جذبه
نگاری های لیدا قهرمانلو
" امروز اخراج شدم .گفتند من نامتعادلم." زن ساكت سر جايش نشست.مرد رو بر گرداند ،به فرو ريختن باران نگاه كرد.لبهايش لرزيد. مرد گفت :"انگار براي هيچ كس مهم نيست." بعدا سر شام دوست زن پرسيد :"اتفاق بدي افتاده؟" زن با انگشتاني كه در هوا مي رقصيدند ،اشاره كنان گفت :"آن _ مرد _ در _قطار _او _غمگين _به _نظر _مي رسيد." مارك كوهن داستان هاي 55 كلمه اي پ .ن : بعضي وقت ها خوبه كه توقع نداشته باشيم همه دنيا دركمان كنند. ونيز آرزومندم كه مفيد فايده باشين نه خيلي غير ضروري ، تا در لحظات سخت وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است همين مفيد بودن كافي باشد تا ترا سر پا نگه دارد. گاه به نظرم مي رسد براي سوپر كوچه كه بامداد پيش از طلوع آفتاب حضورش را با خش خش جاروي قديمي روي سنگ فرش هاي پشت خانه ما اعلام مي كند ، سيني صبحانه ببرم. بروم كنارش بشينم و از نارنجي لباسش انرژي زندگي كردن بگيريم.اين حس وقتي سراغم مي آيد كه تمام طول شب را كتاب خواند ه ام و سرم پراز تضاد و تلاطم همه واژه ها ست.هميشه آخر هر كتا بي كه تمام مي كنم به خودم مي گويم : "خب كه چي؟ اين ها حرف هاي نويسنده بود ...تو چي براي گفتن داري؟" .اينجاست كه صداي جارويش را مي شنوم.هي دنيا وايستا...من كه ادعا م مي شه اينهمه واژه بلدم بيشتر به درد تو مي خورم يا پيرمرد مهربان جارو به دست كه به يك پوسته خربزه نماز مي بره.* قراره با اين واژه ها كجاي دنيا را بگيرم؟اصلا مكه دنيا گرفتنيه ؟ اين فكرها هر ازگاهي به سرم مي آيد و مي فهمم درجه حساسيتم بالا رفته.همه آن فلسفه بافي هاي تكراري را مي دانم كه هر شخصي در جامعه وظيفه خاص خود را دارد كه هر كاري در جاي خود ارزشمند است .اما من يه نگراني بزرگ دارم ...خواندن اين كتاب ها و سر و كله زدن با اين همه واژه براي ساختن آينده بهتر...آينده اي كه ما توش شخص مهمي تو جامعه مي شويم ...آينده اي كه قفسه پر كتاب هاي جواني امان رابه رخ فرزندانمان مي كشيم ...اگه از ما آدم مفيدي نسازه چي؟اگه به درد ديگران و جامعه امون نخوريم چي؟...بدتر از آن اگه به داد خودمان نرسيم چي؟... آرزو مي كنم كه به گفته هوگو حداقل فايده رادر زندگي داشته باشيم...كه بتواند مارا سر پا نگه داره! سر پا ايستادن بخاطر اينكه مفيديم حتي اگر موفق نيستيم ،حتي اگر اوضاع بر وفق مراد نيست ...احساس مي كنم وقتي اينطوري باشيم يعني آدم دروني شديم كه بيرون و شرايطش _ چه خوب ،چه بد _ مارا از اصل خودمان دور نمي كند. ...بامداد فردا خجالت را مي شكنم و سيني صبحانه برايش مي برم. + فيلم + : "دختر ميليون دلاري " "One Million Baby" را حتما ببنيد.تصادفه يا دنيا داره موافق مي گرده ديشب اين فيلم رادديم (برنده جايزه اسكار 2004 ) وداستان فيلم ربط عميقي به اين نوشته دارد... ..." يه جايي بين هيچ كجا و خدا ...مگي خوشجال از دنيا رفت چون "موخوشگله " را مردم دوست داشتند و براش هورا مي كشيدند ..."
_ نوزادي دختر از عفونت روزهاي جهالت بلند مي شود و گريه بودن سر مي دهد .دهانش رابا خاك پر مي كنند.* _ دختر بچه اي شاهد تولد نوزاد ديگري در خانواده است و خبرپسر بودن آن چراغاني شب هاي متمادي محله را به دنبال دارد.او به خيال آنكه در تولد او چنين سروري برپا بوده ،در كوچه هاي شهر غش غش مي دود. _نوجوان 12 ساله اي هراسان از مدرسه به خانه مي آيد و دل پر دردش را به زانوان مي فشارد و در پستوي خانه قايم مي شود.شب كه مي رسد از وحشت درد و آنچه كه مي بيند به مادرش پناه مي برد.مادر مهربانانه بغلش مي كند. مادر بزرگ سيلي محكمي به گونه اش مي نوازد .اشك در چشم هاي دختر حلقه مي زند. "درد اين سيلي يادت نره...هروقت يادت بياد مي فهمي مي توني دردهاي سخت تري هم تحمل كني " _دختر 18 ساله اي با كلاسوري كه دردستانش عرق كرده ، پا به داخل كلاس مي گذارد.سنگيني نگاه هايي را روي اندام خود حس مي كند. _ترم آخر دانشگاه ،دسته جمعي كوه رفته اند.صخره بزرگي توان رفتن او را تقليل مي دهد.دست قدرتمند مردانه اي به سمتش دراز مي شود.در عمق نگاه صاحب آن دست ذوب مي شود.دستانش كه با دستان او گره مي خورد چيزي در دلش فرو مي ريزد.تمام دنيا براي حس رهايي اش كم است. _شب ها بعد از شنيدن بوق تلفن آن طرف خط ، يك ليوان آب خنك مي خورد.كتاب جلد سفيد و قرمز را بر مي دارد و تا صبح مي خواند و مي نويسد.خواب هم اگر مي بيند روياي با اوبودن است.ظهرها كه به رخوت از خواب برمي خيزد ، خوشحال است كه كتاب ديگري را كه پيشنهاد او بوده تمام كرده. _ توي پارك دستي هاي شال آبي اش مثل زنجير بر گردنش سنگيني مي كند.او روي يك نيكمت خالي تنها نشسته و هق هق گريه اش سال ها ادامه مي يابد.شب تمام كتاب هاي سفيد و قرمز در ماشين آشغالي ست. _ 27 ساله است.سر كار مي رود.مو مش مي كند.با اكيپ دخترها سينما مي رود..به لبخند رييس و آن خواستگار پولدار همسايه جواب نمي دهد.مي خواهد كه دوباره عاشق شود...تجربه عشق قبلي هنوز در خلوت شب هاي بغض آلودش ريشه دارد. _ شب عقد كلافه ست.همهمه مهمانان ، لبخند هاي پياپي پدر و مادرش و زمزمه هاي عاشقانه مردي كه كنارش نشسته است هم آرامش نمي كند.مگر حالا عاشق ترين زن روي زمين نيست ؟ مگر عشق پخته اين مرد خوش سيما كاي قبلي را برايش پر نكرده ؟پس چرا بغض دارد؟ _28 ساله است و اودر كنارش خوايبده .نورماه روي چهره ي مردش سايه انداخته.چقدر دوست دارد زمزمه عاشقانه بشنود اما هميشه بعدش مي خوابد.ديگر هيچ اثري از مهرباني لحظاتي قبل نيست.اگر با عشق اولش ازدواج مي كرد ، خوشبخت تر از حالا نبود؟صورتي پر اشك در بالش فرو مي رود. _30 ساله است.پشت كمرش تير مي كشد.ياد درد سيلي مادربزرگ مي افتد.فرياد مي زند ." مامان بزرگ...مامان بزرگ ...بيا منو بزن درد اون رو مي تونم تحمل كنم ولي اين خيلي بدتره....خدا..."از پشت پرده اشك سر بزرگ و بدن كوچش را مي بيند.صداي گريه اش كه در اتاق مي پيچد تمام درد ها مي روند.او روي ابرها ست.روي خوش ترين لحظه ي زندگي اش خوابيده است.دهان كوچكي با جسم او پيوند مي خورد."جانم ،كوچولي من..." _45 ساله است.شمع روي كيك شكلاتي اينطور مي گويد.بچه ها برايش جشن تولد گرفته اند.همسرش آن طرف ميز به سلامتي او گيلاسي بلند كرده.خوشبخت ترين زن دنيا ست.عاشق ترين همسر و بهترين فرزندان را دارد. _50 ساله بر بستر مرگ مادرش زار مي زند.دوسال آخر پوكي استخوان مادر را خانه نشين كرد.پسر بزرگش به خارج رفته و مي خواهد همان جا تشكيل خانواده دهد.دخترش امسال دانشگاه قبول نشده و دچار افسردگي شديد روحي شده .همسرش يك سال بعد از ورشكستي به همه كاري روي آورد.ديروز زن همسايه به كنايه مي گفت كه او با دختر ترگل ورگلي در خيابان ديده.زار مي زند .گويي رنج هاي چندين ساله مادرش از جسم بي روح او گذر كرده به رگ و جان او رسيده اند. جسد بي روح مادر را در آغوش مي كشد." مادر مرا هم با خودت ببر" _ 60 ساله است.صبح يك روز سرد پاييزي ست.ديشب عروسي دختر ش بود.پسرش بزرگترين دسته گل مجلس را از آمريكا فرستاده بود. .كت همسرش را دور خود مي پيچيد و روي تراس بيست و پنجم برج 50 طبقه سيگاري دود مي كند. _بيا تو سرما مي خوري. _ياد صبح عروسي خودمون افتادم... _تو منو بخشيدي ...بهت بد كردم. _آره...بخاطر دخترمون...مي خواستم باور كنه كه عشق حقيقت داره....عشق واقعي پدر و مادرش با گذر زمان هنوز مثل روز اول تازه ست...بي رنگ خيانت! _هميشه دوستت داشتم... _مادر منم هم هميشه فداكاري رو برام كرد. . . . _حالا كجا مي ري؟ _ده سال يا كمتر وقت دارم كه با خودم خلوت كنم...كتاب هاي نخونده را بخونم و تا دلم مي خواد فكر كنم...فقط ده سال اول و آخر زندگي مال خود آدمه...باقي سال ها، خودت فداي ديگرون مي كني يا عاشقشون مي شي ، يا غصه اشون را مي خوري يا رنج بزرگ كردنشون را مي كشي ... آخرش هم مي بيني تنهاي تنهايي ...و مثل يك بچه دلت هواي مادرت را مي كنه ... * اين نوشته مختص يه يك دوره خاص از تاريخ نمي باشد.روزها با تاريخ جلو مي روند تا دنياي امروز. پ. ن : خوب است كه دنيا هنوز مادرهاي خوب خود را دارد. برايت همچنان آرزومندم دوستاني داشته باشي ، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نا دوست و برخي دوستدار كه دستكم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد ، و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد ؛درست به اندازه ، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد ة كه دستكم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد ، تا كه زياده به خودت غره نشوي كودك كه بودم دوست، دختر مهربان همسايه بود عروسكش را با مال من عوض مي كرد . نوجوان كه شدم دوست ،همكلاسي ساكت انتهاي كلاس بود كه زنگ هاي تفريح پر كسالت با من حرف مي زد. ۱۸ ساله كه بودم دوست هم خانه اي بود كه همه لحظاتم با او قسمت مي شد. ۲۲ ساله دوست كسي بود كه حرف هايم را بفهمد و آشفتگي هاي ذهني را سنگ صبور باشد. حالا دوست ...خيلي كم رنگ شده ...شايد بخاطر حضور هووي تنهايي ، مرا ترك كرد! + فلسفه ورزي ذهن + خبر مرگ انساني هميشه تكان دهنده بوده است . روز پيش مرگ يك خواننده ايراني در صفحه تاريخ ثبت شد."مهستي " با سابقه چندين ساله خوانندگي از بين ما رفت.عميقا از شنيدن خبر مرگش متاسف شدم.به سه دليل : اول : مرگ يك انسان دوم : اينكه يك ايراني عاشق دوباره در غربت به خاك سپرده شد. سوم : مرگ يك هنرمند كه با صداي گرمش و ترانه هاي زيبايش در اكثر لحظات ناب عاشقانه حضور داشته است. . از آخر شروع مي كنم : مي خواهم كمي فلسفه بافي كنم. فلسفله هنر را زماني مي پذيرد_ البته بعد از افلاطون كه هنري را كه فقط احسسات ظاهري آدم ها را تحت تاثير قرار دهد ، رد مي كند_ كه انسان را عميق كند و به فكر كردن بياندازد.فلسفه معتقد است هنرمندان با استفاده از يك تجربه شخصي انسان ها را به حقيقت نزديك مي كنند و فلاسفه بدون غرض ورزي هاي شخصي فقط با تكيه بر خرد انسان ها را وادار به چرا جويي از اطرافشان مي كنند.ارزش هنر را نمي توان به دليل شخصي بودن آن تجربه پايين آورد.ارزش يك اثر هنري در ژرفاي فكري ست كه ما را فرو مي برد.خيلي هم بايد مراقب بود كه سطحي با اين افكار برخورد نشود. من فكر مي كنم ارزش هنري فقط آثار ميكل آنژ ،داوينچي ، بتهوون ويا استاد فرشچيان نيست.اين ها شاهكارهاي هنري دنيا هستند.اما تكليف تلطيف شدن احساسي كه بعد از شنيدن يك ترانه داريم چه مي شود؟وقتي يك ترانه ساده امروزي با صداي دلنشين خواننده اي مارا به فكر فرو مي برد ، بخشي از رسالت هنر انجام نمي شود؟ در فكر من هر قدمي كه ما را به درونمان نزديك كند ، درست مثل يك سنگريزه نقشي در كل كاينات دارد و جزئي از اين هستي كل است .حالا تكليف ترانه اي كه عميق ترين احساسات عاشقانه ما را بر مي انگيزد _با قداستي كه براي عشق در هر دين و مذهب و مكتبي قائلند _ چيست؟قبول كه يك ترانه ممكن است اثر سطحي بر ما بگذارد اما آيا قرار است همه انديشه ها از عمق برخيزند؟مگر مي شود اول سطح را طي نكرد و به عمق رسيد؟ درباره تاسف اول و دوم :بحث جامعه شناسي كه در ايران امروز مطرح است كه چرا خوانندگان ما بايد در خارج از ايران به فعاليت ها ي خود ادامه دهند و چه قدر كمبود فضاهاي شادي سازي كه مختص دوران جواني ست در جامعه بيمار امروز ما حس مي شود ،بحث تازه اي نيست.همه ما مي دانيم كه آزادي كه در دوراني كه هنوز جوان هاي امروز به دنيا نيامده بودند ، از جامعه ايراني طرد شد ،بعد از چند سال مثل يك دمل چركين درزيرزمين ها و خانه هاي تيمي و پارتي هاي مختلط سرباز كرد و عواقب منفي آن را در موضوع پست قبلي هم مي شود بررسي كرد.كاري به درست و غلطش ندارم .يك جامعه شناس بايد به بررسي اين مسئله بپردازد .ولي با خودمان كه تعارف نداريم.خوانندگان ايراني مقيم آمريكا بيشترين محبوبيت را بين جوان هاي داخل ايران دارند.كسي هست كه تا كنون ترانه گوش نداده باشد؟ با مهستي و صداي گرمش آنقدر عجين هستم كه باور اينكه صاحب اين صدا در جايي بسيار دورتر از وطنش به خاك سپرده مي شود ،خيلي تلخ است.من دليلي براي اين بي انصافي بزرگ نمي بينم چرا كه اين آدم _و همه خوانندگان ديگر_ به جرم شاد كردن و البته تلطيف كردن دل هزاران انسان محكوم به اين سرنوشتند.كاش روزي حقيقت عيان شود كه كدام طرف اين قصه محقق تر هستند! بيا بنويسيم روي خاك ،رو درخت روپر پرنده رو ابرا بيا بنويسيم روي برگ ،روي آب ،توي دفتر موج ،رو دريا بيا بنويسيم كه خدا ته قلب آيينه ست ، مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه ست با هميشه موندن وقتي كه هيچي موندني نيست اوج هر صداي عاشقي كه شكستني نيست با صدام مي آم همه جا تو رو مي نويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم اي كه معني اسم تو آسمون پاكه ريشه صدا ،نبض عشق ، زير پوست خاكه توي خواب خاك ريشه ها ،موسم شكفتن هم صداي من مي خونم وقت از تو گفتن چشم بسته ام تو بيا به سپيده وا كن با ترانه نفس هات ، باغچه رو صدا كن بيا بنويسيم روي خاك ،رو درخت روپر پرنده رو ابرا بيا بنويسيم روي برگ ،روي آب ،توي دفتر موج ،رو دريا بيا بنويسيم كه خدا ته قلب آيينه ست ، مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه ست با ترانه ي نفس هات من ترانه مي گم اسمتو مثه يه غزل عاشقانه مي گم بيا كه ديگه وقتشه وقت برگشتنه بوي پيرهنت كه بياد لحظه ديدنه . . . بيا بنويسيم كه خدا ته قلب آيينه ست ، مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه ست مهستي عزيز صدايت هميشه بين ما زنده است. .. يادش گرامي ... + جامعه + تا حالا شده دلت نخواهد در باره مطلبي حتي فكر كني ولي قلبت بخواهد فرمان دهد و قلمت بخواهد بنويسد؟مي دانم كه اين كار از لحاظ علم بيولوژيكي بدن غير ممكنه.عقل بايد فرمان را بده وبعد باقي اعضا اجرا كنند اما قرار نيست همه جا علم جواب بده. من و تو و ما كه اينجا تو دنياي مجازي از طريق واژه ها با هم ارتباط داريم چه قدر بيماريم؟ ... آره با همين صراحت مي پرسم.مشكلات ما چقدر بزرگ هستند كه تبديل به پديده بيماري شوند كه نياز به درمان داشته باشند؟ درد تحصيل ؟ درد بيكاري ؟ درد ازدواج ؟ آها...درد انديشه؟...درد درون و يا چيزهاي شبيه به اين... اين ها چقدر احتياج به درمان واقعي دارند؟ آيا شده تا كنون احسا س كني چيزي در سلول هايت وجود دارد كه مثل خوره تمام بدن تو را فرا گرفته ،قدرت فكر كردنت را سلب كرده و هر روز بيشتر از قبل درگيرت مي كند؟ خب شايد درباره عشق احساس مشابهي داشته باشيم اما آنچه كه مي خواهم از آن بنويسم خيلي متفاوت تر از احساس تعلق خاطر نسبت به يك نفر است. " اعتياد " را من و تو و همه مي شناسيم.حداقل به لطف اين سريال هاي تلويزيوني كه همه آخرش ختم به خير ميشود و معتاد مهندس و دكتر يا سربلند بيرون از آب در مي آيند يا نتيجه عبرت همگان مي شوند! اما همه مي دانيم كه واقعيت اعتياد تلخ تر از اين هاست.چند وقت پيش شبكه سه مستندهايي از معتادان بيغوله نشين اطراف تهران نشان داد.پديده اي به نام " شيشه " يا " كراك " كه امروزه صحبتش بسياراست.حتي فكر كردن دوباره به آن صحنه ها هم جرات مي خواهد .تصور آدم هرچه قدر هم قوي باشد باز نمي تواند با صحنه اي كه تكه شدن گوشت آدم زنده اي را به صورت كرم مجسم مي كند ،طاقت بياورد. زماني بودكه اعتياد در ايران شكل سنتي داشت و خان هاي بزرگ براي تفريح مي كشيدند و چه و چه .اينكه چرا امروز جامعه جوان ايران اين همه سكته و بيماري مختلف رواني را بين جوانان خودش مي بيند به كنار ،هجوم نوجوان و جوان _دختر و پسر _ به پديده هايي مثل اعتياد و ايدز خودش سوال بي پاسخ مسئولان دلسوز است!و درد ناك تر آنكه جوان ما به ماده مخدري پناه مي آورد كه حتي آزمايشش را در ساده ترين آزمايشگا ه ها نيز پس نداده است.اينكه ماده مخدري تا اين حد خاصيت تجزيه كنندگي داشته باشد از نظر هيچ سازمان و ارگان بهداشتي تاييد شده نيست.پس چرا در جامعه ايران مثل نقل و نبات در دست جوانان بي آگاه است؟ يعني بايد باور كنيم كه قدرت جمع آوري آن را ندارند؟مبارزه با بد حجابي با آن شيوه هاي فجيع عملي ست اما شناسايي عاملان تابلو دوره گرد توي پارك ها غير عملي ست؟ 40چراغ تيتر فوق العاده اي براي اين موضوع انتخاب كرده است : " اعتياد،شوخي كه نداريم ،نگرانمان باشيد " 5 تير ماه ،ايرانيان مقيم آمريكا و خيلي ها در ايران ، براي نشان دادن همدردي با بيماران معتاد لباس سفيد بر تن مي كنند و در انظار عمومي ظاهر مي شوند.اعتراض بسيار نماديني ست كه به جاي رنگ سياه از رنگ سفيد به معناي سلامتي و پيروزي و صلح استفاده مي كنند.شعار آنان اين است " ما طرفدار صلح هستيم و به اميد ريشه كردن اعتياد از جامعه جهاني _ خصوصا ايران _ لباس سلامتي بر تن مي كنيم." دليل نوشتن اين مطلب ،اميد آن بود كه تا قبل از 5 تير ماه شما از اين حركت جمعي آگاه شويد و اگر قانع شديد كه براي سالم تر كردن يك جامعه بيمار كوچك ترين قدم من وتو نيز به عنوان اعضاي مسلم اين جامعه تاثير گذار خواهد بود ،روز 5 تير _ _ 26 June لباس سفيد بپوشيد.يك شال سفيد ،بلوز سفيد ويا حتي يك نوار كوچك سفيد دور مچ دست. اينكه شروع اين حركت از ايران است يا خارج از ايران ،به عقيده من اهميت چنداني ندارد.نفس عمل مهم است . بياييد در كنار پيام صلح ،اعتراض كنيم.اعتراض يا اعلام يك مبارزه همگاني بر عليه بيماري " اعتياد ".مبارزه با عاملان پخش مواد مخدر واعنراض به هر آنكس كه چشم هايش را بر واقعيت عريان جامعه مي بندد.من دلم مي خواهد از همين بلاگ كوچك خودم فرياد بزنم با دختر نا آگاهي كه تن به خود فروشي مي سپارد و پس از آن براي تسكين رنج هاي روحي اش پناه به خلسه اعتياد مي برد ،همدردي مي كنم.همدردي نه براي تاييد كارش ، بلكه براي اينكه بگويم لعنت به آنكه تو را از فقر و نا آگاهي و تزلزل خانوادگي به اين راه كشاند و نفرين بر كسي كه تو را در اين راه نگه مي دارد. البته خوب می دانم :" حوض نقاشی من بی ماهی ست "




| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



