عکس هایی هم از در وب سایت عکاسی Flicker گذاشتم. لینکش باید کنار صفحه باشد . اما چون قالب را عوض کردم همه چی به هم ریخته. این را به زودی درست می کنم.
سفر عالی بود. برای منی که خسته از شهر و هیاهو و آدم ها بودم . از اینکه دوستانی از ملیت های دیگری هم پیدا کردم خوشحالم.
اما بعد از سفر , پیگیری خبر های ایران خیلی داغانم کرد. اتفاق اخیری که افتاده , عکس العمل هوشمندانه ی جوان ها , همه همه در سرم تکرار می شوند. بغضی خاصی دارم که فقط دلم می خواهد تنها باشم و کتاب بخوانم با بنویسم.
کمی که بهتر شدم, بیشتر می نویسم.
استادان و دانشجویان سراسر دنیا جمع شده اند و درباره ی تحقیق های خود صحبت می کنند. ارائه ی کارهای جدید می دهند. دیروز هم جند تا از دانشحویان ایرانی ارائه های مختلف داشتند. می چرخم بین آدم ها و تحقیق های مختلف. هرکسی هم از تحقیق خودم می پرسد می خندم می گویم : من که هنوز هیچی!...
اشتیاق عجیبی در رگ هایم می دود. از اینکه آدم هایی هستند که عمری بر سر تحقیق و پژوهش می گذارند. به ظاهر آدم های عادی هستند اما وقتی نزدیکشان می شوی , تفاوت ها را احساس می کنی. بعد دلت می خواهد جزئی از آنها شوی. بعد هدف هایت تغییر می کنند و اینگونه است که جریان زندگی ات دچار تلاطم می شود.
....
+++
یک هفته ای نخواهم بود. سفری پیش رو دارم. به جریره ی Tasmania می روم. کمی هم روزهایم را به قیل و قال جوانی و گشت و گذار ...
پ.ن : مصاحبه ی گلشیفته فراهانی را در بی بی سی گوش می دادم. آرزوهایی که در آخر کرد, عجیب دلتنگ ایرانم کرد...
+داستان کوتاه+
-خسته شدم از اینکه به چرندیاتت گوش دادم. تو خودت نیستی وقتی این حرف ها را می زنی. یکی کوکت می کنه.
صدای بوق ممتد را که شنید , متوجه شد که ارتباط قطع شده. به دیوار خالی روبرویش خیره شده بود . انگشت سبابه ی دست راستش روی لب هایش بازی می کرد. موبایل را خاموش کرد و به پهلوی دیگر روی تخت چرخید.
چند ساعتی از شب گذشته بود که از خواب بیدار شد. این را از سکوت شب می فهمید. کمی طول کشید تا یادش آمد که آخرین اتفاق قبل از خواب دعوایی بود که با او کرده بود. کامپیوترش هنوز روی میز روشن بود. دختری که عکسش تو وب سایت عکاسی او دیده بود, جری شده بود و زنگ زده بود که چرا؟ او هم صادقانه جواب داده بود که فقط یک مدل بوده. برایش توضیح داده بود که هیچ ارتباطی بین آنها نیست فقط می خواسته که سوژه ی عکاسی اش باشه چون خود او هیچ وقت قبول نکرده بوده.
ته دلش می دانست که دارد راست می گوید.
- از این به بعد دیگه به من گیر نده اگه با فلانی رفتم بیرون یا از بهمانی پیشت حرف زدم.
- من هیچ وقت سر این چیزا بهت گیر ندادم.خودت هم می دانی
-چرا آن شب رفته بودیم رستوران همه ی اوقاتت تلخ بود که از استادم گفتم یا آن روز که سر خرید لباسم با فروشنده حرف می زدم یا آن دفعه که...
– این داستان ها چی سر هم می کنی؟ اصلا چته؟ سر شب که هم دیدیم که حالت خوب بود. یوهو الان این وقت شب زنگ زدی و داری چرت و پرت می گی که چی بشه؟
از تخت بلند شد. لیوان آب را سرکشید. کامپیوتر را خاموش کرد. اتاق که تاریک تاریک شد , بالش را بغل کرد. حرف برادرش پای تلفن همان شب در سرش می پیچید.
- تو هم شدی خدا یکی یار یکی. برو زندگی کن دختر جان .الان موقع پایبند شدن آخه؟
چند دقیقه ای در سکوت مطلق گذشت تا بغضش ترکید.
+++
داستان الهام گرفته از روزگار واقعی دوستی ست که به من اعتماد کرد. می داند که احساسش را نوشته ام. به نظرش کار خوب از آب در آمده است.

