تبليغاتX
جذبه

        ب پنجشنبه هاي پر جذبه

آرزو

 

 

 

 

 

 

 

 

اول از همه برايت آرزومندم كه عاشق شوي،

واگر هستي ،كسي هم به تو عشق بورزد

و اگر اينگونه نيست ،تنهائيت كوتاه باشد،

و پس از تنهائي ات نفرت از كسي نيابي،

آروزمند كه اينگونه پيش نيايد  ، اما اگر پيش آمد

بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني

پنجشنبه ها  را از كودكي دوست داشتم.ظهر هاي پنجشنبه براي ديدن جودي آبود از شبكه ۱ لحظه شماري مي كردم.جودي كه تمام  مي شد ،روياي بابالنگ دراز خودم را در ذهن مرور مي كردم.دانشجو كه بودم پنجشنبه اوقات خوش رها شدن در همه انديشه ها بود.گاه به پياده روي گاه به گردش گاه رفتن به جايي كه سبكت كند از اين زمين خاكي.رسم بزرگ شدن اين دنيا ست كه پنجشنبه هايم هر روز كسالت بارتر مي شود.ديگر شوق روياي بابا لنگ درازي نيست و شايد انديشه ها عميق تر شده اند كه خوشي پنجشنبه ها رازايل مي كنند.ولي هنوز جذبه پنجشنبه هاي خوب هست و من به آرامش شب تعطيل دلخوشم.آروز به سبك هوگو را بهاره در ايميلي برايم فرستاد. ـ بهاره وب لاگ انگليسي دارد با عكس هاي  فوق العاده تاثير گذار .حتما سري به او بزنيد ـ.چندين جنبه متفاوت آرزو را مطرح مي  كند كه علاوه بر متني زيبا و قلمي روان آدمي را به فكر كردن وا مي دارد تا آروزهايش را رنگ آميزي كند.هر پنجشنبه از اين دست قلم ها با " جذبه " باشيد. 

+ نوشته شده در Thu 21 Jun 2007ساعت 6:38 PM توسط لیدا |

تشرح حال

 

مي دوم.مي خندم از ته دل.روي خوشي سبزه ها قدم مي زنم.زير سايه خنك اقاقيا خواب مي بينم.

دراز كشيده ام زير آسمان شب.ستاره ها را مي شمرم.موسيقي بيرون خوش مي نوازد.

         ....درون من پر از سكوت است.

 

دلم آشوب مي شود.چشم ها را كه از درد مي بندم ،ابرهاي تيره بالاي سرم به سوگ مي نشينند.

من ترسيده ام.

مي دوم.وسط همه كوچه هاي شهر. چاله هاي بزرگ مي بينم.مي گريزم به كوچه بعدي تا راه فراري شايد هنوز باشد اما قلب كوچه پر از فساد هاي داغ است.

يك نفر درون من فرياد مي زند.نمي خواهم صداي ناله هايش را بشنوم.دست ها را روي گوش ها سپر مي كنم.

صدا بلند تر ميشود.من جيغ مي كشم.صدايي شنيده نمي شود.

                                                                ....احساس مي كنم لال شده ام.

 

زير يك پنجره قديمي يك آشنا مي بينم.

برايش دست تكان مي دهم.برايم لبخند مي فرستد.مرا مي پذيرد.

با من كه حرف مي زند ،ناله هاي درون خاموش مي شوند و من مي توانم واژه ها را به راحتي بيرون بريزم.

سكوت مي كند.درد از گيجگاه شروع مي شود و وزوزي آدمي در من شروع مي شود.

" حرف بزن...با من حرف بزن " نگاه من پر التماس است و آشنا حرف مي زند.

 

از پيش او كه بازمي گردم ،آرامم.كوچه هاي شهر سلامم مي كنند.من روي آفتاب كف زمين قدم

 مي زنم.حرف هاي آشنا را مرور مي كنم.ويترين مغازه اي نگاهم را مي دزدد.محو رنگ هاي شيشه اي كه مي شوم ،ناقوس ها در گوش هايم  صدا مي كنند.

                                         ...دوباره كابوس شروع  مي شود و من درد مي كشم بي صدا.

 

اگر حرف هاي آشنا ، حرف هاي خودم شوند...

 

                                               گريه مي كنم زير سايه درخت خشكيده.

 

پ. ن : چند روزه كه دوستان مسنجري ام خبر لينك تازه وب لاگ من را شنيدند اما لينكي را دريافت نكردند.دو تا احتمال وجود داره ( البته تا آنجايي كه اطلاعات من قد مي دهد ) ريجستري كامپيوترم دچار مشكل شده باشد  ،ياهو يا هر دست غيبت ديگري لينك هاي وب لاگ ها را شناسايي مي كند و از انتشار آنها جلو گيري مي كند.به هر حال اگر اشكال از كامپيوتر من باشه تا چند روز ديگه رفع مي شه اگر نه هم ...خب اگر دوست داشتيد هر چند روز يك بار خودتان سر بزنيد. با تشكر  ـ ليدا

+ نوشته شده در Mon 18 Jun 2007ساعت 5:23 PM توسط لیدا |

خداستان كوتاه

چند  روزي بود كه حالش خوب بود.

از وقتي موبايل را خاموش كرده بود ،كمتر فكرش درگير مسئله مي شد.گرچه "علي " موافق اين كار او نبود.

 _ اينطوري فقط صورت مسئله را پاك كردي...حلش نكردي.

اما وقتي صبح ها بلند مي شد و از كابوس شب قبل چيزي به ياد نمي آورد . با قهوه تلخ خودش را مي ساخت و دوباره به ياد  ژنرال " صد سال تنهايي " مي افتاد كه صبح هايش را بعد از آن شكست هاي مفتضحانه و اخراج از ارتش ؛با يك فنجان قهوه تلخ آغاز مي كرد ،لبخند مغرورانه اي بر لب مي نشاند .با شلوارك و ركابي ميان باران ريز چمن هاي تازه كوتاه شده ؛ ورزش صبحگاهي مي كرد.

 

پ .ن : کمی از حوصله خوانندگان بلاگ خارج است که داستان های بلند بخوانند.ولی خب نا پرهیزی های نویسنده گاهی کار دست شما می دهد.اگر وقتتان اجازه داد و داستان را  در ادامه خواندید حتما نظرتان را بدهید.مشتاقانه منتظر نقد شما هستم.

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در Fri 15 Jun 2007ساعت 3:21 PM توسط لیدا |

 

"روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد "

 

آن بيرون امن و امان است.آسمان آبي و شب ها مهتابي ،درد ها كمتر و بي دردها بيشتر.

آن بيرون اگر حواست نباشد پي لبخند هرزه اي گم مي شوي،

آن بيرون اگر دلت تنگ شود كسي هست كه دلتنگي ات را به حقارت ديوارها بچسباند و رسواي عالمت كند.

 

آن بيرون همه چيزي مي تواند معناي شكوفايي يابد اگر درونت بي قرار يافتن باشد.

آن بيرون نغمه دل انگيزي ست اگر جمله هاي  موسيقي روحت با آن در تضاد نباشد.

آن بيرون كتاب ها از نويسندگاني ست كه پيامبر زمانه خويش اند، اگر تو در درون منتظر شنيدن حرف هاي تازه باشي.

 

...و من تجربه كرده ام زماني آن پنجره بسته ارزش گشودن دارد ، كه درون اتاق هواي انديشه استشمام شود.

 

غيبت كوتاهي بود اما پيش من و ديوارها بماند كه چه كشيديم!

 

براي دوستاني كه منتظر بازگشت دوباره ام بودند ،لبخند مهراد * و پاكي باران را هديه آوردم و جذبه ي قلمي كه اميدوارم پخته تر شده باشد.

براي دوستان جديدي كه تازه با من آشنا شده اند ،سلام و اينكه بعدتر ،بيشتر همديگر را  مي شناسيم.

 

توضيحي كوتاهي درباره وب لاگ "جذبه " بدانيد.

  _ گهگاه داستان هاي كوتاهم را اينجا مي گذارم ...منتظر نقد شما.

  _ادبيات بزرگترين دلخوشي زندگي ام است ،گرچه تنها شب هاي پر خستگي و لحظات تنهايي به سراغش مي روم اما عاقبت  روزي از جهل مركب بيرون مي آيم.(آن روز گرچه دير اما فرا مي رسد )

 _ شعر سرودن و خواندن تنها ادعاي من نيست.هر كسي واژه بداند ، شعر را مي شناسد.

 _ آنقدر روزها پر از فناآوري ست كه تنها هنر از ماشيني شدن نجاتم مي دهد.سازي و خلوتي خودخواسته و آهنگي  ... دنيا با هنر معنا مي يايد.

 _كتاب ها و فيلم هايي مرا يك قدم به جلو راندند ،اينجا معرفي مي كنم تا حس وسعت جهان را با هم تجربه كنيم.

_ جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم هم حرف براي نوشتن و نقد بسيار دارد.

_ رشته اصلي ام كامپيوتر است و علاقمند به هوش مصنوعي هستم.من در دنياي صفر و يك گاه به نقطه اي رسيدم كه دركش ،  هم لذت يك كتاب ادبي بود.سعي مي كنم مقالاتي كه اين روزها مطالعه مي كنم، در "جذبه " بنويسم.گريزي نيست كه اعظم ساعت روز به اين رشته مي پردازم. (راهي خود خواسته!)

_ اينكه لينك فلسفه را جدا گذاشتم ،جسارتي مي خواست.هميشه نسبت به فلسفه حس سنگيني داشتم  كه حالا حالاها سروقتش نمي رفتم.اما اين نكته  كه در كلافگي انديشه هايم ،فلسفه به دادم رسيد  ؛ اتفاق ساده اي نبود كه از كنارش بگذرم.حالا به حضور فلسفه در تك تك انديشه هاي زندگي اعتقاد دارم چرا كه دارد  از من آدم ديگري  مي سازد. من فلسفه ورزي را شروع كرده ام و در جذبه از اين دست قلم خواهيد خواند.

_ دوتا بخش ديگر هم تا روزهاي آتي اضافه مي شوند." وبلاگ انگليسي " و " فوتو بلاگ " .

 

_ " و خدايي كه در اين نزديكي ست "

 

* مهراد : متولد 29 شهريور 85 است كه اولين نوه خانواده ماست .حس خاله شدن بعد از اولين ديدار او دربيمارستان ،آنچنان در من جوشيد كه محبت را تا عميق ترين لايه هاي دروني ام  حس كردم.روند بزرگ شدن او _علاوه بر محبت _ تجسم يك كلاس انديشه واقعي براي من است.انسان چه هست و چه مي شود.از او عكس هاي بيشتري خواهيد ديد و ازهمه كودكان دنيا.

+ نوشته شده در Tue 12 Jun 2007ساعت 7:32 PM توسط لیدا |