنين نوشتيم

"در ميكده هم خداي بينيم ، با مرد خدا اگر نشينيم ؟"

 

***

 

چه كسي پاسخ را مي داند؟!!

يك نگاه متفاوت به موضوعي كه هميشه باورمان داده اند كه از يك زاويه نگاهش كنيم.كنكاش سختي ست...

 

 

+ نوشته شده در Sun 19 Aug 2007ساعت 0:40 AM توسط لیدا |

+ مينيمال +

 

 

 

پارچ آب شب مانده را برمي دارم به نزديكترين گلدان خانه مي رسم.آنجا كه هوا آفتابي ست و برگ ها سبز.گل در سرزمين خاكي چند وجبي كه دارد ،با بهره كمي كه از آفتاب مي برد ،با آبي كه شب پيش پر از رغبت نوشيدن بود و حالا دور ريختني ست ،خوشبخت به نظر مي رسد.چرا كه براي من گل داد.

گل سپيد با گرده هاي زرد

 

 به اوگفتم : خوشبختي ات ستودني ست با دل خوشي هاي كوچكي كه داري.

گل نورسيده خنديد و در گوشم زمزمه كرد :و توجه تو ، بزرگترين سعادت من است.

 

+ نوشته شده در Tue 14 Aug 2007ساعت 8:26 PM توسط لیدا |

 + فلسفه ورزی ذهن +

 

 می توانی معنای زندگی  در یک جمله برایم بنویسی.مثل سهراب اینقدر آزاد هستی که بسرایی :

" زندگی رسم خوشایندی ست..."

یا مانند راسل  سه  معنی را برای زندگی قائل باشی :علم  ,همدردی با انسانهای نیازمند  و عشق ورزی.

 

بسته به اینکه چه تعریفی برای زندگی داریم ,هدف های ما تعیین می شوند.نوع انتخاب های ما در زندگی زیر سایه این معنا قرار می گیرند.امروز که به مفهوم این جمله فکر می کردم به این نتیجه رسیدم تعریف ما از زندگی باعث تفاوت های رفتاری ما با یکدیگر می شوند.االبته  اگرهمه  بر این قرار باشیم که هرکسی باید معنای زندگی خودش را بیابد.یعنی قائل به تعریف عرضی از زندگی نه اصول طولی باشیم . بر طبق این قرارداد زندگی  به خودی خود معنایی ندارد وما معناهای منحصر به فرد خودمان را به آن نسبت می دهیم.این نگرش ما را کمک می کند که راحت تر با زندگی کنار بیاییم.

 

این روزها با تفکرات اندیشمند برجسته کشور _مصطفی ملکیان _آشنا شده ام و پاسخ بهتری برای بسیاری از سوالات قبلا پاسخ داده شده می یابم..مقاله ایشان در کتاب "مشتاقی و مهجوری " هدف از تعریف زندگی را بیان می کند و رابطه موزاییکی و طولی را مطرح می کند.این نوع برخورد با تعریف زندگی که موزاییک  ها را کنار هم بچینم و هیچ موزاییکی را هدف مطلق قرار ندهم اما با این دید نگاه کنم که هر موزاییک یا خودش معنای زندگی است یا به واسطه یک یا چند موزاییک دیگر به معنا می رسد ,آرامش عجیبی به دلم انداخت.اینگونه نگاه کردن کمکم کرد که بپذیرم حتی در سخت ترین حال روحی هم من به معنای اصیل زندگی ام نزدیکم.ساده بگویم "جاری شدن در معنای زندگی ... زندگی تر شدن پی در پی"

 

البته این موضوع جای بحث بسیار دارد اما هدفم از ارائه این مثال موزاییک ها این  بود که نتیجه گیری کنم در روابط اجتماعی داشته باشم.مطلب خیلی ساده است.شما تعریف زندگی خودتان را دارید و من تعریف زندگی خودم.هیچ مرجع موثق و قابل قبولی نمی گوید که تعریف من ارزش بالاتری دارد یا تعریف شما.پس علت این ارزش گذاری ما در زندگی از کجا نشئت می گیرد؟اینکه در بوته قضاوت می نشینیم واتیکت هایی روی زندگی یکدیگر می گذاریم...چرا؟ به فرض اگر شما امروز در موزاییک معنا دار زندگی اتان قرار دارید و از دید اجتماع بیرون ,زندگی موفقی دارید و من نوعی در موزاییکی قرار دارم که به واسطه سه موزاییک با معنای زندگی ام فاصله  می رسد ,دلیل بر بالا بودن ارزش  زندگی  شما ست؟ از رنجی که می کشیم ,می نویسم.از آفت ارزش گذاری که روی همه جوانب زندگی ما افتاده و هیچ کس قصد باغبانی کردن این باغ پر آفت راندارد.سوال من این است که اگر این موزاییک های پراکنده قرار باشد یک زمین را فرش کنند _جهان هستی که حتما هدفی از پیدایشش هست ولی هنوز فلسفه بر سر هدف بحث می کند ,دین هدف را انسان می داند وچرا چرا های بسیار... _ پس روزی همه موزاییک من با موزاییک های تو هم جهت می شود علاوه براینکه قبل از آن موزاییک های هر کدام بطور جداگانه با معنای زندگی ما هم جهت شده اند.پس این مبارزه کسالت بار برای ارزش گذاری بیشتر و بیشتر به چه درد می خورد جز آنکه فاصله های ما را از یکدیگر دورتر و دورتر می کند!!؟...واینکه اگر آدم محکمی نباشیم و به معنای زندگی خودمان شک کنیم چه فرصت هایی را از شکوفا کردن درونمان می گیریم..فقط و فقط به واسطه ارزش گذاری های که هیچ صحه ای بر درستی آنها نیست؟...

 

 پ .ن : این نوشته در واقع نوعی اعتراض است به رفتاری که اندکی پیش از جمعی ارزش گذار شاهد بودم.می شد متن تکان دهنده ای نوشت و همه را تحت تاثیر جذبه  کلمات قرار داد ولی ترجیح دادم که استدلالی بنویسم.اما این داستان مینیمال می خواهد با سماجت در این پست حضور داشته باشد.

 

 

  با دست هایمان

  دستانم را بازمی کنم تا شعاع آفتاب تا به تو نشان دهم که هیچ از دنیا ندارم.

  دستانت سنگین شده اند تا سنگریز زمین تا به من نشان دهی همه ی دنیا مال توست.

 

سخنی در باب پست قبلی :این مطلب را یک روزپس از پست مطلب آخراضافه کرده ام.نمی خواستم پست جدیدی برای خود باشد چون لزومی به آن نمی بینم.اما توضیح مختصری مفیدی خواهد بود درباره فیلنامه ای كه مقام دوم کشور را گرفت.برای تمام دوستانم که در این تجربه با من سهیم بودند و اکنون که فیلنامه شدن این واقعيت را دیدند خب برداشت های متفاوتی می شود از آن کرد.از همه دوستان که چه وب لاگی َچه ایميلی و اینترنتی و چه موبایلی به من لطف داشتند ممنونم.امید وارم روزی بتوانم روایت زندگي آن روزها را عمقی تر بنویسم.اما در باب فیلنامه :نوشتن فيلنامه خيلي مشكل تر از داستان است.اين سوژه در ابتدا در ذهن من به شكل يك داستان بلند بود كه اتفاقا تمام شخصيت هاي روزنامه از ابتدا تا انتها در آن حضور داشتند.اما وقتي بنا به فيلنامه نويسي آن كردم با مشكل جدي كمي نوشته مواجه شدم.يعني مجبور شدم بسیاری از روايت ها و شخصيت ها را حذف كنم.اين قرار فيلنامه هست كه شخصيت ها بايد با صحنه جلو بروند نه با توصيف نويسنده.كما اينكه نتيجه گيري كه در داستان از اين موضوع گرفتم نمي شد در فيلنامه گرفت.چرا كه فيلم كوتاه بود و بايد صحنه ها در حد 45 دقيقه طول مي كشيد.بنابراين تصميم گرفتم يك مشكل را مطرح كنم و همان را در فيلنامه گره گشايي كنم.كما اينكه فليم انتهاي باز است.(بدون نتيجه گيري ) در مورد دو تا شخصيتي هم كه به آنها پرداخته شده شايد حدس بعضی از دوستان درست باشد اما اصلا قصد نداشتم اين شخصيت ها ي واقعي راتوصيف كنم.من براي رساندن پيام فيلنامه به دو نفر احتياج داشتم.يكي مدير مسئول كه دغدغه هاي مالي اش را نشان دهم.ديگري يكي از سردبيران كه دغدغه هاي فرهنگي اش را مطرح كنم.خب طبيعي ست كه صحنه ها شبيه به واقعيتي ست كه ما تجربه كرديم اما ماهيت فيلنامه ضرورتي به ارجاع به داستان واقعي ندارد.چرا كه هدف اين نيست.همه شما  كتاب خوانده ايد و مي توانيد حسم را درك كنيد كه چقدر سخت است بخواهي هدف يك كتاب را به خواننده القا كني.خود خواننده بايد هر آنچه كه حس مي كند را برداشت كند.اما....قصد من از نوشتن فيلنامه گفتن واقعیتي تلخي بود كه در جامعه دانشجويي تحصيل كرده ما فرهنگ و انديشه جاي خود را به سطحي نگري داده است.حالا دست مايه من براي اين سوژه واقعيتي ست كه ما در روزنامه دانشجويي روز از نو تجربه كرديم.در آخر ممنونم از مهدي بخاطر لينكي به فيلمنامه داده است.

  

+ نوشته شده در Sat 11 Aug 2007ساعت 10:53 PM توسط لیدا |

      

 +پر جذبه ترين پنجشنبه +

 

 

 

در اولين دوره مسابقات خاطرات تلخ و شيرين دانشجويي سراسر كشور ، بر اساس  راي هيئت داوران در بخش فيلمنامه ، فيلمنامه " قمار " نوشته "ليدا قهرمانلو "  حائز مقام دوم كشور  شد.

 هم چنين در بخش داستان مينيمال  ، داستان مينيمال " آخرين اشتباه " به قلم همين نويسنده از ديدگاه هيئت داوران شايسته تقدير شناخته شد .‌‌‌ ‌‌‌] پايان خبر [

 

تفسير خبر :لحظاتي در زندگي هستند كه زمان  مي ايستد و شادي برايت دست مي دهد و غم هم كمي آن طرف تر همسايه ات مي شود.جايي آن وسط ها بين خوشحالي و غم پنهاني ،من پرتاب شده بودم ميان يك حادثه.همان دغدغه ديرينه كه كه قلمت زندگي توست يا زندگي ات با واژه هاي قلمت رقم مي خورد؟...

 

 

آخرين اشتباه

 

با خودش قرار گذاشته بود كه با ديدن كوچكترين اشتباه از او همه چيز را فراموش كند.

 

وقتي كه در راهرو ديدش همه علاقه هاي پنهاني در اجزاي غير پنهاني چهره اش پديدار شد اما سريع رو برگرداند تا كسي پي به واقعيت درونش نبرد،گرچه هميشه اميد داشت او خودش همه چیز  را بفهمد.

 

حالا كه آخرين اشتباهش را مي ديد ،ديگر انگيزه اي براي برگشتن نداشت.

 

چقدر آخرين اشتباه به اولين اشتباه شبيه بود....

 

مهر 85

 قمار

 

ر      راهرو دانشگاه _بعداز ظهر

   

در يكي از كلاس ها باز مي شود و استاد به همراه سه دانشجويي كه دور او هستند،خارج

مي شود.كورش چهارمين دانشجويي ست كه كيف به دست  با عجله از كلاس خارج مي شود.در راهرويي كه كم كم شلوغ مي شود با عجله حركت مي كند و تنش به تن چند نفر ديگر برخورد مي كند.از پله ها پايين مي رود كه ناگهان جهت حركتش را عوض مي كند و دوباره به راهرو بر مي گردد و با شتاب به طرف انتهاي ديگر راهرو حركت مي كند.روبروي صندوقي كه روي آن با خط خوش نوشته اند : "پيشنهادات و انتقادات روزنامه روزازنو " مي ايستد و با نگراني روي صندوق دست مي كشد.سپس با عجله وارد كلاسي مي شود كه  صندوق روي ديوار آن نصب است .كسي در كلاس نيست.10 صندلي دايره وار چيده شده اند...

 

     ادامه فيلمنامه را در ادامه مطلب دنبال كنيد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در Fri 3 Aug 2007ساعت 3:44 PM توسط لیدا |

 

 + فلسفه ورزي ذهن +

براي رسيدن به هر چيزي بايد تلاش كرد.اين يك تجربه ي شخصي است كه طبق استقراري رياضي مي خواهم بسط دهم به همه خواسته ها و نخواسته ها ي زندگي ام.

 

اين قانون از ابتداي كودكي _شش ماهگي _ شروع مي شود."مهراد " كوچولو خانه ما علاقه عجيبي به سيم دارد.انواع سيم هاي برق و شارژر موبايل و جاور برقي و اتو. ما نتوانستيم با هيچ اسباب بازي علاقه او را جايگزين كنيم..من تا به حال چندين بار امتحان كردم كه او در هر حالتي كه باشد ،وقتي چشمش به يك سيم مي افتد ،اگر بغل كسي باشد خود راتا به سمت سيم خم مي كند.اگرآن طرف خانه هم روي زمين باشد به سينه خيز خود را سيم مي رساند.تقلاي اوبرا ي رسيدن  ، ديدني ست.گهگاه خسته مي شود و سرش را روي زمين مي گذارد.اما به محض اينكه احساس خطر مي كند كه كسي مي خواهد او را از خواسته اش دور كند ،با تقلاي بيشتري به حركتش ادامه مي دهد. لحظه ي رسيدن او به سيم محبوبش يكي از قشنگ ترين تفريحات من است.آنچنان عميق سيم را بررسي مي كند كه انگار بمب اتم  مي خواهد بسازد.مثال ديگر اينكه كه حالا كه در روروكش است مي آيد پشت در اتاق من و با دستان كوچكش به در مي كوبد.ازدل سنگي من نبينيد كه در را برايش باز نمي كنم.بعضي وقت ها آنقدر درگير كارها و كتاب ها هستم كه حوصله خودم را هم ندارم..اما بعد از نيم ساعت كه دوباره بر مي گردد و در را مي زند و با صداي نامفهومي اعلان وجود مي كند ،همه احساس من جاري مي شود ،در آغوش كشيدن او و فراموش كردن همه ي روزمرگي ها.من باور كرده ام كه يك كودك هم اعجاز پافشاري در يك خواسته را مي داند.

 

اين قانون با ما بزرگ مي شود.كودك هفت ساله هم مي داند كه با پا كوبيدن و اصرار كردن به يك خواسته مي تواند پدر و مادر را به زانو در آورد.البته اصول تربيتي راهكارهايي را براي مبارزه با رفتارهاي لجبازي كودك ارائه مي دهند.اما اگر كودكي ده روز تمام بر خواسته اش پا فشاري كند ،هيچ آدم سرسختي نمي تواند از خواسته او صرف نظر كند.

 

حكايت ادامه مي يابد تا ما در نوجواني مي آموزيم بايد براي رسيدن به خواسته هايمان تلاش كنيم.بايد در طول سال درس بخوانيم تا يك شب نتيجه زحمتمان را بدانيم.فاجعه كنكور هم مثال معروف تلاش و پشتكار است.بسياري از رتبه هاي زير 100 كنكور كساني بودند كه سال قبل رتبه هاي نجومي آورده بودند.دو سال ،سه سال  و يا حتي بعضي ها  بيشتر تلاش كرده اند تا به رشته مورد علاقه خود برسند.

 

از فضاي درس بيرون بياييم.اين حرف مرا دوستاني كه سازي مي زنند،كاملا لمس مي كنند.در پادگيري هر نوع سازي _سنتي ،كلاسيك _ دو سه ماه اول يادگيري خيلي سخت است.در بعضي از سازها مثل ويلون ،تار وپيانو اين زمان طولاني تر مي شود.اصطلاح استادان ساز است كه مي گويند اگر سر سختي اول ساز را تحمل كني و ناز او بكشي ،سازت عاقبت با تو دوست مي شودوآن گاه است كه از نواختن او لذت مي بري.غرض اينكه هر استادي درابتداي كلاسش به هنرآموزش مي گويد اگر آدم با پشتكار نيستي و زود خسته مي شوي همين روز اول كنار بكش.

 

غرضم از اين دراز نويسي اين است  كه اين روزها به باوري رسيده ام كه در هر خواستني در زندگي بايد تلاش كرد.حرف تازه ا ي نيست .مي دانم.اما در مقابل مفهوم خواستن ،انديشمندان مفهومي به نام "بودن" را مطرح مي كنند. " داشتن يا بودن " اريك فروم  هر دو اين مفايهم را خيلي خوب توضيح مي دهد.تمامي آميزه هاي ديني و معنوي و حتي عقلاني مي خواهند انسانها را به اين باور برسانند كه "از جنس بودن باشيد نه داشتن "

 

حالا صورت مسئله روشن است :"ما مي خواهيم به بودن برسيم!" پس اينجا كه قرار بي نيازي از همه چيز را مي گذاريم ،ديگر گونه خواستني مطرح است.طبق قانون استقراري زندگي هر خواستني تلاشي پشت خود دارد.براي رسيدن به مفهوم "بودن " هم بايد تلاش كرد.اما آنچه واضح است تلاش از جنسي ديگر است.نكته اي كه درانيجا براي خودم جالب توجه آمد اين بود كه چون ما در زندگي با اين نوع خاص تلاش كردن  ، بيگانه ايم ،خيلي زود خسته مي شويم.پشتكار و ممارست را كنار مي گذاريم و حكم صادر مي كنيم ."نرسيديم ،نشد "

 

بسته به آن كه ما كدام راه را براي رسيدن به " بودن " انتخاب مي كنيم ،تلاش ها متفاوت مي شوند.كسي كه شيوه مطالعه و تفكر در انديشه هاي مختلف را بر مي گزيند ،بايد ذهن خودش را به تلاش مستمر در آشنايي با مفاهيم تازه و تحليل آنها آماده كند.اگر بخواهد يك كتاب _فلسفي ،روانشناسي ،اجتماعي . يا ادبيات _ بخواند و حساب كند چقدر جلو رفته است ،مطمئنا به خواسته خود نخواهد رسيد.گرچه بيداري ذهن آدم ها متفاوت است.ممكن است آدمي با يك بيت شعر از اين رو به آن رو شود...اما نمونه اينگونه انقلاب هاي دروني در تاريخ خيلي كم هستند.

از طرفي اگر بعد از يك انقلاب دروني ،راهكاري براي هدايت ذهن روشن شده نداشته باشيم احتمال آنكه مجددا به تاريكي برگردد خيلي زياد است.

 

نكته اينجا ست كه ما اين قانون را در همه مراحل رعايت مي كنيم الادر جايي كه بايد همه جوره به آن بپردازيم.در را ه نيل به حقيقت و جدايي از همه "دارايي ها " پويايي مداوم ذهن و قلب شرط اول است همانگونه كه در عاشقي " شر ط اول قدم آن است كه مجنون باشي " .

 

زياد نوشتم اما هنوز هم احساس مي كنم حق مطلب را ادا نكرده ام.خلاصه كنم ، "تجربه انديشيدن بايد كار هر روزه ذهن شود نه متكي به سن خاص يا شرايط محيطي مناسب "

  

+ نوشته شده در Tue 31 Jul 2007ساعت 10:37 PM توسط لیدا |

+ پنجشنبه هاي پر جذبه +

از دنياي ما خيلي دورند.

تاملات ما را ندارند .

دغدغه هايشان هم از جنس دغدغه ها ي ما نيست.

وقتي كنار آنهايي ،معناي زندگي عوض مي شود.

مي فهمي كه كتاب هاي رنگ به رنگ تو و راه كارهاي  فيلسوف مابانه اشان براي خوب زندگي كردن ، به كار آنها نمي آيد.

مي فهمي كه تو براي رفع دلتنگي ات اگر هزار و يك راه مختلف سراغ داري ، آنها حتي يك روش تو را نه نمي دانند و نه دوست دارند كه اجرا كنند.

مي فهمي كه دنيا كوچك كوچك مي شود اگر همه اميد يك آدم در بعدازظهر پر جذبه پنجشنبه فقط آمدن فرزند و ديدار او باشد.

مي فهمي كه هيچ فيلم ،كتاب و بيرون رفتني نمي تواند لذت غذا درست كردن براي يك شام خانوادگي را پيش آنها پر كند.

تلاش بيهوده اي ست كه بخواهي به روش خودت روزشان را پر كني.آنها اهل خبرهاي شلوغ اين دنياي پر فريب نيستند.دنياي آنها در يادآوري خاطره ها ،در برنامه ريزي براي آينده فرزند ،در جواب آزمايش بيماري تو خلاصه مي شود.در مسايلي كه به نظر من و تو كوچك است  و از ديد آنها حقيقت زندگي ست.

آنها اهل شكايت كردن از جامعه و روزگار نامراد نيستند.فقط در عمق نگاهشان مي تواني اعتراض هاي بي فرياد بيابي.

 

يك بار امتحان كن دلتنگي پدر و مادرت را رفع كني ...عاجز مي ماني از فاصله اي كه در دنيا هاست.

 

پ .ن : تحليل اين مطلب باشد براي وقتي ديگر.

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 27 Jul 2007ساعت 1:13 AM توسط لیدا |