تبليغاتX

 

+Minimal +

صبح زود بود که از خانه بیرون زد .وقتی  ترن مسافران خواب آلوده  را از روی  پل رودخانه عبور می داد.آرزویی از آن وسط ها پرتاب شد میان آب و در نور صبحگاهی ناپدید شد.

 

ابتدای غروب بود که راه برگشت می پیمود.ترن مسافران خسته از کار روزانه را از روی همان پل می گذراند.در افول نور شفق پاسخ ـ آرزویی از میان آب به درون ترن ریخته شد.همه جا در نور سفیدی غرق شد.





 

تا دیروز مفهومی دیگر از تو می شناختم.

اما دنیا دارد یادم می دهد که مفاهیم حتی اصیل ترینشان می تواند با تغییر شرایط و زمان رنگ دگرگونی به خود بگیرد.

بعضی معانی سقوط می کنند و بعضی دیگر جایگاه بالاتری می یابند.

...

در بیان مفهوم تو همین بس که :

        کودک خردسال دیروزت را که امروز بالغی دور از تو شده تنها با گوش شنوایی همیشگی ات و      حرف های بزرگ ماندنی ات که از زبان تو فقط باورکردنی ست...از سقوطی بزرگ نجات می دهی گرچه با هزاران هزار فاصله که بین بوی خوش آغوش تو و بی قراری من است...

+++

داشتم ویران می شدم از اندوه تجربه ی ناب ـ ناب شخصی ام که فقط ده دقیقه صحبتش زنده ام کرد...

نمی دانم چرا بی قرارانه یاد جای خالی  همه مادران می افتم...

+++

نوشته ی زیر پاسخ دوست خوبم محمد براتی  به این پست است.حیفم آمد از آن ساده بگذرم...

گل ها میان بچه ها پخش شده بود.
مادران بی خبر.
شروع موسیقی و حرکت یکباره جمع 60 نفره بچه ها به سوی صندلی های مادران، عبور از میان راهرو های باریک میان صندلی های سالن کار دشواری بود اما هر بچه به زودی مادر خود را می یافت...

او سن و سالش کمی بیش از بقه مادران بود. گرد روی صورتش این را می گفت، چادر بر جلوی صورت می گرفت و ... گمانم چندین فرزند بزرگتر از آن هم داشت اما...
اما در آن آن،
به یکباره انگار ده ها سال جوان شده بود، پسرک او هم از راه رسید. کمی دیرتر از بقیه چون در مراسم کاری نیز بر عهده داشت اما او هم با شاخه گلی بر دست.
پسرک بسیار محجوب بود.
مادر به یکباره جوان شده بود انگار.
چادر از جلوی صورت رها شده بود. چهره، نورانی نورانی!
از روی صندلی بلند شده بود.
کاملا احساس می شد که آغوش باز کرده است که پسرک خود را ببلعد.
پسرک محجوب بود و راه شلوغ.
مادر ناخواسته دست دراز کرد. پسر گل را داد. مادر گرفت اما دست کوتاه نشد . نه! در پی فرزند بود آن آغوش.
راه شلوغ بود و پسر محجوب.
دست مادر به او نرسید. با احترام عقب عقبکی رفت کمی و بعد...

کم کمک دور شد





+ در عبور + 

نگاهم به پوست سیاهش نبود ,به شفافی اشکی که در چشمانش می درخشید...خیره بودم.

_ من عاشقشم بودم...هنوز هم هستم...

بهترین کلاس ماست.IELTS  8 دارد.بورسیه ی فوق لیسانس است.

_ در اتیوپیا نیمی مسلمانند و نیمی مسیحی...

خبرگزاری ها هیچ وقت حقیقت کشورها را نشان نمی دهند.ما از کشور وسط قاره ی آفریقا _ اتیوپی _ فقط قحطی غذا می دانیم  و کودکان گرسنه ...همانطور که دنیا از ایران تروریسم را می شناسد...

من اینجا جوانی با استعداد و اراده ی مثال زدنی دیدم.از همان دنیای گرسنه...

_ دوسال دوست صمیمی بودیم ...آنقدر نزدیک که من همه ی احساسش را می فهمیدم...

 در کامپیوتر و زبان به حدی  تبحر دارد که ترم آینده برنامه نویسی درس دهد .برای دانشجوی سال اول موفقیت بزرگی ست.

_می خواستم که با او بمانم تا ازدواج ...نگذاشتند...خانواده اش...گفتند : من مسیحی ام و او مسلمان...هر چه کردیم قبول نکردند...

احساس نکردم که یک مرد آفریقایی روبرویم دارد از داستان عاشقانه اش می گوید...باورم شد که یک انسان به آن درجه از خلوص عشق رسیده است که لیاقت زخم خوردن از عشق را پیدا کرده ...آنهم زخمی که تا پایان عمر در قلبش بماند...

_حالا که اینجایم ...این دنیای مدرن و همه ی امکاناتی که کشور من ندارد...فقط سعی می کنم شاد زندگی کنم و درست...کمتر هم یادش بیافتم...اما گاهی وقت ها نمی شه...

 

دوستان خوبی هستیم .

آن روز تو کافه تریای دانشگاه بودیم.سریکی از تحویل پروژه ها دوساعتی با هم بحث می کردیم . که نفهمیدم چه شد در راه برگشت او قصه اش را گقت....

ازش که جدا شدم ,فقط جایی می خواستم که هق هق ام را خالی کنم...

" برای دنیایی گریستم که مرزها و مذهب ها و رنگ ها  سلاخی عشق _بزرگترین موهبت خدا را _ می کنند..."

 



+++

با کنار رفتن کلینتون ,براک اوباما می رود که اولین رئیس جمهور سیاه آمریکا شود.خبر خوشی برایم بود...