تبليغاتX
جذبه

جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

انسان ها در جزیره های تنهایی خود جدا جدا زندگی می کنند.هر کسی آتش خود بر لب ساحل بر می افروزد. به امید دیدن  کشتی شب ها در ساحل می نشینند. اما هیچ کس به اطراف جزیره نگاه نمی کند  تا آتش های دیگران را ببیند.

+++

تعداد دانشجویان ایرانی دانشگاه این ترم خیلی زیاد شده است . دیگر در راهروو کتابخانه و لابراتورهای کامپیوتر همه فارسی حرف می زنند.

من از همان ابتدا هم تنهایی را ترجیح می دادم.باورم بر این بود که دوستی های جدید از فرهنگ های دیگر از من آدم بهتری می سازد. اما این ترم بخاطر تدریس و همکلاسی بودن با ایرانی ها , کم کم وارد جمع ها شدم.چندتایی که شاگردم هستند.دیگرانی که همکلاسی ام هستند.  

فکر می کنم اگر گروه های مختلف ایرانی را در همین دانشگاه ما بشماریم از کل ایرانی های مقیم اینجا بیشتر شود. با هم نیستیم و هستیم. گروهی اهل مطالعه اند . گروهی گرایش های مذهبی دارند.گروهی به لذت بردن اززندگی معتقدند. گروهی تنها برای مدرک درس می خوانند...و الی آخر.

اینکه هر کدام از این گروهها نسبت به گروه مخالف خودچه جبهه ای می گیرند بماند. اینکه حرف ها و حدیث ها بین این گروها می رود و می آید .اینکه فلانی پشت بهمانی حرف می زند....

قبول دارم که  طبیعت آدمی  در این است که در همه جا به دنبال مشترک های خود بگرددو البته در جهت رد تفاوت ها بر بیاید .اما این فکر راحتم نمی گذارد که چرا با همه ی تفاوت ها و وجه اشتراک ها , نمی توانیم یک گروه واحد باشیم .نماینده ی واحدی از ایران برای دیگر ملیت هایی که از بیرون ما را نگاه می کنند... دوست دارم بدانم آنها چگونه رنگ به رنگ شدن ایرانی ها  را برای خود تحلیل می کنند.

رنج می کشم وقتی اینهمه دوگانگی در آدم ها و رفتارها می بینم. رنج می کشم وقتی مجبورم نقاب بگذارم و خودم نباشم .

می توانم اینجا فقط اینجا درجذبه ی همیشگی خودم فریاد بزنم که چقدر خسته ام از قیل و قال های هموطنانم. از اینهمه قصه های خاله زنکی جمع های ایرانی خسته ام . بدتر از همه آنکه احساس می کنم خودم هم دارد همرنگ این جماعت می شوم.  داردهم دسیسه می شوم  در داستان بافی  و چرند گویی.

این روزها که فشار درس ها و امتحانات هر لحظه بیشتر می شود , فکر مکرر نگاه های نادرست اطرافیان و بعضا عملکرد اشتباه خودم در میزان درجه ی باجمع بودن , راحتم نمی گذارد...و دلم چقدر می گیرد برای جمع های دوستی و مرامی ایران. برای همه ی روزها ی خوب دانشگاه مشهد...انجمن , شب شعرها , محافل کتابخوانی , اردوها ...

باورم در زندگی همیشه بر این بوده است که هرگز خود را در مهلکه ای نیاندازم که پایانش را نمی دانم ...و صادقانه باید اعتراف کنم در جمع دانشجویان ایرانی خارج از کشور احساس ناامنی می کنم. نمی توانم درست و غلط شان را تشخیص دهم...

 

 و برای لیدای این مهلکه  نگرانم...

 

+ Tue 19 May 2009 : 12:15 PM |


+Minimal+

آن روز با کسی گرم صحبت بود.

اشاره به تو کرد.

بعد چیزی در دلش فرو ریخت .

رشته ی کلامش گم شد.

+++

دلبستگی های اصیل زندگی  زمانی به سراغت می آید که پوشالی بودن همه داشته های  دیگر برایت مسجل می شود.

+++

برای هزارمین بار آهنگ  "گلشیفته "  با آن صدای محزون  را گوش دادم و از جان گریستم...

 

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دونقش و به دوصورت به یکی جام من و تو

من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ زخرافات پریشان من و تو

 

+ Mon 4 May 2009 : 7:39 AM |


ساعت سه صبح بیدار شده ام . بامداد شنبه ی تعطیل .

باید برنامه نویسی  را تا ظهر تمام کنم ...اندکی استراحت  و بعد Unix را شروع کنم.آن را هم باید تا صبح دوشنبه تمام کنم.

انگشتانم  روی کیبرد می روند و می آیند  . همه ی نگاهم را داده ام به منطق برنامه ...اما ذهنم بازی بازی های خودش را دارد. داستان کتاب دیشب که قبل از خواب می خواندم , دیروز پر مشغله ی دانشگاه و همه ی گفتگوها با همکلاسی ها ی ایرانی و غیر ایرانی , فیلم دو روز پیش که خیلی احساساتم را درگیر کرد , بلیت الکترونیکی روی میز اتاق و قلقلک بازگشت به ایران و همه ی اتفاقات خوش,...بعد ناگهان یاد یکی از دوستانم می افتم که مدت هاست خبری از هم نداریم...با آنکه به خود قول داده ام تا برنامه را تمام نکردم به اینترنت سر نزنم ,هوس خواندن بلاگش را می کنم. جایی که عادت داشتیم درون  همدیگر را بخوانیم , جایی که گاه حرف هایی برای نوشتن بود اما نه گفتن ...که هر دو باور داشتیم : سرمایه ی ماورایی هر کسی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد.

وقتی این پست را می خوانم * , به هم می ریزم . آنقدر که دیگر نمی توانم روی برنامه تمرکز کنم. بغض می کنم .از پنجره ی اتاقم به شهر خواب آلوده خیره  می شوم ...کاش می شد این لحظه ی آرام را ابدی کرد...کاش هیچ فردایی نمی آمد ...

این نوشته در پاسخ به سوال اوست :

زندگی دو حالت دارد .شاید بیشتر ! اما من تا کنون دو حالتش را فهمیده ام. اینکه آن را جوری دریابی که برایت تعریف می کنند , یا آنکه جوری بفهمی که خودت تعریف می کنی. خیلی ها فکر می کنندانتخاب چگونه فهمیدن زندگی ست که به تو هدف و جهت می دهد. اگر راه اول را برگزینی ,امن تر و آرام تر است .می دانی که چیزهایی در میانه هست که تو را پر و خالی کند.می توانی به قراردادهای تعریف شده اعتماد کنی و نگران هم نباشی . دیگرانی این راه را رفته اند و به سلامت رسیده اند , تو نیز یکی از آنها . اما اگر راه دوم را برگزینی , خودت را در کابوس هرلحظه اشتباه انتخاب کردن قرار می دهی. اینکه گاه به بیراهه بروی ...اینکه گم شوی , شاید دوباره پیدا شوی اما دیگر به راه قبلی بر نگردی , سر از جاده ای تازه در آوری...ودر نهایت. با زهم تویی که تعیین می کنی زندگی را درست فهمیده ای یا نه . هیچ کس نیست که به تو بگوید :راهت درست بوده یا غلط.

 

من نمی گویم که کدام طریق به سلامت نزدیک تر است  که واقعا هم نمی دانم.اما احساس می کنم در هر دو این امکان ها , چیزهایی هست که باید دل ببندی و چیزهایی که باید بگذاری و بروی. در طریق اول باز آن دیگران به تو می گویند که از چه چیز بگذر , از چه چیز نگذر. در طریق دوم تو هستی که تعیین می کنی ...دشواری زندگی از آنجا شروع می شود که مطمئن نباشی آنچه که دل می بندی , ارزش دارد به آنچه که دل بر می داری. از این جاست که رنج ها زاده می شوند. رنج داشتن , رنج از دست دادن ...

اینکه جهان بینی ات در زندگی چگونه باشد , می تواند درمیزان  تحمل این رنج ها تاثیر گذار باشد ..

دارم آسمان و ریسمان می بافم که حرف دلم را بگویم .اما چیزی نمی گذارد...احساسی گنگ که از اینجا به بعدش , با مخاطب توست که نتیجه گیری کند .نتیجه گیری من بر می گردد به جهان بینی و طریقی  که از ابتدا انتخاب کرده ام , و نتیجه ی گیری تو به انتخاب های تو بر می گردد...

می دانی بغض ام از برای چیست ؟ ...اینکه احتمال دارد همه ی باورها، عقاید ؛ ارزش ها ، داشتن ها و حتی بودن ها , امروز درست باشند و فردا غلط! چرا که نه من , نه تو و نه هیچ کس دیگر نمی داند درست کدام است ...حداقل من اینگونه فکر می کنم

خودم هم مطمئن نیستم چه دارم می گویم اما این احساس گنگ دست از سرم برنمی دارد که همه چیز و همه چیز بستگی به منی دارد که راه را انتخاب می کند. بستگی به منی دارد که رنج ها را می پذیرد .چرا که هیچ کس غیر از خودم  نمی تواند مرا قانع کند که در آخر راه را درست آمده ام یا نه ...حتی باور اینکه آیا خدا می تواند جایگرین همه ی از دست دادن ها شود , باز بستگی به من دارد ...

دوست من , سوال تو شاید پاسخ یگانه ای نداشته باشد. از این روست که تو حالت خوب نیست .من نیز هم .همه ی دیگرانی که رنج می کشند نیز هم ...

+++

* هر دم از سویی غمی...

    تجربه  بودن : محمود مقدسی 


 

+ Sat 18 Apr 2009 : 6:21 AM |


حوالی بیست و چند سالگی .
ساکن ملبورن ,استرالیا.
وطن ایران, تهران .
دانشجوی فوق کامپیوتر .
قلم ناچیزی در ادبیات.
دغدغه دانستن بودن-انسان
و خدا
...
Special thanks to g e n o t y p e w r i t e r for this perfect shot :

http://www.flickr.com/photos/genotypewriter/


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


Categories

Minimal
شعر
شرح حال
داستان كوتاه
انديشه ورزي
پنجشنبه هاي پر جذبه
در عبور...




Links