تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

سی روز است که من در این صفحه از لحظات زیبای زندگی می نویسم و دوستانی هستند که این نوشته ها را دنبال کرده اند. واقعیت این است که یک ماه اخیر سخت ترین و پر استرس ترین ماه زندگی در استرالیا برای من تا کنون بود. اول آگوست تصمیم گرفتم که به دنبال لحظه های ساده و زیبای زندگی بگردم تا به خود بقبولانم که خیلی هم شرایط سخت نیست.


یک ماه مدت خیلی مدت کوتاهی ست که باوری را در اندیشه و قلب خود درونی کنیم. اما همین تمرین می تواند آغاز خوبی باشد. در انتهای این ماه همه چیز بهتر از آنچه که انتظار داشتم برای ین من تمام شد. این یعنی که زندگی قراردادها و بازی های خود را دارد. نگرانی ها و اضطراب ها گذارا هستند. این ما هستیم که باید توانایی زیبا دیدن زندگی را در هر شرایطی داشته باشیم

..


می خواهم شعر مارگرت بیکل با ترجمه ی شاهکار احمد شاملو را تقدیم به تمام دوستانی کنم که این مدت با من و نوشته هایم همراه بودند. به راستی که این شعر معنای عمیق زندگی را به زیبایی تمام به کلمه توصیف می کند...



پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم 

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روز ها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا

که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

 


نوشته شده در Wed 1 Sep 2010ساعت 11:29 PM توسط لیدا | |


آن روزنی که بر سنگینی دیوارم نشسته بود و نویدم می داد آخر مرا به آفتاب رسانید

منی که ایمانم را بین کوچه های تردید و تنهایی گم کرده بودم

مدت ها بود که باور آفتاب را از یاد برده بودم


حال که نور گرم آفتاب بر تن سردم می تابد حسی می جوشد درونم

که دوباره آغاز کنم

من دوباره دارم جوانه های سبز را روی پوستم حس می کنم

و من دوباره می خواهم که خودم شوم


+++


لحظه ی زیبای امروز زمانی آمد که خودم را وادار کردم که دوباره از زیبایی های زندگی بنویسم.

اینکه چرا سه روز گذشته در سکوت مطلق گذشت بماند بین من و دل خودم.اما همین که در نهایت بر عمق غم و ناامیدی خودم فارغ آمدم نشان از آنست که زندگی هنوز خیلی لحظه های زیبا دارد.

حال معنای عمیق شعر فروغ را می فهمم: به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد

نوشته شده در Sat 28 Aug 2010ساعت 2:20 AM توسط لیدا | |

برای روزهای بیست و سوم و بیست چهارم 

...


+++

روز بیست و پنجم


Remember, Hope is a good thing

maybe the best of the thing

and no good things ever died.


بخاطر بسپار که امید چیز خوبی ست.

بهترین چیزها

و هیچ چیز ارزشمندی هرگز نخواهد مرد.

Shawshank Redemption - The letter from Andy to Red

نوشته شده در Wed 25 Aug 2010ساعت 8:43 PM توسط لیدا | |

+۳۱ لحظه ی زیبای زندگی+

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل 

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران


نسخه ی دیگری از شعر هست که : 


سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل 

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران


 می اندیشم که کدام شعر حقیقت  را در دل دارد؟...

نوشته شده در Sun 22 Aug 2010ساعت 9:31 PM توسط لیدا | |

I didnot hear good news since morning...I remeber myslef standing at the student lunch room in level 9, watching Swanston street at 4.30 pm, the most busiest time in the day...it was windy and rainy...I felt empty and tired of thinking what will happen, what shoud I do, what I can do to make things work...I realised that it has been a long time that these feelings are with me...suddenly I felt not thinking about those matters anymore...I asked this question myself: "What would be the worst  case scenario?...Is there anything that I can do to avoid that?"...My answer was no! I did whatever I could...so it is the time to accept there is nothing more that I can do...so why being worry again? why thinking and thinking more?...

 

The moment I decided not to think, I felt so much better! I called my friend and she came to visit me later in the evening. We had a great time...the most important thing was that I didnot think about those issues that are out of my hand!

 

Life can be much easier if we accept the facts that sometimes things have their own way and we cannot expect everything goes in a way that we like!

نوشته شده در Thu 19 Aug 2010ساعت 0:42 AM توسط لیدا | |


Design By : Night Skin